رعایت صحیح و دقیق زبان توصیه شده داستانی را به دلیل انتخاب نوع‌ راوی، مورد چشم‌پوشی غیرکابردی قرار ندهیم




عنوان داستان : ماجرای معترضین مرز نشین
نویسنده داستان : محمد حسین یعقوبی

چه کاری از دستم برمیاد با دو بچه تو این وضعیت؟ هرچی هم منتظر موندم الکس از پشت دیوار بیرون نیومد. عین ژاکوب؛ مثل ژوزف. فقط سربازها میان؛ آروم و خیال تخت. هرچی نگاه می‌کنم نمی‌دونم چرا از پشت دیوار نمیان. نه الکس، نه ژاکوب، نه ژوزف.
خبری نبود ولی از غروب تو دلم رخت می‌شستن. سرخی شفق مثل چراغ خطر راه‌بند راه آهن که جاده اصلی را می‌بست، راه نفسم را بست و دلم را چلاند. سرمو گرمِ وصلة لباسای دیمیتری کردم. دو ساله که به سوراخای نبودنش وصلة انتظار می‌دوزم ولی لبلاسش بازم سوراخ می‌شن. الکس اومد و لباسای چرک دیمیتری رو در آورد و خاک مزرعه رو ازشون تکوند و گوشه کپر انداخت. همونجایی که دیمیتری می‌نداخت. هرچی برزگتر می‌شه بیشتر شبیهش می‌شه. ظرف غذا رو جلو کشید و مشغول شد. غذا خوردنش، غذا خوردن دیمیتریه. مثه همون شبی که خسته اومد و پُر خورد که فرداش رمق داشته باشه. صبح اول وقت خسته و بیحال بلند شد رو تخت نشست، پیرهنشو تنش کرد و با بقیه مردای ده رفت شهر برا اعتراض. زنای ده موندن به وصله کردن سوراخها و پسرا لباس باباهاشونو تن کردن و زمین فوتبال و مدرسه ده یه روزه متروکه شدن تا تراکتور و پمپ آب نخوابه؛ علف گاوا برسه و گله‌ها از چرا نمونن. الکس ظرف خالی رو پس زد و رو تخت افتاد و پتو رو کشید رو سرش. سر رو بالش نذاشته خرّوپف دیمیتری از زیر پتور بیرون زد. صب تا غروب رو زمین کار کردن رمق آدمو می‌کِشه. آفتاب زرد شد و چشام برا وصله زدن سو نداشت. الکس خرّوپف می‌کرد. درد سوزن تو جیگرم زد و خون انگشتم رو لباسش پخش شد. لباسش مثه زمین بارون ندیده خشک و تشنه‌ بود. لکه خون روش پهن شد. انگشت به دهن بودم که کلاغ رو شیروونی، قرمزی غروبو قار زد و آتیش به دلم انداخت. شب دست و دلم به غذا نرفت و بچه‌ها را زود خوابوندم و نشستم تو تاریکی به ستاره شمردن از آسمون بی‌مهتاب. چشمم که گرم شد، سر و صدا اومد. فکر کردم تراکتوره اما کامیون بود. نه یکی، چند تا. تو میدون که می‌چرخیدن نور چراغشون تو خونه چرخید به هیزی. خواستم پرده رو بکشم که دیدم سربازا از پشت کامیون بیرون می‌پرن و پراکنده می‌شن. قلبم چنان می‌زد که صورتم به تپش افتاد. جز هیکل ضدنورشون که نور چراغ کامیونا را می‌برید و سایه بزرگشون که روی دیوارا می‌دوید چیزی نمی‌دیدم. یهو درِ کپر چنان با لگد باز شد که به دیوار خورد و جا انداخت. ایلیوشکا از خواب پرید اما بی زبون شد و گریه نکرد. کاترینا هم مثل همیشه بی‌صدا اشک می‌ریخت. الکس بلند شد و خسته و بی‌حال رو تخت نشست و پیرهن پر وصلشو تنش کرد. قبل از اینکه بفهمیم چه خبر شده هیکل ضد نور سرباز به زبون غریبه عربده کشید. تنها نقطه روشن اون تیرگی مسلح، دو نقطه سبزی بود که از جلوی کلاه، رو چشماش اومده بود تا تو تاریکی هم ما رو ببینه. مایی که خسته و ترسیده بودیم و از هیکل سیاهش تو تاریکی شب بی‌مهتاب چیزی تشخیص نمی‌دادیم.
همونطور که عربده می‌زد دست تکون داد و فهمیدیم باید بیرون برویم. الکس وایساد و جلو افتاد. من و دخترها پشت سرش راه افتادیم ودیمیتری رو تا میدون ده بدرقه کردیم. کامیونها هلالی پارک کرده بودند تا نور چراغشان میدون رو روشن کنه. داشت سحر می‌شد اما خروسی نخوند. فلق که گذشت و نور آفتاب سفید شد همه ده رو تو میدون جمع کرده بودن و خنکای روز، خلاف همیشه آزاردهنده بود. سربازا به زبون غریبه حرف می‌زدن و همه‌مونو جمع کرده بودند وسط میدون ده. از پشت کامیونا و از جلو سربازا محاصره‌مون کرده بودن. اون‌یکی که سردوشی طلایی داشت و روی سینه‌اش مربعهای رنگی چسبونده بود اشاره‌ای کرد و سربازا به زبون غریبه هوار کِشون پسرهامون رو جدا کردن. ژوزف بد قلقی کرد. از دو سال پیش چراغ آهنگری میخائیل ایوانویچ را روشن نگه داشته بود و پتک زدن ماهیچه‌هاش رو عضله کرده بود. اما یه نوجوون نوزده ساله هر چقدرم عضله باشه زیر ضرب قنداق تفنگا کم میاره. به الکس که اشاره کردن دیدم لکه خون انگشتم رو سوراخ سینه‌اش پخش شده. ساکت و سر پایین راه افتاد سمت دیوار زمین فوتبال. از تاریکی پنجرة یکی از کلبه‌های کنار میدون صدای ضجه میومد. پسرا داشتند پشت دیوار زمین فوتبال می‌رفتن که پاتریشیا از تاریکی درگاه کلبة کنار میدون بیرون پرت شد و با صورت زمین خورد. از ترس ضجه می‌زد و زوزه می‌کشید. ما رو که دید چهار دست و پا اومد میون جمعیت بی پناها پناه گرفت. یقه و پایین دامنش پاره بود و پاهایش کبود شده بود. از همون درگاهی یه سرباز با طمأنینه و خنده تحقیرآمیزی به ما بیرون اومد. فانسقه‌اش رو سفت کرد. پاتریشیا هنوز از شوک و درد زوزه می‌کشید و سرباز به ما خیره بود که از پشت دیوار صدای رگبار اومد. پاتریشیا از صدای رگبار جیغ می‌کشید. دو سه تا سرباز قدم زنان از پشت دیوار بیرون آمدن و تفنگشونو رو دوششون انداختن. صدای تیر میومد. تک، با فاصله، خفیف. کاترینا و ایلوشکا سر رو شانه‌هام گذاشته بودن و لکه اشکشان روی لباسم پهن‌تر می‌شد. من اما دلواپس الکس، چشم به راه بودم از پشت دیوار بیرون بیاید اما نیومد. شانه‌ای نبود که سر روش بذارم. یه سرباز بیرون آمد و کلت ماکاروفش را داخل غلاف گذاشت.
سربازها ما رو داخل کامیون می‌ریزند و راه میوفتند سمت جاده مرزی. زمین فوتبال رو که دور می‌زنند سرک می‌کشم شاید الکس رو اونور دیوار ببینم. اما هیچ کس نیست. فقط چند سرباز پای دیوار خاک می‌ریزند و تن دیوار جابجا سوراخ سوراخ شده.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
لازم به ذکر است که گاهی از اوقات، یکی از آسیب‌های رایجی که به طور معمول و ناخواسته در هنگام تألیف آثار داستانی، تسلط برخی از دوستان نویسنده گرامی، موجب تضعیف روند انتقال «مفاهیم ضروری روایی» از متن داستانی به ذهن مخاطب سخت‌پسند و جستجوگر می‌شود، متأسفانه عدم‌پایبندی غیرهدفمندانه به رعایت صحیح و دقیق «زبان معیار» [زبان رسمی کشور که در اخبار، کتاب‌های درسی و داستانی و...، در روزنامه‌ها، سخنرانی‌ها به کار برده می‌شود] است، زبان رسمی و توصیه شده‌ای که به طور معمول، در داستان‌‌نویسی امروزی، جهت انتقال هرچه سریع‌تر و صحیح‌تر مفاهیم ضروری داستانی، کارکرد مؤثری دارد، شیوه رعایت هدفمند و مدیریت شده‌ای که علاوه بر رسمی نوشتن واژگان، به رعایت «جایگاه تعریف شده ارکان جمله» هم تأکید دارد؛ البته از سویی دیگر، بایستی پذیرفت که این رویه متداول، یک دستورالعمل کاملاً لایَتغّیر و غیرقابل‌برنامه‌ریزی نیست، زیرا گاهی از اوقات هم، ممکن است که مؤلف خلق و خوش‌ذوق، با سوژه‌ای مواجه شود که جهت تعمیم منطقی و ضروری رخدادهایش، با ایجاب چنین ضرورتی مواجه شود که زبان داستانی متن را دستخوش تغییرات هدفمندانه و البته محاسبه شده‌ای کند تا به با مدیریت میزانِ شدت و حدت مفاهیم واژگانی و یا تغییر جایگاه ارکان جمله، بستر زبانی متناسب‌تر و مؤثرتری را برای ارائه روایتش ارائه کند [مانند موارد استثناییِ موفق و ماندگاری که به دلیل «ضرورت روایی»، زبان و حتی نگاه شاعرانه‌ای دارند؛ مثل «تریستان و ایزوت»، اثر «ژوزف‌ بدیه»، ترجمه استاد «پرویز ناتل خانلری»]، طبعاً چنین تصمیم‌های سختی به مرور زمان و با کسب مهارت‌های روایت‌پردازی بیشتر و تجربه‌اندوزی کاربردی‌تری، به طرز ضروری‌تر و مؤثرتری اتخاذ خواهند شد، وگرنه همواره این خطر جدی روایت را تهدید می‌کند که علی‌رغم سوژه‌ دغدغه‌مندانه و تعمیم‌پذیر انتخاب شده‌اش، به طرز غیرضروری و حتی مُخل روند روایت‌پردازی رایج و مؤثر، دچار «زبان محاوره»‌ای [زبانی خودمانی و عامیانه و متکی بر لهجه‌ها،گویش‌های بومی و...] نامنطبق و حتی آسیب‌رسانی [البته منظور صرفاً به‌کارگیری زبان محاوره در بخش توصیفی داستان است] شود و همچنین به دلیل جابه‌جایی غیرضروری ارکان جمله‌ها و یا منعقد شدن احتمالی برخی از جمله‌ها، دچار صرفاً آهنگین و شاعرانه شدن [البته بدون شک، کاملاً واضح و بدیهی است که شاعرانه بودن زبان، ویژگی مهم و انکارناپذیری در هنگام سرودن شعر است، اما در هنگام تألیف یک داستان قاعده‌مند امروزی، طبعاً اولویت رایج و تعریف شده، رعایت قواعد داستان‌نویسی است]؛ زبان داستانی شود، طبعاً با بروز چنین وضعیتی در «بدنه توصیفی» داستان، نه تنها امکان برقرار ارتباط روایی چندان مؤثری، برای مخاطب مشتاق به راحتی میسر نخواهد شد، بلکه احتمالاً مؤلف محترم هم در هنگام اجرای روایت‌پردازانه سایر عناصر ضروری داستانی [مطابق قواعد رایج و توصیه شده در متون معتبر آموزشی که توسط اساتید ایرانی و خارجی تألیف شده‌اند؛ مانندِ رابرت اسکولز، جمال میرصادقی، سیما داد، مصطفی مستور و...]، مانند «واقعه‌پردازی»های ضروری و منطقی [منظور مستدل بودن روابط علت و معلولی وقایع در داستان است]، «فضاسازی»‌های روایی ملموس و قابل‌تصور، «شخصیت‌پردازی»‌های دقیق، منطبق و «همزادپندارانه» و...، با مشکلات اجراییِ مشهودی در روند شکل‌گیری روایت مواجه خواهد شد.
همچنین چنانچه که این گروه از نویسندگان خلاق و خوش‌ذوق گرامی، علاقه‌مندی و توجه ویژه‌ای به ارتقاء مفهومی کارکردهای زبان داستانی آثار ارزشمندشان دارند تا مطابق با «ضرورت روایی» موجود در ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش سوژه‌های انتخابی، با به‌کارگیری هدفمند و مدیریت شده «صمیمیت زبانی»، سعی در ایجاد ارتباط مفهومی و رواییِ هرچه مؤثرتری با ذهن مخاطب حرفه‌ای داشته باشند، در این صورت مؤثرتر است که با بهره‌گیری از واژگانی مترادفی که وجه مفهومی ملایم‌تر و صمیمانه‌تری دارند و البته اصلاً هم محاوره‌ای نیستند، در اجرایی شدن این منظور ارزشمند به طرز هدفمندتر و احاطه‌مندانه‌تری، زبان داستانی آثارشان را تعبیه و تنظیم کنند؛ بنابراین برای این منظور، پیشنهاد می‌کنم که مطالعه دقیق‌تر کتاب ارزشمند «فرهنگ طیفی، تزاروس فارسی، نسخه رقومی، شورای عالی اطلاع‌رسانی»، اثر «جمشید فراروی» مد نظر قرار بگیرد.
همچنین با توجه به این روال متداول و توصیه شده که به طور معمول، «دیالوگ»‌ها [گفتگوی مابین کاراکترها] و «مونولوگ»‌ها [تک‌گویی درونی کاراکترها]، به زبان محاوره‌ای نوشته و تنظیم می‌شوند، گاهی از اوقات، برخی از نویسندگان گرامی، بدون در نظر گرفتن ضرورت روایی و ظرفیت‌های روایی سوژه مورد نظر و صرفاً به دلیل انتخاب راوی «اول‌شخص»، تمامی متن و یا بخشی از بدنه توصیفی داستان را به صورت محاوره‌ای می‌نویسند و در نتیجه، زبان داستانی روایت‌شان دچار بحران احتمالی روند انتقال صحیح و دقیق مفاهیم و عدم‌یک‌دستی مشهودی می‌شود؛ درواقع مطابق با همین توضیح مختصر، لازم به ذکر است که صرفاً تعبیه و حضور یک راوی «من‌گو» در داستان، دلیل چندان موجه و مؤثری، برای محاوره‌ای نوشتنِ بدنه توصیفی روایت نمی‌شود.
بنابراین صحیح‌تر، منطبق‌تر و مؤثرتر است که واژگان محاوره‌ای تعبیه شده در بدنه توصیفی روایت: «...، برمیاد، موندم، میان، آروم، هرچی، نمی‌دونم، نمیان، می‌شستن، سرمو، سوراخای، می‌شن، اومد، لباسای، رو، تکوند، همونجایی، می‌شه، مثه، مردای، پسرا، کردن، یه، شدن، نخوابه، برسه، نمونن، نذاشته، آدمو، می‌کِشه، چشام، برا، بارون، روش، شیروونی، غروبو، آتیش، خوابوندم، آسمون، تراکتوره، می‌چرخیدن، چراغشون، خونه، سربازا، می‌پرن، کامیونا، بزرگشون، دیوارا، یهو، پیرهن، وصلشو، زبون، چشماش، ببینه، وایساد، میدون، بودن، محاصره‌مون، اون‌یکی، چسبونده، پسرهامون، تفنگشونو، رو، دوششون، انداختن، روش...»، به صورت رسمی نوشته و تنظیم شوند: «...، برمی‌آید، ماندم، می‌آیند، آرام، هرچه، نمی‌دانم، نمی‌آیند، می‌شستند، سرم را، سوراخ‌های، می‌شوند، آمد، لباس‌های، را، تکاند، همان جایی، می‌شود، مثل، مردهای، پسرها، کردند، یک، شدند، نخوابد، برسد، نمانند، نگذاشته، آدم را، می‌کِشد، چشم‌هایم، برای، باران، رویش، شیروانی، غروب را، آتش، خواباندم، آسمان، تراکتور است، می‌چرخیدند، چراغ‌شان، خانه، سربازها، می‌پرند، کامیون‌ها، بزرگ‌شان، دیوارها، یک‌باره، پیراهن، وصلش را، زبان، چشمانش، ببیند، ایستاد، میدان، بودند، محاصره‌مان، آن‌یکی، چسبانده، پسرهایمان، تفنگ‌شان را، روی، دوش‌شان، انداختند، رویش...» تا زبان داستانیِ یک‌دست و سریع‌الانتقال‌تری در متن به وجود بیاید.
همچنین بایستی پذیرفت که داستان از سوژه تأمل‌‌برانگیز و دغدغه‌مندانه‌ای برخوردار است و مطابق نحوه تعبیه و تنظیم وقایع مصیبت‌بار درون داستان، چنین به نظر می‌رسد [چون که هنوز چارچوب روایت، به طور واضح مشخص نشده است و طبعاً وضعیت «زمانی» و «جغرافیایی» وقوع رخدادهای اصلی، «سیر توالی حوادث» و «پیرنگ» داستانی متن به برنامه‌ریزی دقیق‌تر و منسجم‌تری نیاز دارد تا به مرحله تأثیرگذاری حداکثری خودش برسد] که مؤلف اثر، حتی‌الامکان به وضعیت بحران‌زده مردمی مرزنشین و جنگ‌زده در یکی از کشورهای جهان می‌پردازد که تحت سیطره دشمنی بی‌رحم‌ قرار گرفته‌اند، طبعاً چنین سوژه‌ غم‌انگیزی، یادآور خاطرات تلخ و همزادپندرانه‌ای در ذهن مخاطب اهل تأمل خواهد شد، به ویژه اگر که مرزهای کشور خودش هم در دوران جنگی نابرابر و ظالمانه، دچار هجوم سبعانه دشمنی بی‌رحم و خطرناک قرار گرفته باشد که از حمایت‌های همه‌جانبه استعمارگران جهانی بهره‌مند بوده است؛ اما از سویی دیگر، به لحاظ ایجاد تسلط حداکثری بر روند ضروری واقعه‌پردازی‌هایی متصل‌کننده، همزادپندارانه و پیشبرنده، در وضعیت دردناک و بغرنجی که مردم محل دچارش شده‌اند، گرچه سوژه اصلی کتاب پیشنهادی، چندان هم به هجوم سربازان دشمن خارجی مرتبط نیست، اما بازهم به لحاظ شیوه داستان‌پردازی دلهره‌آور و متأثرکننده نویسنده‌ای موفق و صاحب‌نام، پیشنهاد می‌کنم که با خوانش هرچه دقیق‌تر کتاب «فونتامارا»، اثر «اینیاتسیو سیلونه» [و به ویژه بخشی که دهکده فونتامارا مورد هجوم قرار می‌گیرد و دچار رخدادهای تلخ و اندوه‌‌‌‌باری می‌شود]، در تجربه ارزشمند روایت‌پردازی این نویسنده بزرگ، به طرز مؤثرتری سهیم شوید.
همچنین لازم به ذکر است، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، یکی دیگر از موارد مهم و تأثیرگذاری که به طرز مشهود و مؤثری، موجب موفقیت روایت‌پردازی دوستان نویسنده گرامی، در هنگام واقعه‌پردازی آثار داستانی ارزشمندشان می‌شود، ارائه وقایع ضروری روایت از طریق شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» است تا مؤلف گرامی، ضمن احتراز آگاهانه از صرفاً «بیان» شدن روایت و طبعاً با دقیق‌تر و ملموس‌تر «نشان» دادن رخدادهای ضروری روایی در متن، موجب قابل‌تصورتر شدن فضای روایی داستان در ذهن مخاطب حرفه‌ای بشود، اتفاقاً شما هم در بخش‌هایی از این اثر ارسالی، حتی‌الامکان چنین توصیف‌های ملموس و باورپذیری را به کار گرفته‌اید: «... خرّوپف دیمیتری از زیر پتو بیرون زد...، آفتاب زرد شد و...، نور آفتاب سفید شد...، خنکای روز، خلاف همیشه آزاردهنده بود...، سردوشی طلایی داشت و روی سینه‌اش مربع‌های رنگی...، دیدم لکه خون انگشتم رو سوراخ سینه‌اش پخش شده...، از تاریکی پنجره یکی از کلبه‌های کنار...، با صورت زمین خورد...، پشت دیوار صدای رگبار...، پای دیوار خاک می‌ریزند و...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی روایت را با چنین دقت‌نظر ملموس و جزءپردازانه‌ای تنظیم، ترمیم و تقویت کنید، آن هم به گونه‌ای که تمامی این توصیف‌های تعبیه شده در متن، از وجهی کاملاً ضروری، منطقی، کاربردی، متصل‌کننده و پیشبرنده‌ بهره‌مند بشوند تا روند شکل‌گیری داستان، حتی‌المقدور از «انسجام روایی» حداکثری مؤثرتر و ماندگارتری بهره بگیرد.
دوست داستان‌نویس عزیز و بزرگوار، به جمع دوستان نویسنده «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که مطالب مطرح شده در این نقد تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، درواقع مطابق برخی از ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما از دغدغه‌مندی مؤثری برای انتخاب سوژه‌هایی تأمل‌برانگیز و همچنین از توانایی روایت‌پردازی ذاتی ارزشمندی برخوردار هستید و طبعاً از طریق بالفعل‌تر شدن و ارتقاء هرچه بیشتر و احاطه‌مندانه‌تر مهارت‌های روایت‌پردازی ارزشمندتان، به موفقیت نوشتاری مؤثر‌تری خواهید رسید، منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت