لزوم طراحی روایتی منطقی و اجتناب مدیریت شده از شیوه زندگی به یکباره شیرین می‌شود




عنوان داستان : آلا
نویسنده داستان : زهره نمازیان

دلم می خواهد تمام نخ و ریس و دار و خرت و پرت هایش را وسط حیاط خاکی کارگاه بیندازم ، از بوته های خار گوشه و کنارش هِیمنه ای درست کنم و همه شان را با هم آتش بزنم .
یک جوری بسوزند که دیگر اثری ازشان نماند نه از لاکی خوشرنگ نه از دارچینی و چهره ای نه از آبی آسمانی.
شاید تمام شود کابوس شب هایم ،که صدای سرفه های خشک، در صدای کوبیدن کلوزار روی دار قالی می پیچد.
در تاریکی محض هوا ،به دیوار کاهگلی اتاق تکیه داده ام و زبری کاه های توی دیوار از روی پیراهن نازک گلدارم حسابی کمرم را به خارش آورده است. فاصله می گیرم انگار مورچه ای روی تنم راه می رود. همان قدر آرام و موزیانه می خاراند.
انگار مورچه به بالای کتفم رسیده شانه ام را به دیوار می کشم
تا خارشش تمام شود.
مورچه ی خیالی روی تنم، پشت گوش و روی گردن و نوک دماغم را هم سرکی می کشد اصلا انگار قصد زنجیری کردنم را دارد، آن هم  بعد از دیوانگی دم غروبم.
خودم را بغل می کنم سرم را روی زانوهای سست و لرزانم می گذارم و با کف دست بازوهای ظریف و لاغرم را می فشارم و به خودم دلداری می دهم که تمام می شود.
دلداری که نه انگار گول می زنم .
درست مثل وقت هایی که در باغ، چشم هایم را می بندم و روی شانه های بی جان قاصدک های سفید کوچک و بزرگ حرف هایم را سوار می کنم و به امید رساندن حرف هایم به خدا با تمام وجودم گل قاصدک را فوت می کنم. هر قاصدک که میان زمین و آسمان با بار سنگین حرف هایی که از من به دوشش داشت می چرخید و می رقصید و به آسمان می رفت انگار غم را از دلم برمی داشت و با خودش می برد.
چقدر ساده بودم که در تمام این سال ها دلخوش به رقصندگی قاصدک می کردم و به امانت داری اش امید داشتم.به خیال خودم همین امروز و فردا دست های معجزه ی خدا ما را از گوشه ی تنگ و تاریک و بوی نا گرفته ی این کارگاه کثیف و صاحبش بیرون می کشاند.
اما زهی خیال باطل
نگو قاصدک های بی معرفت همان اول راه حرف های قلمبه ی دلم روی شانه هایشان سنگینی می کرده و لابد بعضی را روی آغل گوسفندان همسایه می انداختند و بعضی دیگر را به آب روان رودخانه می سپردند که هیچ تغییری نمی بینم .
هنوز مردک کثیف و ژولیده با آن موهای چربی گرفته و بوی تعفن تن و بدنش ، با دست های هرز و چشم های هیزش هر روز ریخت نحسش را از در این کارگاه لعنتی تو می آورد . چقدر دلم می خواهد یک بار روی شیب خاکی دم در پا در پایش بپیچد و با صورت توی بوته ی خار نزدیک در که حسابی بزرگ شده و خارهایش قد کشیده اند بیفتد و خارها صورتش را به زمین بدوزند آنقدر که دیگر از آن دندان های زرد و تکان خوردن خال گوشتی کنار لبش وقت سیگار کشیدن و آن خنده های زشت و کریهش خبری نباشد. بعد مورچه سواری های کل کارگاه دست به دست هم دهند و هیکل گندیده اش را از بین آن کت کبره بسته ی طوسی و پیراهن درب و داغان ذغالی بی دکمه ای، که سینه ی ستبر اما پر مویش را بیرون می اندازد محاصره کنند تا دست های بیکارش که یکی شان به کمر قفل شده و دیگری به پیچ این موهای روی سینه،
از شدت خاراندن جای گازهای مورچه سواری ها قلم شوند.
چقدر بغل به بغل خودم روی تشک چهل تیکه و لحاف دست دوز مادر نشسته ام که از شیشه ی وسط سقف گنبه ای از میان ظلمت و سیاهی کمی نور می بینم. نور مهتابی که دارد کم کم جایش را به طلوع خورشیدی می دهد که قرار است یک روز دیگر از لابه لای تار و پود دار قالی به زندگی مان بتابد.
کاش خورشید طلوع نمی کرد و زمان در این سپیده دم متوقف میشد تا من نه ببینم نه بشنوم
اما هیچ چیز به خواست من پیش نمی رود.
این را از اولین اشعه ی نور خورشید از همان شیشه ی بالای بالای سقف بلند گنبه ای اتاق فهمیدم.
دیگر تاریک نبود و من جلوی چشمم چین و چروک صورت هایشان را می دیدم و خس خس سینه ی بابا را می شنیدم و بالا و پایین رفتن های سخت قفسه ی سینه اش را برای قدری تنفس می دیدم.
با تکان خوردن مادر سریع در رختخوابم دراز کشیدم و چشم هایم را بستم.
از لای چشم های به ظاهر بسته ام نگاهش می کردم که با شانه ی چوبی موهای حناشده اش را شانه زد و مثل همیشه دو نیمشان کرد و هر نیمه را تا آخر آخر، ریز بافت و دو طرف گیس هایش را به هم پیچید و مثل روسری گره زد و زیر کلاه پارچه ای اش جایشان داد. بندینک های کلاه را زیر گلویش بست و روسری سیاهش را پوشید و سه گوش های پایینش را آنقدر از روی سرش کشید تا هم اندازه و هم صاف شوند و با سنجاق قفلی سفت و قایم، سنجاقش کرد.
صدای قیژ قیژ در اتاق که بلند شد چشم هایم را راحت باز کردم و به صورت سفید و مهربانش نگاه کردم.
به موهای سفید ریش در هم پیچیده اش به عینکی که حتی در خواب هم کنارش نمی گذاشت انگار می خواست خوابهایش را هم شفاف ببیند. به عرق چین کنار بالشتش که همیشه کف سرش بود مگر وقت خواب و به دستمال قهوه ای چهارخانه اش که به محض سرفه زدن جلوی دهانش می گرفت و از خودش جدایش نمی کرد مگر وقت هایی که شسته شده بود و روی شاخه درخت انار باد می خورد تا خشک شود.
تکان خوردن شیشه ی در یعنی ورود مجدد مادر و چشم هایی که دوباره بسته شد.دیدن از لای چشم های بسته با وجود دماغ بزرگ کار سختی بود ولی می ارزید به دیدن کارهایی که مادر هر صبح قبل بیداری بقیه انجام می داد.
خورد کردن پیاز در روغن داغ و تفت دادنش و بوی دنبه ی گوسفند و جلز ولز کردن هایش بابا را بیدار کرد و از اینجا به بعد را دیگر می دانستم.از بر بودم.
پیاز و روغن و نمک و آب و قدری تلف صبحانه مان بود و بعد هم شروع یک روز دیگر.
گاهی با خودم فکر می کنم بابا در تمام این ۴۵ سالی که در این کارگاه گذرانده هیچ وقت دلش نخواست برود، کاری بکند، زندگی اش را تغییری بدهد و یا اصلا فرار کند .
من اگر بودم همان پنج سالگی که اجیر دست ارباب شده بودم به کوه و دشت و بیابان فرار می کردم اصلا نهایتش می مردم بهتر از این اسارت روحی و جسمی و فکری بود که بابا را اینهمه سال در بند خودش کشیده بود .
انگار همان پنج سالگی در اوج شور و شوق کودکی با اجیر دادنش به ارباب قالیبافی تمامیت وجودش را زیر پا له کرده اند که دیگر هیچ نمیبیند هیچ نمی شنود و هیچ نمی گوید.
اصلا وجود خارجی ندارد بقول مادر صم بکم می نشیند می بافد می خوابد می خورد اصلا انگار سکوت را از روی بابا ساخته اند.
خوب شد مادر و پدرش مرده اند والا هیچ تضمینی نمی دهم که فحششان ندهم. هر چقدر فلاکت داشتند باز هم حق نداشتند بچه ی کوچکشان را به کارگاه اجیر دهند که بعد از اینهمه سال زیر خروارها خاک با غرغر های نوه شان در گور بلرزند.
قاشق را محکم ته کاسه ام می کشم و با هر لقمه نانی که برمی دارم حرصم را سر کاسه ی کج و کوله ی بدبخت خالی می کنم.
-آلا !!!
چکار می کنی سوراخ شد ته کاسه .
نگاهم به صورت مادر افتاد که دم در ایستاده بود.
-هیچی، بابا دیشب تا صبح نخوابید از بس سرفه کرد. خس خس سینه اش هم خیلی بلند بود.
-ها نگذاشت بخوابی ؟ همان بگو پس بدخواب شده ای که سگرمه هایت توی هم است!!
-نخیر داشتم طبق معمول به گور پدر و مادرش به جای فاتحه لعنت می فرستادم که باعث و بانی این حال و روز بابا شده اند.
-نگو مادر پشت سر مرده که حرف نمی زنند. بیچاره مادرش که همان سالها دق کرده و مرده و پدرش هم خیری از زندگی ندیده. خودشان به اندازه کافی همان وقت ها رنج کشیده اند دیگر تو نمی خواهد تنشان را درگور بلرزانی.
-می لرزانم خوب هم می لرزانم بگذار عذاب بکشند همانطور که ما عذاب می کشیم.
آخ مادر  دلم می خواهد بروم استخوان های پوسیده شان را از زیر خاک در بیاورم جلوی سگ بیندازم تا کمی دلم خنک شود حیف این استخوان ها که بپوسند باید خوراک سگ ها شوند تا خاک و موریان.
آخر دلم کباب می شود وقتی به بابا فکر می کنم . من سیزده سال است که کنار شما لقمه نانی بوده یا نبوده خورده ام ولی شما را داشته و کنارتان قد کشیده ام.
فکرش را بکن پنج سالت باشد اوج شیرین بازی های کودکانه ات باشد به جای بازی در کوه و دشت و رودخانه، تو را بفروشند به یکی که نه خدا را می شناسد نه پیر و پیغمبر را.
جوری بفروشد که روی کاغذ سالهایش قید شود بعد شانس تو بزند و مادرت تا قبل پایان آن سال های اجیرشدنت بمیرد و پدرت روستا را ترک کند و دیگر نیاید و تو بمانی و یک ارباب وحشی بی وجدان که زورش را سر تو دربیاورد.
تمام سالهای کودکی ات را پرز قالی جارو کنی و روی پرزهای قالی بخوابی، در میان بوی نای کارگاه و پرزهایی که با هر نفس کشیدن به درون حلقت می روند زندگی کنی آنهم با منت و تحقیر.
حق دارد بابا حق دارد حرف نزند، حق دارد چشمانش بی فروغ و نگاهش سرد باشد، حق دارد بیمار و رنجور باشد
حق دارد بابا هر چه که هست حق دارد
اما مادر
آنها حق ندارند حتی در گور هم حق ندارند آرام باشند.
دیشب بابا خیلی حالش بد بود خیلی همان موقعی که از کاسه ی آب کنار سرت جرعه ای آب به او دادی فکر کردم دیگر تمام شد و نفسش رفت.
بغض گلویم را گرفت و مثل کاردی به گلویم فشار آورد.
هنوز اشکی روی صورتم نیامده شیر دماغ گنده ام باز شده و شرشر آب ازش سرازیر شد. پر دامن پیراهنم را از پشت پارچه بلند کردم و آب بینی ام را گرفتم که مادر جلوی پایم نشست.
موهای بلند و بهم ریخته ام را کنار زد و کاسه ی یخ کرده ی صبحانه ام را عقب فرستاد و خودش پشت سرم نشست.
شانه ی چوبی اش را برداشت و آرام آرام شروع به شانه زدن موهایم کرد.
صدای خش خش شانه و صدای فین فین دماغ گنده ی من بهم پیچیده بود .
- تو غصه نخور تو که خوب باشی شاد باشی حال من و بابا خوب تره. الان چند وقتی هست که بابا اصرار دارد بروی شهر چرا گوش به حرفش نمی دهی؟
تو که دم پر این مردک هیز هرز نباشی ما خیالمان راحت تر است.این از تخم و ترکه ی همان پدربزرگ بی شرفش است که حق تمام سالهای کارکردن پدرت را خورد و به بهانه ی جای خواب دادن به او مزد و مواجبش را از نصف هم کمتر می داد.
الان هم برای تو دندان تیز کرده تو داری به جوانی نزدیک می شوی قشنگی چشمش تو را می گیرد و بابا را تحت فشار می گذارد تا دهان گندیده اش را باز نکرده و حرف مفت نزده برو شهر خانه ی خواهرت درست را بخوان زندگی ات را بساز.
اینطوری من و بابا خیالمان از بابت تو راحت می شود.
حال بد دیشب بابا بخاطر دیروز عصر بود دم غروب.
چشم هایم گرد شد و رویم را سفت طرف مادر چرخاندم بقدری که موهایم لای شانه گیر کرد و به قاعده محکم کشیده شد و آخم را حسابی درآورد.
-چکار می کنی دختر کندی موهایت را ..
- از دیروز عصر دم غروب چی می دانی ؟
- همه چیز را بابا هم می داند اصلا خودش به من گفت
عرق از سر و رویم سر گرفت و تیره ی پشتم را قلقلک می داد و پایین می رفت عرق سرد سرد . نفسم به شماره افتاد از یادآوری آنچه بر من گذشته بود و از تصور آنچه که چشم هایشان دیده بود.
- من بخدا داشتم ظرف می شستم اصلا نفهمیدم کی از کارگاه قالی بافی بیرون آمد و به من نزدیک شد توی حال و هوای خودم بودم که بوی گند بدن و دست های زبر و کثیفش را حس کردم.
سریع بلند شدم با ملاقه دستش را کنار زدم و به طرف اتاقمان دویدم و در را بستم .
بخدا مادر قلبم از سینه بیرون زده بود حس می کردم وسط اتاق افتاده و دارد خودش را به زمین می کوبد . نمی دانی چقدر زور به دلم آمد ولی شکمم خالی بود هیچی بالا نیاوردم.
بخدا داشتم دیوانه می شدم تمام بدنم می سوخت جای دست های کثیفش بیشتر . بخدا تقصیر من نبود .
مادر مرا از پشت در بغل گرفت و موهایم را نوازش کرد.
- می دانم می دانم آلا آرام باش بابا دیده بود که تو چه کردی می گفت به محض بیرون آمدن مرتیکه دلش گواهی بد داده از  پشت دار قالی بلند می شود و پشت پنجره می آید که تو را کنار شیرآب در حال ظرف شستن می بیند خیلی سریع بوده داشته می آمده بیرون که پایش محکم به دار قالی می خورد و تا کمی دردش می افتد تو دیگر بلند شده بودی و به طرف اتاق رفتی.
خیلی ناراحت بود چند بار دستش را با کاردک به جای نخ برید از بس حواسش پرت شده بود نقشه ها را اشتباه می خواند و اشتباه می بافت . جِد کردم تا از زیر زبانش کشیدم چه دیده و چه شده.
همان جا گفت راضی ات کنم زودتر به شهر بروی اینجا خیالش ناراحت است.
-من چطور شما را اینجا تنها بگذارم با مریضی بابا با این مرتیکه ی بی شرف زورگو
-کاری از تو برنمی آید جه اینجا باشی چه نباشی
بعد هم شانه کردن موهایم را تمام کرد و پشت سرم محکم گیسشان کرد و بافت و از اتاق بیرون رفت تا پشت دار برود و کمک بابا بدهد مثل همیشه.
فقط من اجازه نداشتم به آن اتاق های نمور و تاریک پا بگذارم تنها وقتی که بابا عصبانی میشد حضور من در آن کارگاه ها بود.
آن طرف حیاط به ردیف چهار اتاق که هر کدام یک دار قالی داشتند و چندین نفر پشتشان صبح تا غروب می بافتند ، صدای کوبش کلوزار و نقشه خوانی تنها صدایی بود که تمام روز از این اتاق ها بیرون می آمد. در کنارشان از اتاق آخر کارگاه صدای سرفه های تک به تک یا پیاپی بابا که هر یک دانه شان دلم را می فشرد.
با اتفاق دیروز و حرف های امروز صبح مادر و خواسته ی پدر حسابی دو دل شده ام.
اگر بروم تنهاشدنشان را تاب نمی آورم اگر بمانم و بقول مادر بابا را مجبور کند ....
تمام بدنم از فکرش می لرزد.
روسری آبی ام را زیر گلویم گره می زنم و با کاسه های نشسته کنار شیر آب می روم. حالم بد می شود از این جا
مرغ و خروس و جوجه هایش دارند از قطره های شیرآب که چکه می کرده آب می خورند و با نزدیک شدن من همچنان به خوردنشان ادامه می دهند. محو آب خوردنشان می شوم هر قطره را انگار در گلو غرغره می کنند بعد قورت می دهند.
آرام به طرف کارگاه ها می روم.
از هر کدام گذر می کنم بوی نا و بوی نخ ها همراه باد خنک اتاق های گنبه ای به صورتم می خورد و از شیشه ی میان سقف رقاصی پرزهای قالی را در تلالو نور آفتاب می بینم.
آدم های پشت دار زبان بسته اند و چشم ها و دست هایشان فقط می بافد خالی از امید و انگیزه ، خالی از مهر و عشق
بیچاره آنهایی که قرار است این قالی های نفرین شده را بخرند.
ننه معصومه که از بس روی نیمکت چوبی سفت و سخت جلوی دار نشسته کمرش عیب کرده و وقتی می خواهد راه برود انگار برای هر یک قدم نیم دور باید بچرخد و جلو برود. زن بیچاره که بخاطر همین عیب شوهرش رهایش کرده و خودش پی زندگی جدید با زنی سالم رفته تا برایش بچه بیاورد. از همان دور گرمای دست های با محبت ننه معصومه را حس می کنم که همیشه روی چانه ام قفل می شد صورتم را سه بار می بوسید و چقدر مقاومت می کردم که زبری دست هایش را بخاطر بریدن های با کاردک پس نزنم.
آنطرف تر خاله خدیجه با مشتی عباس همسرش کنار ننه معصومه نشسته اند و مشتی عباس تند تند نقشه خوانی می کند و آنها می بافند.
با آن صدای کلفت مردانه اش وقتی نقشه را می خواند همیشه خنده ام می گیرد . به گمانم تا صدا از زیر سبیل هایش رد می شود و به ننه معصومه و خاله خدیجه می رسد بیچاره ها هلاک می شوند.
لبخندی روی لب هایم کش می آید و به همان سرعت کش از روی لبهایم محو می شود و انگار محکم توی دهانم می خورد وقتی رنج هایشان یادم می آید. گریه های خاله خجیجه بعد از هربار تمام شدن قالی که با هزار زحمت و مشقت بافته و حالا از نصف نصف هم کمتر عایدی خودش و همسرش از فروش قالی می شود.
نفرین های ننه معصومه که با تار و پود قالی عجین می شود.
دلم می لرزد چانه ام هم ...
برای آن هایی که قرار است روی این قالی ها خوشی هم بکنند دلم می سوزد. بیچاره آنهایی که با هزار امید دسته نماز می گیرند و روی این قالی ها قرار است قامت ببندند و نمازی بخوانند.
اگر می فهمیدند از تار و پود این قالی درد و رنج و غم بیرون می زند هرگز نمی خریدند.
نمی دانند دست های رنج کشیده ی کارگران قالیباف قالی کرمان را معروف کرده ، نمی دانند زحمت بافتش را با چه محنت و سختی اینها می کشند و پول قلمبه و پُزش را اربابان بی انصافی می دهند که بین خودشان قرارشان این است که به کارگر باید کم پول داد تا از نداری پای دار قالی کارگاه قالیبافی بماند اگر پول زیاد بگیرد برای خودش دار میزنند و قالی می بافند.
وای از پنجه های طلایی بابا محمدم که قالی هایش را حشمت خان با هزار آب و تاب به خارجی ها می فروشد و فقط خبرش را برایمان می آورد . پولش را تنهایی به جیب می زند.
به خیال خودش می خواهد بابا را دلگرم کند تا باز هم با سر انگشتان هنرمندش تمام هنرش را بکار گیرد و فرشی را ببافد که فلان کشور خریدارش باشند.
بیچاره بابا که سرفه هایش این روزها امان بافتن هم نمی دهد.
کارگاه ها را رد می کنم دل نگاه کردن به چهره ی غمزده و خسته ی تک تکشان را ندارم.
به اتاق بابا محمد و مادر می رسم.
سخت مشغولند مادر با صدای ظریف و زنانه و زیبایش نقش را با دلدادگی می خواند و دست هایشان هم زمان رج به رج می بافد و گل و بلبل را در می آورد.
سهم بابا از فروش این همه زیبایی بافته شده سکوت است و سرفه و جیبی خالی و همیشه بدهکار.
دو نفری می بافند اما مزد یک نفرشان همیشه پول ماندن در تک اتاق آن طرف کارگاه است و آنقدر کم سهمشان می شود که تمام طول این سالها حتی سرپناهی برای خودشان ندارند.
روی زمین خاکی زمین کارگاه با تکه ای چوب خشک روی زمین مثل همیشه شروع به کشیدن طرح و نقشه ی قالی کردم این بار پرنده کشیدم یک قالی پر از پرنده . اسمش را گذاشتم باغ پرندگان مثل آن قبلی که باغ گل نام گذاشتم. تنها سرگرمی این روزهای من کشیدن نقاشی روی خاک زمین کارگاه بود و این بار فرصتی برای فکر کردن در حین کشیدن.
از یادآوردن چشم های همیشه غم زده ی پدر و دست های بریده بریده ی مادر تصمیمم را گرفتم. جلو رفتم در چوبی کارگاهشان را هل دادم . نور خورشید روی دار قالی درست روی صورت قناری زیر دست مادر افتاده بود. هر دو نگاهم کردند . لحظه ای دست از کار کشیدند و در جایشان تکانی خوردند.
سکوتم شکسته نمی شود حرفی از دهانم خارح نمی شود و نگاه من به آنها و آنها به من خیره مانده.
-بیا بابا اینو بخور دهنت به مزه بیاد
کی بابا دستش را در جیب پیراهنش کرد و از پپرمه های مثلثی اش بیرون آورد که من نفهمیدم !!!
جلو رفتم و از کف دستش آبنبات قرمزی برداشتم و در دهانم گذاشتم.
بابا کمی کنار رفت و برایم جا باز کرد. خودم را بینشان جا کردم .
من ، من ، من می روم ولی برمی گردم و شما را هم با خودم می برم.
بغض گلویم شکست و سرم به سینه ی مادر چسبید و صدای سرفه های بابا که میان هق هق من شنیده می شد.

....
هم زمان با خوردن چایی بهارنارنجم به صفحه ی پیش رویم از تمام زوایا نگاه می کنم زیر و بم جزییاتش را چک می کنم و خطوطی را با احتیاط پاک کرده و دوباره می کشم.
با کناره دست راستم ریزه های پاک کن را از روی طرحم کنار می زنم و با یک فوت بلند و محکم ، مهر تایید با گل لبخند روی لبهایم می نشیند.
این هم تمام شد.
روسری کرم رنگم را می پوشم و روی سرم صافش می کنم . طرح را لوله کرده و با کیفم برداشته و چادرم را روی سرم کشیده و به سمت مغازه می روم.
چند کوچه و خیابان را پیاده می روم . در طول راه تک و توک مغازه ها را نگاه می کنم تا به کوچه ی مغازه ی نقشه کشی رستم رسیدم. مغازه اش وسط یک کوچه ی عریض و پهن و بزرگ که روبرویش خالی بود و آن طرف ترش یک مغازه ی نخ و ابریشم فروشی و یک نانوایی که هر بار بوی نانش دیوانه ام می کرد. کوچه ای دنج که سایه ی درخت توتش جان می داد زیرش بنشینی و کار کنی.
دم در مغازه ماشینی بود و مردی بلند قد اتو کشیده و صاف و صوف ایستاده بود و با رستم حرف می زدند. می خواستم همان عقب بمانم اما موضوع حرفشان خیلی جالب بود.
-خدا شاهده آقا سوی چشمم رفته تا این طرح و کشیدم.
ببینین چقدر ریز و پر کاره
- می بینم رستم ولی تو خیلی دستت و بالا گرفتی اصلا الان چند وقته که نرخت تغییر کرده
-آخه یک نگاه به این طرح ها بندازید می فهمید تومنی سنار با بقیه کارهام فرقشونه
کمی جلوتر رفتم تا از دور طرحش را ببینم . در جا میخکوب شدم. باغ گل من را می گفت؟ باغ گلی که مدت ها وقت گذاشتم تا طرح قالی و پشتی هایش را کشیدم!!!!
همان طرحی که رستم با آن شکم گنده اش عمرا اگر می توانست اینهمه با ظریف کاری بکشد اما کلی عیب رویش گذاشت و با منت از من خریدش با چه قیمت پایینی.
چند قدم عقب رفتم تا برگردم اما چهره ی رنج کشیده ی بابا با ضعف و بیماری اش و عهدی که با خودم بسته بودم پیش چشمم آمد، سینه ام را صاف کردم آب دهنم را قورت دادم چادرم را در مشتم فشردم و قدم هایم را محکم روی زمین کوبیدم تا بدون پشیمانی پیش بروم.
هنوز رستم در حال حرافی و روده درازی بود و طرحی که با میخ ایرادهایش در زمین کوبیده بود را با چرب زبانی بیرون می کشید و پیش نظر خریدار بالا می برد.
پشت سر مرد رسیده بودم که با چند سرفه ساختگی حضورم را اعلام کردم.رستم نمی دیدم اما صدایش را بلند کرد که بعدا بیا فعلا مشتری دارم.
-اتفاقا خوب موقعی آمدم مشتری تان خوب طرحی انتخاب کرده
مرد رویش را به طرفم چرخاند و ابروهایش را با دیدنم بالا داد
فکر کنم زیادی خون به صورتم دویده بود که اینهمه متعجب نگاهم می کرد و بی حرف خودش را کنار کشید.
حال و روز رستم دیدنی تر بود.
سریع خودش را جمع و جور کرد و با چشمک و تنبک ابرو و لب و دهانش به من می فهماند که ساکت شوم و بروم
-شما بفرمایید بعدا بیایید آقا ارباب هستند و کارشان فوری بعدا بیایید
رویم را به طرف مرد جوان برگرداندم
- اِ جنابعالی هم ارباب هستید ؟ نمی دانستم،  ارباب های شهر را ندیده بودم یقینا که با ارباب های چرک و کثیف دهات ما توفیر دارید.
چشم های رستم بیرون پرید
-حرفت را بفهم !چه می گویی برای خودت؟
بعد هم رویش را به طرف مرد جوان چرخاند و
- آقا ببخشید از دهات آمده ادب و تربیت ندارد
حرف رستم آتشم زد
- نه آقا نه ارباب از دهات آمده ام اما هم ادب دارم هم تربیت هم از سواد و تحصیلات سردرمی آورم و هم از حساب و کتاب. آنقدری که بدانم طرح باغ گلم را این رستم با هزار عیب و ایراد و منت یک دهم قیمتی که با شما داشت طی می کرد خرید و حالا همان طرح را که در تاریک و روشن شب و روز با زحمت کشیدم را به شما ده برابر قیمت داده و عزم فروختن دارد.
حیف طرح های من که حالا می فهمم همه را همینطور خریدی و فروختی.
باغ گل را از زیر دست رستم کشیدم و همراه با طرح جدیدم برداشتم و با قدم های تند از آنجا دور شدم.
تمام سر و بدنم خیس عرق بود، از چشم هایم آتش بیرون می زد و صورت خیس از اشکم با باد داغ ظهر گرم تابستان بیستر می سوخت.
به جای راه رفتن طول و عرض و قد کوچه و خیابان ها را دویدم .چقدر برای فروش طرح هایم نقشه کشیده بودم. حالا همشان نقش برآب شد.
ذهنم بهم ریخته بود و دائم خودم را سرزنش می کردم که چرا سکوت نکردم غیر از رستم کی از من تازه کار طرح و نقش می خرد. از منی که تازه یک سال است از دهات به شهر آمده ام و در خانه طرح زدن و نقشه کشیدن را امتحان کردم و تصاویر ذهنی ام را روی کاغذ خط خطی می کنم.
ندای درونم هر لحظه بلند تر میشد
اشتباه کردی آلا اشتباه کردی...
همین طرح ها کم کم داشت پول دار قالی بابا را جور می کرد فقط یک کمش مانده بود صبر می کردی ...
از سرزنش های خودم تازه متوجه اشتباهم شدم و صدای ظریفی که می گفت نه کار خوبی کردی حقت را بگیر خود به خود در ذهنم خفه شد.
همچنان وقت های خالی ام را نقش و طرح قالی و قالیچه و پشتی می کشم و روی هم تلنبارشان می کنم.
از وقتی مادر و پدر بخاطر شدید شدن بیماری بابا به شهر آمده اند همان قدر هم دل و دماغ ندارم.
بابا ضعیف و رنجور شده و دائم در بستر افتاده تازگی ها سرفه ها سینه اش را زخم می کند و به خونش می اندازد.
دلش می خواهد در اتاق تنها باشد.
مثل اتاق کارگاه قالی بافی که اجازه نمی داد داخلش شوم اینجا هم خودش را در اتاق حبس کرده و به غیر از مادر به کسی اجازه ی ورود نمی دهد .حتی آبجی و بچه هایش .حتی شوهرش
- بابا چی شده چرا اینطوری میکنه
-هیچی مادر با حشمت خان بحثشون شد
-خب؟
-خب که خب بحثشون شد بیرونمون کرد
-چرا برای چی
-قالی آخری رو ازش خواست بده به خودش برای تو می خواستش خیلی روش زحمت کشیده بود طرحش خیلی قشنگ بود حشمت خان قبول کرد با شرط اینکه تو رو بده بهش
دیگه دعواشون شد نه به قالی رسید نه حتی مزد دستش.
سر پیری آلاخون والاخونمون کرد.
-به جهنم مادر من حسین آقا شوهر آبجی ده بار تا حالا گفته شما هم بیایین اینجا پیش هم باشیم بهتر که اومدین بهتر
حسین آقا تازه از کارگری برگشته بود و دست هایش را در حیاط می شست که کنارش رفتم. زیر سایه ی درخت نارنج ایستادم تا گچ روی دست هایش را بشوید. از بنایی آمده بود.
مرا که دید جواب سلامم را داد
- چطوری آلا
-حسین آقا دارقالی میشه بزاریم تو اتاق ؟
- دار قالی ؟ مگه داری ؟
- نه یعنی بخریم من از فروش نقشه های قبلیم پول جمع کردم چند تا نقشه جدید هم دارم می فروشم شاید بشه بابا بدون دار زود از بین میره . چهل پنجاه ساله که صبح تا شب قالی بافته غم باد گرفته می ترسم دق کنه
- چی بگم اتفاقا الان دارم توی خونه ی یکی از ارباب های قالی کرمان کار می کنم خیلی مرده خوبیه می پرسم هم برای دار قالی هم برای نقشه هات
- خیلی خوبه بپرسید
قالیچه ی جدید و پشتی هایش حسابی دلم را برده بود و لوزی های کوچک داخلش خیلی بامزه شده بودند. دلم می خواست زودتر بافته شده شان را ببینم.
کاغذش را لوله کردم و چشم هایم را بستم . امشب حسین آقا دیر کرده هنوز خانه نیامده از بس انتظار کشیدم طرح را کامل کردم ولی باز هم نیامد.
صدای توقف ماشین پشت در خانه نیم خیزم کرد و تکان خوردن در و صدای قیژ قیژ لولاهایش از جا بلندم کرد.
روسری پوشیدم و به حیاط رفتم.
حسین آقا و چند نفر دیگر وسایلی را گوشه ی حیاط کنار حوض آب به دیوار کنار باغچه تکیه می دادند.
با تعجب نگاهشان می کردم انگار باورم نمیشد اینها وسایل یک دار قالی بزرگند از همانها که بابا در کارگاه قالیبافی حشمت خان داشت.
نخ از همه رنگ روی دست حسین آقا بود
-آلا بیا بگیرشون بیا کمک
به محض شنیدن صدای حسین آقا انگار از خواب بیدار شده باشم دمپایی انداختم سر پا و خودم را به او رساندم.
- این ها را ببر توی خانه خیس نشوند نقش و طرح های خودت را بیار آقا زحمت کشیدن آمدند همین جا طرح و نقشه ها را می بینند.
- چشم الان می آورم.
شاد و سرخوش پرواز کردم داخل اتاق و همه ی طرح هایم را آوردم . بغلم پر بود از کاغذهای لوله شده به حیاط که رسیدم همان مرد صاف و صوف و اتوکشیده ی جلوی مغازه ی رستم را دیدم که یاالله گویان از پله ی دم در ورودی پایین آمد و کنار حوض ایستاد.
بهت زده بودم میخکوب شده و از جایم تکان نمی خوردم
-آلا چکار می کنی بیارشون خب آقا منتظرند عجله دارند
مرد چند قدمی جلو تر آمد
-صبر کن حسین آقا
پس بالاخره پیدات کردم.
حسین آقا با تعجب به من و او نگاه می کرد که با حرف ارباب که گفت
- حسین آقا فکر کنم خواهر خانومت همان هست که در راه می گفتم
بلند بلند خندید
ساعتی بعد او با تمام طرح هایم رفته بود و دار قالی را با همه وسایلش به جای پول نقش و طرح ها حساب کرده بود.
ما همه دور بابا جمع شده بودیم و حسین آقا با کمک مادر و آبجی در آن اتاق دوازده متری دار را علم می کردند.
بابا می خندید و از توی بقچه ی کنار دستش کاغذی تاشده را آورد و به دستم داد.
- دوستش داری ؟
تای کاغذ را باز کردم
- قشنگه چطور مگه بابا ؟
-  قالی که برای تو بافتم حشمت خان بهم نداد نقشه ش این بود دوباره برایت می بافمش تا زنده ام، با خودت ببری خانه بخت
بلند بلند خندیدم و خودم را در آغوش بابا انداختم و صورتش را سفت و تند تند بوسیدم
- چقدر دنیا کوچکه این طرح باغ پرندگان ، خود من کشیدم فروختم به رستم او هم فروخته به حشمت خان اون هم داده شما ببافیدش بعد شما میخواستید بدینش به خودم وای اگر دستم می رسید شک نکن از خوشحالی پس می افتادم که نقشه ی خودم بافته شده
-حیف پس قسمتت نشد معلوم نیست حشمت خان به کی فروخت  یکی دیگه می بافم
صورتش را محکم بوسیدم و با گفتن ان شاالله کمک بقیه رفتم.

.....
عینکم را از روی چشمم برداشتم چشم هایم حسابی خسته شدند . با انگشت شصت و سبابه چند باری روی چشم هایم را دورانی ماساژ دادم اما فایده نداشت.
هنوز خیلی تا پایانش مانده بود
قهوه را توی فنجان ریختم و وسط دو تا قالی باغ پرندگانم جای همیشگی مورد علاقه ام نشستم . این نقطه از زمین آرامم می کند انگار مادر و پدر را کنارم می آورد.
انگار بغلم می کنند. دستم را روی قناری ها و طوطی ها می کشم . نفس های سخت پدر و آوای خوش مادر را از بین تار و پود قالی می شنوم . پرندگان روی قالی پر می زنند و من
همان جا دراز می کشم از پشت پرده ی سیاه پیش چشمم
مرد بلند قد صاف و صوف اتوکشیده را می بینم که با هم روستا به روستا دار قالی می بردیم و نقشه های مرا به
کارگرها می دادیم تا در خانه شان ببافند و با قیمت خوب بفروشند.
دیدن لبخند روی لب های امثال خاله خدیجه و مشتی عباس آرامم می کرد ، امید و انگیزه ی زندگی تزریق شده در همان چند روستا برای من کافی بود که راحت تر نفس بکشم . هر چند ظلم و ستم بعضی ارباب های قالی بافی و حق و ناحق کردنشان ادامه داشت اما من به قدر سهم خودم قدم برداشتم

...
-باز هم اینجا دراز کشیدی ؟
-اوهوم
-آلا!!
- جانم؟
- ببین چی آوردم
- چشم باز کردم و مرد بلند قد صاف و صوف اتوکشیده ام را با گرد سپیدی روی سر و صورتش بالای سرم دیدم با یک روزنامه آمریکایی که تیتر بزرگ زده بود :
قالی آلا رسید.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم زهره نمازیان
با وجود مدت زمان خیلی کوتاهی که شروع به نوشتن کرده‌اید، کاملاً مشخص است که شما به لطف «شهرزاد قصه‌گو»ی [شخصیت اصلی و روایتگرِ داستان‌های «هزار و یک شب» است که با ایجاد جذابیت‌های روایی، مخاطب را تا انتهای قصه با خودش همراه می‌سازد] بالقوه ارزشمندی که از آن بهره‌مند هستید، خیلی راحت می‌نویسید و با بهره‌گیری از توصیف‌هایی ملموس و جزءپردازانه، حتی‌المقدور سعی در انتقال حس «همزادپنداری» و «تأمل‌برانگیزیِ» تأثیرگذارانه‌ای از متن به ذهن مخاطب جستجوگر دارید، به همین دلیل هم، صادقانه عرض کنم که علی‌رغم تمامی مشکلاتِ هنوز برطرف نشده‌ای که در روند «روایت‌پردازی» این اثر ارسالی وجود دیده می‌شوند و در ادامه این نقد تقدیمی، مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهد گرفت، اما بازهم به دلیل انتخاب سوژه‌ای دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیز و همچنین «نشان» داده شدن توصیفی و جزءپردازانه برخی از رخدادهای روایت [اعم از ضروری و غیرضروری]، به شدت تحت تأثیر حجم حوادث تلخ و متأثرکننده داستان قرار گرفتم؛ بنابراین اما اصلا نگران نباشید، چون که شما هنوز در ابتدای مسیر پر فراز و نشیب داستان‌نویسی نظام‌مند و حرفه‌ای هستید و دوران نسبتاً سخت و صبورانه «آزمون و خطا» را سپری می‌کنید، طبعاً چنین دوران مهم و تأثیرگذاری از طریقِ رعایت هرچه دقیق‌تر و منطبق‌تر عناصر مهم داستانی [مطابق توصیه‌های ارائه شده در متون آموزشی معتبر، همان گونه که استاد گرامی، جناب آقای «یزدان سلحشور مهر» در نقد داستان «عموحسین» به شما توصیه کرده‌اند: «عناصر داستان»، نوشته «جمال میرصادقی» و «داستان و نقد داستان» نوشته «احمد گلشیری» و...]، مطالعه هدفمندتر آثار داستانی موفق نویسندگان بزرگ ایرانی و خارجی، ممارست پیگیرانه و خستگی‌ناپذیر نوشتاری و همچنین عنایت بزرگوارانه‌تان نسبت به توصیه‌های تقدیمی، به طرز مؤثرتری سپری خواهد شد، درواقع این همان روند پیگیرانه و تجربه‌اندوزانه‌ای است که به طور معمول، تمامی نویسندگان بزرگ را آن را به شیوه گام‌به‌گام و صبورانه‌ای طی کرده‌اند تا بالاخره به مرحله تأثیرگذاری و ماندگاری چشمگیر روایی رسیده‌اند، طبعاً بنده و سایر همکاران منتقدم، در طول این مسیر با ارائه توصیه‌های منطبق با روند شکل‌گیری آثار ارزشمندتان، سعی در همراهی و ارتقاء مهارت‌های داستان‌پردازیِ شما دوست نویسنده فرهیخته و بزرگوار خواهیم داشت.
همان طور که در بالا هم مورد تأکید قرار گرفته است، یکی از ویژگی‌های مهم روایت‌پردازی حرفه‌ای، بهره‌گیری از شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» است تا رخدادهای البته «ضروری» و «منطقی» داستان، به طرز ملموس‌تر و قابل‌تصورتری به مخاطب سخت‌پسندِ حرفه‌ای نشان داده شوند؛ درواقع بایستی پذیرفت که یکی ار ویژگی‌های البته هنوز بالقوه و بسیار ارزشمند نوشتاری شما دوست خوش‌ذوق و دغدغه‌مند، بهره‌گیری از همین جزءپردازی‌های ملموس و باورپذیرانه، در بخش‌هایی از «بدنه توصیفی» این اثر ارسالی است: «...، وسط حیاط خاکی کارگاه...، بوته‌های خار گوشه و کنارش ...، صدای سرفه‌های خشک، در صدای کوبیدن کلوزار روی دار قالی می‌پیچد...، تاریکی محض هوا...، دیوار کاهگلی...، شانه‌ام را به دیوار می‌کشم...، سرم را روی زانوهای سست و لرزانم می‌گذارم...، گوشه‌‌‌ی تنگ و تاریک و بوی ناگرفته‌ی این...، مردک کثیف و ژولیده با آن موهای چربی گرفته و بوی تعفن تن و بدنش...، روی شیب خاکی دم در...، با صورت توی بوته‌ی خار نزدیک...، دندان‌های زرد...، کت کبره بسته‌ی طوسی و پیراهن درب و داغان ذغالی بی‌دکمه‌ای که...، شیشه‌ی وسط سقف گنبه‌ای...، چین‌وچروک‌ صورت‌هایشان...، خس‌خس‌ سینه‌ی بابا را می شنیدم و بالا و پایین رفتن‌های سخت قفسه‌ی...، از لای چشم‌های به ظاهر بسته‌ام...، با شانه‌ی چوبی...، سه‌گوش‌های پایینش را...، با سنجاق قفلی سفت...، صدای قیژ قیژ در...، عینکی که حتی در خواب هم کنارش نمی‌گذاشت...، دستمال قهوه‌ای چهارخانه‌اش...، تکان خوردن شیشه‌ی در...، چشم‌هایی که دوباره بسته شد...، خورد کردن پیاز در روغن داغ و تفت دادنش و بوی دنبه‌ی گوسفند و جلزولز کردن‌هایش...، قاشق را محکم ته کاسه‌ام می‌کشم...، شیر دماغ گنده‌ام باز شده و شرشر آب ازش سرازیر شد...، صدای خش‌خش شانه و صدای فین‌فین...، روسری آبی‌ام را زیر گلویم گره می‌زنم...، بوی نا و بوی نخ‌‌ها همراه باد خنک اتاق‌های گنبه‌ای...، پرزهای قالی را در تلالو نور آفتاب می‌بینم...، لبخندی روی لب‌هایم کش می‌آید...، با انگشت شصت و سبابه چند باری روی چشم‌هایم را دورانی ماساژ دادم...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی بخش‌های روایت را [البته پس از گزینش دقیق‌تر و منسجم‌تر رخدادهایی صرفاً مهم و متصل‌کننده] با چنین دقت‌ نظر ارزشمندی ترمیم و تقویت کنید تا روایتی یک‌دست، جذب‌کننده و منسجم را در اختیار مخاطب حرفه‌ای و مکاشفه‌گر قرار بدهید.
درواقع یکی از مشکلات موجود در این اثر ارسالی، عدم «انسجام روایی» [به ویژه با توجه به ظرفیت‌های روایت‌پردازی محدودتری که در «داستان کوتاه»، نسبت به امکانات بسیار گسترده‌تر «رمان» وجود دارد] است، وضعیتی که طبعاً مانع ایجاد «تمرکز روایی» هدفمند و مدیریت شده در متن می‌شود، چون که داستان، نه تنها در چند بخشِ زمانی غیرضروریِ صرفاً مختل‌کنندۀ روند پیشبرنده روایت نوشته شده است [دوران سخت کارگاه، فرار به خانه خواهر در شهر، آشنایی با فرد منصف و درستکار، کسب موفقیت و...]، بلکه به دلیل ازدحام گسترده واژگانی که هنوز نیاز مدیریت روایی مؤثرتری دارند [داستان با بیش از «پنج هزار» واژه هنوز منسجم و مدیریت نشده نوشته و دچار اطنابی مخل روایت، در تمامی بخش‌هایش شده است] و همچنین به دلیل عدم تعبیه و تنظیم دقیقِ واقعه‌پردازی‌هایی متصل‌کننده و پیشبرنده، روایت دچار «سکون» و بی‌تحرکی مشهودی شده است، در حالی که هر یک از بخش‌های زمانی داستان، از این قابلیت ارزشمند برخوردار هستند که البته پس از مدیریت حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان]، توسط رخدادهایی صرفاً ضروری، به شیوه‌ای مستدل و منطقی و با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر و منسجم‌‌کننده‌تر [لطفاً و حتماً، به منظور حضور در روندی تمرینی و کارگاهی، برای مدت زمانی، تمامی آثار ارزشمندتان را با همین میزان واژه توصیه شده و به شیوه متمرکزانه‌تری تألیف و تجربه کنید، مطمئن باشید که تقبل چنین تمرین کارگاهی نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به مرور موجب تقویت مهارت‌های روایت‌پردازی‌تان و حتی تقویت شیوه فصل‌نویسی در زمان تألیف رمان‌هایی پرکشش و جذاب خواهد شد]، از انسجام روایی مؤثرتری بهره‌مند شوند.
همچنین لازم به ذکر است که منظور از مستدل و منطقی بودن در روایت، طراحی یک «پیرنگ» [روابط علت و معلولی وقایع در داستان] مستحکم و باورپذیر در داستان است، شاید خالی از لطف نباشد که به یادآوری سریال آئینه [نام یک مجموعه تلویزیونی ایرانی به کارگردانی «غلامحسین لطفی» که سری اول در سال ۱۳۶۴ از شبکه یک پخش گردید. بعدها دو سری دیگر هم از این مجموعه تلویزیونی به نوبت، یعنی سری دوم توسط غلامحسین لطفی و سری سوم توسط «فریدون فرهودی» کارگردانی گردید؛ در هر قسمت از این مجموعه تلویزیونی، یکی از مسائل اجتماعی و خانوادگی به تصویر کشیده می‌شد و در پایان هر بخش، روش‌های ساده و بهتر زیستن، در سکانسی تحتِ عنوانِ «زندگی شیرین می‌شود» ارائه می‌شد] بپردازیم و به این موضوع مهم بپردازیم که گرچه این سریال برای بسیاری از بینندگان از جذابیت خاطره‌انگیز برخوردار بود و هست، اما دلیل تعبیه بخش زندگی شیرین می‌شود، بیشتر تمرکز بر روی وجه آموزشی سریال بود و نه الزاماً در نظر گرفتن برخی از ضرورت‌های استدلالی روایی رایجی که در سایر آثار همین کارگردانان خوش‌ذوق و محترم به دقت رعایت شده است.
بنابراین لازم به ذکر است که در هنگام داستان‌نویسی منطقی و حرفه‌ای [اعم از واقعیت‌گرایانه‌ وحتی داستان‌های فراواقع]، امکان تعبیه یکباره و صرفاً غافلگیرانه نسخه زندگی شیرین می‌شود، چندان میسر نیست، البته منظور از این تأکید بر روی این توضیح مختصر، اصلاً توصیه به بدبینانه نوشتنِ غیرمنطقی در داستان نیست، بلکه منظور صرفاً منطق‌گرایانه و باورپذیرانه‌تر نوشته شدن روایت است و طبعاً چنانچه ظرفیت‌های روایی سوژه انتخابی ایجاب کند و البته پس از ایجاد واقعه‌پردازی‌های ضروری، گام‌به‌گام و منطبق، داستان می‌تواند که در صورت نیاز به یک «پایان‌‌بندی» منطقی و در عین حال امیدوارکننده هم برسد؛ اما از سویی دیگر، ضروری است که چنین پایان شیرین و دلپذیری، صرفاً مطابق با ایجاب «ضرورت روایی» در بخش پایانی روایت شکل بگیرد.
البته چنانچه نیت و صلاحدید مؤلف محترم، تعبیه چنین پایان امیدوارکننده‌ای برای داستان است، شاید که مؤثرتر باشد تا پس از تدقیق مجدد در ظرفیت‌های درونی و قابل‌گسترش سوژه انتخابی و برنامه‌ریزی مجدد و منطبق‌تر، کل روند روایت‌پردازی این اثر ارسالی، به شیوه‌ای فصل‌به‌فصل و با تبیین هرچه دقیق‌تر و منطقی‌تر روابط علت و معلولی، در قالب یک رمان پرکشش و تأمل‌برانگیز تجربه شود، روند طبعاً زمان‌بَر و صبورانه‌تری که به تدقیق، تأمل، تصمیم‌گیری‌های گزینشی رخدادهای اصلی و کسب احاطه روایی منطبق‌تر و گسترده‌تری نیاز دارد؛ همچنین با توجه به ضرورت انتخاب و تنظیم یک اسم داستانی موفق، شاه‌کلید‌گونه، جذب‌کننده [البته منظور تأمل‌برانگیزی و احتمالاً تأویل‌گرایانه بودن اسم است]، متصل‌کننده و پیشبرنده بودن در سیر ضروری و مستدل روایت، مؤثرتر است که در صورت صلاحدید و حتی‌‌الامکان، پس از ترمیم و تقویت روند روایت‌پردازی و تدقیق مجدد و منطبق‌تر بر ظرفیت‌های روایی متن، اسم متفاوت‌تر، روایی‌تر و ماندگارتری را برایش انتخاب کنید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس«پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که موارد تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، بدون شک سعی در اجرای جزءپردازی‌های دقیقِ توصیفی، یکی از توانایی‌های ذاتیِ ارزشمند شما است که انشاالله به مرور زمان و با ارتقاء روزافزون سایر مهارت‌های ارزشمند نوشتاری‌تان، موجب موفقیت شما در داستان‌نویسی حرفه‌ای خواهد شد، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت