بازنویسی یک داستان راهی برای یادگیری داستان‌نویسی است.




عنوان داستان : بی‌هویت
نویسنده داستان : سیده فرزانه رضوی

#معامله

"پیت" دست "لورا" را گرفت و به داخل اتاقش کشید.
_یا مریم مقدس. با من چیکار داری آقای پارکر؟
_می خوام از جارو کشیدن این مهمون خونه راحت بشی. تو هنوز خیلی جوونی "لورا".
قلب "لورا" از نفس های جوانِ مرد،تپید و موهای جوگندمی و شیارهای پیشانیش را فراموش کرد.
در میان دست سفید و نرم "پیت" دو تکه جواهر می درخشید.
_کافیه بگی شب گذشته با من خوابیدی.
"لورا" لبخند زد. آویزهای صلیبی را از گوش هایش بیرون کشید و گوشواره ها را آویخت. گوشواره ها زیر انبوه موهای مجعدش پنهان شدند. قدمی به عقب برداشت.
_با تو بهشت هم نمیام. اینا حق منِ تا کسی نفهمه اون پیرزن رو تو کشتی. عوضی.


#سیده_فرزانه_رضوی




#داستانک
#قلعه



آقای 'خوک' آخرین آجر را روی سیمان خیس گذاشت و با مشت روی آن کوبید. تمام حیوانات پای دیوار نشسته و او را تماشا می کردند. دیگر نه بیشه ی روبرو پیدا بود و نه آن 'جغد' پیر که روی ' درخت سرو' لانه داشت. پوزخندی زد و خود را به پایین دیوار رساند.
'گوسفندان' غبار را از رویش تکاندند و 'بز' آواز بع بع را سر داد.




#سیده_فرزانه_رضوی




#داستانک
#کمیته_ی_انتخاب



خانم بوقلمون شماره یک به خانم بوقلمون شماره دو گفت؛
_چقدر ما زیباییم. رنگ سیاه ما همانند آسمان شب زلال و دانه های سفیدش به درخشش ستارگانش است.
خانم بوقلمون شماره دو به خانم بوقلمون شماره یک گفت؛
_راست می گویی. از آن بهتر صدای زیبای مان است. می توانیم تمام دنیا را به رقص در آوریم. بیا آوازی بخوانیم.
و خواندند.
"غیر قابل قبول. غیر قابل قبول".




#سیده_فرزانه_رضوی



داستانک


مرد گفت؛
_این خال سفید چیه تو چشمت؟
زن گفت؛
_این اندازه ی عشق منه که از دلت کم شده!



#سیده_فرزانه_رضوی
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین سئوالی که می‌شود در مورد داستان شماره یک پرسید شاید این باشد که چرا فضای غربی به نوشته داده‌اید؟ یک جواب می‌تواند این باشد که به خاطر نشانه‌های گوشواره و نشانه‌های دینی شاید باشد که مجبور به این کار شده‌اید یا اجبار بدان را احساس کرده‌اید. اما این‌ها دلایل متقنی نیست. می‌شد نشانه‌ها را عوض کرد و نشانه‌هایی که به هوای بومی خودمان و فرهنگ و دین خودمان اشاره دارند استفاده کرد در ثانی اگر خیلی اصرار دارید تا از نشانه‌های مسیحی استفاده کنید باز هم ما هموطنان مسیحی داریم و کافی بود از شخصیت آنان در داستان استفاده می‌کردید. البته این بحث سلیقه است ولی به نظر داستان ایرانی در نهایت ایرانی باشد بهتر است. چون بهر حال مخاطب شما ایرانی است.
اما داستان اول‌تان یک شروع ناگهانی زیبا دارد که تعلیقی را به دنبال می‌کشد. این تعلیق دارای هیجان خاص خود است آن هم به خاطر کنشی که مرد دارد انجام می‌دهد و ترکیبی از هیجان و هراس است. این کنش ذهنیت اولیه‌ای در مخاطب ایجاد کرده که چون در انتها برهم می‌خورد زیبا می‌شود و نتیجه می‌گیریم که انتخاب خوبی بوده است.
اما درخواست مرد از زن کمی عجیب است. چه لزومی دارد تا حالا این فعل (خوابیدن) انجام شده باشد؟ همان بودن با هم برای استفاده از زن به عنوان یک شاهد کافی بود. مثلا می‌شد بگوید با هم بوده‌ایم یا با هم بیرون رفته‌ایم و یا هر کار دیگری دال بر این که با هم بوده‌اند . ضرورتی به خوابیدن با هم حس نمی‌شود. تازه کمی هم ناباوری این کنش و ادعا برای دادگاه و پلیس و غیره بیشتر خواهد بود.
اما حرکت جالب داستان تعویض گوشواره و تغییر شخصیت است. لورا وقتی گوشواره صلیبی را از گوشش بیرون می‌کشد شخصیتش هم گویا از مسیحی بودن و (و به طور نمادین) غلام حلقه به گوش دین بودن خارج می‌شود و به سمت خلافکاری می‌رود و می‌خواهد حق و حساب بگیرد. این کار به نوعی گویا دلیل تغییر شخصیت او شده و منطق شخصیتی وی را بدست می‌دهند. در کل غیر از همان بحث "خوابیدن" بقیه داستان خوب است.
داستان خوک یعنی داستان شماره دو، به داستان نرسیده. کنش حادثه‌مندی ندارد. نوشته به نظر هنوز ناقص است. به نظر میرسد کمی محتوای سیاسی دارد متن. خوک با کشیدن دیوار زندگی حیوانات را محدود کرده و از خوشی‌ها و زیبایی‌ها بازشان داشته. این که بیشه دیگر پیدا نیست دلالت بر زیبایی و لذت زندگی دارد. جغد پیر را هم کنار زده‌اید به نشانه این که تفکر و خردمندی را کنار گذاشته‌اید. جغدها نشانه دانایی هستند. در عوض گوسفندان که نشانه نفهمی‌اند مانده‌اند و بزی که بدون درک و فهم فقط با بع بع خود بله بله می‌گوید.
این تا اینجا توصیف وضعیت است اما در همین اندازه می‌ماند. داستان یعنی باید حادثه و گره‌ای شکل بگیرد. ما در این جا علت داریم تا معلول. چون علت داریم باید معلول را هم که در نتیجه گره‌ی حاصل از علت، شکل می‌گیرد می‌دیدیم. در این نوشته ما فقط محتوا و پیامی در قالب نمادها داریم، نه داستان.
داستان بوقلمونها: تمام هدفمندی این داستان (داستان سوم) در صورتی است که سطر آخر تکلیفش مشخص باشد. اگر سطر آخر درست توجیه و تفسیر نشود داستانی نخواهیم داشت. این "غیرقابل قبول" گفتن به کی و چیست؟ اگر به غیر از خودشان باشد هیچ ارزشی ندارد. اگر دو بوقلمون در واکنش به هر چه غیر از خودشان دارند این را می‌گویند نوشته هیچ ارزشی نخواهد داشت و باز همان توصیف موقعیت و شرح وضعیت خواهد بود. اما اگر کنایه و طعنه‌ای به خودشان است آن زمان به خاطر تضادی که با بقیه متن و ادعاهای قبلی‌شان پیدا می‌کنند متن زیبا و هدفمند می‌شود. پس خطر این داستان این است که خواننده حتما منظور را بگیرد. با این حال داستان خوب و قشنگی است.
این داستان چهارم زن و مرد، البته از یک متن کلاسیک گرفته شده. اما هیچ اشکالی هم ندارد. داستان‌ها می توانند الهام بخش داستان‌های دیگر باشند. گاهی تمرین داستان‌نویسی با بازنویسی یک داستان دیگر حتی آغاز می‌شود.
نکته این داستان این است که عشق و احساس به مرور در انسان‌ها کم می‌شود و چون احساس کم می‌شود واقعیت‌ها جای آن را می‌گیرند. معمولا می‌گویند عاشق کور است یعنی چشم خود را بر ایرادات می‌بندد و فقط زیبایی‌ها و خوبی‌ها را می‌بیند. تا وقتی مرد عاشق بوده زشتی زن را نمی‌دیده اما وقتی احساسش کمتر و کمرنگ‌تر شده حالا زشتی زن را می‌بیند. جمله آخر را زیبا انتخاب کرده‌اید و تناسب میان عشق مرد و اندازه لکه جالب شده.
در مجموع شما استعداد خوبی برای نوشتن داستان‌های کوچک یا به قول خودتان داستانک دارید. اصول بازی را رعایت نموده‌اید و در عین رعایت ایجاز و کوتاهی، متن ساده و قابل فهم است. شخصیت‌ها عموما عام و همه چیز داستان‌ها متمرکز و هدفمند حرکت کرده است. تاکیدتان بر نقش پایان‌بندی هم نشانه دیگری از اصول این قالب است که رعایت شده.
فقط چرا برای داستان آخر نام انتخاب نکرده‌اید؟ داستان‌ها را یکدست کنید. البته نام "کمیته انتخاب" هم برای داستان سوم قشنگ نیست با توجه به محتوا و موضوع‌تان. در نامگذاری‌ها در کل بیشتر دقت کنید.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۳
ایرج بایرامی » دوشنبه 21 تیر 1400
درود بر شما باد ، خانم رضوی عزیز داستانها را با دقت مطالعه کردم . وجه مشترک اغلب داستانهای شما احساسی گری خاص خودتان است . آیا بهتر نیست بار عاطفی کلمات را مقداری کم کنیم و بیشتر، هیجانات خود را با توصیف محیط و شخصیت پردازی به نمایش بگذاریم که در این صورت ما از عادت مستقیم گویی نیز رهایی یافته اینم. با آرزوی سلامتی و موفقیت
سیده فرزانه رضوی » دوشنبه 21 تیر 1400
درود بر شما با فرموده ی شما کاملا موافقم. تشخیص خودم هم بر این هست. البته تغییر رویه کار بسیار سختیه و من تلاش می کنم. امیدوارم بتونم خودم رو از این تله ای که درش افتادم نجات بدم ممنونم از شما. بیشتر بدرخشید
سیده فرزانه رضوی » یکشنبه 30 خرداد 1400
درود بر شما استاد عزیز از حسن ظن تان بسیار ممنون و سپاسگزارم.. بی شک این نشان دهنده ی لطف شماست نه هنر من

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت