تا آخر متن حوصله به خرج دهید




عنوان داستان : نقاب
نویسنده داستان : زهرا شیخ

این داستان ویرایشی از داستان «نقابی برای دلقک» می باشد.

با پله داشتم می آمدم پایین که دیدمش. آنقدر فکرم رفت پیش او که دیر جنبیده بودم با کله می‌رفتم توی سرامیکهای براق کف پاساژ. اصلا نفهمیده بودم کی از آن بالا رسیدم پایین. زود خودم را جمع و جور کردم و پشت ستون بلندی که تا طبقه ی هفتم رفته بود ایستادم. خودش بود مهیارِ اسکندری.
از آنطرف پاساژ داشت می آمد اینطرف. باید تکانی می‌خوردم. نباید مرا می‌دید‌. یکدفعه از کجا پیدایش شد؟ چرا آمده بود رامسر؟ فکر کردم شاید آمده که نشانی از من پیدا کند اما فکر مزخرفی بود. او هیچوقت نفهمید من اصلا مال کجا بودم که یکهو غیبم زد و هیچوقت پیدایم نشد.
به روی خودم نیاوردم و از پشت ستون خلاف جهت او راه افتادم. هنوز در شوک دیدنش بودم که یکدفعه رفیقش کیوان جلوم ظاهر شد. یاد آن روزها افتادم که همه ش با هم بودند. لحظه ی بدی بود. مثل کسی بودم که دارد تصادف می‌کند و برای اینکه نزند به ماشین روبه رویی می‌پیچد به چپ و محکم می‌خورد به ماشین بغلی که اتفاقا هجده چرخ هم هست.
مرا که دید چند بار پلک زد. پالتویی که روی ساعدش انداخته بود روی دست دیگرش انداخت. یک قدم جلو آمد. به خودم آمدم. خواستم تکانی بخورم که گفت:
_ به به خانوم ستاره سهیلی. نه نه بهتره بگم ستاره ی سهیل!
از دار دنیا همین یک اسم و فامیلمان به باکلاسها میخورد که آن هم اینطور گزک می‌داد دست همه‌.
اینطرف و آنطرفم را پاییدم و فکر کردم چه بگویم.
آمدم بگویم اشتباه گرفته‌اید و به روی خودم نیاورم اما آمدن مهیار، مثل سنگی که از هوا پرت شود توی سر آدم‌، همه چیز را از سرم پراند.
هنوز حواسش نبود که کیوان گفت:
_ خانم سهیلی رو ندیدی؟
دسته ی پلاستیکی را که تویش لابد خریدش بود دور مچ انداخته و دستهایش توی جیبهایش بود. با حرف رفیقش برگشت سمت من. چشمش که به من افتاد فوری دستها را از کاپشنش در آورد.
توی پاساژ آنقدر هم سرد نبود اما او همیشه سرمایی بود.
اول نیم رخش سمتم بود اما با دیدنم تمام رخ برگشت.
_ ستاره؟
اسمم را در همهمه ی مردم آرام تر از آنچه که در عمرم شنیده بودم، از لبهایش شنیدم.
پلاستیک خریدش را توی بغل کیوان گذاشت و یک قدم جلو آمد.
باید تکانی به خودم می‌دادم که بفهمم خواب نیستم. نبودم، مهیار ایستاده بود دقیقا روبه رویم.
کیوان هم جلو آمد.
پله ها تند تند از وسط پاساژ بالا و پایین می‌رفتند و هر بار کلی آدم جا به جا می‌شد.
نگاهش را با اینکه چشمم روی ریل نرده های پله، بالا و پایین می‌شد می‌فهمیدم.
پالتوی لعنتی که هیچوقت توی هوای سرد عرضه ی گرم کردن نداشت حالا داشت درسته آب پزم میکرد.
_ پس راسته که میگن آدم به آدم میرسه.
نگاهم را انداختم به کتانی ام که نصف یکی از بندهایش روی زمین بود. دیده بودم باز شده اما نبسته بودمش. عجله داشتم که زودتر برسم به اتوبوس.
کیوان پالتویش را انداخت روی شانه اش و گفت:
_ بریم کافیشاپ؟
هیچ وقت ازش خوشم نیامده بود اما حالا بیشتر از همیشه. آخر الان چه وقت این ادا بازی ها بود؟
راه افتادم که زودتر از این قائله در بروم که مهیار گفت:
_ نمیخوای حرف بزنی؟
راه نرفته را ایستادم. از کنارم گذشت و رو به رویم ایستاد. صدایش مثل آن وقتها بود، فقط انگار یکی چنگ کشیده بود رویش.
_ بازم میخوای فرار کنی؟
زبانم قفل شده بود. سرم را انداختم پایین که کیوان گفت:
_ اینجوری نگو. خجالتش نده.
خیسی عرق را روی صورتم حس می‌کردم. دلم می‌خواست زیر پاساژ یک تونل مخفی بود که دریچه اش زیر پایم باز می‌شد.
با صدای محکمش، سرم را بلند کردم‌ داشت با رفیقش حرف می‌زد.
_ اون ساعته که بالا دیدیم و میخوام. میری برام بگیریش؟
چشمهای کیوان گرد شد و گفت:
_ صد تا ساعت و تست کردی من چه میدونم کدوم و میگی؟
مهیار چشمک ریزی زد و گفت:
_ خودت انتخاب کن، فرق نمی‌کنه.
گوشه ی لب کیوان بالا رفت.
_ آها همون که روی دسته ش،نخودای سیاه کار شده بود و میگی‌. باشه میگیرم برات.
این را گفت و پالتویش را پوشید. بلند بود و تا روی زانویش می آمد. هنوز مثل آن وقتها لباسهای مارک می پوشید.
کیوان که رفت، مهیار نزدیکتر شد. موهای خرمایی فِرَش را یک وری روی گوشش ریخته بود.
تارهای سفید توی خرمایی هایش نشسته بود. ما که سنی نداشتیم‌.
_ حرف بزن.
موهایم را کنار زدم و آرام گفتم:
_ پیر شدی.
ریشهای چانه اش را خاراند. آنوقتها اصلا ریش نمیگذاشت. ابروهایش را بالا داد و سه خط کوتاه و بلند افتاد روی پیشانی اش.
_ ازدواج کردی؟
شالم را جلو کشیدم تا تارهای سفیدی که عین خال افتاده بود جلوی موهایم نبیند. گفتم:
_ تو چی‌؟
نفس بلندی کشید. پلک زد و مژه های بلندِ فرش بالا و پایین شدند‌‌.
_ فکر نمیکردم دیگه ببینمت.
دسته ی کیفم را شل تر کردم که هوایی بپیچد توی مشت عرق کرده ام و گفتم:
_ دیرم شده‌.
خنده ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت.
سرم را انداختم پایین. از کنارش گذشتم.
_ باید برم. خداحافظ.
این را گفتم و نفهمیدم چطور مسیر دایره ای پاساژ را تا در بزرگش دویدم. در برای بیرون رفتنم باز شده بود. چرخیدم طرف او. هنوز داشت نگاهم می‌کرد. رو برگرداندم از پاساژ بیرون بیایم که پایم ماند روی بند کتانی و نزدیک بود بیفتم. فوری بستمش. دوباره راه افتادم. باد پیچیده بود توی خیابان و همه چیز را تکان می داد. انگار مغز مرا هم تکان می‌داد که دیدنش را گذاشتم پای خیال.
آخر بعد از هفت سال او را دیدن عجیب نیست؟ آنهم توی پاساژ شهری که هیچ جایش شبیه شهر او نیست؟
شهری که فکر می کرد من هم از همان جایم. از بالا نشین هایش. فکر می کرد از آن دختر پولدارهای ناز پروده ی یکی یکدانه ام که ناز حرف زدنشان می ارزد به هزار دخترِ پایین نشین‌.
فکر می‌کرد و من هم بدم نمی‌آمد که فکر کند. اتفاقا می‌خواستم که فکر کند. همه چیزم که به آنها می‌خورد، چرا باز هم باید مثل آن دختر بدبختِ دبیرستانِ شهرمان، می بودم؟
با هزار جان کندن توانسته بودم آن دانشگاه قبول شوم. با معرفی یکی از دوستهای خاله، خانه ی بزرگی هم برای سرایداری پیدا کرده بودیم. خانه ی سرایداری که نگو.. بهشت بود. صاحبش همه ی اسباب و وسایل دختر خارج رفته اش را داده بود به من. همه جوره شبیه بچه پولدارها شده بودم. دلیلی نداشت باز هم مثل خودم باشم، دختری که هیچکس محل یک آدم بهش نمی داد.
باد داشت شال را از سرم میکند. چند دور پیچیدمش دور گردنم. دوباره به پشت سرم نگاه کردم. خبری از او نبود. تا بود باد بود و هوای سیاه.
همه ی آنچه که فکر می‌کرد نبودم و وقتی این را فهمید که دیگر نیمی از جریان عاشقیمان گذشته بود.
خودم خواسته بودم که نفهمد، هیچکس نباید می فهمید. همه چیزم، همه‌ی خوشبختی ام بستگی به همین نفهمیدن‌ها داشت.
بعد از خانه سرایداری و رفتنم به دانشگاه، همه چیز دست به دست هم داد که تغییر کنم. زن تنهای صاحب خانه، که مامان وظیفه ی انجام کارهایش را داشت مرا مثل دختر خارج رفته اش می‌دید. همه چیز او را داده بود به من. حتی خلق و خویش را. با فیلمهایی که هر روز از او برایم میگذاشت‌.
دلم می‌خواست می‌شد تا همیشه آن دختر بمانم. اما نشد.
همه چیز که با پوشیدن لباسهای مارک و تقلید رفتار او پیش نمی رفت. برای دوام آوردن توی تهران، میان آدمهایی مثل آنها، باید مثل آنها می‌بودم. باید پولی می‌داشتم، خیلی بیشتر از حقوقِ سرایداری. آنقدر گشتم دنبال کار و نبود که آخر راضی شدم به ویتر شدن توی یک رستوران. رستورانی خارج شهر، کمی دور، اما نیمه وقت با سرویسِ برگشت. حقوقش آنقدر که میخواستم نبود اما به شرایطم می خورد. میتوانستم زمان را با خودم جور در بیاورم.
چه روزهایی بود. بعد از دانشگاه مهیار با کیوان که از دور توی ماشین شاسی اش، چپ چپ نگاهمان می‌کرد می‌رفت و من راه می افتادم طرف پارک سوار.
که هر چه زودتر برسم به کارم و تند و تند لباسهای مارکم را توی کمد تنگی که اگر آقا کاظم چکمه های سفیدش را تویش نمی گذاشت، بچپانم. بعد هم مانتوی سفیدم را که هر روز بخاطر لکهایی که میشد به خانه میبردم و با کیف دانشگاه بر میگرداندم هول هولی بپوشم و بروم سر کارم.
دانشگاهمان به پارک سوار راه زیادی نداشت. برعکس اینجا که نیم ساعت باید راه بروم تا از پاساژ، خودم را برسانم به اتوبوس.
با دیدن داروخانه یادم می آید برای مامان باید قرص میگرفتم. میروم توی داروخانه. هوای گرمش عرقم را در می آورد. مرد تپلی که جلوی پیشخوان منتظر است مرا یاد مشتری مرموز آن رستوران می اندازد.
همیشه زودتر از وقتی که رستوران برای شام شلوغ می شد می آمد و دیرتر از همه می‌رفت.
دقیقا می‌نشست پشت میزِ گردِ کنار ستون. چند تا چای هم که از خود صاحب کارم می‌گرفت بعد از غذایش می خورد و تا وقتی هم که من برای رفتن شال و کلاه میکردم آنجا بود.
یکی از همین شبهای رستوران بود که این مرد آمد و بر عکس همیشه به جای اینکه پشت میز گرد بنشیند پشت میز مستطیلی بزرگ آنطرف سالن نشست.
خانم احمدی صاحبکارم گفت:
_ خانم سهیلی به آشپزخونه بگین چهار پرس جوجه بزنن، تا آماده شه چهار تا سوپ بیار.
مسئول آوردن سفارشها فقط من بودم. یکی از مهمانهای مرد که آمد من سینی ای که چهار کاسه سوپ تویش چیده شده بود آوردم. روی میز که گذاشتمش از هر کاسه کمی سوپ سرریز کرد.
مرد موهایش را از چشمش کنار زد و گفت:
_ چرا هول کردی؟
لبخند و لحن مزخرفش باعث خنده ی مهمانش شد. داشتم دانه دانه کاسه ها را که لبه شان سوپی شده بود با دستمال پاک می‌کردم که صدای مهیار را شنیدم. اول فکر کردم صدایش در توهمات من است اما سرم را که بلند کردم دیدمش که داشت آن‌سرِ میز می‌نشست. اتفاقا او هم تازه مرا دیده بود.
عشقِ خوشگل و خوش پوش و طنازش را که حالا با لباس ویتری و پر از لک، برای مشتری کاسه‌ی سوپ می‌گذاشت.
نشستنش پشت میز را انگار زده بودند روی دورِ کُند. آنقدر تابلو بود مرا میشناسد، که مردک گفت:
_ قبلا اومدی این رستوران؟
او نشنید. نشست و همینطور نگاهم کرد. مثل وقتهایی که سردش می‌شد شانه هایش را بالا آورده بود و دستهایش را مشت و باز می کرد. دیگر همه چیز را فهمیده بود و همه چیز برای من تمام شده بود.
کاسه ی داغِ سوپ دستم را سوزانده بود و نفهمیده بودم. روی میز گذاشتمش.‌‌‌ دستمالِ سوپی شده را انداختم تویش. دست و پایم را گم کرده بودم و نمیدانستم چه می‌کنم. ضربه ی نهایی را هم وقتی خوردم که کیوان را دیدم. از پشت صندلیِ مهیار رد شد و کنارش نشست. نگاهش به من بود ولی به او گفت:
_ عه این، ستاره خانوم خودمون نیست؟
بعد هم به آن مرد نگاه کرد.
مهیار جوابش را نداد، انگشتهایش را لای موهای خرمایی اش کشید و به صندلی تکیه زد.
خانم احمدی که از پشت پیشخوان گفت:
_ خانم سهیلی، سریعتر.
به خودم آمدم. برای بار آخر نگاهش کردم و با همان لباس از رستوران بیرون زدم. دیگر برنگشتم کیف دانشگاه و لباسهای مارکم را از رستوران بگیرم‌. قید حقوق را هم زدم. درس و دانشگاه هم برایم تا وقتی که او را داشتم مهم بود. اصلا با چه رویی می‌توانستم بروم دانشگاه.
فکر هیچ جایش را نکرده بودم وقتی که وابسته اش می شدم. فکر می‌کردم تا آنجا که راه دارد از بودن با او لذت می‌برم. آنجا هم که دیگر نمی‌شود با نقشه پیش رفت خودم بی سر و صدا گم‌و‌گور می‌شوم. جوری که او هیچ وقت نفهمد آن دختر، من بودم.
همین که در خاطره ی او که عاشقم بود آن طور که دوست داشت، می‌ماندم برایم بس بود. اما نشد. نشد که برای همیشه آن دختر خوش پوش و مغرور بمانم‌، همه چیز با آمدنش به رستوران خراب شد.
قرص را میگیرم. کارت را به مرد پشت پیشخوان می‌دهم.
_ این که کارت ملیه خانوم؟
دستپاچه می‌شوم. کارت عابربانک را از لابه لای کارتها بیرون میکشم. نیش خندی روی لب مرد می‌نشیند. از مرد تپل خبری نیست.
از دارو خانه بیرون میزنم. باد شدیدتر شده و باران را شلاقی توی صورت زمین و آدمهایش می‌کوبد. کلاه بارانی ام را سر می‌کنم‌ و تند تر می‌روم.
چقدر عوض شده بود. احتمالا هم حالا باید توی رشته اش کاره ای شده باشد. بر عکس من که از همان روز، دانشگاه را ول کردم و یک ماه بعدش برای همیشه با مادرم از تهران آمدیم.
چیزی نمانده به ایستگاه برسم. چند اتوبوس کنار هم ایستاده اند.
به فردا و پاساژ که فکر می‌کنم تپشهای قلبم تند می‌شوند‌. یعنی ممکن است دوباره بیاید آنجا؟
هر چند اگر بیاید هم مهم نیست. اینبار نه کارم را رها میکنم نه مثل هفت سال پیش فرار.
تازه با بدبختی توانسته ام غرفه را اجاره کنم. حالا حالاها باید برای دادن قرضش همانجا کار کنم.
چند قدم مانده به ایستگاه، صدای بوق ماشینی را میشنوم. بر میگردم.
ماشین سفیدی جلوتر می ایستد. در که باز می‌شود مهیار را می بینم.
دست و پایم دوباره گم میشوند.
قدمهای بلندش را به سمتم بر می‌دارد. ریش های زیر لبش هم چند تار سفید دارند. باران دیگر نمی بارد اما باد هنوز دست برنداشته. شال را از دور گردنم شل می کنم. لبه ی کلاه را که تا روی چشمهایم پایین آمده عقب می‌دهم.
_ فکر کردی میتونی ایندفه از دستم در بری؟
چشمهایم می سوزند. انگار او را از پشت شیشه ی خیسی میبینم.
آب دهانم را قورت می‌دهم. خنده ی مسخره ای از دهانم بیرون می‌‌‌زند.
_ هنوزم شرایط حساس میخندی؟
بیشتر می‌خندم. می گوید:
_ نگفتی چرا بدون اینکه از خودت خبر بدی رفتی؟ اینجا چی کار می‌کنی‌؟
اشکی که به مژه ام چسبیده بالا میرود و از روی مژه دوباره سر می‌خورد توی چشمم.
_ اینجا زندگی میکنم‌. همیشه اینجا زندگی کردم.
دستش را از جیبش بیرون می آورد و به ماشین اشاره می‌کند.
_ خیلی سرده. بریم تو ماشینِ کیوان حرف بزنیم؟ اون با آژانس رفت هتل، کسی نیست توش.
سرم را تند تکان مید‌هم‌.
_ نه باید برم زودتر.
چشمم به اتوبوسی که باید سوارش شوم می‌افتد. دارد می‌ رود.
دوباره به او نگاه می‌کنم.می‌گوید:
_ چرا یهو ناپدید شدی؟
صدایم را صاف می کنم.
_ راستش...
آب دهانم را قورت می‌دهم و میگویم:
_ تو که خودت همه چی و فهمیدی،من... من دروغی بودم. اون نبودم.
باد موهایش را بهم میریزد. انگشتانش را میبرد توی موهای بهم ریخته اش و می‌گوید‌:
_ منم دروغی بودم.
مثل کسی که یکباره از بلندی هلش بدهند نفسم حبس می‌شود.
لبهایش را با زبان خیس می‌کند.
_ اون وقتا خیلی خواستم بهت موضوع و بگم، اما یه ترسی نمیذاشت. اگه میدونستم...
نمی‌دانم صدایش را باد می‌بَرد یا من دیگر نمی‌شنوم. شوک زده میگویم:
_ تو هم د دروغ گفته بودی؟ پس اون همه...
میان حرفم میگوید:
_ حالا بگو ببینم، ازدواج کردی یا نه؟
انگشت استخوانی ام را که حلقه ی باریک و گشادی رویش نشسته نشانش می‌دهم.
گلویش برای بلعیدن آب دهانش تکان می‌خورد. آرام می‌گوید:
_ راضی ای؟ زندگیت خوبه؟
انگشتر را دور انگشتم می چرخانم و زیر لب میگویم:
_ زندگی...؟ زندگی هم مثل این انگشتر. کی اندازه ی تنم بوده که اینبار باشه‌.
صدایش را بالا می‌برد.
_ تو صبر نکردی، اگه میموندی و با هم حرف میزدیم.
پوستِ خشکِ لبم را با دندان می‌کنم و می‌گویم.
_ خب دیگه بسه. برو خیلی سرده.
قدمهای اول را آرام اما بعد تند می‌روم. اتوبوس بعدی بیست دقیقه بعد می رسد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
دختری هست از طبقه پایین که در دوران دانشجویی به خاطر موقعیتی که برایش جور شده و در یک منزل ویلایی سرایدار است و خانم خانه هم لباسها و وسایل دختر مهاجرت‌کرده‌اش را به او داده، توانسته برای پسری که دوستش داشته نقش یک دختر خوشبخت را بازی کند. دست بر قضا، یکبار پسر و دوستش وارد رستورانی می‌شوند که دختر آنجا کار می‌کرده و همین، باعث لو رفتن دختر می‌شود. دختر از رستوران زده بیرون و از زندگی پسر هم. تصویری که سعی کرده در ذهن پسر بسازد خراب شده و حالا انگار راهی برای ادامه باقی نمانده. می‌رود دنبال زندگی‌اش تا اینکه سالها بعد به صورت اتفاقی پسر را در شهر خودش می‌بیند و پسر به او می‌گوید که او هم نقش بازی می‌کرده. این، خلاصه داستان بالاست که داستان جالب و لطیفی هم هست. بخصوص اگر با نسخه قبلی داستان مقایسه‌اش کنیم و تغییر زاویه دید و اضافه کردن جزئیات در داستان را ببینیم که به متن، کمک فراوانی کرده است. من هم اینجا می‌خواهم به نویسندۀ محترم، دو پیشنهاد برای بهتر شدن داستان بدهم.
اول اینکه این داستان بنایش بر روی دو تصادف گذاشته شده: یکی حضور تصادفی پسر و دوستش در رستوران محل کار دختر و دوم حضور تصادفی پسر و دوستش (همان دوست؟) در زادگاه دختر. تصادف اوول چندان عجیب نیست، بالاخره آدمها بهه رستوران می‌روند، اما به گمانم بهتر است برای حضور دومی دلیل موجهی پیدا و به داستان اضافه کنیم. مثلاً آنجایی که پسر دوستش را با سفارش خرید ساعت پی نخود سیاه می‌فرستد، می‌شود پسر دوستش را پی کاری که برای آن به این شهر آمده‌اند روانه کند. این که عنصر پیش‌‌برنده داستان فقط تصادف و شانس باشد، چندان برای خواننده جذاب نمی‌تواند باشد. درست است که در زندگی واقعی هم ممکن است اتفاق‌های تصادفی زیادی رخ دهد، اما در داستان باید این موارد را کنترل کنیم وگرنه در ذهن خواننده این‌طور جلوه خواهد کرد که نویسنده از سر ناچاری یا بیحوصلگی حل همه مسائل را به یاری شانس و اقبال سپرده است. نگذارید چنین حسی ایجاد شود. پسر باید به دلیل مشخصی به آن شهر بیاید که این دلیل با کشفی که آخر سر در مورد خودش می‌کنیم هم مرتبط باشد. اینکه او هم نقش بازی می‌کرده و در واقع وضع خوبی ندارد و حالا برای جبران این وضعیت است که به این شهر آمده و او هم دارد کاری می‌کند که با تصویر ذهنی دختر فرق دارد.
پیشنهاد و نکته دوم، با همین مسأله اول مرتبط است. اینکه نویسنده محترم که قلم روانی هم دارند، داستان را با حوصله و جزئیات شروع کرده‌اند اما هرچه به پایان نزدیک می‌شویم انگار حوصله‌شان سر رفته باشد، سعی کرده‌اند تا داستان را زودتر جمع کند و به سرانجام برساند. پسر هم نقش بازی کرده. این، یعنی چی؟ چه نقشی بازی کرده؟ خودش را به اشتباه ثروتمند نشان داده؟ خب این ماجرا با سفر تفریحی به یک شهر شمالی، سفارش ساعت و رستوران رفتن نمی‌خواند. یک ترفند «ماشینِ کیوان» در دیالوگ پسر برای نشان دادن پولدار نبودن پسر کافی نیست. نشانه‌های دیگری باید در دل متن کاشته باشیم تا اینجا بتوانیم درست برداشت کنیم. اگر هم پسر چیز دیگری را به دروغ وانمود کرده که باز باید همان موضوع را بدانیم. ضمن اینکه پسر علیرغم اصرار و ادعایش که دیگر نمی‌گذارد این بار دختر از دستش برود، دو بار او را رها می‌کند، یکی در پاساژ و یکی هم در انتهای داستان. اگر پسر را این‌همه مصر در خواستن دختر می‌خواهیم نشان بدهیم باید رفتارهای کنشگرانه بیشتری برایش تدارک ببینیم، یا اینکه او فقط بخواهد واقعیت ماجرا را بفهمد. آن وقت است که این پایان خوب، معنا پیدا می‌کند و خوش می‌نشیند.
در مجموع داستان خوبی خواندیم که حیف است بهتر از اینها نشود.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت