روایت‌گویی یا داستان‌نویسی؟ کدام یک؟



عنوان داستان : نیمه ی ماه

ژینا و آرش در روستای چشمه‌سار زندگی می‌کردند. این روستا در اطراف کوههای شاهو، قرار داشت. مردم آنجا بسیار با هم صمیمی بودند. فصل تابستان که می‌شد بزرگترها، خانه‌ی یکی از اهالی جمع می‌شدند و بچه‌ها بیرون به بازی و شادی می‌پرداختند. ژینا و آراش هنوز آنقدر بزرگ نشده بودند که از خانه دور شوند اما اجازه داشتند همراه بچه‌های بزرگتر بیرون بمانند.
یک شب که همه‌ی بچه‌ها دور هم جمع شده بودند و زیر نور ماه بازی می‌کردند. ناگهان همه‌جا تاریک شد. همگی ساکت شدند و سرجایشان ماندند. یکی از بچه‌ها آسمان را نگاه کرد و گفت:« یه تکه ابر جلو نور ماه را گرفته.»
دیگری گفت:« بهتره بریم خونه، تو تاریکی که نمی‌شه بازی کرد.»
یکی از بچه‌ها که می‌خواست بقیه را بترساند گفت:« ممکنه گرگ‌ها بیان پایین.»
این حرف را که زد، همه‌ی بچه‌ها با صدای خنده و جیغ و دادشان که قاطی شده بود، به طرف خانه‌هاشان دویدند.
آرش و ژینا که خیلی ترسیده بودند؛ شروع کردند به گریه کردن.
ماه که داشت از پشت ابر به سروصدای بچه‌ها گوش می‌داد؛ با شنیدن صدای گریه‌ی آن دو ناراحت شد: «هی تکه ابر بدجنس بهتره بری کنار، نمی‌بینی فرشته‌های کوچولو ترسیدن.»
ابر اخمی کرد: « چجوری برم کنار، مگه دست خودمه؟ باد من و آورده اینجا»
ماه گفت:« ولی من که دست خودمه، حالا می‌بینی چکار می‌کنم.»
در این لحظه صدای گریه‌ی ژینا و آراش بلندتر شده بود. چون همه‌ی بچه‌ها به خانه رفته بودند و دیگر کسی دوروبرشان نبود. ماه که این وضعیت را دید، دیگر طاقت نیاورد و با سرعتی خیلی بیشتر از توانش خود را از پشت ابر بیرون کشید. یک لحظه بعد همه جا با نور ماه درخشید و تاریکی از بین رفت.
به علت تلاش زیادی که ماه کرد، تکه‌ای از آن جدا شد و جلو پای آن دو به زمین افتاد. آنها ترسشان را فراموش کردند، با تعجب به تکه‌ی ماه نگاه کردند. بعد به هم نگاه کردند و خندیدند.
ژینا آن را برداشت و گفت: « ببین آرش، مثل الماس‌های پادشاه می‌مونه.»
آرش گفت: « نه این از الماس خیلی بهتره، شبیه این ماه زیبای بالا سرمونه.»
بعد سرشان را بلند کردند و به ماه نگاه کردند که تکه‌ای از آن جدا شده بود.
« ای وای یعنی دیگه تا همیشه اینجوری می‌مونه.»
« نگران چی هستی ژینا! من همیشه به ماه نگاه می‌کنم. گاهی خیلی از این کمتر می‌شه ولی باز مثل اولش کامل می‌شه.»
یک لحظه باز ژینا یادش آمد که آنجا تنها هستند:« می‌گم حالا تنهایی چجوری بریم خونه؟»
آرش با شک و تردید گفت:« بیا دست هم رو بگیریم و بدویم طرف خونه.»
ژینا بغض کرد:« ولی من همیشه با بچه‌های بزرگتر اومدم اینجا نمی‌تونم با تو بیام.»
صدای آشنایی از دور آمد، آرش و ژینا ساکت شدند و به طرف صدا برگشتند. زیر نور ماه پسر همسایه‌اشان را شناختند که داشت نفس‌زنان به آنها نزدیک می‌شد:« بچه‌ها حالتون چطوره؟ یک لحظه یادم افتاد که شما باهامون برنگشتید. نگرانتون شدم و زود خودم و رسوندم اینجا. حالا بیاین با هم برگردیم.»
ژینا تکه ماه را به طرفش برد: « ممنون که اومدی. ما هم این تکه ماه رو می‌دیم به شما.»
پسر همسایه خیلی خوشحال شد و تکه‌ی ماه را داخل جیبش گذاشت و با هم به خانه برگشتند.
فردای آن روز هرکس تکه‌ی ماه را می‌دید تا ساعت‌ها به آن خیره می‌شد. همه آرزو داشتند تکه‌ی ماه مال آنها شود. حتی خیلی‌ها حاضر بودند پول زیادی به پسر همسایه بدهند تا آن را مال خودشان کنند. اما او تکه ماه را خیلی دوست داشت و حاضر نشد آن را به کسی بدهد.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به نویسنده عزیزی که به هر دلیل دوست ندارد اسمش مطرح شود.چشم.
نوشته سرکار ،یک روایت است یا به عبارتی دیگر،به روایت نزدیک تر است تا داستان.داستان قالب و زبان خاص خودش را دارد.و برای آشنایی با آن،باید کتاب های خاص این رشته را خواند و با زبان و ویژگیهای این قالب، آشنا شد. به نظر می رسد سرکار ، در این زمینه خیلی مطالعه نکردی. قلمت روان است و این امتیاز خوبی است اما برای داستان نویسی، باید داستان خواند. هم خواند و هم با داستان نویس حرفه ای صحبت کرد.

نمی دانم به داستان نویس با تجربه و متخصص دسترسی داری یا نه. اگر داری سعی کن با او در تماس باش. از او کمک بگیر و اگر نداری، در مرحله اول داستان بیشتری بخوان و وقتی با ساختار داستان آشنایی بیشتری پیدا کردی، با این پایگاه ارتباطت را حفظ، بلکه بیشتر کن. این جا دوستان درخدمت شما هستند و هیچ گونه هزینه ای هم برای شما ندارد

یکی دیگر از اشکال های نوشته شما، جدا شدن تکه ای از ماه است که می‌افتد روی زمین. اگر منظورت روشنایی ماه است اشکال ندارد اما اگر می خواهی بگویی قسمتی از ماه کنده شد و افتاد روی زمین، موفق نشدید که خواننده را قانع کنید و از تو بپذیرد. باید منطق داستانی ، خواننده را متقاعد کند و الا داستان را نمی پذیرد.
اشکال های ویرایشی هم هست که خیلی مهم نیست. با مطالعه بیشتر ، خود به خود ، حل خواهند شد. موفق باشی .به امید خواندن داستان های کوتاه درخشان شما

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت