تفنگی که به کار نمی‌آید بر دیوار داستان نیاویزید!




عنوان داستان : بستنی عروسکی
نویسنده داستان : مجتبی بنی‌اسدی

دیروز که زنم مُرد، گریه‌م نگرفت. نمی‌دانم، شاید چون می‌دانستم دارد می‌میرد. شده بود استخوانی که پوستی زردشده کشیده‌ بودند رویش. پزشک‌ها می‌گفتند چهار ماه وقت دارد. اما دو ماه بیشتر طاقت نیاورد. شاید به گوشش رسیده بود که مادر به دنبال یک زنِ دیگر برای من است. زنی که بتواند من را پدر کند.
همین دو روز پیش که توی دفتر کارم بودم، مادر به همراهم زنگ زده. مشغول حسابِ خرج‌هایِ کفن‌ودفنِ حاجی‌میرزا بودم. گفت: «سنی نداره. بیست سالشه. می‌گن دانشجویِ آزمایشگاهی و ایناست. به تو که سرت توی حساب‌کتابه، می‌خوره.» وقتی مادر این پیشنهاد را می‌داد، مریم هنوز زنده بود، ولی با مُرده‌ها هیچ فرقی نداشت. دروغ چرا، مریم هم مثل من عاشق بچه بود. ولی نمی‌شد. پانزده سال بود که نمی‌شد. از این دکتر به آن دکتر. افاقه نمی‌کرد. دیگر همه می‌دانستند که ما بچه‌دار نمی‌شویم. همه‌ی تقصیرها هم افتاده بود گردنِ مریمِ بیچاره که همه‌ی آزمایش‌ها به او ختم می‌شد.
تازه خاکش کرده بودیم که زنِ حاجی‌میرزا با لباسِ سیاهش که رو به سفیدی می‌زد، آمد و درِ گوشم زمزمه کرد: «این مرضی که خدابیامرز داشت، به خاطر سوزن‌هایی بود که به تنش فرو می‌کردن.» نمی‌دانم چقدر این حرفش راست بود. اصلا یک پیرزن از پزشکی چه سر درمی‌آورد؟
مریم را دوست داشتم. خیلی هم دوست داشتم. خودم را با حاجی‌میرزا و زنش مقایسه می‌کردم. خانه‌شان روبرویِ خانه‌ی ما بود. سنِ من و مریم روی هم، کمتر از زندگی مشترک این دو نفر بود. بچه بی‌بچه. اما حاجی‌میرزا با زنش ساخت. شاید هم زن با حاجی‌میرزا. زمان آن‌ها تخصص و فوق‌تخصصی هم نبوده که بخواهند عیب را بیندازد گردن یکی و دیگری بخواهد مرض را به خود بگیرد. هیچ‌وقت نتوانستم مثل حاجی‌میرزا باشم. بارها حسابداریِ مخارج یک عروسی تحویل من بود. با همین چشم‌ها می‌دیدم که چطور سال نگدشته ونگ‌ونگِ بچه شده صدایِ ثابت خانه‌‌شان. همین زوج، این‌بار سه نفره می‌آمدند دفتر من که «همه‌ی هزینه‌هایی که خرجِ جشنِ تولد یک‌سالگی پسر یا دخترشون می‌شه رو حساب کتاب کنم.». اما توی بقالیِ سه در چهارِ حاجی‌میرزا قضیه متفاوت بود. اگر بچه‌ای با پدر یا مادرش می‌آمد مغازه، به‌شان بستنی عروسکی می‌داد. مجانی. لذت می‌برد وقتی بچه‌ای را با پدر و مادرش می‌دید.
اما همین حاجی‌میرزا، هفته‌ی قبل، وقتی می‌خواست بستنی عروسکی‌ای را از تویِ بخچالِ فلزیِ مغازه‌اش بردارد و با آن پسربچه‌ی هشت‌ساله‌ای که با پدرش آمده بود مغازه را خوشحال کند، برق امانش نمی‌دهد و خشک می‌شود. نمی‌دانم، می‌گویند سیمی لخت بوده و به بدنه‌ی یخچال رسیده. همه‌ی اهالی، خیلی راحت، جمله‌ی تکراریِ «پیرمرد، راحت شد» را به زبان می‌آوردند. همه می‌دانستند لبخندِ حاجی‌میرزا به بچه‌ها، به‌قاعده‌ی یک عمر زندگی مشترک با لیلا، زنش، غم دارد. اما همه حدس می‌زدند. کسی درونِ حاجی‌میرزا را نمی‌دید. بدونِ هیچ هزینه‌ای حساب‌کتاب کفن‌ودفنش را تحویل گرفتم.
خاکسپاریِ حاجی‌میرزا بود که فهمیدم خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم، بچه می‌خواهم. قبرستان سوت و کور بود. صدایِ ضعیفِ قرآنی که از گوشه‌ی شبستانِ قبرستانِ به گورها می‌رسید، تنها و تنها صدا بود. بچه‌ای نبود که در فراق پدر زار بزند. حاجی‌میرزا هم مثل من یکی‌یک‌دانه‌ی پدر و مادرش بوده. پدر و مادرش هم خیلی وقت‌ها مرده بودند؛ آن‌وقتی که با مادر می‌رفتم مغازه‌اش و بهم بستنی عروسکی می‌داد. همیشه هم کلاهِ کاکائوییِ بستنی رفته بود تویِ چشم‌های وانیلی‌اش. من بستنی را لیس می‌زدم و حاجی‌میرزا دست می‌کشید به سرم. آن‌قدر خاطره را نزدکی می‌بینم که یادم نیست آن روزها بستنیِ عروسکی بود یا نه.
هر از گاهی هم می‌رفتم توی مغازه‌اش. نه برای خرید. برای اینکه با هم گپ بزنیم. او می‌دانست من چه می‌خواهم. من هم از خواسته‌یِ قدیمیِ او با خبر بودم. اما هیچ‌وقتِ خدا صحبت‌مان به بچه ختم نمی‌شد. ر دوی‌مان یک‌جور احتیاط می‌کردیم که نکند یک‌هو صحبت‌مان گُل کند و از قضا گلش بدبو باشد و ختم شود به اینکه اجاقِ ما کور است یا زن‌های‌مان.
او را مثلِ پدرِ نداشته‌ام قبول داشتم. ولی بستنی مفتکی را فقط وقتی با مادرم بودم می‌داد. بچه‌ها را با پدر و مادرش می‌خواست. اگر توی کوچه بچه‌ای را می‌دید، سریعِ درِ خانه‌شان را می‌زد و گزارش بچه‌ را می‌داد که نکند بچه تنها بماند توی کوچه. تنها، بدونِ پدر و مادر.
شیون‌های لیلا، پیرزنِ همیشه حنابسته‌ی حاجی‌میرزا تویِ کوچه ته کشید. دیگر توانی نداشت که توی قبرستان، بالا سرِ قبرِ پیرمردش جیغ بکشد. وقتی بهش خبر دادند «حاجی‌میرزا مُرد.»، فقط چارقدِ سیاه را انداخت رویِ موهایِ سرخش و پابرهنه به سمت مغازه ‌دوید. فاصله‌ی خانه تا مغازه بیست قدم هم نبود. سه بار زمین خورد و بلند شد. شیون‌هایش توی همین فاصله تمام شد. ولی اگر چهار پنج تا بچه، دو دختر و دو سه تا پسر داشت، آن‌ها قبرستان را می‌گذاشتند رویِ سرشان. 70 سال از خدا عمر بگیری و کسی بالایِ قبرت اشک نریزد، درد بی‌درمانی‌ست. البته همه‌ی اهل محلی که یک بار از مغازه‌اش بستنی عروسکی مفتکی خورده بودند، اشک می‌ریختند. اما این اشک ریختنِ با سایه‌بانِ دست کجا و یقه‌چاک‌دادن و خاکِ قبر را رویِ سر خود ریختن کجا.
بیل‌‌ها می‌خورد زیرِ خاک و ریخته می‌شد داخلِ حفره‌ی گور. گرد و خاک بلند شد. خودم را هم‌سنِ حاجی‌میرزا دیدم. دقیقا جایِ حاجی‌میرزا؛ مُردن بدونِ گریه‌کُن. دلم طاقت نیاورد لیلاخانم را بالایِ قبرِ حاجی‌میرزا ببینم، با چشمه‌هایِ اشکِ خشک‌شده. او را نمی‌توانستم مثل زنم تصور کنم که بالایِ قبر من ساکت نشسته. آخر زنم زودتر از من می‌مُرد. و واقعا هم زودتر مُرد. فقط یک هفته فاصله بود بین ِمُردنِ حاجی‌میرزا و مُردن زنم. همین یک هفته حسابی هوسِ بچه زده بود به کله‌ام. هوایی شده بودم. حتی وقتی مادر زنگ زد، خودم را با یک زنِ جدیدِ بیست ساله، زیر یک سقف می‌دیدم به امید صدایِ ونگ‌ونگِ یک بچه. داشت باورم می‌شد که من هستم که دارم زنِ مریضِ و اجاق‌کورم را تحمل می‌کنم. خاکسپاریِ حاجی‌میرزا همه چیز را از یادم برده بود. همه‌چیز را. اینکه همه‌ی آزمایش‌هایِ زنم، مریم، یک جواب مشترک داشت: «شما مشکلی نداری.» اما باز هم دکترِ بعدی، مریم بود که داوطلبِ آزمایش می‌شد. نکند لیلایِ حاجی‌میرزا از همه‌چیز خبر داشته؟
نقد این داستان از : مهدی کفاش
آقای بنی اسدی
سلام
داستانهای شما در سطحی است که مشخص است داستان را می‌شناسید و در مسیر نویسنده حرفه‌ای شدن قرار دارید. پس باید از اینجا به بعد نیاز به دقت بیشتری در نوشتن و بازنویسی داستان دارید. در داستان کوتاه بیش از یک موضوع مطرح نمی‌شود. دلیل آن هم تمرکز بیشتر خواننده بر داستان و لذت بردن از خط مشخص داستان و همراه شدن احتمالی با قهرمان است. پس اگر خرده روایتها و شخصیت های فرعی زیاد شدند خواننده گیج خواهد شد. با هم برخی از این خرده روایتها را مرور می‌کنیم:
- بیماری لاعلاج مریم
- ازدواج مرد(بی‌نام!) به توصیه مادر با زنی تحصیل کرده و بیست ساله
- حاجی میرزا و نازایی زنش لیلا
- مرگ حاجی میرزا
- شخصیت حاجی میرزا و علاقه او به بچه‌ها
- دادن بستنی مجانی به بچه‌ها به شرط حضور لااقل یکی از والدین
- گردن گرفتن اجاق کوری همسر مرد( مریم) با وجود آنکه آزمایشها به روشنی مشکل را از مرد می‌دانند.
هرکدام از این موضوع ها که در داستان به آن پرداخته شده می‌ تواند ایده اولیه یک داستان مستقل باشد. نویسنده با این هدف خرده روایتها را در داستان می‌آورد که قهرمان در این مجال بیشتر شناخته شود یا عمق ماجرا بیشتر شود. اگر این خرده روایتها و موضوع ‌ های تازه به شناخت شخصیت قهرمان کمک نکنند باعث گم شدن خط اصلی داستان خواهند شد.
نکته دیگر این است که این خرده روایتها باید داستان را به پیش ببرد و به پیشرفت داستان اصلی کمک کند
اما این اتفاق در اینجا نیفتاده است. ما نمی‌دانیم دلیل بیماری و مرگ مریم چیست؟ چرا حاج میرزا بستنی مجانی را با والدین به بچه‌ها می‌دهد؟ چرا مریم مشکل عقیم بودن شوهرش را گردن می‌گیرد؟...
بهتر است به توصیه قدیمی چخوف عمل کنید و تفنگی که در داستان به کارتان نمی‌آید بر دیوار داستان نیاویزید!

موفق باشید.

دیدگاه ها - ۱
مجتبی بنی‌اسدی » شنبه 29 خرداد 1400
سلام و و قت بخیر ممنونم از توجه شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت