فانتزی سیاه و حل و فصل تناقض شخصیت داستان!




عنوان داستان : مرد انگشتی
نویسنده داستان : محمدحسن رضایی منش

وقتی تو خیابون از کنار مغازه‌ها می‌گذشتم توجهم فقط به انگشتها و ناخنها بود. انگار یک جور بی‌اختیار و به صورت غریزی این کار را انجام میدادم. دربارهی هرکس یکجور برداشت و دانش خاصی در ذهنم جرقه میخورد اما تا می‌آمدم در مورد فلان آدم که دارد از پیادهرو رد می‌شود برداشتی کنم، وجدانم ظاهر میشد و باعث میشد این کار کثیف را انجام ندهم، چون ممکن بود از خواندن ناخن‌ها و انگشتها اطلاعاتی به دست بیاورم که فرد به دانستن اینها توسط دیگران راضی نباشد؛ اگر چه باز چشمم میخورد به انگشتهای این و آن، اما سعی میکردم توجه نکنم. البته سخت بود.
توی پیادهرو ازدحام جمعیت زیاد بود و چند صد انگشت دست و پا از جلوی من رد میشدند و من نباید نگاه میکردم چون توجه به آنها من را گیج و حواسم را پرت میکرد، اما ذهن مشوشم کاری کرد که حواسم فقط به انگشتها باشد؛ اگر میخواستم از کنار کسی رد شوم برای محاسبه اینکه چقدر از من فاصله دارد و مبادا بهش برخورد کنم مجبور بودم فاصله‌مان را با فاصله انگشتها حساب کنم.
وقتی برگشتم خانه ده صبح بود. دو ساعت بیرون بودم، لای آدمها، بین چندین انگشت،
چندین هویت، چندین دنیای مختلف در میان انگشتها. اما بلاخره به مکان امن خودم رسیده بودم،
تخت عزیز و دوست‌داشتنی خودم، کنار کتابهایی که خوانده بودم و با نگاه به کتابخانه چندین سرنوشت و داستان در ذهنم مرور شد؛
وقتی روی تخت دراز کشیدم هنوز کمی تو شوک بودم. اما کم‌کم فکرم را آزادتر کردم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم به اولین چیزی که فکر کردم تابلوهایی بود که کشیده بودم، دور و اطراف خانه‌ام پر بود از نقاشیهایی که خودم کشیده بودمشان. در تمام نقاشی‌هام اثری از انگشت و ناخن بود! توی چند تاشون بند انگشت کشیده بودم، توی بعضیهاشون ناخن و در بعضی دیگر طرح انگشت و اثر انگشت و... البته تمام نقاشیها از خیالم روی کاغذ می‌آمدند و زیاد به این فکر نمی‌کردم که از روی انگشت کسی نقاشی کنم، چون از این کار خوشم نمی‌آمد. انگشتهای مختلفی که دیده بودم و ازشان برداشتهایی که کرده بودم مدام توی ذهنم بالا و پایین میرفتند و تکرار میشدند، مثل آهنگی که سعی میکنی نخوانی اما چند لحظه یکبار ناچار در ذهنت تکرار میشوند؛
برای خالی کردن ذهنم تصمیم گرفتم چند تا از انگشتهایی که تصویرشان توی ذهنم مانده را بکشم. با مداد سیاه. وقتی شروع میکردم به کشیدن انگشتها، ساعتها می‌گذشت. پشت میز کارم به خودم آمدم و دیدم ساعت یک بامداد است. بعد از ماهها حالا تا یک بامداد بیدار بودم.
اما چیزی که ذهنم را مشغول و حسابی من را شوکه کرد این بود که تمام نقاشیهایی که امروز کشیده بودم همه و همه از انگشت یک دختر بود که حسابش از دیگر انگشتها جدا بود چطوری بگم... خیلی خاص بود و باورناپذیر. وقتی به طرحها نگاه کردم برداشتهایی که از این دختر توی ذهنم امد شوکه‌ام کرد. مدل ناخنهاش نادر و گیرا بود. من باید این دختر را میشناختم و باهاش ملاقات میکردم، باید میگفتم که چقدر برای من خاص است و اینکه باید میدیدم همچین آدمی با این شخصیت جالب چه شکلی است.
حس ششمم میگفت این دختر خیلی زیباست.
برداشتم از طرح ناخن و انگشت این دختر این بود که آدمی هست که بین احساسات و منطق خودش تعادل دارد و هیچوقت بین این دوتا بی عدالتی نکرده، یعنی آدمی منطقی و احساسی است، آدمی منظم ولی خلاق. عقاید جالبی دارد مثلا اینکه کمونیست است اما به بی‌عدالتیها آگاهی زیادی ندارد و شاید دلیل این ناآگاهی‌ها این است که سرش تو کار خودش بوده و زیاد سر توی اجتماع بلند نکرده است؛ کمحرف و بسیار منزوی مثل خودم، زیاد فکر و خیال میکند و برای خوردن مشروب وقتهای منظم و حساب‌شده‌ای را در نظر گرفته، برداشتهای من از این فرم ناخن و انگشت خیلی زیادتر از اونیه که بخوام همش رو توضیح بدهم اما باید بگم به شدت شیفته انگشتها شدم و احساس کردم زندگی من بدون این انگشتها معنی ندارد!
چشمهایم را بستم اما باز هم در تصورم به آن انگشتها فکر میکردم، به طرح ساده و منظم ناخنها، به کشیدگی مناسب و مرتبیِ مفصلها و...
اما من دلیل میخواستم، از خدا دلیل میخواستم تا بدانم چرا من این توانایی را دارم که آدمها را از روی ناخنشان بشناسم. حس میکردم به خاطر این توانایی توی دنیا مسئولیتهایی روی دوش من است. گمان میکردم باید کاری انجام دهم اما نمیدانستم آن کار چیست.
صبح که شد به خودم گفتم تنها راه سعادتم یافتن صاحب آن انگشتهاست؛ اما مسئله این است که چگونه از روی انگشتهایی که فقط یک بار به صورت گذرا چشمم به آنها خورده پیدایش کنم؟! اصلا خدا میداند او در همین شهر است یا یک مسافر بوده بین توده مسافرهایی که به این شهر می‌آیند و میروند. چه کار میتوانم کنم؟ با خودم فکر کردم اثر انگشتش را طراحی کنم. این جرقه برایم مثل دری به دنیایی جدید بود.
شوق زیاد و استرس برای خوب کشیدن طرح و مطابق بودن با اثر انگشت دستم می‌لرزید. چند ساعت گذشت و من چند طرح از اثر انگشت سبابه‌اش کشیدم.
ظهر زنگ زدم به عرفان که در کار اطلاعات بود. قراری گذاشتیم و نقاشیها را بهش دادم تا وارد سیستم بشود و صاحب اثر انگشت را پیدا کند. او چند پرینت از نقاشی گرفت تا واضحتر شود و بعد آنها را وارد سیستم کرد و اطلاعات شخص را در آورد. نگار، بیست و هشت ساله. البته عکسی ازش موجود نبود. آدرس را گرفتم.
توی راه به انگشتها و ناخنها فکر میکردم، به اینکه توی دستم بگیرمشان، بو کنم، با دقت نگاه کنم، ببوسم. رسیدم. وسطای کوچه، کنار در خانه موتورم را گذاشتم. تمرکز کردم که چه کار باید بکنم، اما هرچی فکر میکردم بیشتر به درهای بسته بر میخوردم و بیشتر هول میشدم، رفتم در را زدم و منتظر ماندم تا در باز شود. سرم را انداختم پایین و به انگشتهای کسی که در را باز کرده بود نگاه کردم، خودش بود!
از هیجان قلبم داشت از جا کنده میشد، با تته پته کردن گفتم: میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
اول ترسید و جواب رد داد اما بعد چند دقیقه راضی‌اش کردم که باهاش صحبت کنم، نمیدونستم باید چی بگم واقعا گیج شده بودم برای همین شروع کردم به حرف زدن درباره اطلاعاتی که ازش به دست آورده‌ام و در کمال تعجب دهانش باز مانده بود!
*
بعد دو سال، از ته دل پشیمان شدم. با هم تفاهم داشتیم، اما دلش را زده بودم و البته تقصیر خودم بود چون به انگشتهاش نگاه میکردم، مدام انگشتهای دست و پاش توی دستهای من بودند و مدام ازشون نقاشی میکشیدم، هر روز به من میگفت با این کارهایت کلافه‌ام کردی، حتی روابط جنسی ما هم از هم پاشیده بود و کلافه بودیم از این رابطه. میدونستم که اشتباه وارد این رابطه شده‌ام. منطق این را میگفت که بخاطر زیبایی و دلبری انگشتهای یک نفر نمیشود باهاش زندگی خوبی داشت! همش میگفت: باید از هم جدا بشیم.
و من هم دلم به جدایی بود اما نمیتوانستم از آن انگشتها دل بکنم!
شبها داخل تراس گریه میکردم، مصرف سیگارم هم زیاد شده بود.
این رابطه را تمام کردیم چون به نفع هر دومان بود، دلم به نگار می‌سوخت چون دوسال از زندگی اش را صرف من کرده بود و حالا نتیجهاش جدایی بود.
سعی کردم همه چیز را فراموش کنم.
برایم سخت بود که دیگر آن انگشتها را بغل نگیرم. کارم به افسردگی کشید.
وقتی مشکلم را به روانشناس گفتم دکتر فقط بهم خندید و من خجالتزده و پشیمان شدم. حرف دلم را به کی میتوانستم بزنم؟
چند روزی بود که یک جورایی سِر شده بودم و از گریه کردن هم دست کشیده بودم و تمام نقاشیهایی که روی در و دیوار خانه بودند را پاره کردم و دور ریختم. چون مثلا میخواستم فراموش کنم. یک روز صبح که از خواب پا شدم دیدم روی گوشی‌ام پنج میس کال افتاده و یک اس‌ام‌اس آمده. دوست نگار بود. گفت نگار خودکشی کرده. گریه نکردم فقط کمی شوک شدم و جا خوردم. به تشیع جنازه هم نرفتم چون می‌دانستم اگر آنجا گریه نکنم برایم حرف درمی‌آورند و حتی ممکن است تهمت بزنند که من جانش را گرفته‌ام!
از دوست نگار پرسیدم چطور این کار را کرده؟ پیام داد رگ خودشو زده، وقتی این چند دقیقه شوک شده بودم را با خودم تحلیل کردم کم‌کم حس عذاب وجدان به سراغم آمد،
مدام به خودم میگفتم تقصیر توئه، مدام فکر میکردم که دیگه نمیتونم اون انگشتها را ببینم و فکر به این موضوع من را بیشتر از هر چیز دیگر عذاب میداد. اما تصمیم نهایی‌ام را گرفتم. نصف شبی راه افتادم و به قبرستانی که نگار در آن خاک شده بود رفتم. از روی اس‌ام‌اس دوست نگار شماره و ردیف قبر نگار را خواندم. سر قبر اشکم درآمد. چند دقیقه که گذشت، یادم افتاد برای چه کاری آنجا رفته‌ام. بلند شدم. روی قبر نگار از خوشحالیِ کاری که میخواستم انجام دهم رقصیدم و دور خودم چرخیدم.
از داخل خورجین موتور یک کلنگ درآوردم و بعد از نگاه کردن به دور و ور شروع کردم به کندن قبر!
خوشحال بودم که باز هم میتوانم آن انگشتها و ناخنها را ببینم. قبر را کندم. پاهایم می لرزید. با احتیاط خاکها را کنار زدم و زیر جسد را گرفتم. انقدر ترس به جانم افتاد که در شلوارم ادرار کردم!
سریع پاها و دستهای نگار را از کفن درآوردم و روی یک جای مناسب گذاشتم که دوباره داخل کفن نیفتند؛ من در لحظات جدی خنده‌ام میگیرد. هم داشتم گریه میکردم و هم بلندبلند و بی‌اراده میخندیدم.
با دقت اره را روی دستش گذاشتم. خونی بیرون نمی‌آمد، انگشتهایش هم تکان نمیخوردند چون خشک شده بودند وقتی به وسطای استخوان رسیدم دیگر اَره نمیبرید. دوباره از قبر بیرون رفتم و کلنگ را برداشتم و با چند ضربه دستهایش را جدا کردم و رفتم سراغ پاها.
زمان برایم زود می‌گذشت چون این کار باعث شده بود آدرنالین خونم بالا برود.
بعد از اینکه پاها را جدا کردم، دست و پاها را داخل کیسه سیاه گذاشتم و از قبر پرت کردم بیرون. همانطور که روی زمین می‌غلتیدم داخل قبر را پر از خاک کردم و آماده رفتن شدم. وقتی به خانه رسیدم هوا داشت روشن میشد. کیسه را باز کردم تا دست و پاهایش را درآورم اما همان لحظه از حال رفتم و سرم زمین خورد و بیهوش شدم وقتی به هوش آمدم سردرد شدید داشتم و سرم گیج میرفت. فشارم پایین بود و مهمتر از همه اینها این بود که عذاب وجدان داشت خفه‌ام میکرد، کیسه را بردم حمام و باز کردم. دست و پاهایش را شستم و با حوله خشک کردم.
چه کار باید میکردم که نگندد و تجزیه نشود؟
نمیدانستم!
رفتم نشستم وسط هال و دست و پاها را گذاشتم روبرویم و بهشان خیره شدم. بعد از چند ساعت خیره شدن حس کردم دیگر آن حس قشنگ و جادویی بهم منتقل نمیشود!
دست و پاها رنگشان پریده بود و سیاه شده بودند،
رگها جمع شده بودند و دیگر با ظرافت نبودند طرح انگشتها همان بود اما چه فایده وقتی نمیتوانستم در آغوش بگیرمشان و آرام شوم؛ خودم را بخاطر این کار سرزنش میکردم و پشیمان شده بودم، شب شد و من
هنوز کنار دست و پاها نشسته بودم و تماشایشان میکردم، حسی که آن دست و پاهای بیجان به من میدادند مثل یک دختر مغرور و بی‌اعصاب بود!
احساس کردم دست و پاها دارند میگندند.
سریع رفتم یک تشت از توی حمام برداشتم و دست و پاها را داخلش گذاشتم و با یخ تشت را پر کردم.
حالا اون بدن زیبا و صورت ریزنقش و زیبا و لبهای خطی اما قشنگ زیر خاک در حال پوسیدن بودند،
این پوسیدگی بنظرم بدترین اختراع خدا آمد!
اواسط شب که خوابم نمیبرد دوتا قرص خواب‌آور انداختم و دست و پاهای نگار را یکی‌یکی روی تخت گذاشتم و دراز کشیدم و بغلشان کردم.
قبل از اینکه خوابم ببرد دوباره مزه‌ی عشق را چشیدم. چون وقتی نگار بود هیچوقت نتوانسته بودم دست و پاهایش را همزمان بغل کنم، همیشه یا کنارم میخوابید و دستهایش را توی آغوشم میگذاشت یا
بر عکس من میخوابید و من پاهایش را بغل میکردم. به این فکر کردم که بدون آن دست و پاها چگونه میتوانم زندگی کنم؟
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که اولین داستان ارسالی شما را به پایگاه نقد داستان می‌خوانم. و امیدوارم نکاتی را در باره داستان شما می‌نویسم به دقت بخوانید و امیدوارم نکاتی که یادآوری می‌کنم برای شما و کارهای بعدی‌تان راهگشا باشد. نکته این است که شما باید آماده باشید برای شنیدن نقد دیگران. و نرمی و انعطاف داشته باشید تا کارتان رشد کند. قبل از هر چیز به جسارت تو در نوشتن چنین داستانی تبریک میگویم. ممکن است این داستان بطور کلی مورد تایید من نباشد و دوستش نداشته باشم؛ اما نوشتن شجاعت می‌خواهد و این داستان نشان داد که تو در انتخاب سوژه‌ات شجاعت لازم را داری. من توصیه می‌کنم این شجاعت را حفظ کنی و البته با رعایت اصول فنی و فرهنگی ادبیات دستانی سوژه‌های جسورانه‌ات را به ادبیات داستانی نزدیک‌تر کنی.
درباره داستان تو می‌توان ساعتها حرف زد. اما نکات عمده‌ای که در زیر به آنها اشاره می‌کنم مهمترین نکات آن هستند.
1- گونه یا ژانر: گونه یا ژانری که انتخاب کرده‌ای بویژه در بندهای پایانی آن به فانتزی سیاه یا تاریک، شهرت دارد.
«فانتزی تاریک یک گونه هنری است که به عنوان زیر مجموعه سبک خیال‌پردازی به‌شمار می‌رود. این نوع سبک می‌تواند به آثار ادبی، هنری و سینمایی اشاره داشته باشد که آمیخته‌ای از عناصر خیال‌پردازی و عناصر وحشت هستند. خیال‌پردازی تیره‌وتار اقتباسی از عناصر گونه وحشت و اغلب دارای ویژگی‌هایی از قبیل تیره‌وتار، ترس و مرگ، غمناک، موضوعات خشن و وحشیانه و گاهی همراه با موجودات فراطبیعی شیطانی است. با این حال، برخلاف گونه وحشت تمرکز داستان به منظور ترساندن خواننده نیست. در این سبک محدودیتی برای نشان دادن بخش تاریک طبیعت انسان وجود ندارد و قهرمان اصلی داستان لزوماً دلسوز نیست.»
اما نکته این است که این نوع فانتزی هم اصول و مراتب خودش را دارد که نویسنده ملزم به رعایت آن است.
بهتر بود برای نوشتن چنین اثری از روش خطی استفاده نمی‌کردی و خواننده را مدام درگیر تعلیق و گره‌های داستانی می‌کردی.
شاید می‌شد داستان از قبرستان آغاز شود. و یا از صحنه‌ی پایانی بدون اینکه اسمی از صاحب دستها و پاها بیاید. اینها پیشنهاد است و باید چندین بار قسمتهای مختلف داستانت را جابجا کنی تا عاقبت معلوم شود که آغاز و میانه و پایان داستان به چه شکلی بهتر می‌شود.
2- مضمون:
محتوای اثر تو می‌توانست به یک داستان عاشقانه‌ی لطیف‌تری تبدیل شود. مثلا بیا اینجوری نگاه کنیم.
فرض کنیم راوی داستان کسی است که علاقه به جمع‌آوری انگشت‌ها دارد و کلکسیونی از انگشتها را قطع کرده و نگه داشته است. و در نهایت عاشق آخرین سوژه‌اش می‌شود و احساس‌ها متناقض به او رو می‌آورند.
نه می‌تواند از خیر بریدن دستها بگذرد و نه می‌تواند از خیر معشوقه‌اش.
داستان‌های این جوری همیشه تضاد و تناقض شخصیت خود را بررسی می‌کنند. و از این بررسی به روانشناسی انسان می‌پردازند. اگرچه در این سن و سال ممکن است چنین کاری از تو برنیاید. اما راهش همین است که گفتم.
داستان اگر بخواهد فقط ماجرایی را برای ما بیان کند در دل ما به عنوان خواننده نمی‌نشیند.
پس در این زمینه باید مطالعاتت را گسترش بدهی.
3- زبان و نثر: کلمه تو و توی خیلی تکرار می‌شود که در بیشتر جاهایی که به کار برده‌اید اشتباه است. مثلا توی پیاده رو. پیاده رو قوطی و جعبه و اینجور چیزها نیست.وقتی از پیاده رو حرف میزنیم، پیاده رو تو ندارد و به جای تو باید از کلمه‌ی در استفاده کنیم. با اینحال در جمله‌ی شما بهتر است اینجور بنویسیم:
به جای: توی پیاده رو ازدحام جمعیت زیاد بود.
بنویسیم: پیاده رو پر از مردمی بود که می‌رفتند و می‌آمدند.
(وقتی تو خیابون از کنار مغازه‌ها می‌گذشتم توجهم فقط به انگشتها و ناخنها بود.)
خیابون رو بهتر است خیابان بنویسی. و بهتر است کلا از نثر شکسته استفاده نکنی و اگر داستانت مستلزم استفاده از نثر شکسته بود باید قواعد شکسته نویسی رایاد بگیری.
من اگر جای تو بودم اینطور می‌نوشتم:
خیابان برای من مثل نمایشگاهی از انگشتها و ناخن‌ها بود.
با این جمله علاوه بر سلامت زبان داستانت از همان جمله‌ی اول تعلیق داستانی و یا گره داستانی را در ذهن خواننده ایجاد کرده‌ای.
این جور که بنویسیم از دام کاربرد واژه‌ی تو خلاص می‌شویم. از آن گذشته، ترکیب ازدحام جمعیت یک جاوی کلمات داستانی نیست.
گفتم کلمه داستانی، بگذار توضیح بدهم که بسیاری از واژه های مناسب به کار بردن در داستان نیستند. چون زیبای نثر و زبان را از بین می‌برند. نثر ادبیات داستانی باید از واژه‌های ادبی غنی باشد. البته این به معنای عدم استفاده از کلمه‌ی ازدحام یا جمعیت نیست. باید وقتی جمله‌ای را می‌نویسی برای خودت بخوانی و ببینی گه این جمله چه قدر ساده و اهنگین و شنیدنی است. به نظر من در این جمله توی پیاده‌رو ازدحام جمعیت زیاد بود زیاد آهنگین نیست و تصویر مناسبی از وضعیت پیاده رو در ذهن خواننده ایجاد نمی‌کند اما جمله‌ی پیشنهادی مرا بخوان و ببین چه تصویری از وضعیت پیاده‌رو در ذهن خودت شکل می‌گیرد و علاوه بر آن ریتم و آهنگ آن گوشنوازتر است.
برای رفع این مشکل و عادت به زیبانویسی باید و باید و بید متون ادبی زیادی بخوانی. هم ادبیات معاصر که نویسنده‌های مطرح نوشته‌اند و هم متون ادبی کهن. برای اصلاح ساحتار نثر می‌توانی ابتدا از گلستان سعدی استفاده کنی. و برای اصلاح نثر نوشته‌های محمود دولت ابادی یا احمد محمود و یا آثار نادر ابراهیمی بخوان. لازم نیست به متن آنها دقت کنی که چه واژه‌هایی به کار برده‌اند. بلکه همینطور که بخوانی و زیاد بخوانی به تدریج مغز و ذهن تو با آن زبان خو می‌گیرد و تاثیرش را در نوشته‌هایت متوجه می‌شوی.
برای همین است که می‌گویند نویسنده باید برای هر ساعت نوشتن باید صد ساعت بخواند. و این کار را باید تا آخر عمر حرفه‌ای‌اش ادامه بدهد.
نکاتی را که در باره نثر و زبان نوشتم، به همه‌ی داستانت سرایت بده و در تمام متن مراعات کن.
4- روایت: لازم نیست همه چیز را توضیح بدهید. بلکه باید در یکی دو جمله بتوانید تصویر حساس و محتوای اتفاق را به خواننده منتقل کنید. بله روایت داستانی به عنوان گونه‌ای ادبی با روایت ماجرا به عنوان یک فیلمنامه و یا تعریف کردن معموی داستان متفاوت است و تو باید انواع روایت‌ها را یاد بگیری.
5- ساختار داستان:
در این باره به مقدار کمی در بخش مضمون و ژانر صحبت کردم. اما بطور کلی بدان که هر داستانی باید در ساختار معینی و متناسب با مضمون و ژانر خودش نوشته شود. و اگر این ساختار بنای درست و محکمی نداشته باشد، بی‌تعارف خوانده نمی‌شود و اگر هم خوانده شود بزودی فراموش می‌شود.

مشتاقم که باز هم داستانی از تو بخوانم

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت