چند ایراد اساسی




عنوان داستان : مارال
نویسنده داستان : مه جبین حکیمی نژاد

مارال
خودش می‌گفت برو زن بگیر. این حرف را چند بار، خصوصا وقتهایی که حرفمان می‌شد، می‌گفت. نمی‌دانم از من خسته شده‌ بود و یا به قول خودش از قیافه‌ام خوشش نمی‌آمد.
به گمانم کلا از ازدواج پشیمان بود. شاید هم برای تک فرزند بودن و سن کمش به من فخر می‌فروخت. قبول دارم که از من جوانتر و خوشگل‌تر بود. ولی ما به هم علاقه داشتیم و با رغبت ازدواج کرده بودیم. هر چند خانواده‌اش با ازدواج زود او موافق نبودند.
ما با هم خوب بودیم و مشکلی نداشتیم. اما بعد از چند ماه احساس کردم رفتار مارال عوض شده و نسبت به من سردی نشان می‌دهد. سعی می‌کرد با من روبرو نشود. بیشتر وقتش را بیرون از خانه می‌گذراند. وقتهایی هم که خانه بود، بیشتر با تلفن حرف می‌زد. دیگر مثل قبل انگیزه‌ای برای کارهای خانه نداشت. گاهی بوی سوختگی غذا تمام خانه را می‌گرفت و همه چیز به هم ریخته می‌شد. چند بار با مارال صحبت کردم. دلیل کارهایش را پرسیدم. اما جواب قانع‌کننده‌ای برای توجیه رفتارش نداشت. فقط می‌گفت: همینه که هست.

به او محبت می‌کردم. کارهای عقب افتاده خانه را انجام می‌دادم. ولی برایش فرقی نمی‌کرد. بیشتر با بی‌توجهی‌ها و کم‌محلی‌هایش آزارم می‌داد.

یک روز خیلی از دستش عصبانی شدم. دیگر مطمئن بودم که مارال برای فرار از مشکلات پدر و مادرش با من ازدواج کرده است. صدایم را بلند کردم و نقطه ضعفش را به رخش کشیدم. چون تمام تلاش مارال این بود که نمی‌خواست خانواده‌اش از زندگی ما سر در بیاورند. همین اواخر جلو آنها وانمود می‌کرد ما با هم جور هستیم و هیچ مشکلی نداریم. همان روز بر خلاف میلم حرف طلاق را پیش کشیدم. اما همانطور که حدس می‌زدم او با طلاق موافق نبود. حتی باشنیدن این حرف حالش بد شد. من که دیگر خسته شده بودم، گفتم:
- این بار دیگه همه چیز رو با خانواده‌ت در میون می‌ذارم و تکلیفمون رو روشن می‌کنم.
- هر کاری می‌خوای بکن. اصلا برو زن بگیر تا از دستت راحت بشم.

از وضع آشفته خانه و نامهربانیهای مارال به تنگ آمده بودم. جوری که رغبتی برای آمدن به خانه نداشتم. نه پدر و مادری داشتم که وقتم را با آنها بگذرانم. نه اهل دوست و رفیق بودم. اغلب وقتی از سر کار بر‌می‌گشتم، بیرون از خانه غذایی می‌خوردم. بیشتر به خیابان و پارکها پناه می‌بردم تا آرامش بگیرم.

در این رفت و آمدها با  فتانه آشنا شدم. او هم مثل من تنها بود. می‌خواست وقتش را با کسی پُر کند. فتانه می‌گفت ازدواج ناموفقی داشته و پارسال طلاق گرفته است.
به هر حال با هم قرار می‌گذاشتیم. ساعتها  با هم حرف می‌زدیم. کم‌کم به هم علاقه‌مند شدیم.  رفت‌ و آمدمان را زیاد‌تر کردیم. فتانه می‌دانست زن دارم. ولی حاضر بود با من ازدواج کند. فقط نمی‌خواست فعلا همسرم از رابطه ما خبر داشته باشد. هرچه به او می‌گفتم زنم خودش گفته برو زن بگیر، قانع نمی‌شد و می‌گفت:
- اینو باور نکن. همه زنها موقع دعوا، از این حرفها می‌زنن.

فتانه می‌گفت، اگر همسرت بفهمد ما به هم علاقه داریم، اجازه نمی‌دهد ازدواج کنیم. عقیده‌اش این بود بهتر است فعلا باهم محرم بشویم. وقتی آبها از آسیاب افتاد، دیگر زنت دستش به جایی نیست. آن وقت راحت باهم ازدواج می‌کنیم.

در این میان مارال همچنان به کارهای خودش سر‌گرم بود. طوری که با بی‌تفاوتی از کنار هم رد می‌شدیم. انگار وجودمان برای همدیگر بی‌اهمیت بود. اما زندگی همینطور پیش می‌رفت.

بالاخره من و فتانه پنهانی محرم شدیم. از با هم بودن لذت می‌بردیم. حسابی مریدش شده بودم. به حرفهایش گوش می‌دادم. ولی هنوز دو ماه نگذشته بود که برای ازدواج به من فشار می‌آورد. او می‌گفت دیگر باید موضوع را به زنم بگویم و طلاقش بدهم. فتانه می‌خواست هرچه زودتر او را از خانواده‌اش خواستگاری‌ کنم.
به اصرار او مجبور شدم فرصتی پیدا کنم و با مارال حرف بزنم. حالا دیگر مطمئن بودم مارال با زن گرفتنم مخالفتی ندارد. آن روز به حرفهایم خوب گوش داد. نگاه عمیقی به من کرد و اشکهایش سرازیر شد. از رفتارش تعجب کردم. یعنی به نوعی دچار سردر گمی شدم.

مدتی گذشت و دیگر راجع به این موضوع با مارال حرفی نزدم. اما می‌دیدم رفتارش تغییر کرده است. مارال کمتر بیرون می‌رفت. خانه را مرتب می‌کرد. گاهی هم  لباسهای رنگی که تا حالا ندیده‌ بودم، در خانه می‌پوشید. حتی وقتی از سر کار بر‌می‌گشتم، بوی غذا در خانه پیچیده بود. مارال که قبلا حاضر نبود با من حرف بزند، یک روز خیلی آرام گفت: دیگه بیرون غذا نخور.
حالا می‌دیدم مارال چیزی کمتر از فتانه ندارد. بلکه دوست داشتنی‌تر هم شده است. اما من دچار یک سردر گمی و بلا‌تکلیفی شده بودم. نمی‌فهمیدم کجای کارم اشتباه است. زندگی‌ام دچار بهم‌ ریختگی شده بود. از طرفی فتانه مرتب از من می‌خواست تکلیفش را روشن کنم. دقیقا مثل کسی بودم که بر سر یک دو راهی قرار گرفته است. در واقع نمی‌دانستم کدام کار درست است.

یک روز برای رفتن به سر کار، لباس می‌پوشیدم. مارال مرا برای خوردن صبحانه صدا زد. او بدون مقدمه سرحرف را باز کرد و با صدایی لرزان گفت:
- هر وقت تو بخوای برای طلاق حاضرم!
- چطور به فکر طلاق افتادی؟
- چون دیگه برام مهم نیست که پدر و مادرم از زندگی ما با خبر باشن. اونا خودشونم تا چند روز دیگه از هم جدا می‌شن.

یکباره دلم فرو ریخت. احساس کردم مارال را بیشتر از همیشه دوست دارم. اشکهایش را پاک کردم و محکم گفتم:
مارال جان، دیگه هیچوقت ازت جدا نمی‌شم.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
متن ایرادهای اساسی ای دارد.
بعضی از آن متاسفانه در بیشتر متن هایی که در این مدت خوانده م تکرار شده است و من دلیل آن را دو نکته می دانم 1. مطالعه کم 2. آموزش ناقص.

و مداوم در متن های دوستان این دو موضوع تکرار شده است و در این مدت بارها به آن اشاراتی کرده م.
1. داستان بنویسید، قصه تعریف نکنید.
فرق چیست؟ تفاوتش بین داستانی از همینگوی است و نقل موضوعی عادی (چنانچه در این متن هست) برای جمع همکاران که به جای تعریف کردن شفاهی عیناً قلمی شده است و روی کاغذ آمده است اما آوردنش روی کاغذ یه هیچ وجه آن را تبدیل به داستان یا داستان کوتاه نمی کند.
تفاوت را گفتم، امیدوارم توانسته باشم فرق بین این دو را بیان کرده باشم.
اینجا بخشی از آن را بر اساس داستان تغییر می دهم ببینید:

میگفت: «برو زن بگیر.» همیشه این را می گفت، به خصوص وقت هایی که می زدیم به تیپ و تار هم.
می گفت: «تو کلا من رو دوست نداری. انگار انگار...» به تته پته می افتادم.
پفی می کرد و رک و راست توی صورتم نگاه می کرد. جوری نگاهم می کرد که نفسم بالا نمی آد. تک دختر بود و سنش خیلی از من کمتر بود.
وقتی که نمی توانستم حرفم را بزنم اشک می امد توی چشم هایم. نمی خواستم جلوی زنم گریه م بگیرد. هیچ به موهای سفیدی که چند وفتی بود لا لوهای موهام پیدا شده بود نمی آمد.
وقت هایی که دعوامان می شد مارال از خانه می زد بیرون. جرئت نداشتم بهش بگویم کجا می روی و چه کار می کنی؟ پیش خودم می گفتم همین که هست خوب است.

و باقی قضایا
این طور کم کم وارد داستان می شویم.
اینکه شما نوشته اید «به او محبت می کردم» خب؟ باید این محبت را در طول داستان نشان دهید نه اینکه با گفتن همین یک جمله کار را تمام کنید. خواننده حتما متوجه می شود که شما اشراف کاملی به زندگی و رفتار شخصیت های داستان ندارید و آن ها را نشناخته اید یا اگر شناخته اید از آوردن آن در داستان ناتوان بوده اید. خواننده باهوش تر از ما نویسنده هاست.

سردی، یخی، نامهربانی و... را باید در داستان نشان دهید. من خواننده را همراه داستان کنید. فرق داستان نویسی با قصه تعریف کردن در جمع دوستان در همین چیزهاست.

یا نوشته اید: «به او محبت می کردم.» محبت کردن را نشان دهید. تا خواننده خودش تشخیص دهد این محبت را. اصلا مدل محبت را بفهمد شاید هم شک کند این محبت عمیق بوده یا نیست.
داستان با ترک های کوچک کار دارد نه با شکاف های عیان. شکاف عیان بین آدم ها که مشخص است و واضح. دنبال ترک های ریز باید بود. البته این موضوع و توجه به این موضوعات بعد از فراگیری اصول فنی خواهد بود که باید در داستان ها اجرا شود و اینجا اجرا نشده است.

نوشته اید یک روز خیلی از دستش عصبانی شدم.
خب؟ همسایه سابق ما مدام با هم جر و بحث می کردند، همسایه م به من نگفت که من از دست زنم عصبانی هستم، اما از رفتارش می شد فهمید که عصبانی است. یعنی نشانه های دیگری جز بیان صریح او وجود داشت که از دل آن ما می فهمیدیم که عصبانی است و بینشان شکر آب است.
نشانه ها را باید بیاورید.

قبلا هم تاکید کرده م که آوردن صفت در داستان اشتباه و نازیباست. صفت ها را باید نشان دهید.
فلانی آدم بدی است، خب؟ بد بودن را باید نشان دهید.
نفرت را باید نشان داد.
ساعت ها با هم حرف زدن را هم باید نشان دهید.

توصیه می کنم داستان های بیشتر و بهتری بخوانید. از دل آنها داستان نوشتن را فراخواهید گرفت.
توصیه هایی که گفتم اساسی است به آن توجه کنید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
مه جبین حکیمی نژاد » شنبه 29 خرداد 1400
آقای چنگیزی از نقد خوبتان ممنونم. شما خوب مرا به تصویر نوشتن راهنمایی کرده‌اید.امیدوارم بتوانم در بازنویسی راهنماییهای ارزشمند شما را به کار ببندم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت