آداب نویسندگی




عنوان داستان : دو ماهیِ قرمز
نویسنده داستان : رحیم یوسف‌نژاد

بابا مجید به مهرماما نگاه می‌کند و می‌گوید: «تو که دیروز داشتی می‌رفتی بازار، یه دست لباس نو هم واسه خودت می‌گرفتی دیگه. اینا رو که چند ساله داری می‌پوشی. دیگه کهنه شده‌ن.
مهر ماما دارد پیشانی‌اش را با روسری‌ می‌بندد؛ انگار درد میگرنش باز بلند شده!
_ این بچه واجب‌تر بود. به قول خودت، ما آردهامونو ریختیم و اَلَک‌هامونو آویختیم!

بابا مجید از جایش بلند می‌شود و زانوهایش مثل همیشه که می‌خواهد سر پا شود، تِرق‌تِرق صدا می‌دهند.

یک چشمش به ساعت است و یک چشمش به زیر پایش و دارد در محوطهٔ اتاق راه می‌رود. مدام نق می‌زند و دستور می‌دهد.
_ پسر بیا بدو؛ چهل دقیقه بیشتر نمونده.

مهر ماما سرش را روی بالش گذاشته و چند متر آنطرف‌تر از سفره، دراز کشیده است. سعی دارد آرامش کند؛ می‌گوید:«خودت داری میگی چهل دقیقه؛ تا چشمه که راهی نیست. فوقِش بیست دقیقه دیگه، آب وسط سفره‌س!»
ادامه حرفش را با غرولند می‌زند: « دِ آخه میخوام بدونم اگه یک کاسه آب نباشه سالمون تحویل نمیشه؟!»

_ تو دیگه چرا مِهرجان! نکنه دلت میخواد بدبختی چنبره بزنه تو این زندگی؟!

صدایش را پایین‌تر می‌آورد و می‌گوید: «از صدقه سر صاحب همین چشمه‌س که بعد از بیست سال خدا بِهِمون لطف کرد و الان نمیگن اجاقمون کوره!
رویم را از پنجره باز می‌گردانم و به دیوار تکیه می‌دهم. به مهرماما فکر می‌کنم که دیروز چیزی برای خودش نخرید و الان هم که می‌گوید: آردهامونو ریختیم و الک‌هامونو آویختیم. سعی می‌کنم معنی جمله‌اش را بفهمم. به روبرویم خیره می‌شوم و با چِرق‌چِرق تخمه شکستن‌هایم، خودم را مشغول می‌کنم. بابا مجید پنجره را باز می‌کند و یک پس‌گردنیِ آبدار نثار من که پشت به دیوار ایستاده‌ام می‌کند.
_ نیم ساعت دیگه سال تحویل می‌شه اون وقت تو اینجا داری تخمه میشکنی؟
نگاهم از توی پنجره به اتاقی که بزرگترین اتاق خانهٔ ماست، خیره می‌ماند و نمی‌دانم چه‌کار باید بکنم.
مهرماما، دوا زدن به پایش را که آرتروز دارد رها می‌کند و هیکل چاقش را می‌کشاند دم پنجره و می‌گوید: «ذلیل نمیری این دم عیدی، اینا رو را نریز توی حیاط، تازه جارو کردم. برو از توی انبار، اون گالون کوچیکه رو بردار ببر پُرِش کن.»
از روی بند رخت پیراهن نُووَم را بر‌می‌دارم. پیراهن خاکی رنگ را از تنم در می‌آورم و از فاصلهٔ سه‌چاهار متری، داخل تشت را نشانه می‌گیرم. پیراهن ترکیه‌ای جدیدم را که راه‌راه سفید و صورتی کم‌رنگ است، می‌پوشم. مهر ماما از پشت سر صدایم می‌کند.
_نری دوباره با دوستات به‌خاطر یه توپ پلاستیکی بیفتید به جون هم! همین یه دونه پیراهنو بیشتر نداری.

می‌روم سمت انباری در حالی که غر میزنم.
_ فوتبال کجا بود این دم عیدی؟! حالا مثلاً نمی‌شه از همین شیر آبِ خودمون، یه کاسه آب پر کنیم؟

عزیز خانوم که اتاقش نزدیک به انباری است بعد از ذکر سلام و صلوات آخر نماز عیدی‌اش می گوید: «نه عزیز قربونت بره، این کارو نکنی ها شگون نداره!»

مهرماما با صدای بلند می‌گوید: «تازه‌شَم، آب قطعه وگرنه به عقل خودمون می‌رسید.»

بدون توجه به مشاجره‌هایی که بابا مجید و مهرماما شروع کرده‌اند، وارد انباری می‌شوم؛ گربه چاق کوچولویی از لای پایم جیم می‌شود و پا می‌گذارد به فرار. شاکیانه صدایم را می‌اندازنم توی سرم.
_بازم که یادتون رفته در اینجا رو ببندین. این گالونه کجاس؟
پس از اینوَر و آنوَر کردن خِنزِر پِنزِرهای بابا مجید که هیچ‌کدام هم هیچ‌وقت به دردش نمی‌خورند، گالون کوچکه را پیدا می‌کنم.

از حیاط خارج می‌شوم. کربلایی عماد، کار جدا کردن غلّه از کاه و تلنبار کردن کاه روی پشت‌بامشان را تمام کرده و دارد چارشاخ را کنار کاه‌های تلنبار شده می‌گذارد. به او سلام میکنم. کلاه حصیری‌اش را برمی‌دارد، به رویم لبخند می‌زند و دستش را تکان می‌دهد. کربلایی عماد می‌گوید که او هم زنش را فرستاده از چشمه کمی آب بیاورد و بگذارد سر سفره .

توپ دولایه‌ای را جلوی پایم می‌بینم. با خودم فکر می‌کنم: «حتماً مال قاسم و داداششه که شوت کردند و از روی دیوار کاه‌گلیشون افتاده بیرون. توپ را زیر پاهایم به بازی می‌گیرم و میروم تا به چشمهٔ نزدیکیِ خانه می‌رسم‌. همهمه افتاده است. زن جوانی از ته صف می‌گوید: «قطع شدن آب دم عید دیگه چه صیغه‌ایه؟!»

می‌روم می‌ایستم پشت سرِ یک جوانِ رادیو به دست در ابتدای صف. همکلاسی‌ام قاسم را می‌بینم که دارد ظرفش را پر می‌کند. سنگ ریزی بر می‌دارم و به سمتش پرت می‌کنم.
_ هُوی قاسم! زود باش دیگه الان سال تحویل میشه.

قاسم توپ را زیر پایم می‌بیند. ظرفش را درون چشمه توی آب می‌کوبد.
_ اوی عباس، باز که توپ ما رو کش رفتی.
صدایش را پایین می‌آورد.
_آخه داداشم تنها سرگرمیشه. عادت داره وقتی داره تو حیاط با عصاهاش راه میره، باهاش بازی می‌کنه. وگرنه می‌دادمش مال تو!
زنِ ته صفی به من و قاسم تشر می‌زند.
_ ساکت بشید دیگه شماهام. دم سال تحویل معرکهٔ توپ گرفتین؟
خودش ساکت می‌‌شود و کمی بعد شاکیانه ادامه می‌دهد:
_ «سال تحویل فدای سرم، جعفر آقا الان توی حموم سینه‌پهلو میکنه. آخه بگو مِرد! دم عیدی چه واجبه دوش بگیری؟ تو که می‌دونی آب قطعه؛ با یه کتری آب رفتی اون تو که چیکار کنی؟ حالا اگه آب قطع نبود، هم به حمومش می‌رسید و هم، آدم یه کاسه از شیر آب پر میکرد می‌گفت آبِ چشمه‌س دیگه، چه فرقی میکنه والله!»
توپ را به سمت قاسم شوت میکنم و قاسم آن را در بغلش می‌گیرد و می‌رود.
مرد رادیو به دست، کلاه مدل سربازی‌اش را بر‌می‌دارد و عرق پیشانی‌اش را با آستین پاک می‌کند. دست به رادیو می‌برد و صدای خِش‌خِش رادیو ترانزیستوری‌اش را بلند می‌کند.

_ سر و صدا نکنید الان می‌گیره.
رادیو دارد سرود نوروزی پخش می‌کند. صاحب رادیو می‌گوید: «خدا کنه سال تحویل خونه باشم دیروز مشدحسن آقا توی قهوه‌خونه می‌گفت، از قدیم و ندیم رسم این بود که می‌بایست یک کاسه آب که از این چشمه پربرکت می‌جوشه، وسط سفرهٔ سال تحویل باشه، وگرنه نکبتشو تا آخر سال باید تحمل کرد.»
برمی‌گردد پشت سرش و به زن ته صغی می‌گوید: «فرق میکنه باجی، خیلیَم فرق میکنه. یه روز مشدحسن آقا می‌گفت، یه سال از اون سالهای دور، خشکسالی غریبی شد. آقا سیدرضا یه روز مثل همیشه که تو خودش بود، درست سر همین چشمه که اون موقع یه تیکه زمین خشک بود چشم‌هاشو بست. چند لحظه بعد آب زلالی شروع به جوشیدن کرد. خود مشد حسن آقا می‌گفت اون موقع خودش بچه بوده و با بقیّه بچه‌ها که داشتن بازی میکردن، این صحنه رو دیده!»
رو می‌چرخاند بسوی‌ گنبد و گلدسته‌‌ای که خارج از آبادی، روی یک تپّهٔ بلند قرار دارد. آه می‌کشد و می‌گوید: «مشدحسن‌آقا می‌گه، آقا سیّد رضا خیلی آدم بزرگی بود!»

نوبت من شده است. حواسم نیست که رادیو می‌گوید چند دقیقه تا سال تحویل مانده.

برای اینکه توان بردن گالون را داشته باشم تا نصفش را پر می‌کنم و راه خانه را پیش می‌گیرم.
داخل کوچه که می‌شوم، فروشندهٔ دوره گردِ روستامان را می‌بینم که با یک دست، فرمان دوچرخه را هدایت می‌کند و با دست دیگرش کیسهٔ پلاستیکی را گرفته که تقریباً پرِ آب است و دو ماهی قرمز، توی آن منتظر تنگ آبشان هستند. با خودم فکر می‌کنم: «حتماً توی این روزِ عیدی هم اودکلن فروشیش نوی شهرو ول نکرده و با خودش حساب کرده که نا بعد از ظهر و دم عید، می‌تونم یه پولی در بیارم.
لاستیک جلوییِ دوچرخه، به قلوه‌سنگی می‌خورد و او تلاش می‌کند تعادلش را حفظ کند. به یک‌باره کیسه از دستش می‌افتد و ماهی‌ها پخش زمین می‌شوند. به هر زحمتی تعادلش را حفظ می‌کند و از دوچرخه پیاده می‌شود.
به سمتش می‌دوم و ماهی‌‌ها را که در حال ورجه‌وورجه کردن روی خاک و قلوه‌سنگ‌ها هستند، برمی‌دارم و درون گالون می‌اندازم. سرم را بالا می‌آورم و می‌بینم که دارد به رویم لبخند می‌زند.
_ دیگه واسه خودت مردی شدی پسر آقا مجید... .
گالون را به سمتش می‌گیرم و می‌گویم: «مهرماما بعداً میاد از بهار خانوم می‌گیره.»
دستش را روی سرم می‌کشد و میرود سوار دوچرخه‌اش می‌شود. در حالی از من دور می‌شود، نگاهم را به جعبهٔ شیشه‌ایِ بسته شده به پشت دوچرخه می‌دوزم. همیشه دوست داشتم نگاهش کنم. هر وقت فرصتش پیش می‌آمد، اَزَش چشم برنمی‌داشتم. جعبهٔ شیشه‌ایِ کوچک که پسرِ بهار خانم، توی آن، اودکلن و عطر مشهدی و حتی تسبیح و آینه می‌فروخت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست گرامی و همشهری عزیز. من داستان شما را خواندم. ظاهراً این اولین داستانی است که شما به سایت می‌فرستید. شما موفق شده‌اید یک داستان بنویسید. این مهم است. متنی که نوشته‌اید یک داستان به حساب می‌آید. شما اصول اولیه داستان را رعایت کرده‌اید اما ایرادات و مشکلاتی در داستان‌تان هست که باید حل کنید و رفته‌رفته آنها را حل کنید. قبل از هرچیز آداب داستان‌نویسی را برایتان توصیه می‌کنم. هرچیز آدابی دارد. هر آیینی آدابی دارد. یک نویسنده باید برای خودش آداب تعیین کند. وگرنه پیشرفت نخواهد کرد. خواندن داستان، نوشتن داستان، خواندن اصول، فیلم دیدن، تجربه کردن و سفر رفتن. می‌توانند مواردی باشند که شما باید به عنوان نویسنده به آنها بپردازید. شما باید برای نوشتن آداب داشته باشید. مثلاً هر روز سرِ ساعت مشخص یا در یک بازه زمانی باید بنویسید. یا فیلم دیدن را مثلاً هفته‌ای دو بار در برنامه داشته باشید. خواندن کتاب را حتماً روزانه در برنامه داشته باشید. نماز خواندن جزء آداب دین اسلام است و هر مسلمان مکلف است هر روز در ساعت‌های معین نماز بخواند. تحت هر شرایطی این آداب را باید رعایت کند. چه در سفر باشید. چه مریض باشد. چه پیر باشد و چه جوان. نوشتن و خواندن کتاب هم باید برای یک نویسنده اینگونه باشد. شما باید روزانه تحت هر شرایطی بنویسید و کتاب بخوانید. لطفاً برای خود آدابی تعیین کنید و به این آداب پایبند باشید و این آداب را به هیچ وجه زیر پا نگذارید. این بهترین توصیه‌ای است که می‌توانم برای شما داشته باشم.
اما برویم سراغ داستان شما. از طرح اولیه داستان‌تان شروع کنیم. آب قطع است. پسرکی برای سفره عید نوروز در لحظه تحویل باید آبی از چشمه‌ای مقدس بیاورد. او آب برمی‌دارد و موقع برگشتن می‌بیند دو ماهی به زمین می‌افتند و ماهی‌ها را داخل آب می‌اندازد.
این طرح تقریباً یک طرح بسیار ضعیف ولی با ساختار درست است. چارچوب هر طرح داستانی باید این باشد: فردی هدفی دارد. او برای رسیدن به هدفش تلاش می‌کند اما موانع سرراهش مانع رسیدن او به هدف می‌شوند. در نهایت فرد با تلاش فراوان بر موانع غلبه می‌کند و به هدفش می‌رسد. (البته پایان‌بندی طرح می‌تواند این طور چیده شود که او به نتیجه نمی‌رسد.) طرح شما این استخوان‌بندی را دارد اما حقیقتاً در کار شما کم است. چرا؟
ببینید شخصیتی که انتخاب کرده‌اید اعتقادی به کاری که می‌کند ندارد. بی‌انگیزه و بی‌میل است. او وِل بودن را دوست دارد. دوست دارد بنشیند و تخمه بشکند. همین! پدر و مادر چند بار اصرار می‌کنند برو و از چشمه آب بیاور. شخصیت بی‌میل و بی‌رغبت و بی‌هدف و بی‌انگیزه برای داستان سمّ است. شخصیت اصلی برای هدف داستان تره هم خورد نمی‌کند. شما چه انتظاری از مخاطب دارید. باید این شخصیت یک هدفی داشته باشد. او با تامل می‌رود و سر چشمه و با بی‌میلی در صف می‌ایستد و با بی‌میلی آبی پر می‌کند. در داستان شما موتور محرک نیست. انگار داستان‌تان مرده به دنیا آمده. باید این راوی یک هدفی داشته باشد که برایش حاضر باشد تلاش بکند. حتی جان بدهد. من نمی‌گویم این راوی حتماً و شدیداً اعتقاد به شفا بخش بودن آب چشمه داشته باشد. نه. اما باید به یک چیزی دل ببندد و علاقه داشته باشد. علت بی‌میلی راوی برای رفتن به سر چشمه چیست؟ آیا کار دیگری دارد؟ مثلاً خیال کنید اینها یک مسابقه فوتبال حساس و غیرتی دارند که همان لحظه او را مجبور می‌کنند سر چشمه برود. الآن علت بهانه آوردن و نرفتن به سرچشمه مشخص شد. او کار واجب‌تری دارد. الآن در داستان شما این انگیزه نیست و راوی فقط از سر بی‌حوصلگی نمی‌خواهد سر چشمه برود که این مخاطب را اذیت می‌کند. پس حتماً یک موتور محرک و دلیل قانع‌کننده باید در داستان‌تان بکارید.
دوم اینکه داستان شما بی‌مانع است. هیچ مانعی سر راه راوی نیست. به سادگی می‌رود و از چشمه آب برمی‌دارد و برمی‌گردد. این چنین تخت و صاف نباید داستان جلو برود. باید راوی کلی به مشقت می‌افتاد. مثلاً صف طولانی بود و تا لحظه تحویل سال او باید در صف معطل می‌ماند. یا مثلاً چشمه دور بود. یا مثلاً یک نفر مانده به نوبت او دعوایی اساسی راه می‌افتاد و به این آب نمی‌رسید. یا مثلاً پیرزنی از او کمک می‌خواست و او آب را به پیرزن می‌داد. و کلی موانع دیگر. فراموش نکنید موانع داستان را تعلیق‌دارتر می‌کنند. مخاطب مدام نگران خواهد شد که آیا او به آب خواهد رسید یا نه؟ پس سعی کنید حتماً چند مانع جدی در داستان‌تان داشته باشید.
ایراد دیگری که می‌شود به داستان‌تان گرفت پایان‌بندی کار است. ببینید برای اینکه ارزش یک هدیه مشخص شود باید نیاز اهداکننده به هدیه را بالا ببرید. شما میلیاردر هستید و صد هزار تومان به یک فقیر کمک می‌کنید. این کمک یک چیز عادی است و هیچ کسی را تکان نمی‌دهد و هیچ مخاطبی به آن اهمیت نمی‌دهد. چه زمانی این هدیه ارزشمند است؟ زمانی که خودتان به این صدهزار تومان نیازمندید. شما دو ماه است که پول جمع می‌کنید تا یک پیراهن تیم محبوب‌تان را بخرید ولی در لحظه خرید آن پول را به یک فقیر می‌دهید. اینجاست که اهمیت این هدیه مشخص می‌شود. مخاطب لذت می‌برد. درگیر می‌شود. خوشش می‌آید. انگار درجه حرارت است. شما باید درجه حرارت نیاز را بالا ببرید. باید وجود این آب را حیاتی‌تر می‌کردید. این آب برای خانواده خیلی مهم بود. مثلاً مادربزرگِ مریضی در خانه بود که می‌گفت تا از آب چشمه نیاورید، من سرسفره نخواهم آمد و کاملاً معتقد بود تنها شفایش با آن آبِ چشمه است. پسرک هم که شدیداً به مادربزرگش علاقمند است می‌رود و از چشمه‌ای دور آب می‌آورد. در راه برگشت با آن دو ماهی روبرو می‌شود. الآن وقت انتخاب است. پسرک در دو راهی گیر کرده است؟ چه کار باید بکند؟ شما این دو راهی را در داستان‌تان خلق نکرده‌اید. اهمیت نیاز به آب را ایجاد نکرده‌اید. بنابرین بخشش آب چندان به چشم نمی‌آید.
این سه موردی که عرض کردم را سعی کنید در داستان‌تان اصلاح کنید و ضمناً، حتماً به پیشنهادم که در اول عرایضم نوشتم توجه کنید. امیدوارم شاهد موفقیت‌های شما باشیم. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت