مراقب ازدحام غیرضروری مصالح روایی در داستان باشیم



عنوان داستان : سنگسار

تکه¬های صورت روح اله روی زمین افتاده بود. هیچ¬کس نمی¬توانست از آن صورت متلاشی شده او را شناسایی کند. قسمتی از لب او روی زمین گویی داشت چیزی می¬گفت، شاید داشت من را لعن و نفرین می¬کرد و شاید هم داشت وصیتی می¬کرد. خون از تبر سنگین قاتل داشت می¬چکید و پیرمرد قاتل داشت با نفس¬هایشان زمین را به لرزه در می-آورد. باورش نمی¬شد آن جنایت هولناک کار و یادگار او باشد. ترس از همه طرف به او حمله کرده بود و کنترل تبرش را از او گرفته بود، می¬خواست جنازه را جایی پنهان کند اما در آن لحظه ذهنش اجازه فکر کردن به هر راه¬ حلی را از او گرفته بود و درست همان کاری را انجام داد که ترسش رو به رویش گذشته بود. با دو دست استخوانی و پوست چروکیده¬اش تبر را بالای سرش گرفت و روح اله را تکه تکه کرد. تکه¬های بدن روح اله همه اتاق را در برگرفته بود. رنگ قالی قرمز شده بود و لکه¬های خون روی دیوارها پوشش جدید و ترسناکی به وجود آورده بود. پیرمرد دیوانه شده بود و مدام می¬خندید و گریه می¬کرد صدای آن گریه و خنده¬ها به قدری بلند بود که همه شهر بیدار شدند. او می¬خواست با تبر به سر خودش بکوبد و همان بلاها را این¬بار به سر خودش بیاورد که سیف اله، پیرمرد همسایه تبر را از او گرفت. ماه¬گل که بدن تکه تکه شده روح اله را دیده بود پا به فرار گذاشته بود و بدون هیچ پوشش رسمی داشت در کوچه و خیابان¬های سرد و خفه¬ی روستا می¬دوید تا به خانه خودش برسد اما نمی¬دانست چه چیزی انتظارش را می¬کشد.
نام من بهرام است، بهرام مولایی و این آخرین یادداشت و نوشته¬ی من است. بعد از این یادداشت دیگر کسی مرا نمی¬ییند. مطمئن هستم بعد از خواندن این نوشته از بابت نبود من خیلی خوشحال می¬شوید و خدا را شکر می¬کنید. از شما می¬خواهم این یادداشت و نوشته¬ها را در رونامه، مجله یا هر جایی که می¬دانید عده¬ای آن را می¬خوانند منتشر کنید تا همه بفهمند من چه کار کرده¬ام. برای من هیچ مراسمی نگیرید و مثل همه مرده¬ها این سرزمین، مرا دفن کنید، بدون هیچ تشریفاتی. من کسی هستم که باعث شدم صمیمی¬ترین دوستم به بدترین حالت به قتل برسد. امیدوارم بعد از مرگم مامور عذابم او باشد تا هر بلایی که دلش می¬خواهد سرم بیاورد و دلش خنک شود. در این سی و نه روز آن¬قدر گریه کرده¬ام که امیدوار بودم گریه ترتیبم را بدهد و کارم را تمام کند. سوی چشمانم کم شده اما هنوز می¬بینم. بمیرم برای روح اله که بعد از گذشت سی و نه روز هنوز سنگ قبر ندارد و کسی اجازه نمی¬دهد که روی آن خاک سرد برایش سنگ قبری نصب شود. اما مشکلی نیست همین که من هم سنگ قبر نداشته باشم همه چیز درست می¬شود.
نامش روح اله بود، روح اله سلوک. از یک¬سال قبل از دبستان با هم بودیم و یک¬بار نشد که حتی کلاس¬هایمان با هم فرق داشته باشد. خودش می¬گفت که من صمیمی¬ترین و بهترین دوست او بودم. او تنها فرزند خانواده بود. پدرش کشاورز و مادرش هم در خانه با گاو گوسفندان سرگرم بود و با استفاده از فروش شیر و لبنیات¬شان کسب درآمد می-کرد. اوضاع خوب بود مشکل مالی زیادی نداشتند ولی پدرش بسیار خسیس و رو مخ بود و هیچ¬کس توان تحمل او را نداشت. عادت داشت فقط پول¬ها را جمع کند و در جاهای خیلی ضروری آن¬ها را هزینه کند. برای همین بود که حساب¬های بانکی¬اش از همه اهالی آبادی پرتر و زیادتر بود. خیلی هم بداخلاق بود و از آن افرادی بود که کوره آجر پزی در مقابلش کم می¬آورد. با تمام آن مشکلات رفقای خاص خودش را هم داشت که در جاهای مختلف به دادش برسند و جانش را نجات می¬دادند. که اگر همان رفقا نبودند کلاهش خیلی زود پس معرکه می¬رفت. آقا و خانم سلوک با هر بدبختی¬ای که بود یک کودک آوردند و نامش را برای احترام به پدر پدر، روح¬ اله گذاشتند و بدبختی¬های آن بنده خدا از همان¬جا شروع شد. تا کلاس پنجم ابتدایی او جزو نفرات برتر کلاس بود و من همیشه به او حسودی می-کردم که چرا او با ساعات مطالعه کم نمرات خوبی می¬آورد و من با ساعات مطالعه بیش¬تر، نمره بدی. گمان نکنم او متوجه حسادت من نسبت به خودش شده بود. تا همان کلاس پنچم سرگرمی ما سنگ انداختن به قورباغه¬ها بود، او آدم آرامی بود اما رسم قورباغه کشی را به خوبی می¬دانست. بعد از کلاس پنجم دیگر دست از قورباغه کشی برداشتیم و به ادامه زندگی پرداختیم. او رابطه خوبی با پدرش نداشت و پدرش از آن افرادی بود که فرزندش را برای کوچک¬ترین اشتباهات سخت تنبیه می¬کرد البته که منظورم از تنبیه، تنبیه بدنی نیست. خود روح اله به من گفته بود که ای¬کاش پدرم مرا می¬کشت اما آنقدر عصبانی نمی¬شد و آن حرف¬ها را نمی¬زد. آن¬موقع اصلا او را درک نمی¬کردم چرا که پدر خودم خیلی بیشتر از پدر او عصبانی می¬شد و حرف¬های خیلی زشتی هم به من می¬زد اما من اصلا ناراحت نمی¬شدم، حتی آن زمان¬هایی که پدرم آبروی مرا جلوی جمع می¬برد. من هم همیشه همبن¬ها را به او می¬گفتم ولی تاثیر چندانی روی او نداشت. در دوران راهنمایی درسش به خوبی ابتدایی نبود ولی باز هم قابل قبول بود و در آن حال هم از من خیلی جلوتر بود. همان موقع بود که می¬گفت زمانی که از کنار یک اعلامیه فوت رد می¬شود تصویر خودش را روی آن اعلامیه می¬بیند. خیلی به آن افکار دامن زده بود و نمی¬توانست از کنار اعلامیه¬ای رد بشود و به آن نگاه نکند. خیلی اوقات هم به خاطر آن تصور و توهم¬ها که به آن افکار اعلامیه¬ای می¬گفت گریه می¬کرد ولی خیلی زود حالش خوب می¬شد. من هم خیلی به دردش می¬خوردم و یکی از علت¬هایی که حالش خوب می¬شد حرف¬های من بود. دوره راهنمایی که تمام شد من دختری را دیده بودم که نامش ماه گل بود و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم از همان عشق در نگاه اول¬های معروف. اما هر کاری که می¬کردم او اعتنایی به من نمی¬کرد. مرا می¬دید اما انگار اصلا مرا به آدم حساب نمی¬کرد. دختر زیبایی بود، موهای قهوه¬ای، چشمان سبز، رنگ سفید صورت و سبیل¬های کم پشت که بیش¬تر از بقیه بدنش دوست داشتم. هر شب با تصویر آن دختر به خواب می¬رفتم. و شب¬ها قبل از خواب با تصوراتش زندگی می¬کردم. او در پشت پلک¬هایم زندگی می¬کرد، در پشت پلک¬هایم که دختر خوبی بود اما در واقعیت چیز دیگری بود. از آن ماجرای عاشقی چیزی برای روح اله نگفتم و هیچ وقت نتوانستم در آن باره چیزی به او بگویم. شخصیت او جوری بود که آدم رویش نمی¬شد از آن حرف¬ها برایش بگوید. خیلی خوشش از روابط پسر و دختری نمی¬آمد و در آن باره هیچ حرفی نمی¬زد و هر جا که چنین بحثی در حال جریان بود به نحوی فرار می¬کرد. همه افرادی که او می¬شناختند از آن رفتار او گلایه داشتند به غیر از پدرش که او را تهدید کرده بود که اگر وارد آن مسائل شود باید از خانه برود و دیگر سر و کله¬اش پیدا نشود. آن موقع باب شده بود که هر کدام از بچه¬ها یک تلفن همراه داشته باشند. من با هر سختی که بود از تلفنی که پدرم دیگر از آن استفاده نمی¬کرد، استفاده کردم اما روح اله تلفن نداشت و پدرش هم برایش نمی¬خرید او هم که دیگر به آن وضع عادت کرده بود و خیلی هم برایش سخت نبود. کار من این بود که هر روز شماره تلفنم را بنویسم و منتظر باشم تا زنگ مدرسه ماه¬گل بخورد و شماره¬ام را در جیب کیفش بیندازم. افسوس که هیچ شماره¬ای روی صفحه تلفنم نیفتاد. او حق داشت چه کسی به یک پسر لاغر و بدقواره که شکلش شبیه به یک بز مریض است نگاه می¬کند. همین که خانواده¬ام مرا تحمل کرده بودند برایم کافی بود و انتظار بیشتری نداشتم. در نقطه مقابل اما روح اله خیلی تو دل برو و جذاب بود و همیشه همه به او نگاه می-کردند و او فقط به یک اشاره کوچک نیاز داشت تا همه برایش غش کنند. نمی¬دانم آیا زیبایی دنیا در این است که یک¬نفر زشت باشد و دیگری زیبا؟ اینجوری باید زندگی معنا پیدا کند من که چنین فکر و نظری ندارم. حالا من شده-ام مثل آن وقت¬های روح اله؛ وقتی که از کنار اعلامیه¬ها رد می¬شوم تصویر خودم را روی آن¬¬ها می¬بینم. سرم درد می¬گیرد و خیلی اوقات تعادلم را از دست می¬دهم و زمین می¬خورم. مزه دهانم تلخ و بد شده، دنیا را وارانه می¬بینم اما نمی¬دانم دنیا مرا چگونه می¬بیند و دیگر هم نمی¬خواهم بدانم. مثل شیشه شده¬ام یک شیشه خیلی نازک که با یک سنگ ریزه همه¬اش فرو می¬ریزد و تا بخواهد دوباره جمع شود خیلی طول می¬کشد.
مدتی گذشت و من از ماه¬گل نا امید شدم و برای تسکین درد رو به سیگار آورده بودم شنیده بودم که سیگار آدم را آرام می¬کند. درباره نحوه کشیدن سیگار هم شنیده بودم که دودی که از آن بیرون می¬آید را باید به داخل ریه¬ها بکشی. خیلی برایم سخت بود چند بار سرم گیج رفت، حالم بهم خورد اما کم کم عادت کردم و مثل مردهای مسن که سال¬ها این¬کاره بودند سیگار می¬کشیدم. پول¬های اندکی که پدرم به عنوان پول تو جیبی به من می¬داد را جمع می-کردم و با آن¬ها از مغازه¬ای در آبادی¬های اطراف دو سه سیگار می¬خریدم. پول و بودجه من فقط پاسخگوی سیگار بهمن بود که بوی بدتری نسبت به دیگر سیگارها داشت و وقتی که از کنار آدم¬ها رد می¬شدم آن¬ها متوجه این بود می¬شدند اما به رویم نمی¬آوردند. تعجب می¬کنم پدرم چگونه متوجه آن نشده بود. یا نه شاید او هم متوجه شده بود و مثل بقیه مردم آبادی به رویم نمی¬آورد. اما او مردی نبود که چیزی از کسی بداند و به رویش نیاورد. کارم به جایی رسیده بود که یک پاکت سیگار بهمن جواب¬گو نبود و داشتم وارد روزی دو پاکت می¬شدم. سیگارها را هم معمولا در باغ¬های اطراف و خلوت می¬کشیدم و در تمام آن مدت هم هیچ¬کس متوجه سیگار کشیدن من نشد. در آن مدت خیلی کم با روح اله را می¬دیدم بدن و لباس¬هایم خیلی بوی بدی می¬دادو دوست نداشتم او متوجه آن وضعیت بشود به ویژه در آن زمان هم که شکلش شبیه به فیلسوفان رومی شده بود و آدم فقط می¬توانست از دنیای سقراط و افلاطون برایش بگوید. اما با همه مقاومتی که کردم یک روز ماجرای سیگار کشیدن را به او گفتم او بر خلاف انتظارم نه تنها به من خرده نگرفت بلکه از من یک نخ سیگار هم خواست که خودش بکشد. مقاومت کردم و سیگار به او ندادم اما او گفت اگر سیگار به او ندهم خودش می¬رود و می¬خرد. مجبور شدم یک نخ به او بدهم تا بکشد. او از من خیلی بهتر سیگار می¬شد. شبیه بازیگران هالیوودی سیگار می¬کشید دوست داشتم فیلمش را بگیرم و در فضای مجاز منتشر کنم و در پایانش هم یک آهنگ مناسب بگذارم. اصلا باور نمی¬کردم که آن نخ اولین نخی باشد که او در تمام عمرش کشیده. خودش می¬گفت پیگیر یک سریال پلیسی بوده که یک نفر در آن جوری سیگار می¬کشیده که آدم دلش هوس می¬کرده و این نوع سیگار کشیدن را هم از او یاد گرفته. خوشحال بودم که یک¬نفر با من سیگار می¬کشد هر روز ساعت سه بعد از ظهر به باغ می¬رفتیم و آن¬جا با هم سیگار می¬کشیدیم اما او خیلی زود از سیگار کشیدن دست برداشت و دلیلش را هم برایم نگفت می¬گفت که برای سلامتی¬اش ضرر دارد اما یقینا دلیل چیز دیگری بود که من از آن بی¬اطلاع بودم. او به من کمک کرد که بعد از مدت سیگار آن بلای جان را کنار بگذارم و سمتش نروم تا همین الانی که سیگار در دستم است و دارم می¬نویسم. تکنیک ترک خاصی نداشت فقط هر روز یک نخ از پاکت سیگار را تکه تکه می¬کرد و بیرون می¬انداخت و تا روزی که فقط یک نخ مانده بود که آن یک نخ را هم نکشیدم. او انگار با راهکارهای فلسفی که در ذهنش بود مرا مجبور به ترک سیگار کرد. حالا دارم به عکسی که یکی از آن روزها در باغ از او گرفتم را نگاه می¬کنم، لبخند زیبایی که روی صورت هیچ¬کس نمی¬توانم مانندش را پیدا کنم. راست می¬گفت که لبخند شیشه¬ای و ویترینی دارد اما من آن¬وقت نمی¬دانستم منظورش چیست.
دوران دبیرستان که شروع شده بود روح¬ اله آن روح اله سابق نبود و نمراتش شروع به افت کرده بود. همه تعجب کرده که چرا چنین بلایی به سر درس و نمراتش آمده. کار تا جایی پیش رفته بود که نزدیک بود مدیر مدرسه عذرش را بخواهد. چیزی نمی¬گفت، هیچ چیزی. نه به من، نه به معلمان و نه مشاور مدرسه. شک کرده بودم که درگیر یک ماجرای عشقی شده باشد اما هیچ زمانی نمی¬توانستم باور کنم حتی اگر به چشم¬های خودم می¬دیدم. مدت زیادی بود که پیراهن قهوه¬ای می¬پوشید و هیچ¬وقت رنگش را تغییر نداد از او خیلی دور از انتظار بود، همه را به لباس¬های رنگ روشنش می¬شناختند نه به آن پیراهن قهوه¬ای. امتحانات پایان ترم رسیده بود و او همه درس¬ها را لب مرزی پاس کرد و در هیچ درسی نمره تک نیاورد. یک ماه از تابستان گذشت که متوجه شدم حالش بهتر شده. خبری از پیراهن قهوه¬ای نبود و او شده بود همان روح اله لبخند شیشه¬ای خودمان. از حل آن معما عاجز بودم و نمی¬توانستم کاری بکنم و خودش هم می¬گفت همش عوارض سن بلوغ است. خوش¬حال بودم که حالش خوب شده. مثل همیشه با هم بیرون می¬رفتیم و قدم می¬زدیم و درباره مسائل گوناگون با هم صحبت می¬کردیم. ساعتی که با هم بیرون می¬رفتیم بعد از چهار و نیم بود. خبری از آن ساعت سه همیشگی نبود. تغییر ساعت به دست خودش بود و من نقشی در آن نداشتم. او گرمی هوا را بهانه کرده بود. یک روز خیلی اتفاقی از کنار باغ پدر ماه گل رد شدم. آن باغ یک در میله¬ای داشت که از بین آن میله¬ها خیلی چیزها را می¬شد دید. از زمان¬های دور می¬دانستم که یک اتاق در آن باغ است درست در جایی که درختان زیادی وجود دارد و آن اتاق از زیر آن همه برگ و درخت پیدا نیست. با توجه به اینکه ماه گل را همیشه پشت چشمانم داشتم، دیدن و شناختنش از آن فاصله برایم کار سختی نبود. احساس کردم یک نفر کنارش است لب¬هایش داشت تکان می¬خورد. شال سبزی روی سرش بود با همان مانتو و شلوار مدرسه. گفتم شاید پدرش یا یکی از بستگانش آن¬جا باشد. رد شدم و رفتم. یکی دو ساعت بعدش هم که با روح اله هم¬قدم شدم. شوخی می¬کرد و می¬خندید و من هم با او می¬خندیدم. ناقلا شوخی¬های جدید یاد گرفته بود و منم از آن شوخی¬های جدید خوشم می¬آمد. همه آن¬ها را از دوست جدیدش یاد گرفته بود. دو سه روز بعد دوباره از کنار باغ پدر ماه¬گل رد شدم و این بار از بین میله¬ها روح اله را دیدم. ماه گل کنارش نبود اما صدایش را می¬شنیدم. چیزی را که می¬دیدم و می-شنیدم باور نمی¬کردم. انگار خنجری تیزی در قلبم فرو رفته بود. در آن موقع روح اله و ماه گل هر دو با هم خنجر را در قلبم فرو کرده بودند و با آخرین توان¬شان آن را فشار می¬دادند. راهم را کج کردم و رفتم. داشتم نظرم را عوض می¬کردم که شاید دارم زود قضاوت میکنم یا از این دست حرف¬های چرند و پرند که گاهی اوقات مجبور به باور کردن¬شان هستی. بدون طعم بودن غذاها از همان¬جا برایم شروع شده بود. زمانی که کوکو سبزی که غذای مورد علاقه¬ام بود برایم طعم و مزه¬ای نداشت. حسادتم نسبت به روح اله خیلی بیشتر شده بود. اما همه چیز فقط حسادت نبود حس نفرتی هم به او پیدا کرده بودم. دوست نداشتم دیگر او را ببینم. دوست در اولین فرصتی که او را دیدم به او بگویم که برود رد کارش و دیگر پیدایش نشود. همان روز او را دیدم اما همین که می¬خواستم آن چیزها را به او بگویم زبانم بند آمده بود و مانند قبل با او رفتار کردم. باز هم خنده و شوخی و باز هم شوخی¬های بکر و جدید. تا آن لحظه نمی¬دانستم که ماه گل آنقدر آدم شوخی باشد. یا نه شاید هم اصلا آدم شوخی نبود و این علاقه¬اش به روح اله بود که او را شوخ طبع کرده بود. در ذهنم یک کارت عروسی می¬آمد و می¬رفت که رویش نوشته بود روح اله و ماه گل. تبر سنگینی تمام بدنم را تکه تکه کرده بود و این تکه¬ها دیگر به هم چسبانیده نمی¬شدند. دوست داشتم دوباره به سمت سیگار بروم اما خوشم نمی¬آمد حتی در آن حالتی که داشتم. من و روح اله از خیلی از مسائل خصوصی هم خبر داشتیم اما او نامرد و نارفیق شده بود و رازهای جدید و محرمانه¬اش را برایم نمی¬گفت. آن¬ها را برای یک نفر دیگر می¬گفت. شب¬ها خوای روابط محرمانه¬ای بین او ماه گل می¬دیدم. هیچ کدام از آن شب¬ها را به راحتی نخوابیدم، یعنی نتوانستم که بخوابم. مادرم متوجه اختلال در خوابم شده بود و برایم گل گاوزبان و دیگر دمنوش¬ها را دم می¬کرد تا شاید آسوده و راحت خوابم بگیرد. اما هیچ کدام از آن دمنوش¬ها دوای درد من نشد.
در یکی از همان روزها بود که متوجه شدم پدرم تریاک می¬کشد. هر بار یک ساعت خاصی در روز می¬رفت و در زیر زمین بساط تریاک را راه می¬انداخت و شروع می¬کرد به تریاک کشیدن. زیر زمین یک پنجره کوچک و شیشه شکسته داشت که از آن هر روز تریاک کشیدن پدر را تماشا می¬کردم. مادر هم می¬دانست اما اصلا انگار برایش مهم نبود. من هم که جرئت نداشتم به پدر چیزی بگویم، به همان¬ خاطر گذاشتم به حال خودش بماند. پیک نیک کوچکی را دو سه روزی یکبار به دست می¬گرفت و می¬رفت و آن را پر گاز می¬کرد و دوباره بر می¬گشت و مشغول می¬شد انگار برایش مهم نبود که مردم او را می¬بینند و برایش دردسر می¬شود. همین بود که پدر من هم به جمع دیگر پدران تریاکی روستا پیوست و با توجه به آن مصرف بالا نامش در صدر جدول مانند ستاره¬ای پرنور می¬درخشید. بعد از یک مدت دو سه هفته¬ای که خودش به تنهایی تریاک می¬کشید یک پیرمرد دیگر به نام حاج صفی را هم به زیر زمین می¬برد و دو نفری با هم تریاک می¬کشیدند. حاج صفی از سابقه داران این حرفه بود. به مکه و زیارت خانه خدا نرفته بود اما همه به او حاجی می¬گفتند البته به غیر از پدرم که نام هیچ¬کس را به خوبی و درستی صدا نمی¬زد. حاج صفی شوهر خاله ماه گل به حساب می¬آمد. طبیعی بود من همه فک و فامیل ماه گل را می¬شناختم. پیرمرد مهربانی بود، لااقل با من که مهربان بود. اولین سلام و علیک رسمی ما برمی¬گشت به همان وقتی که از زیر زمینی خارج شد و من در حیاط بودم و از آن¬جا همه چیز شروع شد. او جا که مرا می¬دید جلویم مانند یک کودک خم می¬شد. من هم او را دوست داشتم و احترام زیادی برایش قائل بودم. او سه پسر و دو دختر داشت که فقط یکی از پسرهایش مانده بود و بقیه همگی ازدواج کرده بودند. نام آن پسر هم حسن رضا بود. سه چهار سال از من و روح اله بزرگ¬تر بود. به چهره-اش می¬آمد آدم خوب و آرامی باشد درست مثل روح اله اما او هم از آن هفت خط¬هایش بود که روی شیطان را سفید کرده بود. حاج صفی شماره مرا از من گرفته بود و من هم شماره او را که اگر کاری یا چیزی داشتم به او بگویم. مدتی رفت و خبری ازش نشد اما زنگ می¬زد و احوال می¬پرسید. پیرمرد بامرامی بود، دمش گرم.
حال روح اله خیلی خوب بود و هر روز هم خوب و خوب¬تر می¬شد به اندازه¬ای که در اولین سال تحصیلی بعد از آن حال خوب نمرات خوب و عالی را درو کرد. این بار همه انگشت به دهان مانده بودند که راز موفقیت او چه بوده. خبر از رازهای پشت پرده که نداشتند و نمی¬دانستند که چه خبر است. سر کلاس سوالات را می¬قاپید و به همه پاسخ می-داد. درست شده بود شبیه آن بچه درس¬خوان¬های عینکی گند دماغ که دوست داری بگیری و خفه¬شان کنی. خیلی حرسم را بالا آورده بود، دوست داشتم به همه ماجرایش را بگویم ولی مدرکی در دست نداشتم و دوست نداشتم که آبرویش برود. اوایل دی ماه بود که متوجه شدم یک تلفن خریده. تلفن آن برای شخصی که خسیس¬ترین پدر عالم را داشت خیلی غیر منتظره بود. تازه داشتم علت آن¬ همه کار را می¬فهمیدم. او هر روز صبح به میدان تره¬بار می¬رفت و در ازای حمل کردن میوه سبزیجات و جابه¬جایی آن¬ها از ماشین به غرفه¬ها پول خوبی می¬گرفت. اصلا با خودم فکر نمی¬کردم او آنقدر کاری باشد. آن¬جا بود که برای چندمین بار به نیرو و اثر عشق پی بردم. چقدر دوست داشتم من به جای او باشم، آرزو می¬کردم به جای او بودم و بتوانم هر کاری دلم می¬خواهد با امکاناتی که زیر دست داشت بکنم. اصلا همه چیز به کنار، بودن در کنار ماه گل با همه بدی¬هایی که داشت برایم کافی بود. روح اله را هر روز می¬دیدم که سرش در تلفنش بود. تلفن مدل بالایی داشت چند رده از تلفن من مدلش بالاتر بود. خیلی زود صفحات متعددی در فضای مجازی ساخت. عکس¬های پروفایلش در صفحات مجازی یک حالت خاصی بود. حالتی که هر کس گذشته¬اش را می¬دید می¬فهمید آن شخص چقدر فرق کرده. آن موقع بود که خیلی از او متنفر شدم و دیگر نتوانستم مثل قبل با او رفتار کنم او هم به خوبی متوجه این حالت شد اما اصلا به روی خودش نیاورد و دیگر خبری از او نشد. خیلی کم او را می¬دیدم زمانی که یکدیگر را می¬دیدم دستی به هم بلند می¬کردیم اما دیگر هیچ کدام ما آن شخص سابق نشد که نشد. دوست داشتم با هم در یک رینگ مبارزه قرار بگیریم تا هر چه عقده داشتم روی او خالی کنم. یکی از عکس¬هایش را چاپ کرده بودم و آن را روی دیوار چسبانیدم و با مشت به آن ضربه می¬زدم آن¬قدر به آن ضربه می¬زدم که مشت¬هایم قرمز و گاهی اوقات هم خونی می¬شد و با باندهای سفیدی که شکر خدا در خانه¬مان کم هم نبود می¬بستم. تنها افتخارم در آن روزها همان باندها و مشت¬های زخمی بود. با آن باندها خیلی در دل دیگران عزیز شده بودم به ویژه در دل دوستانم. من و روح اله همیشه هم¬میزی بودیم اما بعد از آن ماجراها دیگر کنار یکدیگر ننشستیم. همه متوجه تغییر رفتار من و او شده بودند و بندگان خدا خیلی اوقات هم سعی می¬کردند که کاری بکنند که ما دوباره به هم نزدیک شویم. تا حدی هم جواب می¬داد تا یکی دو روز با هم خوب بودیم و باز همان حالت قبلی. تا دو سال رابطه ما به همان حالت بود و در آن دو سال تنها کار مهمی که من کرده بودم این بود که برای فرار از فکر و مشکل ماه گل به نزد روان¬شناس رفتم و او هم چند راه¬کار داد که مهم¬ترین راه¬کارش این بود که یک عشق جایگزین برایش پیدا کنم تا به مرور زمان او را فراموش کنم. سعی کردم این کار را هم بکنم و به سراغ دختران فامیل می¬رفتم و کمی هم با آنان حرف می¬زدم اما همه به نحوی دست رد به سینه¬ام می¬زدند. افسردگی گرفته بودم و روان¬شناس از درمانم عاجز شده بود و مرا ارجاع داد به یک روان¬پزشک او هم یک پاکت پر دارو برایم نوشت که هر کدام را چه ساعتی و چه موقعی مصرف کنم و بعد از دو ماه دوباره بروم تا روند درمان داروها را بررسی کند. داروها را سر ساعت می¬خوردم تنها چیز که عوض شده بود بخشی از اخلاق بود. خیلی زود عصبانی می¬شدم اصلا انگار کنترلم دست خودم نبود و آن داروها مرا کنترل می¬کردند داروهای رنگارنگی که زندگی را از قبلش هم سیاه¬تر کرده بودند. مادرم کاملا متوجه همه چیز بود و از من می¬خواست که به همان روان¬پزشک مراجعه کنم و به او بگویم که داروهایش چه بلایی به سرم آورده¬اند اما این کار را نکردم و بعد از دو ماه خودم بدون تجویز روان¬پزشک مصرف داروها را متوقف کردم. آن¬جا بود که برای دو سه ماه کاملا دیوانه شدم و مثل میمون از دیوار بالا می¬کشیدم و هر چیزی که جلویم بود را نابود می¬کردم حوصله پدرم را نداشتم و آرزو می¬کردم که جلو بیاید و مخالفتی با من بکند تا همان¬جا کارش را بسازم ظاهرا تریاک کار خودش را کرده بود او را خیلی آرام کرده بود به صورتی که دیگر کاری با من نداشت و مرا کاملا آزاد و به حال خودم گذاشته بود. اما بعد از دو سه ماه دوباره همه چیز به حالت سابق برگشت. کم کم داشتم عادت می¬کردم و خیلی به ماه گل فکر نمی¬کردم. نمراتم هم خوب شده بود و داشتم مثل همه مردم زندگی می¬کردم. حال روح اله کمی خراب شده بود ولی نمراتش خوب بود و تغییری در آن¬ها حاصل نشده بود. هر بار می¬دیدم که در گوشه و کنار کتاب¬هایش چیزهایی می¬نویسد. متوجه نگاه¬های معنی دار او به خودم شده بودم اما اصلا دوست نداشتم دوباره با او مانند قبل دوست شوم. هنگام کنکور بود و هیچ کس اصلا به فکر کنکور نبود به جز روح اله که خیلی جدی داشت تلاش می¬کرد ظاهرا آن امتحان چند جوابی مسخره را خیلی جدی گرفته بود. نتایج کنکور که آمدند او رتبه زیر سه هزار آورده بود و افتخاری شده بود برای روستا. دانشگاه تربیت معلم در رشته دبیری الهیات قبول شده بود. من اما اصلا کنکور ندادم و خودم را برای دانشگاه¬های خصوصی و آزاد بدون کنکور آماده کرده بودم و برای فرار از سربازی مجبور بودم بروم و در دانشگاهی ثبت نام کنم هزینه داشت اما می¬شد هزینه¬اش را کاری کرد. همه دوستان به روح اله تبریک گفتند اما من از کنارش رد هم نشدم و اگر آن موقع گردنم را می¬زدی نمی¬رفتم تا به او تبریک بگویم. آن موقع خیلی به خودم حق می¬دادم و او را مقصر صد درصدی ماجرا گذاشتم. او خیلی مغرور شده بود و من ذاتا از آدم¬های مغرور بدم می¬آمد و این اخلاق من هیچ وقت تغییر نکرد که نکرد.
حسن رضا پسر همان پیرمرد تریاکی بامرام که پسرخاله ماه گل می¬شد به ماه گل تجاوز کرده بود و خبرش در همه آبادی پخش شده بود. در همان اتاق در باغ، ماه گل را دعوت کرده بود و بعد به زور و با توسل به قدرت بدنی بالایی که داشت به ماه گل تجاوز کرد. اگر کمی آن کار را تمییز انجام می¬داد می¬شد که روستا خبر دار نشود اما ترس و واهمه کار خودش را کرده بود و مدارکی از جرم به جا گذاشته بود. چند دستمال و پارچه پاره شده، که مادر ماه گل اولین نفر آن¬ها را دید و بعد هم بدون هیچ فشار خاصی از ماه گل اعتراف گرفت و او هم مانند اعتراف ندیده¬ها همه چیز را گفت. مادر ماه گل در هر زمینه¬ای که یک آدم می¬تواند فکرش را بکند شکاک بود و به همه چیز شک داشت. ظاهرا خودش هم بلای ماه گل به سرش آمده بود که از آن پارچه¬ها فهمید که حرفی در میان است وگرنه پارچه نشان از هر چیزی دارد. ماه گل و حسن رضا با هم ازدواج کردند. خوب بود دیگر خیالم راحت بود که آن تصویر کارت عروسی روح اله و ماه گل به حقیقت نپیوست. خیلی برایم جای شادی و خوشحالی داشت. بعد از پخش شدن آن ماجرا دیگر روح اله را ندیدم در صفحات مجازی¬اش می¬شد فهمید که در دانشگاه است و قصد آمدن از آن¬جا را هم ندارد. من هم ثبت نام دانشگاه را برای سال بعدی گذاشته بودم و امید داشتم که بنشینم بخوانم و رتبه و رشته خوبی قبول شوم. درست است که هر جا و به هر چیزی امید داشته¬ام گند زده¬ام به آن ولی احساس آن یکی فرق دارد. در همان موقع با یکی از دوستان دوران دبیرستان به قهوه¬ خانه¬ای که به تازگی در روستا افتتاح شده بود می¬رفتم و قهوه و چای و املت و از آن چیزها می¬خوردم. زیر زیرکی بساط عرق و مشروب را هم راه انداخته بودند و افرادی که می¬خواستند مست شوند و از خود بیخود، تا پاسی از شب صبر می¬کردند که دوست من از آن دسته بود. خانه همسر ماه گل نزدیک همان قهوه خانه بود. همسرش یک کار در کارخانه قند و شکر پیدا کرده بود که صد و بیست کیلومتری از روستای ما فاصله داشت. او هر روز آن همه راه را طی می¬کرد؛ رفت و برگشت. ماه گل که می¬دانستم چقدر بدش از حسن رضا می¬آید به او گفته بود که خانه¬ای برای خودش در شهر بگیرد و آن¬جا باشد و فقط آخر هفته¬ها به روستا بیاید نمی¬دانم بر چه اساس اما حسن رضا قبول کرده بود کار خوبی هم کرده بود کرایه و هزینه رفت و آمد خیلی زیاد می¬شد و یک اتاق کوچک در شهر کارش را راه می¬انداخت. بعضی از شب¬ها هم یکی از فک و فامیلش می¬رفت و کنار ماه گل می¬ماند. از خدا که پنهان نیست از این کلمات چه پنهان خیلی دوست داشتم خودم حداقل برای یک شب هم که شده کنارش بخوابم به همین خاطر بود که شب¬ها وقتی از قهوه خانه بیرون می-آمدم حسابی خانه را دید می¬زدم. خانه خیلی توی چشم نبود و ورود و خروج¬ها خیلی مسئله¬ای نبود که کسی بخواهد از آن بترسد. روح اله را در روستا دیدم ظاهرا عاقل شده بود و برای تعطیلات به وطن خودش برگشته بود. خیلی ساکت و غمگین بود. غمگین بودنش را من که یک زمانی صمیمی¬ترین دوستش بودم به آسانی می¬فهمیدم اما شاید دیگر اشخاص اصلا متوجه آن نمی¬شدند. در دانشگاه انگار خیلی به او خوش نگذشته بود، مهم نبود چون در این دنیا انگار قرار نبود به کسی خوش بگذرد. در قهوه خانه من هم الکلی شده بودم و تعارف¬های دوستم کار خودش را کرده بود. زیاد نمی¬خوردم خیلی کم و همان خیلی کم هم برای مست شدنم کافی بود. یکی از آن شب¬ها روح اله را همان¬جا دیدم شک کردم که نکند دوباره وارد رابطه با ماه گل شده باشد. آن زمان که ماه گل مجرد بود قضیه خیلی فرق می¬کرد اما با وجود ازدواج او اصلا دوست نداشتم روح اله را آن اطراف ببینم. به جای شوهرش به رگ غیرت من بر می¬خورد. اما احتمال می¬دادم که اتفاقی از آن¬جا رد شده باشد چون هیچ زمانی نمی¬توانست وارد خانه ماه گل بشود به هر حال یک¬نفر یا شاید هم بیشتر کنار ماه گل بودند که با وجود آنان روح اله اصلا قصد داخل شدن را هم نمی-توانست داشته باشد. دو سه بار دیگر هم او را دیدم. هنوز شماره حاج صفی را تلفنم داشتم و یک حسی به من می-گفت که با او تماس بگیرم و بگویم حواس عروسش را داشته باشد اما این کار را نکردم.
یک شب در خوردن زیادی روی کردم به اندازه¬ای که اصلا نمی¬توانستم راه بروم و مدام به زمین می-خوردم. بی¬اراده به سمت خانه ماه گل رفتم. داشتم از در بالا می¬کشیدم که آن رفیقم مانعم شد و نگذاشت او مدام می¬گفت مگر بهت نگفتم زیاده روی نکن؟ اما انگار یک نفر دیگر داشت مرا کنترل می¬کرد او را کنار زدم و از در بالا کشیدم که روح اله را در حیاط دیدم یک لحظه احساس کردم که او هم مرا دیده باشد اما گمان نکنم احساس درست بوده باشد. یقین داشتم که حتما آن شب خبرهایی هست. می¬خواستم همان لحظه شماره حاج صفی را بگیرم اما نتوانستم به خانه رفتم اما خوابم نمی¬گرفت. ساعت حوالی پنج صبح بود که شماره حاج صفی را گرفتم. صدایش گرفته بود و خیلی ترسیده بود به او گفتم که چند ساعت پیش یک پسر را در خانه پسرت دیده¬ام، می¬دانم که فامیل نبوده برو... و بعد تلفن بدون اینکه چیزی بگویم تلفن را قطع کردم. فکر نمی¬کردم که آن پیرمرد بخواهد کاری بکند. پشیمان بودم که چرا زنگ زده بودم و پیرمرد را ترسانده بودم. نیم ساعت خوابم برد و بعد با صدای آبادی از خواب بیدار شدم. حاج صفی تبرش را که روز قبل تیز کرده بود روی دوشش گذاشته و به سمت خانه پسرش حرکت کرد. کلید زاپاسی که داشت را به در انداخت و وارد شد. ماه گل که صدای در را شنید به روح اله گفت که خودش را جایی پنهان کند. حاج صفی که در آن ساعت عروسش را بیدار دید عصبانی شد و به سمت او حمله کرد. دو سه ضربه به سرش زد و او را به کناری انداخت و به درون خانه رفت. در خانه خبری نبود در یکی از اتاق¬ها صدای نفس کشیدن یک نفر را زیر تخت می¬شنید بدون اینکه زیر تخت را ببیند تبرش را بالا برد و به زیر تخت کوبید تا صدای فریادی شنید چند ضربه دیگر زد. همه ضربات تبر به صورتش خورده بود. تخت را کنار زد و روح اله را بیرون آورد صورتش به اندازه¬ای متلاشی شده بود که او را نشناخت. ماه گل که تازه حالش جا آمده بود به اتاق آمد و آن اتاق خون را دید و از خانه خارج شد. به خانه خودشان رسید و در خانه را از جا کند. پدرش سراسیمه در را باز کرد. انتظار نداشت دخترش را با آن سر و وضع ببیند. ماه گل خودش را حیاط انداخت. پدرش پرسید چه شده و او هم گفت که حاج صفی روح اله را تکه تکه کرد. پدرش چیزی نفهمید مادر که قبل از پدر بیدار شده بود چادری پوشاند و خودش را به خانه دامادش رساند و همه چیز را از نزدیک دید. دیدن یک فرد غریبه که به آن نحو تکه تکه شده بود برایش کافی بود که بفهمد چه اتفاقی افتاده. با همسرش تماس گرفت و دست و پا شکسته حرف¬های دخترش را تایید کرد. پدر ماه گل به شال سیاهی که روی طناب بود نگاه کرد و اجازه هیچ توضیحی به ماه گل نداد و شال را دور گردن ماه گل انداخت و با دو دستش دو طرف شال را فشار داد. ماه گل داشت جان می¬کند آب صابونی مانند از دهانش بیرون آمد به سر پدرش سعی کرد چنگ بزند اما نتوانست رنگ صورتش شبیه به رنگ بادمجان شده بود و گردنش به باریکی مو کم مانده بود که گردنش قطع شود و از شال بیرون بپرد. نصف آجری روی زمین بود و ماه گل به دست آن را برداشت و به سر پدرش کوبید. شال شل شده بود و ماه گل چند بار کوبید تا پدرش روی زمین افتاد و مرد. ماه گل از آن¬جا هم فرار کرد. حالا کسی نمی¬داند که او دقیقا کجاست اما دیر یا زود گیر می¬افتد.
ده روز قبل پدر روح اله را دیدم که یک جعبه کتاب و دفتر را کنار سطل آشغال پر از آشغال گذاشته بود. کتاب و دفترهای روح اله بود. آن جعبه را با خودم به خانه بردم. گوشه و کنارهای کتاب¬هایش را نگاه می¬کردم، یک دفترچه کوچک هم بود. اشک¬هایم کاغذها را غرق کرده بود. در جایی از کتاب نوشته بود که: «الان ماه گل به من نگاه کرد خودش نمی¬داند که چقدر دوستش دارم اما او دیگر مرا نمی¬خواهد و من هم مزاحمش نمی¬شوم.» در دفترچه هم از آغاز آشنایی¬اش با ماه گل نوشته بود که اصلا آن چیزی نبود که من فکر می¬کردم. چیزهای دیگری هم بود که دیگر نمی¬توانم چیزی از آن بنویسم. این بود ماجرای سنگ¬سار بدون سنگ.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
طبعاً خودتان هم به خوبی مستحضر هستید که علی‌رغم برخی از تصورات رایج، داستان‌نویسی حرفه‌ای و قاعده‌مند، نه تنها کار چندان آسانی نیست، بلکه در صورت توجه به ریزجزئیات سازنده ساختار روایت، گاهی از اوقات می‌تواند که کار نسبتاً سختی هم باشد، عملکرد جذاب و دلپذیری که نویسنده محترم، تمام توان خودش را را برای شکل‌گیری روایتی جذاب، منسجم، متصل، منطقی و پیشبرنده به کار بگیرد، درواقع به راحتی و بی‌اغراق می‌شود که اهتمام به داستان‌نویسی نظام‌مند و برنامه‌ریزی شده روایی را به عنوان روندی سختی و در عین‌ حال دلپذیر پذیرفت، حالا چنانچه که چنین ترکیب مفهومی متضادی، چندان مورد تأیید برخی از عزیزان علاقه‌مند به آثار صرفاً سرگرم‌کننده نیست [البته صنعت سرگرمی هم بدون شک از ارزشمندی‌ و ویژگی‌های مؤثر مختص به خودش برخوردار است، به ویژه اگر که به بهترین و دقیق‌ترین نحو ممکن اجرایی شود و حتی‌الامکان از محتوای تأثیرگذاری هم بهره‌مند بشود]، طبعاً نظر این عزیزان، بسیار هم محترم است و البته ما علاقه‌مندان به روایت‌پردازی حرفه‌ای هم، همچنان در مسیر نسبتاً سخت و صبورانه مهارت‌‌آموزی و تجربه‌اندوزی داستان‌نویسی امروزی، تمام توان خود را برای آموختن و ارتقاء شیوه‌های نوشتاری‌مان به کار می‌گیریم، درواقع بایستی پذیرفت که علاقه‌مندی و پیگیری و اهتمام در تألیف آثار داستانی و پذیرفتن نقدهای آموزشیِ مبتنی بر روند شکل‌گیری آثار، به شجاعت قابل‌ تقدیری نیاز دارد.
بنابراین در پاسخ سؤال‌تان در بخش پیام داستان‌نویس به منتقد، درباره نقاط قوت احتمالی موجود در این اثر ارسالی، بایستی عرض کنم که همین پیگیری در نوشتن و شجاعت حضور در یک فضای آموزشی تعریف شده و همچنین پذیرفتن نقدهای تقدیمی، بی‌اغراق یکی از نقاط قوت شخصیت فرهیخته، پیگیر و بزرگوار شما است؛ البته از سویی دیگر، لازم به ذکر است که برخی از ویژگی‌های هنوز بالقوه هم در این اثر ارسالی حضور دارند که طبعاً درصورت قرار گرفتن در یک روند تألیفی قاعده‌مند روایی [مطابق با قواعد توصیه شده در متون آموزشی معتبری که توسط نویسندگان صاحب‌نام ایرانی و خارجی تألیف شده‌اند؛ مانندِ رابرت اسکولز، جمال میرصادقی، سیما داد، مصطفی مستور و...]، به راحتی می‌توانند که موجب موفقیت و ماندگاری روند روایت‌پردازی داستان‌تان بشوند، به همین جهت اجازه بدهید که به اختصار، مواردی را جهت یادآوری و تأکید و به نیت ترمیم و تقویت روند شکل‌گیری این اثر ارسالی، تقدیم حضور شریف‌تان کنم.
بدون شک یکی از ویژگی‌های مهمی که در هنگام تألیف یک روایت قدرتمند، تأمل‌برانگیز و ماندگار، دارای جایگاه تعیین‌کننده و تأثیرگذاری است، اهتمام در رعایت «زبان داستانی» رایج و توصیه شده امروزی است که طبعاً از طریق به‌ کارگیری واژگان رسمی [مطابق با ویژگی‌های «زبان معیار» رایج که در اخبار، کتاب‌های درسی، داستانی و...، در روزنامه‌ها، سخنرانی‌ها به کار برده می‌شود] و همچنین رعایت «جایگاه تعریف شده ارکان جمله‌ها» و احتراز آگاهانه از صرفاً و به طرز غیرضروری آهنگین و شدن متن است [البته بدون شک، بهره‌گیری از زبان شاعرانه، در هنگام سرودن شعر از جایگاه منحصر‌به‌فرد و غیرقابل‌انکاری برخوردار است، اما طبعاً توجه و تأکید این نقد تقدیمی، صرفآً بر روی تثبیت و تحکیم زبان داستانی رایج و مؤثر متمرکز شده است]، طبعاً چنین زبان توصیه شده‌ای، نیاز به تعبیه، تنظیم و یک‌دست بودن مدیریت شده‌ای در بخش «بدنه توصیفی» داستان دارد و مطابق با نیازهای روایی متن و ویژگی‌های واقعه‌پردازانه روایت، می‌تواند که در صورت لزوم و نیاز روایت، از واژگان مترادفی که وجه مفهومی ملایم‌تر و صمیمانه‌تری داشته باشند [البته بدون این که زبان ناخواسته دچار «محاوره‌نویسی» شود، چون که به طور معمول و مطابق با توصیه‌های کاربردی رایج در متون آموزشی، زبان محاوره در «دیالوگ‌نویسی» کاربرد منطبق و توصیه شده‌ای دارد]، بهره‌ای حداکثری و کاربردی بگیرد؛ درواقع بایستی پذیرفت که مؤلف محترم در هنگام تألیف این اثر ارسالی، به لحاظ رعایت واژگان رسمی و سعی در ارائه نسبتاً یک‌دست زبان داستانی، در روند انتقال نسبتاً صحیح و سریع «مفاهیم ضروری روایی» از متن به ذهن مخاطب، حتی‌الامکان تلاش خود را به کار گرفته است و متن به لحاظ رسمی و حتی صمیمیت نسبی واژگان، رعایت جایگاه ارکان جمله‌ها و همچنین منعقد شدن مفهومی جمله‌های، با اندکی تدقیق و ترمیم، می‌تواند که زبان داستانی قدرتمندتر و مؤثرتری را در متن ایجاد کند.
همچنین یکی دیگر از عوامل مؤثر در انتقال هرچه قابل‌ تصور رخدادهای البته ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده داستانی از متن به ذهن مخاطب سخت‌پسند، احتراز آگاهانه و مدیریت شده از شیوه گزارشی و اخباری «توصیف ساکن» است که به طور معمول، موجب تک‌وجهی و طبعاً صرفاً «بیان» شدن داستان می‌شود و همچنین سعی در ارائه هرچه ملموس‌تر و باورپذیرانه‌تر رخدادهای گزینش شده، مترتب و مستدل داستانی، از طریق به کار گیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه است تا وقایع ضروری و به دقت گزینش شده روایت، به راحتی برای مخاطب حرفه‌ای و مکاشفه‌گر قابل «نشان» داده بشوند؛ البته بایستی پذیرفت که در بخش‌هایی از این اثر ارسالی هم تا حدی چنین رویکرد توصیفی ارزشمندی مشاهده می‌شود: «...، با دو دست استخوانی و پوست چروکیده‌اش تبر را بالای سرش گرفت و...، رنگ قالی قرمز شده بود و لکه‌های خون روی دیوارها پوشش جدید و ترسناکی به وجود آورده بود...، کوچه و خیابان‌های سرد و خفه‌ی روستا...، باغ یک در میله‌ای داشت که از بین...، زیرزمین یک پنجره کوچک و شیشه شکسته داشت...، مشت‌هایم قرمز و گاهی اوقات هم خونی می‌شد و با باندهای سفیدی که...، رنگ صورتش شبیه به رنگ بادمجان شده بود و...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را پس از انتخاب حوادثی «متوالی» و به طرز متمرکزتری، با چنین رویکرد ارزشمند و قابل‌ تصوری توصیف کنید.
درواقع لازم به ذکر است که یکی از مهم‌ترین دلایل اصلی، عدم‌ تأثیرگذاری روایی در این اثر ارسالی، ازدحام غیرضروری واژگان [داستان با حدود «پنج هزار و هفتصد» واژه هنوز مدیریت نشده، نوشته شده است] و تعبیه گسترده و تنظیم نشده «مصالح روایی» غیرمتمرکز در متن است، به گونه‌ای که موجب صرفاً حجیم‌تر شدنِ غیرضروری روایت شده است، وضعیت بغرنجی که به دلیل عدم مدیریت «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان] در این اثر ارسالی به وجود آمده و در نتیجه داستان را دچار اطنابی مُخل پیشبرد روایت کرده است؛ چون که تقریباً تمامی بخش‌های تعبیه شده بعد از پاراگراف اول در متن، نه تنها در خدمت تکمیل، انسجام، اتصال و پیشبرد «سیر منطقی و ضروری روایت» قرار نگرفته‌اند، بلکه متأسفانه ورودیه نسبتاً قدرتمند و چشمگیر روایت را هم [که بی‌تعارف به طرز هوشمندانه و ضربه‌زننده‌ای در در ابتدای داستان تعبیه شده است]، ناخواسته و به شدت دچار نا‌کارآمدی روایی کرده است، در حالی که داستان در چند سطر اول، به شیوه جذب‌کننده و در عین حال هراس‌آور و تأمل‌برانگیز شروع شده است و به همین جهت هم، به طرز مؤثری مخاطب را یکباره به درون واقعه‌ای به شدت هولناک و واقعه‌پردازانه پرتاب می‌کند: «...، تکه‌‌های صورت...، هیچ‌‌کس نمی‌‌توانست از آن صورت متلاشی شده او را شناسایی کند، قسمتی از لب او روی زمین گویی داشت چیزی می‌‌گفت، شاید داشت من را لعن و نفرین می‌‌کرد و شاید هم...، خون از تبر سنگین قاتل داشت می‌‌چکید و...، با نفس‌‌هایشان زمین را به لرزه در می‌آورد...»، آفرین بر شما، اما متأسفانه بعد از این بخش شوک‌آور و نفس‌گیر، داستان در مسیر توضیح‌هایی غیرضروری و ارائه دلایلی غیرضروری و نه چندان روایی گرفته است.
بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و در هنگام «بازنویسی» [روند زمان‌بَری که طبعاً به صبوری و تدقیق متمرکزانه‌تری نیاز دارد تا احاطه روایی مؤثرتری بر روی تمامی زوایای احتمالی روایت کسب شود]، ضمن تدقیق مجدد در ظرفیت‌های درونی و تعمیم‌پذیر سوژه مورد نظر، همچنین انتخاب گزینشی‌تر وقایع صرفاً مرتبط و ضروری و به ویژه طراحی مجدد یک پیرنگ مستدل‌تر و مستحکم‌تر داستانی، «خط روایی» نظام‌مندتر و متفاوت‌تری، تعیین و برنامه‌ریزی شود، چون که احتمالاً با طراحی و تعبیه دلایل روایی متفاوت‌تری برای شکل‌گیری این واقعه هولناک، به راحتی می‌شود که برای داستان وجه رواییِ مکاشفه‌گرانه‌تر، تأمل‌‌برانگیزتر و حتی تأویل‌پذیرانه‌تری ایجاد کرد، به طور مثال شاید مؤثرتر باشد که با توجه به شخصیت پول‌پرست پدر مقتول، این اتفاق شوم، به دلایل مالی، مابین پدر و پسر رخ بدهد، البته بدون شک، شما دوست نویسنده گرامی، پس از تدقیق و برنامه‌ریزی مجدد، می‌توانید که خط روایی و پیرنگ داستانی جذب‌کننده‌تر و تأثیرگذارتری را [با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر، لطفاً و حتماً برای مدت زمانی، تمامی آثارتان را با همین میزان واژه تألیف و تجربه کنید، مطمئن باشید که چنین تمرین نسبتاً سختی، موجب تقویت مهارت‌های واقعه‌پردازی‌تان به شیوه‌ای منسجم‌تر و کاربردی‌تر خواهد شد]، برای داستان‌تان ایجاد کنید؛ همچنین احتمالاً با مطالعه مجدد و هرچه دقیق‌تر کتاب «جنایات و مکافات»، اثر «فیودور داستایفسکی» [داستان دانشجویی به نام «راسکولْنیکُف» که به دلیل انگیزه‌های پیچیده‌ای که حتی خود او از تحلیل‌شان عاجز است، زن رباخواری را همراه با خواهرش می‌کُشد و بعد از چند روز بیماری و بستری شدن کارش به جنون می‌رسد؛ مضمون و درون‌مایه کتاب، مبتنی بر تحلیل انگیزه‌های قتل و تأثیرش بر قاتل است که داستایفسکی مسئله رابطه میان خویشتن و جهان پیرامون و فرد و جامعه را در آن گنجانده‌است]، به راحتی می‌توانید که در تجربیات ارزشمند واقعه‌پردازی‌های تلخ، همزادپندارانه و تأمل‌برانگیزِ مؤلف اثر سهیم شوید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویسِ «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، بابت اعتماد و عنایت بزرگورانه‌ای که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم، منتظر ارسال داستان جدید شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت