زبان کودکانه و نگاه کودکانه لازمه نوشتن برای کودکان است.




عنوان داستان : ‌کیان و پیتزای سبزیجات
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

توی دستشویی نشسته‌ام که مامان صدایمان می‌کند: «کیان، کیانا، ...» هول‌‌هولکی کارم را می‌کنم و می‌پرم بیرون. دارم می‌دوم طرف مامان که یادم می‌آید دستم را نشسته‌ام. دوباره برمی‌گردم توی دستشویی. با خودم فکر می‌کنم حتماً الآن مامان دو تا بستنی از توی یخچال برایمان درآورده است. حتماً کیانا بزرگه را برداشته است. نکند مامان می‌خواهد بهمان پاستیل بدهد. اگر تا من بروم کیانا همۀ پاستیل‌ها را بخورد چه. دستم را می‌شویم و می‌آیم بیرون.
آنقدر عجله می‌کنم که لباسم خیس می‌شود. تازه روی مچ دست چپم یه کمی کف می‌ماند. سریع کف را با لباسم پاک می‌کنم که مامان نبیند. به کیانا، که کنار مامان ایستاده است نگاه می‌کنم. هیچ خوراکی‌ای دستش نیست. نکند همه را خورده باشد.
بهش اخم می‌کنم. داد می‌زند: «مامان، کیان به من اخم می‌کنه.» مامان می‌گوید: «با خواهرت مهربون باش کیان.» کیانا زیرزیرکی می‌خندد. برایش شکلک درمی‌آورم. باز داد می‌زند: «مامان، کیان برام شکلک درمیاره.» مامان می‌گوید: «تمومش کن کیان.» قبل از اینکه بتوانم کار دیگری بکنم، مامان می‌گوید: «می‌خوام یه جایزه‌بازی راه بندازم. نظرتون چیه؟»
من می‌گویم: «هورااا...»
کیانا می‌گوید: «جونمی جون...»
من می‌گویم: «من یه لباس بت‌من می‌خوام یا یه شمشیر آتشین یا یه تفنگ آب‌پاش بزرگ.»
کیانا می‌گوید: «من لاک صورتی می‌خوام یا یه عروسک موفرفری بزرگ یا یه یخچال اسباب‌بازی.»
مامان می‌گوید: «صبر کنید. صبر کنید. همین‌طوری الکی که به کسی جایزه نمی‌دن. شما باید یه کار خوب بکنید و به‌خاطر اون کار جایزه بگیرید. درضمن، جایزه‌تون هم پیتزاست.»
اولش حالم گرفته می‌شود ولی با خودم می‌گویم خیلی هم بد نیست. مامان هزار سال است که برایمان پیتزا نپخته است. به‌هرحال، بدن ما به پیتزا هم نیاز دارد. تا می‌آیم خوشحال شوم، مامان پنج تا کتاب داستان می‌دهد دستم و می‌گوید: «تو دیگه کلاس اولت تموم شده. باید تمرین کنی کتاب‌های کوچولو رو خودت تنهایی بخونی. اینا رو که تموم کنی، جایزه‌ت پیتزاست.»
دلم می‌خواهد کله‌ام را بکوبم توی دیوار. ولی وسط پذیرایی ایستاده‌ام و دیواری نزدیکم نیست. واقعاً نمی‌فهمم چرا مامان‌ها اینقدر اعصاب‌خردکن هستند. واقعاً چرا؟ من که نمی‌دانم. اگر شما فهمیدید، به من هم بگویید. مثلاً، الآن تابستان است‌. مثلاً، من تازه کلاس اولم را تمام کرده‌ام. مثلاً، من کلی خسته شده‌ام و حالا باید استراحت کنم. تلویزیون ببینم، با تبلت بازی کنم، پارک بروم. این اصلا عادلانه نیست.
وقتی بیشتر لجم می‌گیرد که یک کتاب رنگ‌آمیزی به کیانا می‌دهد. توی کتاب چند تا نقاشی مسخرۀ دخترانه دارد. مامان بهش می‌گوید: «اگه پنج تا از این نقاشی‌ها رو با دقت رنگ کنی، جایزه برات پیتزا می‌پزم. فقط رنگ‌ها نباید از خط بیرون بزنه.»
کیانا مامان را بغل می‌کند و می‌گوید: «کاش منم سواد داشتم. اون وقت به‌جای پنج تا کتاب حتماً هزار و بیست و ده تا کتاب می‌خوندم.» بعد، کتاب رنگ‌آمیزی‌اش را برمی‌دارد و می‌دود توی اتاق. چقدر از این لوس‌بازی‌هایش بدم می‌آید. قیافه‌اش داد می‌زند خیلی خوشحال است. حتماً او هم فهمیده مامان چه کار ساده‌ای بهش داده است. حتماً توی دلش به من می‌خندد که مجبورم کتاب بخوانم. هرچه باشد کتاب خواندن یک جور تنبیه حساب می‌شود. به مامان غر می‌زنم که چرا به کیانا یک کار سادۀ مسخره داده است ولی به من سخت‌ترین کار دنیا را.
مامان می‌گوید: «وقتی تو هم اندازۀ کیانا بودی، همین کارا رو می‌کردی. درضمن، این کار اصلاً مسخره نیست.»
بعد هم هزار ساعت دربارۀ اهمیت کار کیانا حرف می‌زند.
کلی با مامان جر و بحث می‌کنم که به من هم یک کار ساده و مسخره بدهد ولی مرغ مامان یک پا دارد. البته، مامان من اصلاً مرغ ندارد.
این یک ضرب‌المثل است که آدم‌بزرگ‌ها می‌گویند. معنی‌اش هم این است که امکان ندارد از حرفشان کوتاه بیایند. مامان من هم سرِ حرف خودش می‌ماند.
با بی‌حوصلگی، کتاب‌ها را برمی‌دارم و می‌روم توی اتاقم. همه‌شان را ورق می‌زنم. یکی را که نوشته‌های کمتری دارد برمی‌دارم. شروع می‌کنم به خواندن. کیانا هم دارد کتاب نقاشی‌اش را رنگ می‌کند. چند خط که می‌خوانم، حوصله‌ام سر می‌رود. کتاب خواندن حوصله‌سربرترین کار دنیا است. اگر می‌خواهید حوصلۀ کسی را سر ببرید، لازم نیست کار خاصی بکنید. فقط بهش یک کتاب بدهید و بگویید آن را بخواند.
دارم به آخرین باری که مامان برایمان پیتزا پخت فکر می‌کنم. خیلی وقت پیش بود. من اگر بزرگ شوم، برای یک پیتزا اینقدر حرص بچه‌ام را درنمی‌آورم. من یک آدم بزرگ خوب می‌شوم. می‌گذارم بچه‌ام هرچقدر دلش خواست پیتزا و حتی هله‌هوله بخورد. بهش می‌گویم لازم نیست قبل از غذا خوردن دستش را بشوید. اصلاً چه اشکالی دارد جوراب‌هایش بوی سگ مرده بدهد؟
یکهو، بهترین فکر دنیا به سرم می‌زند. کلی هم برای خودم به‌به و چه‌چه می‌کنم که این همه هوش را از کجا آورده‌ام و چطوری این فکر محشر به سرم زده است.
به کیانا می‌گویم: «دوست داری همین امروز پیتزا بخوری؟» کیانا می‌گوید: «معلومه که آره. ولی من که نمی‌تونم این همه نقاشی رو امروز رنگ کنم. اگه این کار رو بکنم، حتماً دستم می‌شکنه. بعد، چطوری با دست شکسته پیتزا بخورم؟ من روزی یه دونه از این نقاشی‌ها رو می‌تونم رنگ کنم. اگه عجله کنم، از خط می‌زنم بیرون‌.»
بهش می‌گویم: «نه کله‌پوک. دستت نمی‌شکنه. چون قرار نیست تو رنگشون کنی. من رنگشون می‌کنم. بعد مامان ناهار پیتزا درست می‌کنه.» کیانا می‌گوید: «خب چرا کتابای خودت رو نمی‌خونی؟ اینجوری مامان فقط برای من پیتزا درست می‌کنه.» بهش می‌گویم: «خنگ خدا، خوندن این کتاب‌های مزخرف کم‌ِ کم پنج روز طول می‌کشه ولی رنگ‌آمیزی‌های تو زود تموم می‌شه. من می‌تونم همین امروز نقاشی‌های تو رو رنگ کنم. این سریع‌ترین و آسون‌ترین راه برای رسیدن به پیتزاست. درضمن، مامان که دو نوع غذا درست نمیکنه. حتما برای همه‌مون پیتزا میپزه.» کیانا از نقشه‌ام خوشش می‌آید. من هم زود دست به کار می‌شوم. از اینکه دارم نقاشی‌های کیانا را رنگ می‌کنم حس بدی دارم. من دوست دارم نقاشی زامبی و خون‌آشام رنگ کنم. نقاشی بت‌من و اسپایدرمن. حداقل نقاشی دیوی غولی چیزی. حتی ماشین هم خوب است. یک ماشین مسابقه‌ای قرمزِ توپ، نه یک خرگوش مسخره‌ که دامن چین‌دار صورتی پوشیده و یک پاپیون صورتی مسخره به گوشش بسته. اه اه چقدر دخترها بی‌سلیقه هستند. واقعاً، چطور می‌توانند از این مزخرفات خوششان بیاید. کار حال‌به‌هم‌زنی است، ولی بالاخره تمام می‌شود. کتاب رنگ‌آمیزی را دست کیانا می‌دهم و بهش می‌گویم به مامان چیزی نگوید. مامان وقتی می‌بیند کیانا همۀ نقاشی‌ها را یک‌روزه رنگ کرده است تعجب می‌کند ولی چیزی نمی‌گوید. حالا، باید به قولش عمل کند و پیتزا بپزد. به پیتزا که فکر می‌کنم دهنم آب می‌افتد.
توی دلم کلی به خودم آفرین می‌گویم که اینقدر زرنگ و باحال هستم.
ما با خیال راحت مشغول تلوزیون دیدن می‌شویم و مامان مشغول پیتزا پختن.
هزار ساعتی طول می‌کشد تا پیتزایمان آماده شود. با تمام سرعتم می‌دوم سمت میز. انگار توی این هفت سالی که از عمرم گذشته است هیچ غذایی به من نداده‌اند. مامان پیتزاها را یکی یکی می‌آورد و می‌گذارد روی میز.
نههه خدای من. مامان پیتزای سبزیجات پخته است.
با صدای بلند می‌گویم: «اوووق... ایییش... اَییی...»
کیانا می‌گوید: «به به... جونمی جون»
فکر همه جا را کرده بودم جز اینکه کیانا عاشق پیتزای سبزیجات است. جایزۀ کیانا پیتزای سبزیجات است. من از پیتزای سبزیجات متنفرم. خیلی گرسنه‌ام و فقط همین یک غذا را داریم. تصمیم می‌گیرم فقط به اندازه‌ای بخورم که از گرسنگی نمیرم. یک تکه از پیتزای سبزیجات برمی‌دارم. با خودم می‌گویم چه می‌شد به جای بادمجان، چند تکه مرغ و سوسیس تویش بود.
یک گاز بهش می‌زنم. حالم از مزۀ گندش به هم می‌خورد. می‌دوم توی دستشویی. انگشتم را فرو می‌کنم توی حلقم که بالا بیاورم. ولی انگار حسابی پایین رفته است. کاش می‌شد یک قلاب ماهیگیری بیندازم توی حلقم و هرچه را خوردم بکشم بیرون. ولی امکان ندارد. کاریش نمی‌شود کرد. فقط می‌توانم مسواک بزنم. باید آنقدر مسواک بزنم که بوی گند پیتزای سبزیجات از توی دهانم بیرون برود. ۲۳ بار مسواک می‌زنم. هیچ چیزی لای دندان‌هایم نمی‌ماند. توی عمرم هیچ وقت دندان‌هایم اینقدر تمیز نبود. ولی هنوز دهانم مزۀ پیتزای سبزیجات می‌دهد.
مطمئنم هرچقدر هم چیزهای خوشمزه بخورم مزۀ مزخرفش از دهنم نمی‌رود. فقط یک راه دارد. باید پیترای مرغ بخورم. بله، راهش فقط همین است. باید بروم پنج تا کتاب داستانم را بخوانم تا مامان زودتر برایم پیتزای مرغ بپزد. شاید امشب تا صبح بیدار بمانم و کتاب‌هایم را بخوانم. امیدوارم تا آن موقع از مزۀ گند پیتزای سبزیجات کیانا که توی دهانم مانده نمرده باشم.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

سلام. از اعتمادتان به این حقیر سپاسگزارم. من سعی میکنم در خلال نقد داستان هایتان نکاتی که برای نوشتن برای کودکان و نوجوانان مفید است به شما یادآوری بکنم.
علاقه شما به نوشتن تحسین برانگیز است و تحسین برانگیزتر از آن پشتکاری است که به خرج می دهید. اما علاقه مندم شما را ارجاع بدهم به همان نقدی که در ان برای شما درباره مفهوم کار نیکو کردن از پر کردن است صحبت کرده بودم. باز هم توصیه میکنم آن متن را بخوانید.
و. اما برویم سر داستان کیان و پیتزای سبزیجات:

داستان شما ظاهر کودکانه دارد . از این جهت که به مسئله ای کودکانه پرداخته ست.
اما با تمام کودکانگی مسئله ی داستان، نوشته ی شما به هیچ عنوان داستان کودک محسوب نمی شود.
هر داستانی که شخصیت کودک دارد و یا به سک مسئله ی کودکانه اشاره کرده باشد لزوما داستان کودک نیست.
این اشکال در نویسندگان نوپایی که می خواهند برای کودکان بنویسند وجود دارد و تا این موضوع را یاد نگیرند امکان نوشتن برای کودکان را از خود سلب میکنند.
خب چرا این اشکال پیش می آید؟
دقیقا از اینجا که نویسنده از دنیای بزرگسالی و حساب و کتاب های دنیای بزرگسالی اش به یک مسئله ی مربوط به کودکان نگاه میکند.
وقتی داستانی که شخصیتش کودک است و بخصوص که از زاویه دید کودک مطرح می شود باید و باید و باید از دریچه ی چشمان او به مسئله ی داستان نگاه شود.
اگر شما این داستان را به عنوان خاطره ای از دوران کودکی خودتان مطرح کرده بودید، بهتر می توانستید دنیای کودکی خودتان را به ما نشان بدهید.

با اینحال در داستانتان حرف هایی زده اید که حرف های یک کودک هفت ساله نیست. شاید بگویید که من یکی را می شناسم که هفت ساله است و افکارش همینطور است که من نوشته ام. در اینجا باید بگویم که میانگین جامعه هفت ساله ها مورد نظر است. نه یک یا دو نفر.
راهنمای من در این باره دو چیز است. یک: یکی از کتابهایی که درباره روانشناسی رشد کودک است را بخوانید.
دو اینکه در جمع کودکان حاضر شوید و گفتگو های آنهارا ضبط کنید و بشنوید. و بارها و بارها اینکار را بکنید. تا اینکه به شناخت نسبتا کاملی از افکار کودکان برسید.
ویژگی اثری که برای کودکان نوشته می شود این است که منطبق بر درک و دریافت او نوشته شود.
داستان شما یک مسئله ی کودکانه دارد اما با نگاه بزرگسالانه. مشکل داستان شما همین جاست.
علاوه بر نگاه بزرگسالانه نثر شما نیز کودکانه نیست.
برای آشنایی با نثر کودکانه توصیه ام این است که داستانهای کودکان را زیاد بخوانید. آن هم از نویسندگان مطرح و شناخته شده. داستانهای از خانم شکوه قاسم نیا، مرحوم سوسن طاقدیس، لاله جعفری، مهری ماهوتی، مجید راستی. اگر چند تایی از این داستانها بخوانید متوجه منظور من از نگاه کودکانه و نثر کودکانه می شوید.
حالا ممکن است بپرسید نثر این داستان چه اشکالی دارد؟
اشکال نثر داستان شما اولا از زاویه دید شما ناشی شده است.دوم اینکه از همان نگاه بزرگسالانه ی شما به موضوع داستان.
زاویه دید داستان شما من راوی است یعنی قهرمان داستان دارد ماجرای خودش را تعریف میکند.
از سوی دیگر زمان داستانتان حال است.
اولا بچه ها داستانهایی را که کسی داستان خودش را بگوید دوست ندارند. دلیلش هم تحقیق نشده و اگر هم تحقیق شده من از آن بی خبرم.
دوم اینکه .قتی شما این زاویه دید را انتخاب می کنید ناخودآگاه شخصیت با شما همذات پنداری می شود و شما به عنوان یک نویسنده بزرگسال نا آگاهانه از نگاه نگاه خودتان می نویسید.
داستانتان را اینجوری شروع میگردید کمتر احتمال داشت که به این دام بیفتید:
(کیان دید که مامان دوتا بسته را یواشکی توی کمد گذاشت. دلش می خواست بداند مادر چه جیزی را در کمد پنهان کرد. طاقت نیاورد و پرسید: مامان، تو کمد چی قایم کردی؟
کیانا هم متوجه حرفهای مامان و کیان شد. او هم آمد.
مادر گفت:......) و ادامه ماجرا
اینطوری بهتر می توانستید داستانتان را طوری به سرانجام برسانید که این اشکالات عمده ای را که به آنها اشاره کنم، کم یا حذف شود.
می توانید داستانتان را با همین شروعی که من نوشتم بنویسید و ادامه بدهید . تا خودتان متوجه ضعفهای داستانتان بشوید.
پشتکارتان را از دست ندهید. منتظر داستانهای شما هستم.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت