یک داستان خوب تلخ




عنوان داستان : نفرین دریا
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

بسم الله الرحمن الرحیم
نفرین دریا
اکبرخم شد که سنگ ریزه ای ازروی زمین بردارد.درجا خشکش زد. همانطورکه خم شده بود روبه سلمان به بوته خاری اشاره کردوگفت:
«این همون بوته نیست که گوشواره اش بهش گیرکرد؟»
سلمان فرغون را نگه داشت وبه بوته خارخیره شد.آفتاب مستقیم تابیده بود روی شیئی که زیرنورخورشید برق می زد.چندقطره خون روی گوشواره خشک شده بود.همان جا بود که سرش به سنگ گیرکرده بودوآنقدرکشیده بودنش که گوشواره اش با قسمتی ازلاله گوشش کنده شده بود.سلمان بی تفاوت گفت:«نه» وبعد به سرعت فرغون را به طرف جلوحرکت داد اکبرادامه داد.
«بخدا خودم شنیدم سلمان.صدای آب میاد.حالا من خیالاتی شدم.بقیه روچی میگی؟همه صدا روشنیدن.»
سلمان گره سرکیسه خارمریم را که بازشده بود محکم کرد بعدکیسه را توی فرغون جابجا کرد وگفت:
«توهم خل شدی اکبرها.چه جوری میشه چاهی که دوساله خشکه دوباره به آب افتاده باشه.»
اکبرآهی کشید وادامه داد:
«نکنه ما اشتباه کرده باشیم ودریاروبی گناه...»
سلمان تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
«اگرهم واقعا چاه به آب افتاده باشه هیچ ربطی به اون زنک پلشت و پتیاره نداره اینوبفهم اکبر.»
اکبرهمانطورکه ازچاه دورمی شد ادامه داد.
«ولی خدایی دریا ازصبح تا غروب سرزمین بود سلمان.یادت نیست.من دیده بودم انگشتاشوهمه کبره بسته بود.نکنه براش حرف درآوردن؟»
خورشید بالای سرچاه خشکش زده بود.باد پشت بوته های خارکزکرده بود.خارپشتی توی بوته های گزتوی خودش رفته بود.
که اکبردوباره گفت:
«من که هیچ وقت اون روزویادم نمیره سلمان.حتی اگردریا با کسی هم سروسری داشت نباید اون کاروباهاش می کردیم.»
سلمان لحظه ای ایستاد وبه آسمان نگاه کرد.خورشید را مثل همان روزجوردیگری دید.آن روزهم خورشید قرمزبود.سلمان سنگی که زیرچرخ فرغون گیرکرده بود را با پا به طرفی هل داد.یاد آن روزافتاد.با پا سنگی را هل داده بود.سنگ به دریا خورده بود.دلش آشوب شد.کابوس روزها وشبهایش را دوباره به یاد آورد.
دریا روی زمین افتاده بود وخاک را با ناخن هایش می خراشید.اشک می ریخت والتماس می کرد که هیچ بی عفتی نکرده وبی گناه است.دریا را زنان قوم شوهرکشان کشان تا کناره چاه کشانده بودند.زخمی بود وچند جاروی پیشانی اش خون دلمه بسته بود.چادررنگ ورورفته اش همان چند قدم اول ازسرش افتاده بود روی زمین وپیراهن راه راهش پاره شده بود.زنی چادررا برداشته بودودوباره رویش انداخته بود.
مردها ازپشت سرزنها می آمدند.سرشان بالا بودوامیدواربودندکه بعد از پاک کردن دامن ده ازاین ناپاکی ونحسی، شرخشکسالی وبی آبی ازدهشان وازسر زراعتشان کم شود.
صورت دریا پرخاک بود ولبش پاره شده بود.به زحمت توانست چشمهای قرمزش را به طرف زنهایی که با چادرهای بی راه دستش را گرفته بودند وروی سنگهای داغ وخارها می کشاندن به آرامی وبا زبانی که به درستی نمی چرخید بگوید:
ـ به همین قبله محمدی قسم می خورم که بی گناهم.
نای گریه کردن نداشت.سرزانوهای شلوارش پاره شده بود وخارها پوستش را خراشیده بودند.
اکبرروبه سلمان که ساکت بود واخم هایش درهم گفت :
« یادت نیست چندسال پیش برا لای روبی چاه درخونه کی خیمه زده بودیم؟ همون روزایی که قنات خشک شده بود چند نفرازده هات بالا و پایین اومدن ونتونستن کاری ازپیش ببرن .یادته آخرهم گره کاربه دست کی واشد؟یادته چقدرالتماسش کردیم؟یادت نیست هیشکی قبول نمی کرد بیاد تسمه به کمرش ببنده وتوچاهی بره که هرلحظه ممکن بود دیوارهاش بریزه؟ اگه دریا نبود که پاپی باباکلونش بشه ،کی می تونست پیرمرد روراضی کنه همچوکارپرخطری روقبول کنه ؟مگه همین دریا نبود که کفن پیرمرد وآوردوبرش کرد.مگه همین خود دریای به قول توناپاک نبود که خاک تربت وتودهن باباکلونش گذاشت وآب براش آوردکه وضوبگیره کدوم مقنی حاضربود توی اون چاه بره؟هیچ کس نمی تونس پیرمرد رو راضی کنه مگه دریا.همه می دونن که آب قنات حرمت داره.جای ناپاکی نیست.انگارفراموش کردی که پیرمردازدریا خواس که اولین آب وازچاه بالا بکشه.»
سلمان چشمش به سرکیسه خارمریم افتاد ومارمولکی که توی خارها گیرکرده بودوتقلا می کردکه ازسرکیسه ومابین گرهابیرون بیاید.
خودش هم بود روزی که مردان آبادی دورمیدان جمع شده بودند وشور کرده بودند وبعدهم آن تصمیم راگرفته بودند.هرچه نبود دریاعروس عمویش بود.دریایی که دیگردریای سابق نبود وبعد مرگ شوهرش سروگوشش می جنبید.با بالا دهی ها سروسری پیدا کرده بود وبا پایین دهی ها نشست وبرخاست می کرد.سردروکردن گندم هاشان ازجان مایه می گذاشت وبه جاهایی که نباید رفت وآمد می کرد وخلاصه اینکه دیگرجای دریا آنجا نبود.خودشان بریده بودند وبه تن زاروتبدارش وصله پینه کرده بودند.دریا راروی زمین تب داروزیرنورداغ خورشید روی زمین کشیده بودند.به لبه چاه که رسیدند زنها کناررفته بودند.دریا می لرزید.دستهای بی رمقش را ازلبه آجری چاه گرفته بود.مردهای قوم شوهرجلورفته بودند ازلباسهایش گرفته بودند وبلندش کردند وبعد.دریا تلاشی نکرد تنها صورتش را به طرف آسمان گرفت و چشمهایش را بست.رد اشک روی صورت پرازگرد وخاک وخون آلودش مثل دو رود کم آب خشک شده بود.
اکبربا دست پرنده ای که لبه چاه نشسته بود رابه سلمان نشان داد وگفت :
«هنوزم باورت نمیشه که چاه آب داره سلمان؟»
سلمان دوباره یاد کابوس هایش افتاد. لبه چاه ایستاده بود.دریای توی چاه دستهایش را به طرفش درازکرده.هرچند تصویرناآرام بود وموج داشت.اما دریا بود.خودش بودکه اشک می ریخت وداد می زدکه هیچ بی عفتی نکرده وبی گناه است.گریه می کرد وزارمی زد وبه کف های ریزی که روی آب جمع شده بود چنگ می انداخت.التماس می کرد که کسی دستش را بگیرد وازآن بد نامی نجاتش دهد.
نزدیک چاه که رسیدند پرنده پرید.سلمان فرغون را روی زمین گذاشت .اکبرنزدیکتررفت وسنگ کف دستش را توی چاه انداخت .گوشش را نزدیک برد وروبه سلمان گفت :
« بیا خودت ببین .گوش بده.بخدا صدای آب میاد.»
سلمان نزدیک تررفت.توی چاه را نگاه کرد تا مگردریا را ببیند.اما صدایی نشنید.دریا راهم توی چاه ندید.چاه تاریک بود وسرد.سلمان سنگریزه ای توی چاه انداخت.چاه دریارا بلعیده بود.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. خب داستان شما یک داستان خوب است. این داستان علاوه بر اینکه مِتُدهای اولیه یک داستان را دارد بلکه ویژگی‌های بسیار خوبی دارد که باعث می‌شود داستان شما یک داستان خوب حساب شود. من قبلاً داستانی از شما نخوانده بودم و این اولین داستانی است که می‌خوانم. در زیر به ویژگی‌های داستان شما می‌پردازیم.
مهم‌ترین برگ برنده داستان شما طرح خوب است. داستان شما یک طرح بسیار خوبی دارد. همچنین سوژه بسیار قوی و پُر پتانسیلی دارد. فاصله بین سوژه و طرح داستانی یک فاصله مهم است که باید به درستی پر شود. سوژه با طرح متفاوت است. سوژه داستان شما قتل و قضاوت است. این سوژه بسیار سوژه خوبی است. مرگ همیشه دغدغه مخاطب و انسان‌ها بوده است. در داستان‌نویسی، یک درجه بالاتر از مرگ، قتل است. قتل همیشه مخاطب را درگیر می‌کند. قتل به مراتب داستانی‌تر از مرگ است. پشت سر قتل همیشه معما وجود دارد. کاوش و جستجو و تعلیق وجود دارد. پیدا کردن قتل، علت قتل، نحوه و چگونگی قتل همه می‌توانند بن‌مایه یک داستان باشند. انتخاب قتل بسیار هوشمندانه است. اما شما به این بسنده نکرده‌اید. به این سوژه پُرظرفیت، یک ظرفیت اساسی دیگر هم اضافه کرده‌اید. و آن قضاوت است. قضاوت هم یک سوژه بسیار عالی و مناسب برای داستان‌نویسی است. قضاوت با درون انسان‌ها سروکار دارد. قضاوت می‌تواند هر انسانی را درگیر کند. قضاوت یک سوژه انسانی است. بنابرین فارغ از هرگونه نژاد و زبان، انسان‌ها می‌توانند با این موضوع ارتباط برقرار کنند. ما بارها و بارها شاهد کلی داستان و رمان و کلی فیلم در مورد قتل و قضاوت بوده‌ایم. اما این موضوع کهنه نمی‌شود و با نگاه متفاوت و خاص می‌شود سراغ این سوژه‌ها رفت و داستان‌هایی با رویکردی تازه و متفاوت و نو نوشت.
ویژگی خوب دیگر داستان شما نوع روایت‌تان است. روایت در داستان خیلی مهم است. شما یک شخصیت پشیمان و شکاک دارید. بسیار عالی و مناسب! می‌توان گفت تم داستان شما تردید است. پیش‌برنده داستان اکبر است. اکبر اشتباه بزرگی کرده است. اشتباه بسیار بزرگ که مو را به تن آدم سیخ می‌کند. او زنی را کشته است! نه غیرعمد! عمداً کشته است! تنها نکشته است. به کمک دیگران این کار را کرده است. به خاطر اینکه او را مستحق قتل می‌دانست. اما الآن اتفاق عجیبی افتاده است. او فکر می‌کند اشتباه کرده است. انسان بی‌گناهی را کشته است. و این عذاب وجدان بر قلب او چنبره زده است. این پشیمانی و درماندگی بسیار عالی است و ما باید به درون شخصیت برویم. درواقع شما یک شخصیتی را انتخاب کرده‌اید که حتماً باید واگویه‌ها و مونولوگ‌های او را بشنویم. اما در داستان شما، ما کمتر وارد دنیای درونی این شخصیت می‌شویم. ای کاش اکبر را به عنوان راوی داستان انتخاب می‌کردید. اگر اکبر راوی داستان بود بیشتر می‌شد وارد دنیای او شد.
اطلاعات قطره‌چکانی ویژگی مثبت دیگر نوشته شماست. شما برای تمامی داستان یک تعلیق و پرسش چیده‌اید. «این همون بوته نیست که گوشواره‌اش بهش گیرکرد؟» این جمله در پاراگراف اول داستان عالی است. بوی خون می‌آید از این جمله. بسیار شک برانگیز و پرسش برانگیز است. در ادامه شک مخاطب به یقین تبدیل می‌شود. بله حتماً قتلی اتفاق افتاده است. «چند قطره خون روی گوشواره خشک شده بود.همان جا بود که سرش به سنگ گیرکرده بود و آنقدر کشیده بودنش که گوشواره‌اش با قسمتی ازلاله گوشش کنده شده بود.» در ادامه از چاهی صحبت می‌شود که پر از آب شده است. و قبلاً خالی از آب بوده است. این موضوع نیز ایجاد سوال و تعلیق می‌کند. در پاراگراف‌های بعدی به دیالوگی از زبان اکبر می‌رسیم: «من که هیچ وقت اون روزو یادم نمیره سلمان. حتی اگر دریا با کسی هم سروسری داشت نباید اون کارو باهاش می‌کردیم.» این بحث نیز باز تعلیق آفرین است. رفته‌رفته که به پایان داستان‌تان نزدیک می‌شویم این سوال‌ها زیاد می‌شوند و گره‌گشایی‌ها اتفاق می‌افتند و در پایان نیز موضوع کاملاً حل می‌شود و تمام زوایای داستان برملا می‌شود. روند باز کردن گره‌ها خیلی خوب اتفاق افتاده است. این روش را روش پوست پیازی هم می‌گویند که مانند پوست پیاز رفته‌رفته داستان برملا می‌شود و رفته‌رفته گره‌گشایی می‌شود.
شروع و پایان داستان شما هم خوب است. شما هم داستان را خوب آغاز کرده‌اید و هم خوب به پایان برده‌اید. بلافاصله رفته‌اید سراغ داستان. مقدمه‌چینی بی‌مورد و اضافی نداشته‌اید. در همان پاراگراف اول مساله اصلی داستان مطرح می‌شود. در پایان‌بندی هم شما خوب عمل کرده‌اید. هرچند صحنه فاینال را می‌توانستید مفصل‌تر بنویسید. بهتر است در پایان‌بندی یک صحنه خوب داشته باشیم و کامل پرداخت کنیم. صحنه مرگ دریا می‌توانست از زوایای مختلف پرداخت و نشان داده شود.
اما اجازه دهید از مضمون کار شما گله کنم. داستان شما سیاه است. دل را می‌زند. نه اینکه ما نباید موضوعات تلخ را در داستان مطرح کنیم. نه. ما باید منطقی داستان‌مان را جلو ببریم. اینجا کجاست؟ کدام روستاست؟ ایران است؟ چه سالی است؟ جغرافیا و تاریخ نداریم. ما با یک بی‌منطقی اساسی مواجه هستیم. چرا باید دریا کشته شود؟ علی‌رغم اینکه داستان شما خیلی ویژگی‌های مثبتی دارد اما این سوال جواب داده نمی‌شود. علت مرگ دریا معلوم نیست. هرچند گفته می‌شود پاکدامنی ندارد. اما مگر قاضی یا یک نهادی وجود ندارد که او را قضاوت کند؟ اصلاً چرا دریا محاکمه نمی‌شود؟ چرا زوایای اتفاقی که افتاده است روشن نمی‌شود؟ چرا از دریا سوال نمی‌شود؟ اصلاً اکبر و سلمان کیستند؟ مجری عدالت؟ قاضی؟ محاکمه‌گر؟ داستان می‌طلبد که شما عدالت را رعایت کنید. اگر دیکتاتوری هم اتفاق افتاده است باید داستان زوایای مختلف آن دیکتاتوری را روشن بیان کند. سیاهی داستان شما و بی‌عدالتی‌ای که بدون منطق گذاشته می‌شود مخاطب را می‌آزارد. اگر کمی از شدت آن کاسته شود بهتر است.
در کل باید بگویم من با یک داستان خوب روبرو بودم و لذت بردم. شما خوب داستان را میشناسید. پیشنهاد میکنم کتاب جای خالی سلوچ را بخوانید. با فضای نوشته شما بسیار نزدیک است. تا می‌توانید رمان بخوانید. رمان به شما شخصیت پردازی یاد خواهد داد.
امیدوارم شاهد موفقیت‌های روز افزون شما باشم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت