دست و دلبازانه هرس کنید




عنوان داستان : کاش لبخندت را می دیدم
نویسنده داستان : زینب فیروزنیا

بوی  قرمه سبزی در فضای خانه ، پیچیده. ماسکم را بر

می دارم . مادرم ملتسمانه به من می نگرد و میگوید :

مادر نمیشه نری؟ من از رفتنت می ترسم. گفتن باید تو

خونه بمونیم.در حالی که ماسک را بر روی صورتم

درست میکنم، میگویم: نه مادر جان! شاگردهام منتظرم

هستن. خوب مجازی بهشون درس می دادی . نمی شه

مادر؟   نه مامان جان گوشی هوشمند ندارن .خوب برا

شون می خریدی. آخه یکی دوتا که نیستن پنج شش نفرند

کلی از بچه های دیگه عقب موندن . مادرم ناگزیرمی گو

ید: پس برو مادر خدا به همرات.

راستی باتاکسی نری ها فاصله ی بین مسافرها کمه با

اتوبوس برو ، نه نه نرو اتوبوس شلوغه. درحالی که

کفش هایم را می پوشم ناخداگاه می خندم .بر می گردم

به مادرم نگاه می کنم ، چقدر دوست دارم اورا در آغوش

بگیرم واز این همه وهم برهانم .اما نمی شود نمی شود.

نگران نباش مامان . من مواظب خودم هستم. فعلا کاری

نداری؟ و مادرم طوری به من می نگرد گویی که به میدان

جنگ می روم. به سمت  آسانسورحرکت می کنم دستم را

که جلو می برم تا دکمه ی آسانسور را بفشارم، مادرم فریاد

می کشد.برای چند لحظه مات ومبهوت می مانم . از ترس

خشکم می زند. برکه می گردم مادرم خونسرد می گوید:

با دست نه . تازه متوجه می شوم. دستمال را از درون

جیب کتم بیرون می آورم، دکمه ی آسانسور را می فشارم،

برای مادرم دست تکان می دهم ویک بوسه ی از راه دور.

در آسانسور راکه می بندم، مادرم هنوز در میان در ، تکیه

داده به دیوار ایستاده.

به بیرون که می آیم نور آفناب چشمانم را می آزارد. سه

هفته ای می شود که بیرون نیامده بودم. درون شهرک چه

قدر خلوت است . از حتی یک انسان خالیست.

درختان وسط حیاط شکوفه داده اند . چه قدر زیبا! آخرین

باری که درختان را دیدم، بر رویشان برف نشسته بود.

وآخرین تصویر ذهنم از حیاط منظره ای سیاه وسپید است.

اما حالا..... چه قدر همه چیز عوض شده. انگار سالهاست که

در خانه محبوس بوده ام. به ایستگاه اتوبوس که می رسم ، اتو

بوس ایستاده. دوان دوان خود را به اتوبوس می رسانم. بر 

خلاف همیشه اصلا شلوغ نیست. بر روی هر صندلی تنها یک

نفر نشسته وهمه ماسک بر صورت دارند. دور تا دور راننده 

هم نایلون پلاستیکی کشیده شده. چشمانم به دنبال صندلی خالی

به این طرف وآن طرف می رود وبه انتهای قسمت آقایان که

می رسد با دیدن یک صندلی خالی ، نگاهم می ایستد.

خودرا به آن صندلی می رسانم و می نشینم. برخلاف سایر

صندلی ها این صندلی رو به قسمت بانوان قرار دارد ومن سعی

می کنم ، نگاهم را به زمین پیوند دهم . ضد عفونی کننده را از

درون کیفم بیرون می آورم وچند بار بر روی دستم اسپری می

کنم.نگاهم خسته می شود .سرم راکه بالا می آورم در یک لحظه

چشمم به پسر کوچکی می افتد .ماسک کوچکی داردکه طرح

های کودکانه با رنگ های شاد بیشتر صورتش را پوشانده و

پسرک سعی دارد ماسک را بردارد که مادرش به او متذکر

می شود   کرونا   کرونا می گیری .وپسر مایوس می ماند.

و دختری که کتاب در دست دارد و محو خواندن است.

ومن نگاهم را سریع بر می دارن. بعد از دقایقی که سرم را

بالا می آورم ، مادر وپسر هنوز در مورد ماسک پسر بحث

می کنند .مادر دوباره متذکر می شود و پسر هم مدام می گوید

خفه شدم   دارم خفه  می شم مامان. وباز نام کرونا بر پسر

چیره می شود. دختر هم انگار که ، در آن کتاب زندگی می

کند.حتی ثانیه ای نگاهش را از کتاب بر نمی دارد. در گیر

و دار ماسک وکتاب ،اتوبوس به ایستگاه آخر می رسد. وقت

پیاده شدن است. از اتوبوس که پیاده می شوم شهر را  بر

انداز می کنم .چه قدر ساکت است! از آن هیاهوی نزدیک

عید خبری نیست. از ازدحام مردم برای خرید عید، از صدا

ی فروشنده ها، از صدای راننده های تاکسی ، حتی از

بچه هایی که شاخه های گل رز در دست داشتند ویا جعبه

ای آدامس، هیچ خبری نیست. دلگیر می شوم از این همه

سکوت شهر دلگیر می شوم.مردم سلامتی را به همه چیز

زندگی ترجیح داده اند . تا خانه ی حمید ( دانش آموزم)راه

زیادی باقی نمانده. پیاده می روم تا بعد از سه هفته کمی

پیاده روی هم کرده باشم. تلفن همراهم را بیرون می آورم

تا یک بار دیگر نشانی خانه ی حمید را بررسی کنم.

همین کوچه باید باشد کوچه ای که عرضش حدود سه متر

می شود شیب تندی دارد و در سمت راست کوچه پله های

زیادی تا بالا دیده می شود. بی آنکه به انتهای کوچه نگاه

کنم قدم هایم رایکی یکی بر روی پله ها می گذارم و به در

آبی رنگ که می رسم توقف می کنم. باید همین باشد.

زنگ خانه را می فشارم به دقیقه نمی رسد که در باز

می شود و حمید با چشمانی که برق می زند سلام می کند

اجازه سلام   بفرمایید  بچه ها همه آمدن منتظر شما بودیم

داخل می روم .بچه ها از جایشان بلند می شوند وانگار

سال هاست که من را ندیده اند . خوشحالی در چشم هایشان

به وضوح دیده می شود.همه ماسک بر صورت دارند ومن

از چشم هایشان آن هارا می شناسم. رو به حمید میکنم  ،

حمید جان کجا می تونم دست هامو بشورم واو مرا راهنمایی

می کند. بر که میگردم بچه ها کتاب و دفتر هایشان را آماده

کرده اند. به آن ها تذکر می دهم فاصله شان را با هم حفظ

کنند  و آن ها جابه جا می شوند.

خوب بچه ها شما سه هفته از کلاس عقب موندین وباید این

سه هفته روجبران کنیم. درس های خواندنی رو خودتون

می تونین بخونین  و اشکالاتتون رو از من بپرسید.

من در این مدت سعی می کنم ریاضی رو بهتون درس بدم.

وشروع  می کنم به تدریس ریاضی .خوب برای امروز

کافیه .مطالب رو خوب یاد بگیرید تا فردا.

از بچه ها خداحافظی می کنم وآن ها هم از من تشکر میکنند

وتا بیرون بدرقه ام می کنند.

به خانه می رسم زنگ در را که می فشارم ، مادرم با

محلول ضدعفونی کننده ، منتظرم هست و مرا مستقیم به

حمام راهنمایی می کند. بوی قرمه سبزی شدیدتر از قبل

در خانه پیچیده.

لباس هاتو بده بشورم مادر، کروناییه.

بعد از مدت ها احساس خستگی می کنم وآب داغ که بر

سر وشانه هایم می بارد تمام خستگی ام فرو می ریزد.

مادر سفره ی شام را آماده کرده . بیا مادر برات غذا

کشیدم. ممنون قرمه سبزی شما بهترین قرمه سبزی دنیا

ست . خوب چه خبر ؟ شاگردات خوب بودن؟ بهشون

درس دادی ؟ آره کمی عقب موندن از بقیه ی بچه ها باید

جبران کنند. تاعید باید هر روز برم براشون تدریس کنم.

تاعید؟ هر روز ؟ وباز ترس در چشمان مادرم دیده می

شود. ساعت ۹ شب است ولی بر خلاف این چند هفته

خیلی خسته شده ام. بر روی تخت دراز می کشم چشمانم

راکه می بندم همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد.

اتوبوس، شهر خالی ، ماسک ها، مادر وپسر، برق

چشم های بچه ها، دختر کتاب به دست ، یکی یکی از

جلوی چشم هایم رژه می روند.

از صدای مادرم که ظرف ها را جا به جا می کند بیدار

می شوم. چقدر خوابیدم. سلام  صبح بخیر. سلام مادر

ببخشید بیدارت کردم؟ نه باید بیدار می شدم امروز خیلی

کار دارم . مامان چرا ماسک نزدی ؟ مادرم ماسک را

بر می دارد ومیزند. بیا مادر ماسکمو زدم بیا صبحانه

بخور. بعد آن قدر در گیر کار می شوم که گذر زمان را

متوجه نمی شوم . ساعت نزدیک ۳ که می شود آماده ی

رفتن می شوم .وبار دیگر همان ترس را در چهره ی

مادرم می بینم وباز با کلی توصیه بدرقه ام می کند .

اتوبوس هنوز نیامده. در ایستگاه  اتوبوس چند نفر ایستاده

اند ومن ترجیح می دهم دورتر بایستم. بالاخره اتوبوس

می رسد . منتظر می مانم تا همه سوار شوند. داخل اتوبوس

باز هم خلوت است. در حالی که به دنبال صندلی خالی می

گردم .دختر کتاب به دست را می بینم. باز همان جا نشسته

وسرش رابه کتاب دوخته. بالاخره می نشینم و آن قدر غرق

در  تصحیح امتحان مجازی بچه ها می شوم که اتوبوس به

ایستگاه آخر می رسد .پیاده می شوم باز همان شهر خالی

شهر ارواح......پله ها رایکی یکی بالا می روم . در باز است.

زنگ را که می فشارم حمید دوان دوان می آید ومرا دعوت به

داخل می کند. بچه ها بلند می شوند  وسلام می کنند .

سلام بچه ها  خوبین؟ امروز هفت تا شدین؟ پارسا  می گوید:

اجازه من تو بعضی جاهای ریاضی اشکال داشتم .بچه ها بهم

گفته بودن شما میاید خونه ی حمید بهشون ریاضی درس می

دین گفتم حضوری بیام.  اشکالی نداره ولی باید فاصله تونو

طرعایت کنید. به خانه که می رسم شب شده وباز همان تکرار

دیشب. چند روز هم همان طور تکرار دیروز سپری می کنم .

امروز هم نزدیک ساعت ۳ آماده می شوم که برای تدریس

بچه ها بروم وطبق معمول به ایستگاه که می رسم اتوبوس

ایستاده ودوان  دوان سوار می شوم .خیلی خلوت است نیمی از

صندلی ها خالی ست .از لا به لای صندلی ها چشمم به دختر

کتاب به دست می افتد که مطابق روزهای قبل باز همان جا

نشسته.با خودم می گویم اوکه آن قدر غرق در کتاب است

آیا اصلا پیاده هم می شود؟ اصلا متوجه می شود که درون

اتوبوس هست؟ یا خودرا در کتابخانه ای دنج تصور می کند.

بعد حس کنجکاویم پیروز می شود . بی اختیار از صندلی ها

ی خالی می گذرم وروی همان صندلی آخر می نشینم. می

خواهم بدانم آن دختر  آن دختر همیشه کتاب به دست سر فرو

برده در کتاب ، که همیشه دوتا ماسک می زندو تنها چشم ها

یش  بیرون است که آن هم بر روی کتاب راکد مانده وانگار

خواب است . آیا اصلا از آن اتوبوس پیاده هم می شود ؟ که من

اورا هر روز همان جا می بینم که برای ثانیه ای سر بر نمی

دارد.تلفن همراهم را بیرون می آورم ومشغول پاسخ دادن به

پرسش های بچه ها می شوم.سرم را که بالا می آورم او هم چنان

با معشوقش عشق بازی می کند. تا به امروز به یاد ندارم به

دختری نگریسته باشم . حتی برای لحظه ای .همیشه شرم داشتم

ونوعی ترس که مرا وادار می کرد چشم به زمین بدوزم . ولی

او عجیب است .او انگار با همه ی دخترها فرق دارد. به هیچ

چیز و هیچ کس نگاه نمی کند. نمی دانم در آن کتاب چه چیز

هست  که او این گونه محو تماشای آن است .انگار همه چیز

دنیا برایش مرده وتنها آن کتاب وآن چه در آن است زنده اند.در

همین افکار هستم سرم را بالا  میآورم وبه او نگاه  می کنم و

برای چند ثانیه فقط چند ثانیه او نگاهش را ازکتاب بر می دارد

 با اوفاصله ای ندارم نگاهمان در هم گره می خورد.

ومن دلم فرو می  ریزد . قلبم به تپش می افتد.  تمام بدنم گر گرفته

وعرقی سرد از پیشا نی ام سرا زیر می شود. آتشی انگار درون

قلبم روشن شده . زود نگاهم را می دزدم وبه زمین خیره می شوم

چشمانم به زمین  اما روحم روحم دیگر با من نیست . قلبم دیگر

اختیارش با من نیست. می خواهد از درون سینه ام بیرون بیاید

دستم را بر سینه ام محکم می فشارم مبادا بیرون بیاید.تمام اتوبوس

تاریک شده . تاریکی محض. تمام اتوبوس انگار خاموش شده.

خاموشی محض.  وهمه ی دنیا در ذهن من ساکت شده . دیگر

نگاهم را بالا نمی آورم . می ترسم از تپش قلبم می ترسم.  

دیگر در این لحظه در این اتوبوس نیستم جایی هستم ماورای احساس

بودن . جایی ماورای هست شدن ، جایی که نمی دانم کجاست

جایی که بعدها هم هرگز  نتوانستم به آن جا بروم. به جایی که

امروز در این اتوبوس رفتم. با صدای راننده دوباره به اتوبوس

بر می گردم. آقا ایستگاه آخره. پیاده نمی شید؟ تازه متوجه می شوم

که کجا هستم. شب که به خانه بر می گردم، دیگر هیچ چیز مثل

قبل نیست. نمی دانم این چه احساسی است . این چه چیز مبهمی.

که من نه می دانم هستم ونه می دانم نیستم. با صدای مادرم باز به

خودم می آیم .چی شده مادر ؟ حالت خوب نیست. تو که خوب

بودی رفتی آمدی....... و باز ترس از کرونا در چشمان مادرم

موج می زند. چیزی نیست مادر من خوبه خوبم .خسته ام .

استراحت کنم بهتر می شم. به درون اتاقم می آیم لامپ را روشن

نمی کنم .چقدر تاریکی را دوست دارم! بر روی تخت دراز می

کشم ، خودم هم نمی دانم چه شده است. پلکهایم را می بندم، نگاه

آن دختر پشت پلک هایم است.آن نگاه نافذ ، انگار در عمق روحم

رسوخ کرده. چشمان مشکی.....انگار چشمانش تیری داشته ،تیری

که اکنون  در جایی میان قلبم فرو رفته. وبیرون نمی آید که نمی

آید. هزاران بار آن تصویر را در ذهنم مرور می کنم ، برای چند

ثانیه نگاهش را از کتاب بر می دارد وبه عمق چشمان من می نگرد

جنگاهش چه عمقی دارد. چه قدر راحت با چند ثانیه نگاه برج چند

ساله ی قلب مرا فرو ریخت .نمی دانم این چه حسی ست، که من

در این بیست وچند سال هرگز نداشته ام. فقط می دانم من فرو

ریخته ام. من دیگر استوار نیستم ، من شکننده شده ام.هر بار که

مادرم دختری را به من معرفی می کرد من لبخند می زدم وبا

خود می گفتم هیچ کدام از این دخترها نمی تواند قلب مرا بلرزاند

اما حالا با نگاهش قلبم ، لرزش که نه، از بنیان گسسته است.

ومن در میان آوار هایش باز به دنبال همان نگاه می گردم. ناگاه

شعله ای در ذهنم روشن می شود. فردا باز خواهم رفت وباز

ازپشت ماسک نگاهش را خواهم دید. با این امید به خواب می

می روم. صبح زود بیدار می شوم . مادرم منتظرم است.

سلام  بیدار شدی مادر؟ بهتر شدی؟ ممنون مامان بهترم. وبه

یاد دیروز که می افتم. باز فرو می ریزم.کلاس مجازی را که

تمام می کنم ساعت ۱ است. زودتر از همیشه خواهم رفت .

نیم ساعت زودتر از همیشه به ایستگاه اتوبوس می رسم. چند

نفر ایستاده اند ومن برای رعایت فاصله خارج از ایستگاه دورتر

می ایستم. اتوبوس که می رسد آخر از همه سوار می شوم. و

بی معطلی بر روی همان صندلی می نشینم . از نگریستن به

آن طرف می ترسم . دیگر معنای این حس را فهمیده ام وباز

از سر بر داشتن می ترسم . به خودم جرات می دهم ، تمام

قدرتم را درون چشم هایم جمع می کنم وسرم را بالا می آورم

اما نگاهم همان پایین مانده ، تمام تلاشم را یکجا جمع میکنم.

نگاه که می کنم آن دختر باز کتاب به دست آنجاست .ومن تا

آخر ایستگاه منتظر خواهم ماند. منتظر این که او برای ثانیه ای

باز به من بنگرد. دقایق مانند ساعت می گذرد. زیر چشمی

اورا زیر نظر دارم و می دانم کتابش هنوز باز است.اتوبوس

به ایستگاه آخر می رسد. عزمم راجزم کرده با جرات هر چه

تمام به او می نگرم. به صورتش که کاملابا ماسک پوشیده

شده وتنها نگاهش بیرون مانده.کتاب را می بندد ، از جایش

بلند می شود وبرای ثانیه ای شاید هم کمتر باز نگاهش را

می بینم.قلبم دیگر نمی تواند زیر بار این سنگینی دوام بیاورد.

وباز همان تاریکی محض .جسمم روحم را با زور می کشد

وبازور از اتوبوس پیاده می کند. دیگر چیزی را جز همان

سنگینی نگاه حس نمی کنم. واین اولین بار است که دوست

دارم اورا ببینم. دوست دارم لبخندش را در پس آن نگاه

ببینم. بچه ها منتظرم هستند این جلسه ی آخر است.  دو روز

مانده به سال نو. به خانه که می آیم از همیشه خسته تر هستم.

غرق در افکارم در مرداب واماندگی دست وپا می زنم.دیگر

مفهوم این  را می دانم.فردا دوباره سوار اتوبوس

خواهم شد واورا تا هرکجا که می رود دنبال خواهم کرد تا

نشا نی  منزلش را پیدا کنم  وبعد به مادرم همه چیز را می

گویم. با این دلخوشی ، به خواب می روم. با این که کلاس

تعطیل شده  صبح زود بر می خیزم. چه قدر امروز طولانی

شده . ساعت ۲ اماده ی رفتن می شوم. در ایستگاه اتوبوس

کسی نیست. مدتی که می ایستم خسته می شوم. صندلی

ایستگاه را ضدعفونی کرده ، می نشینم.   واین ۱ ساعت به

اندازه ی یک سال طولانی شده. اتوبوس که می رسد جلوتر

از همه سوار می شوم وبر روی صندلی همیشگی  می نشینم .

سرم را پایین می اندازم وچشمانم را می بندم. سرم  را که

بالا می آورم به روبرو که نگاه می کنم ، شوکه می شوم .

آن روبرو،آن صندلی خالیست. آن دخترچشم دوخته به کتاب،

آن نگاه، آنجا نیست.مات ومبهوت تا آخر ایستگاه می روم وبا

همان اتوبوس به خانه بر می گردم.  حتما دو روز مانده به

سال نو ، او هم تعطیل شده.به هر کجا که می رفته ، حتما

تعطیل شده . فردا ۲۹ اسفند تعطیل رسمی است .بایدتا آخر تعطیلات

عید نوروز ، منتظر بمانم.

سال نو فرا می رسد. برخلاف سال های قبل امسال خبری از

دید وبازدید و مهمانی وشادی ونشاط نیست. همه در خانه ها

یشان حبس شده اند. مادرم فقط هفت سین خریده و می گوید

اجیل وشیرینی بهداشتی نیست کرونا می گیریم.یک هفته از

تعطیلات عید نوروز می گذرد. صدای قرآن در گوش هایم

می پیچد وبا ان صدا بیدار می شوم. بیرون که می آیم مادرم

در آشپزخانه نشسته واشک می ریزد .می ترسم.

مامان چی شده ؟ هیچی مادر دختر اقای الیاسی فوت کرده

مگه اقای الیاسی دختر داشت؟  آره مادر .یادت نیست؟ آش نذری

آورده بود،  تو درو باز کردی . بهت گفتم دیدیش مامان؟ دختر خوبیه.

گفتی نه، نگاش نکردم. پرستار بود .از موقع کرونا دوشیفت کار

می کرد.چند روز می شه کرونا گرفته بود . بیچاره دوام نیاورد.

خدا رحمتش کنه. ناراحت می شوم دلم می شکند از این همه مرگ،

دلم می گیرد. ودر پستوی این غم ها با امید دیدن دوباره ی او، کورسو

یی شادی در دلم روشن می شود.تعطیلات که تمام می شود من بار

دیگر در همان ساعت سوار اتوبوس می شوم. ولی باز جای او خالی

ست.از راننده می پرسم: آقا شما خانمی که همیشه این ساعت سوار

میشه وهمیشه کتاب میخونه رو میشناسین؟

نه آقا  ، مسافر زیاده...چطوری همه رو بشناسم.بعدشم من درحال

رانندگی ام به مسافرا نگاه نمی کنم که......

خوب  که فکر می کنم .میبینم، راست می گوید . بیشتر از یک ماه

می شود که من هر روز سوار بر آن اتوبوس به دنبال آن چشم ها

می گردم .ولی او نیست که نیست . صبح شده صدای قرآن می آید.

امروز می خواهم از صبح سوار اتوبوس شوم تا شب .شاید ساعت

کارش تغییر کرده.

مامان باز صدای قران میاد .آره چهلم دختر آقای الیاسیه. با امید دیدار

او آماده ی رفتن می شوم. بیرون در که می آیم، صدای قرآن بلندتر

است. در کنار در ورودی میزی قرار داده شده ، که روی آن ظرفی

از خرما وحلوا قرارداردکه باسلفون پوشیده شده ودر میانه ی میز قاب

عکسی با روبان سیاه.......به عکس که نگاه می کنم دلم ناگهان میلرزد.

قلبم باز می تپد .به خودم دلداری می دهم نه این چشم ها که ان چشم ها

نیست. دستم می لرزد .ماسکی را از درون کیفم بیرون می آورم.دستانم

شدیدتر می لرزد . ماسک را بر روی قاب عکس قرار می دهم وفرو

می ریزم. با تمام رویاهایی که این دوماه ساخته ام فرو می ریزم. قلبم

می ایستد  دیگر نمی تپد.

این اولین باری است که لبخندش را می بینم.

 

نام داستان: کاش لبخندت را می دیدم

نویسنده.: زینب فیروزنیا   از گرگان

 

 
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم زینب فیروزنیا سلام و احترام
همان‌طور که ایجاز یکی از مهمترین نکات موثرسازی کلام در ادبیات است؛ گاه نویسنده با توجه به نوع نوشته و رعایت مقتضای حال و وضعیت اثر، رویکرد اطناب را برای نوشته در نظر می‌گیرد، با این شیوه گاه برای تاکید بیشترِ معنی یا گاه برای ایجاد لحن و آهنگ و زیبایی در نثر به تکرار بعضی واژه‌ها و عبارات می‌پردازد تا بتواند تأثیر بیشتری بر خوانندگان بگذارد؛ به این معنا که نویسنده، فکر شده و به عمد گاهی می‌تواند از اطناب در نوشته‌ی خود استفاده کند؛ اما اگر اطناب تنها موجب زیاده‌گویی شود و به دور از اعتدال باشد و ملال آور؛ آن اطناب مردود است و دارای ارزش هنری و ادبی نخواهد بود.
اطنابی که صرفا منجر به زیاده‌گویی می‌شود مخاطب را پس خواهد زد و توجه نویسنده به این مسئله اهمیت دارد. نویسنده می‌تواند با طراحی پیرنگی مستحکم، نقشه‌ی راهی پیش روی خود در نگارش قرار دهد و به نوشتنِ آنچه که برای اثر ضروری است بپردازد؛ در طراحی پیرنگ اصلی نویسنده به همه‌ی جوانب داستان خواهد اندیشید، به اینکه چه می‌خواهد بگوید و داستان قرار است به کجا برسد؛ به اینکه موضوع اصلی داستان چیست و موضوعات فرعی‌ای که حول موضوع اصلی خواهند چرخید چه؟ نویسنده در طراحی پیرنگ اصلی به شخصیت‌ها و موقعیت و رفتار آن‌ها در مواجهه با رویدادهای داستان خواهد اندیشید، به فضایی که داستان قرار است در آن اتفاق بیفتد و... بنابراین طراحی پیرنگ داستان قبل از اینکه نویسنده شروع به نگارش نماید بسیار ضروری است؛ اگر این اتفاق به درستی در ذهن نویسنده بیفتد؛ اثر در حین نگارش به حاشیه نخواهد رفت و تنها نگارش آنچه در داستان کارکرد دارد اتفاق خواهد افتاد و به این ترتیب داستان به زیاده‌گویی و اطنابی نامتعادل و مردود دچار نخواهد شد و اثر موجب ملال مخاطب و دور شدن او از مضمون و موضوع اصلی نخواهد شد.
سرکار خانم زینب فیروزنیا ورود شما به پایگاه نقد را خوش آمد می‌گویم و خوشحالم که خواننده‌ی اولین اثر ارسالی‌تان به پایگاه نقد هستم. توجه نویسندگان به محیط پیرامون خود و گرفتن ایده از موقعیت‌ها و رخدادهای زندگی و استفاده از تجربه‌ی زیسته همواره با اهمیت و راهگشا بوده است در نگارش. «کاش لبخندت را می‌دیدم» گویای همین مسئله است و می‌گوید که نویسنده‌ی این اثر می‌تواند از تجربه‌ی زیسته و محیط پیرامون خود بهره ببرد و تلنگرها و تجربه‌ها را تبدیل به ایده و داستان کند، این اتفاق خوبی است و به این معنا است که نگاه نویسنده و گام اول برای نوشتن درست برداشته شده است.
«کاش لبخندت را می‌دیدم» موقعیتی آشنا را برای مخاطب بازگو می‌کند که مدتی است همه درگیر آن هستیم. نویسنده انتخاب کرده است که تأثیر بیماری کرونا بر زندگی شخصیت‌ها را به شکل داستانی به مخاطب ارائه دهد. اما نکاتی وجود دارد که توجه به آن‌ها به ارتقا داستان کمک خواهد کرد. مهمترین و اولین چیزی که مخاطب در خوانش «کاش لبخندت را می‌دیدم» به آن می‌رسد، زیاده‌گویی و اطناب است. در «کاش لبخندت را میدیدم» موقعیت و معنی و حتی رفتار و کنش شخصیت‌ها در داستان مرتب تکرار می‌شود. بخش‌هایی از «کاش لبخندت را می‌دیدم» به راحتی قابل حذف است؛ بدون اینکه با حذف، به اصل داستان ضربه‌ای وارد شود. بنابراین اولین پیشنهاد به نویسنده‌ی اثر این است که داستان را هَرس کنند و در هرس کردن دست و دل بازانه عمل نمایند.
همان‌طور که در ابتدای نقد اشاره شد نویسنده می‌بایست در همان شروع و طراحی پیرنگ به همه‌ی جنبه‌های نگارش توجه داشته باشند تا داستان در حین نگارش به زیاده گویی دچار نشود. به نظر می‌رسد که در «کاش لبخندت را می‌دیدم» این اتفاق نیفتاده است یا اگر افتاده به شکل کامل نبوده است. در ابتدای اثر مسئله‌ی داستان به ماجرای معلمی برمی‌گردد که مجبور یا مایل است با وجود بیماری کرونا همچنان به بیرون از منزل برود و تدریس داشته باشد. نویسنده در حجمی طولانی به این ماجرا می‌پردازد و در پرداخت این مضمون نیز به تکرار می‌افتد. مخاطب منتظر است ببیند بهره‌گیری نویسنده از این ایده و مضمون در نهایت به کجا خواهد رسید؛ اما در یک سوم نهایی «کاش لبخندت را می‌دیدم» مسئله‌ی شخصیت یک‌باره متفاوت می‌شود و برمی‌گردد به دخترِ کتاب به دست در اتوبوس و عشق و توجه‌ای که شکل گرفته است و کرونا... وقتی نویسنده حجم زیادی از داستان را با موضوعی پیش می‌برد؛ این به این معنا است که آن موضوع به عنوان موضوع اصلی در نظر گرفته شده؛ بنابراین می‌بایست بهره‌ی لازم از آن گرفته شود. همان قاعده‌ی تفنگ چخوف؛ چخوف در این‌باره می‌گوید: «هر آنچه نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم تفنگ قطعا باید شلیک کرده باشد. اگر بنا نبوده شلیک کند، پس بر دیوار هم آویخته نبوده.» در اینجا وجود دانش‌آموزان و تدریس معلم و نداشتن گوشی دانش‌آموزان برای تدریس مجازی و... چه کارکردی دارد؟ مثلا اگر شغل راوی به جای معلمی چیز دیگری بود؛ و مجبور بود همین مسیر اتوبوسی را طی کند اما برای کار دیگری؟ آیا تغییر مهمی در داستان رخ می‌داد؟ (با وجودی که در نهایت داستان به جای دیگری می‌‌رسد.)
بهتر است نویسنده‌ی «کاش لبخندت را می‌دیدم» موضوع اصلی و واحدی را برای داستان در نظر بگیرند؛ موضوع اصلی در داستان می‌بایست پررنگ باشد و کارکرد داشته باشد وموضوعات فرعی حول این موضوع بچرخند. همچنین نویسنده لازم است حین نگارش به رعایت ایجاز و پرهیز از زیاده گویی و تکرار توجه داشته باشند تا اثری متمرکز و منسجم و به دور از ملال به مخاطب ارائه دهند.
مورد مهم دیگر در «کاش لبخندت را می‌دیدم» توجه به نکات ویرایشی داستان است. وقتی نویسنده اثری را تمام شده، به مخاطب ارائه می‌دهد می‌بایست از نظر خودش هیچ کار دیگری نتواند برای آن اثر انجام دهد چه در پرداخت عناصر داستان و چه شکل ظاهر و ویرایش آن. ایرادات نثری و زبانی و ویرایشی خوانش را برای مخاطب سخت خواهد کرد. در کاش لبخندت را می‌دیدم فاصله‌ی خطوط، پاراگراف‌بندی، جدا کردن دیالوگ‌ها از متن اصلی، استفاده صحیح از نقطه، ویرگول، فاصله و نیم‌فاصله و... نیاز به توجه بیشتری دارد. اینها شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند ولی بسیار با اهمیت هستند.
سرکار خانم زینب فیروزنیا شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
زینب فیروزنیا » شنبه 09 مرداد 1400
سلام متشکرم از شما خانم رسولی که برای داستان من وقت گذاشتید . این اولین داستان من بود و حرف های شما به من انگیزه ی این را داد که باز قلم در دست بگیرم .و متوجه ی اشتباهاتم نیز شدم و سعی می کنم در اثر بعدی آن ها را اصلاح کنم. البته من تجربه ی زیادی در داستان نویسی ندارم من از ۱۴ سالگی با نوشتن آشنا هستم ودوتا دفتر شعر گفته ام اما هیچ وقت به فکر چاپ کردنشان نبوده ام . مدتی است می خواهم یک رمان بنویسم . حرف های شما انگیزه ی آن را در من بیشتر کرد زیرا فکر می کردم هیچ استعدادی در داستان نویسی ندارم . متشکرم از نقد شیرین شما.
ندا رسولی » دوشنبه 11 مرداد 1400
منتقد داستان
خواهش می کنم، موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت