لطیفه ترسناک به جای داستان




عنوان داستان : ارواح در حمام
نویسنده داستان : حامد صمیمی

ساعت شش بعد از ظهر به خونه رسیدم.
پدرم تنها بود و به قدری صدای تلویزیون را زیاد کرده بود که با خنده گفتم مگه از تنهایی ترسیدی؟
به فکر دوش گرفتن بودم. داخل حمام شدم، در را بستم و آب را که باز کردم پدرم آروم زد به در و گفت: من میرم بیرون، کسی خونه نیست، مواظب باش. چند دقیقه بعد احساس کردم یه صداهایی میاد. فکر کردم گوشم که پر از کف شده، امواج صدا را اینطور پیچیده و مرموز کرده. هر چقدر ثانیه ها بیشتر به جلو رفت صداهای مرموز بیشتر شد و
اونقدر بیشتر شد، فکر کردم احتمالا پدرم
چیزی جا گذاشته، که برگشته خونه. در را باز کردم و با صدای بلند گفتم پدر برگشتی؟ کیه؟ ولی جوابی نشنیدم.
درِ حمام را بستم و زیر دوش به فکر فرو رفتم که در مورد این صداها با کسی صحبت نکنم ولی دوباره صدای در زدنِ آرومی، غافلگیرم کرد.

در را باز کردم، کسی نبود. پیش خودم فکر کردم سریع تر، از حمام خارج بشم. برای بار آخر رفتم زیر دوش که باز احساس کردم صداهای عجیبی میاد، انگار یکی توی اتاق داره وسایلم را تند تند جابجا میکنه، مثل یه آدم عجول که دنبال چیزی میگرده.
دوش گرفتنم تموم شد و از حمام اومدم بیرون، به سمت آینه رفتم و خودم را نگاه میکردم که یه صورت، شبیه انسان های غار نشین، پشتم ظاهر شد. برگشتم نگاه کردم ولی کسی نبود. تعجب و ترسم در هم پیچیده شده بود. خواستم از اتاق خارج بشم که دیدم در بسته و من متوجه نشده بودم. در را باز کردم و زیر چشمی، نگاهی به اطراف کردم. رفتم جلوتر دیدم در ورودی خونه کامل باز شده. یک دفعه دوستم را دیدم که سلام کرد. و همین که خنده خواست به لبم بیاد، یادم اومد که چند سال پیش فوت کرده. مات و مبهوت بهش نگاه میکردم که یک نفر شبیه کسی که در آینه دیدم، از پشت سرش رد شد. خیلی گیج شده بودم.توان فکر کردن نداشتم. در همین حین صدای تلفنِ خونه به گوشم رسید و همزمان با اون، صدای شکستنی از آشپزخونه.
و من همچنان با سرد و گرم کردن آب،
زیر دوش بودم و به کل این داستان فکر میکردم که یک دفعه صدای شکستنی اومد. درِ حمام را باز کردم و متوجه شدم مادرم اومده خونه و با تلفن در حال حرف زدن با پدرم، لیوان از دستش افتاده و شکسته...
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای حامد صمیمی سلام. از حسن ظن تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرتان با عنوان « ارواح حمام» را خواندم . دست شما درد نکند. خدا قوت.
راوی وقتی به خانه می رسد می‌رود حمام. پدرش برای انجام کاری می رود بیرون. راوی در حمام دچار توهم می شود ، بعد که از حمام بیرون می‌آید و مادرش را می بیند و توهم تمام می شود. همین! اثرت را درست فهمیدم حامد جان؟! این داستان نیست. بیشتر به خیال‌بافی های نوجوانانی می ماند که در مکان تاریک و پرتی نشستند و برای هم خاطراتی خود ساخته هیجان انگیز و ترسناک تعریف می کنند. تا داستان شدن فاصله دارد. اثر شما قابلیت نقد جدی ندارد. عرض کردم مثل یک خاطره دروغ هیجان انگیز است یا یک لطیفه بلند. من اجازه می خواهم.به جای بررسی اثر شما کار دیگری انجام بدهم
من سعی می‌کنم در ادامه دو مورد اصلی را به بحث بگذارم.‌ می‌دانم خود استاد هستی و می‌دانی حتی بهتر از من. می‌گویم چون همه ما نیازمند تذکر مدام و آموزش هستیم. می‌گویم چون یقین دارم دوستان نوقلمی هستند که خواننده داستان شما و یادداشت ابتر من هستند. هدف آنها هم هستند می‌خواهند بیاموزند. حق‌شأن است. اول برویم سراغ تم اصلی داستان یا خال سیاه.
بعد از پخته شدن فکر اولیه در ذهن ما یا روی کاغذ، یک نکته بسیار حیاتی است؛ و آن تعیین به اصطلاح «خال سیاه» داستان است. هدف ما از روایت داستان چیست؟ چه حسی را می‌خواهیم منتقل کنیم؟ حس: غم، شادی، مسرت، حسادت، ترس، وحشت، همدردی، ترحم، عشق، نفرت، شجاعت، شعف... یا چه؟ به این می‌گویند «تم». تم داستان ارتباط مستقیمی با پایان‌بندی آن دارد و اینکه پایان‌بندی هر چه بیشتر غیرقابل پیش‌بینی و غافلگیرانه باشد، بهتر است. تأثیرگذارتر است
(پایان‌بندی داستان شما به راحتی قابل حدس است!)

در هنگام کنترل فکر اولیه یا بهتر بگویم در هنگام ورز دادن فکر اولیه برای یافتن قابلیت گسترش، باید بگوییم، باید روشن کنیم حرف حساب ما چیست؟ چه می‌خواهیم بگوییم؟ این چه می‌خواهیم بگوییم، همیشه یک کلمه است. مثلاً می‌خواهیم یک حس را، یک موقعیت را، یک نکته را بگوییم یا منتقل کنیم. مثلاً بخواهیم عشق را بگوییم، یا فقر را، یا انتقام را، یا وحشت را یا تنهایی را یا مرگ را یا تولد را یا... عموماً تم‌ها یک کلمه‌ای هستند و باید روشن و واضح منتقل شوند. به تم «آن داستانی» هم می‌گویند. فرض کنید من می‌خواهم داستانی بنویسم با موضوع فقر یا انتقام. حالا این که با خواندن داستان چنین نتیجه بگیریم که فقر یا انتقام خوب است یا بد، مسئله دیگری است که به «پیام» داستان یا «درونمایه» آن برمی‌گردد که عموماً یک جمله کامل است.
حالا پسر عزیزم سوال من از شما این است. تم داستان شما کدام است؟ خال سیاه داستان‌تان چیست؟ تنهایی؟ بی پناهی؟ مظلومیت ترس ،خودنمایی.‌....... یا چی؟
پسرم برویم سراغ دیالوگ؟ آنهم به موچزتربن و ناقص‌تربن شکل.‌چون مبحثی است بسیار طولانی: و برای طرحش حداقل
دوازده جلسه وقت می‌برد.‌ آقا حامد گرامی یکی از تمرین‌های بسیار جدی ما باید دیالوگ‌نویسی باشد. از نظر من دیالوگ قوی‌ترین ابزار نمایش است. مثل خون می‌ماند در پیکره داستان. صد البته اگر درست انتخاب شود و محکم و قوی نوشته شود. متاسفانه اغلب نویسنده‌ها حتی نویسندگان مجرب به جای دیالوگ، مکالمه می‌نویسند. مکالمه فاقد ارزش اطلاعاتی و هنری است. به این نمونه دقت کنید لطفاً:
مادر: «دیشب کجا بودی؟!»
پسر: «خونه عمو کمال»
این مکالمه است. هیچ نکته جالب غافلگیرکننده‌ای ندارد. حالا به این نمونه دقت کن لطفاً:
مادر: «دیشب کجا بودی ؟»
پسر : «گرم‌خانه!»
این دیالوگ است. نفس آدم را برای لحظه‌ای بند می‌آورد. یا این نمونه:
مرتضی: «رضا... رضا جااااان.... من تشنمه. آب.. آب.»
رضا: «قربونت برم منم تشنه ام طاقت بیار الان نیروهای امداد می رسند.»
این مکالمه است. حالا به همین مکالمه به شکل دیگر دقت کن لطفاً:
مرتضی: «رضا... رضا جااااان... به مادرم نگو تشنه شهید شدم!»
رضا : «یا حسین عطشان.»
این دیالوگ است.
ما حداقل دوازده تکنیک دیالوگ‌نویسی داریم که هر کدام چهار پنج شکل مختلف دارد. مثلاً تکنیک اول: سوال و جواب. متداول‌ترین نوع دیالوگ‌نویسی همین است.
بیشتر دیالوگ‌ها با این تکنیک نوشته می‌شوند اما در همین تکنیک پرسش پاسخ، ما چند نمونه دیگر هم داریم.‌ماتند:
پرسش و سکوت. مثل
مادر: «دیشب کجا بودی؟》
دختر سکوت می‌کند.
یا نوع دیگر از همین تکنیک پرسشی، پرسش و پاسخ بی‌ربط است. مانند:
حسن:《اوس میتی حقوق ما رو نمی‌دی؟»
استاد مهدی: «ببین چه برفی گرفته. حالا چه جوری بریم خونه!»
نوع دیگر از همین تکنیک پرسش، پرسش و کنش است. لطفاً توجه کنید:
مرد: «عزیزم می‌دونی هنوز هم عاشق ات هستم؟»
زن حلقه لق توی انگشت اش را بیرون کشید
اینها فقط نمونه بودند مشتی از خروار. بر همه ما لازم و ضروری است روی انواع دیالوگ‌ها کار کنیم تمرین کنیم تا مهارت پیدا کنیم.
آقا حامد عزیز، می‌گویند : «کسانی را که با آنها خندیده‌ایم فراموش می‌کنیم اما کسانی را که با آنها گریه کرده‌ایم هرگز فراموش نمی‌کنیم! » من می‌گویم نه. ما همه آنها را به مرور زمان فراموش می‌کنیم. ما تنها کسانی را فراموش نمی‌کنیم که به ما چیزی آموخته باشند؛ آن هم یک مطلب کاربردی و به درد بخور. آگاهی‌ای که در طول زندگی‌مان کارگشا باشد و گره‌ای از گره‌های‌مان باز کند. ما ممکن است اسم و چهره آموزگارانمان را از یاد ببریم آما آموزه‌های‌شان هرگز از خاطرمان نمی‌دهد. می‌شود بخشی از آگاهی‌مان. بخشی از دانایی‌مان. تا هستیم دانایی هم هست. و ما میرایی نداریم. این را گفتم تا بگویم ما گرد هم آمده تا بدانیم آنچه نمی‌دانیم. در همین راستاست که بهم کمک می‌کنیم: من از شما یاد می‌گیرم شما از من و هر دو از دیگری و آن دیگری از دیگران و این چرخه مقدس همچنان ادامه دارد.‌ ما چرا می‌نویسیم؟ چرا رنج عظیم نوشتن را بر خود هموار می‌کنیم؟ چه بدانیم چه ندانیم، قصدمان از نوشتن داستان در لایه‌های پنهان انتقال آگاهی و تجربه و‌ حس است. این طوری است که من با خواندن داستان شما حسی را تجربه می‌کنم. دانایی و آگاهی کسب می‌کنم. شما متقابلاً با مطالعه نظر من بر دانش نوشتاری‌تان اضافه می‌شود. رشد می‌کنید.‌چه بخواهید چه نخواهید از تجربه من بهره‌مند خواهید شد. می‌بینید هدف از بسیج این همه امکانات و منتقد و نویسنده آموختن است. آموزش است. یک گام انسانی‌تر شدن است. بگذریم. برویم سراغ پایان‌بندی داستان نان. این پایان‌بندی هم به راحتی قابل حدس است هم خیلی تصادفی و غیرقابل‌باور لو می‌رود.‌کاش برای دیر آمدن امیر یک فکر اساسی و بکر می‌کردی.
تا همینجا کافی است باز هم تاکید می‌کنم شما نویسنده‌ هستید و نویسنده‌ خوبی هم هستید.‌پس قدر خودتان را بدانید و بیشتر تلاش کنیم. دوستان در پایگاه نقد منتظر آثار بعدی‌تان هستند.‌بی‌شک داستان‌های قوی‌تری خواهند بود. انشالله خواندن‌شان سهم من هم خواهد شد.‌موقق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
حامد صمیمی » یکشنبه 23 خرداد 1400
با سلام... خیلی ممنون استاد، بابت نظرات و آموزش های کامل شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت