توجه به اصلی‌ترین ویژگی‌های داستان




عنوان داستان : شاه پسر و وزیر
نویسنده داستان : فریده افضلان

شاه پسر و وزیر

** مدتها بود کسی با شطرنج بازی نمی کردند. مهره وزیر از بیکاری حوصله اش سر رفت. یک روز که پنجره اتاق باز بود، از لبه پنجره پرید توی کوچه. او درست جلوی لانه مورچه گازی ها به زمین افتاد. یک مورچه گازی که در حال کشیدن یک دانه گندم به داخل لانه بود با تعجب از مهره وزیر پرسید:"تو کی هستی، چه کاره ایی؟ از کجا اومدی؟"
وزیر گفت:"من وزیر هستم.مراقب شاه ام، از بازی شطرنج اومدم . "
مورچه گازی پرسید: " اینجا شاهی نیست، و بازی هم درکار نیست. پس بدرد ما نمی خوری."

مهره وزیر گفت: "اشکالی ندارد ، شاید بتوانم برای کس دیگری کاری انجام دهم."
کمی که رفت پشت پیچ کوچه دو بچه دید که کلاه بوقی دراز قرمز به سر داشتند. آنها کلاه بافتنی یک پسر دیگر را از سرش برداشته بودند و به هوا پرت می کرد. صاحب کلاه بافتنی می گفت کلاهم را بدید، کلاهم رو بدید. ولی آنها کلاه او را بین خودشان از این طرف به آن طرف پرت می کردند. او را مسخره می کردند و به او می خندیدند.

وزیر یک تیله از جیبش در آورد و مستقیم توی پای یکی از بچه قلدرها زد.‌ تا بچه قلدر خم شد تا پایش را بمالد و ببیند که چه شده، بچه دیگر پایش روی تیله رفت و با باسن روی آن یکی افتاد. کلاه بوقی ها بلند شدند و دوروبرشان را نگاه کردند . آنها وزیر را نمی دیدند. اما صدای او را می شنیدند که بلند گفت: "فضولی موقوف وگرنه بد می بینید." بچه های کلاه بوقی دوپا داشتند دو پای دیگر قرض کردند و زدند به چاک. صاحب کلاه بافتنی، همانطور که دنبال صدا می گشت پرسید: شما کی هستید؟ کجایید؟ وزیر گفت: من اینجام پشت ستون . من وزیرم همیشه به شاه کمک می کنم تا در بازی برنده شود. حالا تو شاه باش و من وزیر تو می شوم."
پسرک گفت: ولی من که شاه نیستم.
وزیر گفت: همه می توانند شاه شوند، ولی شاه ها با هم فرق می کند، یکی شاه قدرت است، یکی شاه خنده است، یکی شاه شجاعت است و یکی شاه ثروت است. دستت را بده تا به تو بگویم تو چطور شاهی هستی.
پسر دست اش را به وزیر نشان داد.
وزیر سه خط راست، سه خط کج و سه خط دایره روی دست پسر کشید و گفت: "تو شاه شجاعتی."
پسرک با بغض گفت: "اشتباه می کنی. ندیدی منو چطور اذیت می کردن. من ترسو هستم."
وزیر گفت: "من از خط دستهایت خواندم که تو شاه شجاعتی ، خط دستها دروغ نمی گویند. فقط شجاعت تو جایی قایم شده است. باید او را پیدا کنی."
پسرک پرسید : چطور؟

وزیر گفت: "باید هفت روز و هفت شب کارهایی که می گویم انجام دهی."
پسرک با تعجب گفت: "واقعا راست می گی؟"
وزیر گفت: "امتحان کن. اگر نشد، چیزی را نباخته ایی."
پسرک قبول کرد.
وزیر گفت: هفت روز از راه هایی برو که کلاه قرمز های بوقی در آن نباشند. بعد هفت شب برای مادرت یا پدرت قصه بگو.
پسرک گفت: "ولی من قصه بلد نیستم. "
وزیر گفت: "قصه بچه های کلاه بوقی قرمز را بگو. هر شب یک قصه. شب اول قصه روزی که در کوچه هل ات دادند، شب دوم آن روز که قلمت بردند، شب سوم آن حرف زشت که به تو گفتند، شب چهارم آن جا که تو را ترساندند. قصه شب های بعد خودشان به یادت می آیند.
شب هفتم وقتی قصه ات را گفتی و خوابیدی، خوابی خواهی دید. هر چه در خواب دیدی را انجام بده."
پسرک رفت و هفت روز از راه هایی رفت که کلاه قرمزها بوقی نبودند، و هفت شب برای مادرش قصه گفت. شب آخر خوابید. در خواب مهره قلعه شطرنج را دید که می گفت : "به قلعه شهر برو. آنجا یک برج است، که هفتاد پله داره. روز اول تا پله دهم برو. سنگی روی پله دهم است آن را بردار هر چه زیر آن بود با خود بیاور.
روز دوم تا پله بیستم برو. باز هم سنگ راه پله را بلند کن. هر چه زیر آن بود بیار. روز سوم تا پله سی ام تا روز هفتم که به پله هفتادم برسی.روز هشتم همه را در کیسه ایی بگذار پیش وزیر برگرد."
روز اول پسرک به قلعه رفت. ده پله را بالا رفت. سنگ روی پاگرد پله را بلند کرد. زیر آن یک تکه چوب قرمز بود. آنرا برداشت و با خود برد.
روز دوم تا پله بیستم رفت. سنگ روی پله را بلند کرد. این سنگ از قبلی کمی سنگین تر بود. پسرک آنرا بلند کرد. زیر آن یک قطعه چوب نقره ایی بود.
روز سوم تا پله سی ام رفت. سنگ پاگرد سی ام باز هم سنگین تر بود آنرا برداشت. زیر آن یک تکه چرم بود که یک معما روی آن نوشته بود. پسر به سختی معما را حل کرد.
روز چهارم تا پله چهل ام رفت. روی سنگ پاگرد چهلم مارمولک بزرگی با چشمهای درشت و دم دراز نشسته بود، و مستقیم در چشمهای پسرک نگاه می کرد. پسرک همیشه از مارمولک ترسیده بود. قلبش تند تند می زد. پاهایش هم می لرزیدند. خواست برگردد. اما یادش آمد که روزی مادرش گفته بود با ترس ات حرف بزن. آرام گفت: " مارمولک جان، من کاری به شما ندارم. نمی خوام اذیتتون کنم. فقط اگه کمی جابجا بشین، من سنگ زیر پای شما را بلند می کنم و بعدهم می رم." مارمولک گفت : "من خیلی وقته اينجا نشسته ام، تا مواظب چیزی باشم که زیر سنگ است تا کسی بیاد و اون رو برداره، حالا مال تو." مارمولک از روی سنگ خزید و کنار رفت. پسرک سنگ را با کلی زور و زحمت بلند کرد. زیر آن یک مهره درخشان فیروزه ایی بود .
خلاصه پسرک هفت روز به قلعه رفت و هر روز ده پله بالاتر رفت و هربار سنگی سنگین تر از دفعه قبل را بلند کرد و هر چه زیر آنها بود را آورد. روز هشتم پیش وزیر برگشت و هر چه در کیسه بود را به وزیر داد.
وزیر گفت :" چوب ها را دور هم بچین، حالا چرم معمای کهن را در وسط و مهره درخشان را روی آن بگذار ."
تا پسرک چوب ها و چرم معما و مهره درخشان را چید، آنها به یک مدال درخشان طلایی و نورانی تبدیل شدند. وزیر گفت : "این مدال شجاعت است. تو مدال شاه شجاعت را ساختی."
پسرک پرسید : چطور، از کجا می گی؟
وزیر گفت: "عقلت، دستهایت و پاهایت می گویند. دستهایت را نگاه کن. روز اول دستهایت نرم و نازک بودند. اما امروز دستهایت قوی هستند. روز اول پاهایت باریک و لرزان بودند اما امروز قوی و توانا هستند. از آن گذشته تو توانستی معمای چرم کهن را حل کنی .کسی که بتواند هفت سنگ سنگین رو بلند کند و پاهایش هفتاد پله بلند را بالا برود و معمای چرم کهن را حل کند شاه شجاعت است. "

پسرک گفت: "تو با من بیا تا همیشه وزیرم باشی."
وزیر گفت: "تو دیگر به من نیازی نداری. من همین جا می مانم . شاید کسان دیگری باشد که ندانند چطور شاه شوند. شاید خیلی طول نکشد."
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فریده افضلان سلام
«شاه پسر و وزیر» را خواندم. پیداست که به داستان‌نویسی برای نوجوانان علاقمند هستید که باعث شادمانی است اما لازم است روی پیرنگ و مراحل تکوین داستان کار کنید. مراحل تکوین همان سه مرحله‌ حیاتی است یعنی مرحلۀ زایش فکر اولیه یا سوژه است، پرورش دادن فکر اولیه، بازی کردن با آن در ذهن برای اینکه بتوانید سوژه را به طرح تبدیل کنید یعنی مرحلۀ طراحی فکر اولیه که مرحلۀ بسیار بسیار مهمی است و مرحلۀ پرداخت و روایت که باز مرحلۀ بسیار بسیار حساس و تعیین‌کننده‌ای است. البته پبشنهاد خود من به شما تمرکز بیشتر بر مرحلۀ اول است. یعنی مرحلۀ انتخاب فکر اولیه. قطعا می‌دانید که رسیدن به سوژه مناسب اغلب ناخودآگاه است اما این مسأله مانع تلاش برای رسیدن به سوژه‌های ناب داستانی نمی‌شود. معمولا در بحث تئوریک برای انتخاب یا رسیدن به سوژۀ خوب داستانی انگیزه‌های درونی را مهمتر از انگیزه‌های بیرونی می‌دانند و معتقدند می‌شود با تغییر نوع نگاه به هر اتفاق یا پدیدۀ معمولی به سوژه‌های خوب داستانی رسید. اما فارغ از این بحث‌های تئوریک، انتخاب فکر اولیه راهکارهای عملی‌تری هم دارد که می‌شود به عنوان تمرین آن‌ها را به کار گرفت. یکی از مهمترین این راهکارها این است که در زندگی خودتان و در زندگی جاری اطرافتان دقیق‌تر باشید. هر اندازه زندگی را بیشتر و دقیق‌تر بشناسید یا به اصطلاح به هر اندازه که عمیق‌تر زندگی کرده باشید، شانس یافتن سوژه‌های داستانی بیشتری را خواهید داشت. هر کدام از ما در منطقۀ جغرافیایی ویژه‌ای زندگی می‌کنیم و هر منطقه پر از ماجرا و اتفاق و داستان است. هزاران داستان نانوشته و ناگفته در جغرافیای زیستی شما هست. تجربۀ زیستی، غنی‌ترین منبع سوژه‌یابی نویسنده است. نه تنها تجربۀ زیستی شما بلکه تجربۀ زیستی اطرافیانتان می‌تواند گنج ارزشمندی در اختیارتان بگذارد. قرار نیست همۀ تجربه‌ها به خود شما ختم شوند. به تعداد آدم‌هایی که می‌شناسید، داستان وجود دارد. به آدم‌های اطرافتان نزدیک شوید و دل به قصه‌هایشان بسپارید. تلاش کنید رنچ‌ها و رؤیاهایشان را از لا‌به‌لای حرف‌هایشان پیدا کنید. کار دیگری که لازم است انجام بدهید استحکام روابط علی و معلولی و باورپذیری است. درست است که جهان داستان در واقع جهان ممکن شدن تمامی ناممکن‌هاست اما هر اتفاقی در داستان به روابط علی و معلولی قوی و به باورپذیری نیاز دارد. حالا اگر قرار است یکی از مهره‌های شطرنج راه بیفتد توی خیابان و با مورچه‌ها حرف بزند و به بچه‌های مظلوم کمک بکند، کار دشوارتر هم می‌شود. یادتان باشد دارید داستان می‌نویسید نه قصه. قصه با داستان تفاوت‌هایی دارد. اغلب در قصه‌هاست که تأکید و تمرکز بر حادثه‌ها یا اتفاق‌های عجیب و غریب و خارق‌العاده وجود دارد. در قصه‌ها روابط علی و معلولی نیست یعنی این رابطه در قصه، به همان معنی که در داستان وجود دارد، وجود ندارد. در داستان روی شخصیت‌پردازی و تحول شحصیت‌ها خیلی تأکید می‌شود در حالیکه در قصه چنین توجه و تأکیدی بر شخصیت‌پردازی و تحول شخصیت‌ها وجود ندارد. اگر به خاطر داشته‌ باشید در افسانه‌ها و قصه‌های قدیمی با چنین ساز و کاری مواجه هستیم. یعنی با عنصر تصادف و سیطرۀ سرنوشت و تقدیرگرایی و ... اما شما قرار است داستان بنویسید پس اتفاقا به روابط علی و معلولی نیاز دارید و به شخصیت‌پردازی نیاز دارید و همینطور به تحول تدریجی این شخصیت‌ها و باز اتفاقا قرار است از ماجراهای خارق‌العادۀ باری به هر جهت و پشت سرهم و وابسته به تقدیر پرهیز کنید. یک تفاوت اساسی‌ دیگر میان قصه و داستان تفاوت زبان است. زبان در قصه زبانی گزارشی است زبانی است که بیشتر به کار روایت می‌آید اما در داستان اینطور نیست. در داستان زبان تصویری داریم در داستان زبان حسی‌ است. در داستان صحنه‌ها و کنش‌ها و گفت‌وگوها و جزییات و تصاویر داستانی هستند که قاب کلی اثر را شکل می‌دهند. در داستان بنای کار بر روایت کردن و گزارش کردن گذاشته نشده است. پیشنهادم این است که داستان‌های خوب فراوان بخوانید هیچ کارگاه و معلمی نمی‌تواند مثل مطالعۀ درست و دقیق و جدی به شما کمک بکند. به تلاش و تمرین هم ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت