کمی شعار، کمی دل‌زدگی




عنوان داستان : ساعتت در کدام سال ایستاده است؟
نویسنده داستان : سحر مروج

این داستان ویرایشی از داستان «من کدام یک هستم؟!» می باشد.

تکان های قاب عکس روی دیوار محکم و هماهنگ است؛ مانند صدای پاندول ساعتی که سال ها پیش از اتاق بیرون انداخته ام. ساعتی که از هر ضربه اش ریسمانی به سمت من کشیده می شد و دورتا دور من می پیچید. بعد از آن تنها در این اتاق می توانم از زیر بار سنگینِ زمان شانه خالی کنم. امشب باد انتقام تمام پشت در ماندن هایش را از پنجره ی شکسته می گیرد. با ابهت داخل اتاق رفت و آمد می کند و قاب عکس روی دیوار را نشانه می گیرد. تمام صورتم تیر می کشد. با نوک انگشت هایم صورتم را لمس می کنم. نصف بیشترِ صورتم ورم کرده؛ انگار فریادهای درونم راه گم می کنند و در صورت ام حبس می شوند. دوباره شهریار را می بینم.
می گوید: " رفتن به این راحتی ها نیست."
می گویم:" حس می کنم سنگینیِ بار تمام دنیا روی دوش منه."
-" تو الان فقط مال خودت نیستی."
-" مهمه مگه؟ "
-" دیوار دورت رو خراب کن تا همه چیز رو اونجوری که هست ببینی. "
خاطرات در ذهنم به جان هم می افتند و مثل کلاف سردرگم گره می خورند. دنبال روزهای سه سالگی ام می گردم. خاطره ای قوی راهش را سد کرده، خاطره ای که بیشتر از همه نیاز به فراموش کردن اش دارم. دست های ابراهیم را بالای سرم می بینم. ورم صورتم بیشتر می شود. به سه سالگی دوقلوها فکر می کنم. زمانی که مثل دو فرشته ی کوچک بی سروصدا در اتاق شان بازی می کردند. گاهی از دور نگاه شان می کردم و به دنیای آرام شان حسادت می کردم. بعد از آن دوباره از خودم متنفر می شدم...
می گوید:" یادته می گفتی دوست دارم مثل یه پرنده آزاد باشم؟ "
-" پرنده هم اسیر اونیه که بهش دون میده. "
-" دونه به قدر سیری کفایت می کنه. اگه توی دهن هرکسی دنبال یه لقمه ی آفرین و باریکلا نباشی!"
-" همه همینن... زندگی همینه. "
-" تو هم مثل همه خوشبخت بودی؟ "
خوشبختی واژه ی عجولی است. در هر جمله ای که می آید باید همان لحظه جوابش را پیدا کند. شاید هنوز زمان خوشبختی من نرسیده باشد، شاید دنیا آن قدر فرصت نداشته که سبد خوشبختی ام را تا امروز برایم بیاورد، شاید زمان خوشبخت شدن من بعد از همه ی آدم های روی زمین باشد...
شوق عجیب ابراهیم به زندگی تنها دلیل من برای ترک زندگی یکنواخت و بی رنگ ام بود. شاید از ترس شروع چهل سالگی اش بود که در کمتر از شش ماه سور و سات عروسی مان را برپا کرد. در این شش ماه همین که حواس من از زندگی بیهوده ام پرت شده بود، احساس خوشبختی می کردم. اما آن احساس خوشبختی موقت به محض جاری شدن خطبه عقد در من فرو ریخت. از درون تهی شده بودم؛ تهی از هر چیزی که نام احساس به خود می گرفت. برای من تمام شوق ِرسیدن در انتظار خلاصه می شود. نقطه ی پایانِ انتظار، نقطه ی پایانِ اشتیاق ام است. اوایل ابراهیم سرحال و قبراق بود. هر چه می گذشت شوق او بیشتر و میل من به او کمتر می شد. نسبت به بهترین و بدترین اتفاقات زندگی مان بی تفاوت بودم. آن قدر خنده های ساختگی تحویل اش دادم که از خندیدن هم طفره می رفتم. می توانستم ساعت ها روی تخت دراز بکشم و به سقف خیره شوم یا بی دلیل تمام شب را گریه کنم اما برای یک ساعت نمایش زندگیِ زیبا را برای دیگران بازی نکنم. گاهی به او حسادت می کردم که چه طور با یک ترانه از خود بی خود می شود یا با حوصله کنار بشقاب غذایش را تزیین می کند. بعد از آن حسادت دوباره از خودم متنفر می شدم. احساس می کردم دو دنیای متضاد زیر یک سقف جا گرفته بودیم. به اصرار ابراهیم دانشگاه را شروع کردم اما آمدن دوقلوها تمام نظم زندگی ام را به هم زد. من خودم بار زندگی را لنگان و برهنه به دوش می کشیدم، چه طور می توانستم به دو انسان دیگر از گوشت و جان خودم زندگی ببخشم؟ با شنیدن خبر بارداری ام دوباره دانشگاه را نیمه کاره رها کردم. بدقلقی های ابراهیم با همه ی این اتفاقات همزمان شد. سهم ما از هم نگاه هایی بود که گاهی به هم گره می خورد. کاری به کار هم نداشتن مان تبدیل شده بود به بهانه گیری های کوچک او و لذتِ زدن. شاید لذت زدن از همان روزی که شیشه ی پنجره زیر مشت سنگین اش خرد شد، برای او معنا پیدا کرده بود. زخم های زیاد اما کوچکِ جا مانده از خرده شیشه ها، برای او نشانه ای از شروع یک زندگی تازه بود...
می گوید:" چرا همیشه خودت رو از چیزایی که دوست داری محروم می کنی؟"
می گویم:" گاهی مجبوری با دنیا همرنگ بشی."
-" دور شدن از من هم با دنیا همرنگ ات می کرد؟ "
-" اونی که رفت تو بودی نه من! "
-" باز می خوای کی رو گول بزنی؟ "
چشم های شهریار نزدیک ام می شود. وقتی می خندید تمام حواس ام جمعِ چشم هایش بود، سه خط چروک ریز موازی ِهم زیر هر دو چشم اش پیدا می شد. به خاطر همان چروک ها خنده هایش را از همه ی دنیا بیشتر دوست داشتم. گاه و بی گاه می خندید و می گفت که نام پدر اگر شهریار باشد، هر نامی به جز شهرزاد بر دخترش حرام است. من به دلبری دختری فکر می کردم که چشم های شهریار را داشته باشد.
-" اگه تو نمی رفتی همه چیز الان یه شکل دیگه بود. "
-" خودت بهتر از هر کسی می دونی کی خواست من برم. درست همون نقطه ای که قرار بود همه چیز درست بشه، مثل یه روح سرد و بی احساس کنار کشیدی. سرمای وجودت همه ی گرمای زندگی رو ازم گرفت."
-" می موندی و راه موندن رو یادم می دادی. "
-" پس تکلیف اون پرنده ی آزاد که همیشه می گفتی چی می شد؟ "
پرنده ای که پرواز نمی داند چاره ای جز ساختن لانه روی تپه های کوتاهِ زمین ندارد. شهریار نمی دانست من چه طور از هر چیزی که رنگ ماندن دارد نفرت داشتم. آن زمان بیشتر از هر کسی در تمام دنیا ترسیده بودم. نمی دانستم بعد از درست شدن هایی که او همیشه برای شان جان می کند، قرار بود با چه دنیایی رو به رو شویم. دلم می خواست بگویم دست از تلاش برای هر رسیدنی بردارد و بگذارد زندگی همان طوری که بود تا ابد ادامه پیدا کند. اما برای او همه چیز در رسیدن معنا پیدا می کرد. تلاش او برای رسیدن، تلاش برای معنا دادن به زندگی اش بود و زمانی که زندگی اش آن معنای از پیش تعیین شده را پیدا نکرد، طاقت ایستادن نداشت. می دانید؟ ماندن کنار ابراهیم هم انتخاب من نبود. تسلیم شدن در برابر ترسی بود که بعد از رفتن شهریار روی زندگی ام سایه انداخته بود. راهِ پرنده ی جامانده از کوچ برای زنده ماندن در زمین...
-" به آینده ی بچه ها فکر کردی؟
-" هیچ بچه ای به مادری مثل من مادر احتیاج نداره. من لحظه به لحظه از خودم بیشتر متنفر می شم وقتی می بینم هیچ وقت براشون اون طور که باید مادری نکردم. من خونه رو براشون مثل یه قفس کردم، قفسی که واسه خودم هم کوچیک بود. شاید مادر ابراهیم براشون مادر بهتری باشه."
-" اما این دلیل برای تنها گذاشتن اونا خیلی کوچیکه."
- " زندگی مگه چیزی غیر از همین چیزای کوچیکه؟"
باد قطره های کوچک باران را از پنجره ی شکسته به داخل اتاق پرتاب می کند و قطره ها در نیمه ی راه اتاق رها می شوند. به کارهای نیمه تمام زندگی ام فکر می کنم. به آخرین کلاس درسی که استاد از نظریه ی پنجره ی شکسته برایمان می گفت و من از پنجره ی کلاس به آخرین روز دانشگاه فکر می کردم، کتاب هایی که نیمه کاره رها کرده ام، ترانه هایی که نشنیده ام، نمایش هایی که تا امروز ندیده ام، دخترک دلبری با چشم های شهریار که در رویاهای مان جا گذاشته ام. به خانواده ی کوچک چهار نفره مان فکر می کنم...
- " احساس می کنم دارم توی یه لجنزار دارم دست و پا می زنم."
-" این لجنزاریه که خودت توش پا گذاشتی. "
-" شاید هم از وقتی چشم باز کردم اونجا بودم. "
-" باورت شده که لایق این لجنزاری؟"
-" من حتی ته دل ام از مردن هم می ترسم."
-" این زندگی کردنه که جرات می خواد نه مردن! "
-" اما جز رفتن از این لجنزار راه نجاتی نیست. "
-" حکایت همون عنکبوته که توی تار خودش گرفتار شده. کی می تونه نجاتش بده؟ کی اصلا بهش اهمیت میده که بیاد نجاتش بده؟! "
-" خودش! "
امشب هم همه چیز را همان طور که خواسته بودید برای تان نوشتم. البته به عنوان آخرین تمرین سعی کردم زیباتر از همیشه بنویسم. برخلاف انتظارم شب خسته کننده ای بود. شهریار شبیه شما حرف می زد. به هرحال با این که هیچ وقت به روانشناس ها اعتقاد نداشته ام باید اعتراف کنم حرف های تان بی تاثیر هم نبوده.
باد کار نیمه تمام اش را تمام می کند و باقیمانده ی شیشه ی پنجره را خرد می کند. تکان های قاب عکس شدیدتر می شود. قاب عکس چهار نفره روی زمین می افتد. صدای شکستن آن در تمام خانه می پیچد. شب آرام می شود. صدای پای کسی می آید...
نقد این داستان از : علی چنگیزی
به شخصه ارادتی به این داستان ها ندارم، دلیلش؟ درست عکس ادعای داستان، اغلب متن هایی این چنین از زندگی تهی هستند یا زندگی را بدون روح تصویر می کنند و در نهایت داستان را فدای مطالبی می کنند که به ظاهر عمیق هستند اما درواقع پرند از دلزدگی های مرسوم ...
داستان مقام دیگری دارد. مقام داستان از مقام فلسه و علم و غیره بالاتر است. حتا علم و فلسفه برای توجیه خود از داستان مدد می گیرند. داستان عین زندگی است و نباید از زندگی تهی اش کنیم، باید زندگی اش کنیم اینگونه است که خواننده همراه ما می شود، همان خواننده دل زده.
به متن خودتان نگاه کنید و از دید یک خواننده آن را بلند بخوانید، ببینید چه حسی به شما دست می دهد. همین حس قدری هم بیشتر در خواننده ایجاد می شود.
داستان بگویید، داستان بگویید داستان بگویید. شعار ندهید، شعار ندهید و دلزدگی را با شعار به خواننده منتقل نکنید بلکه با داستان آن را بر جان و دل خواننده بنشانید.
منظورم از شعار چیست؟
این دیالوگ ها:
می گوید: " رفتن به این راحتی ها نیست."
می گویم:" حس می کنم سنگینیِ بار تمام دنیا روی دوش منه."
-" تو الان فقط مال خودت نیستی."
-" مهمه مگه؟ "

ببینید چقدر به اصطلاح افاضات توش هست و اغلب هم بی معنا و از جنس حرفهایی که آدمها دور هم احتمالا توی کافه ها می زنند. من آن را غم فلسفی سطحی نام داده م. سطحی است چون از دل زندگی نیامده است.
شما داستان نوشتن را بلد هستید در این شکی نیست. اما باید داستان گفتن را هم یاد بگیرید و حرفتان را هم با داستان بزنید. این موضوع را به تجربه فراخواهید گرفت.
گفتن حرفهای فلسفی از این جنس که شما نوشته اید دردی از داستان دوا نمی کند و خام دستانه است. شاید اغلب نو قلم ها تحت تاثیر هدایت این طور بنویسند بدون شناخت بسترها و البته ذوق و اطلاعات و روحیات او.
خب، خودتان باشید.
نگاه کنید در این داستان چه مطالبی مرقوم فرموده اید: . برای من تمام شوق ِرسیدن در انتظار خلاصه می شود. نقطه ی پایانِ انتظار، نقطه ی پایانِ اشتیاق ام است.

نه، و صد بار نه که این داستان نیست و بنا هم نیست چنین باشد. اوردن این دست جملات موجب می شود که شما نتوانید داستان عادی را هم روایت کنید. ساده و صمیمی داستان بگویید. باور کنید سخت تر است تا گفتن از این مطالب که دیگر رنگ ملال گرفته ند.
ساده زیباست یادتان نرود و البته بسیار هم مشکل.
باز مرقوم فرموده اید:
می گوید:" چرا همیشه خودت رو از چیزایی که دوست داری محروم می کنی؟"
می گویم:" گاهی مجبوری با دنیا همرنگ بشی."
-" دور شدن از من هم با دنیا همرنگ ات می کرد؟ "
-" اونی که رفت تو بودی نه من! "
-" باز می خوای کی رو گول بزنی؟ "

ببینید با داستان خودتان با این دیالوگ ها چه کرده اید؟
فکر می کنم باید داستان هایی که در ان قصه گویی و داستان گویی برتری دارد مطالعه کنید.
توصیه من همینگوی است و چخوف و کارور. از این نویسنده ها چیزهای بسیاری خواهید آموخت و خواهید دید در اتفاقات روزمره و کوچک که آدم های عادی به آن توجه نمی کنند تا چه اندازه فلسفه هست، جامعه شناسی هست و زندگی هست.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت