قصه شد، داستان کوتاه نشد



عنوان داستان : گمشده ۲

این داستان ویرایشی از داستان «گمشده» می باشد.

باسمه تعالی
گمشده
علی شهاب الدینی

دارند جمع میکنند که بروند. همه چیز دارد جمع میشود. آن چه را که میتوانند میبَرند و مابقی را میفروشند. البته چیزهایی هم هست که بردنی نیست اما خریداری هم ندارد مثل بتونی که روی زمین ریختهاند. زمینی که قرار بود روی آن کارخانهای ساخته شود و دیگر نخواهد شد.
ماجرا دو سال پیش شروع شد. آن روز چوپانی به نام یاسر در دامنهی یک کوه مشغول چراندن گله گوسفندها بود. اواسط بهار بود و هوا خنک. نسیم ملایمی میوزید. بوی گلهای وحشی هوا را پر کرده بود. یاسر داشت کتاب میخواند. گهگاه چشم میچرخاند و گله را میپایید. بعضی وقتها هم خم میشد و گیاهی را میچید و در خورجین الاغش میگذاشت. یاسر قدی متوسط و اندامی ورزیده داشت. سبیل پرپشتاش تا روی لبش آمده بود. قیافه آفتابسوختهاش را چشمان نزدیک به هم و آبیاش زیباتر کرده بود. تپهها پوشیده از علف بود. همین حرکت گله را کند میکرد. ناگهان یاسر ایستاد. رنگ خاکهای بعضی جاهای یک تپه توجهاش را جلب کرده بود.
هفته بعد با چند نفر دیگر برگشت. یاسر با کمک آنها چند جای تپه را حفر کرد و ده-پانزده تکه مس خالص پیدا کرد. یاسر با خوشحالی فریاد زد: «این جا یه معدن مسه.»
کوههای اطراف هم حرفش را تایید کردند. یاسر گفت که به شهر میرود و مقداری وسیله میخرد و برمیگردد. روز بعد روستاییها میخواستند به روستاشان برگردند که یاسر گفت: «تا پسین صبر کنین. اگه خدا بخواد خبرای خوبی تو راهه.»
بعد شروع کرد به بیرون آوردن وسائل از خورجین الاغها. همان موقع یکی از همراهان یاسر که پیرمرد خوشصدایی بود داشت آواز میخواند: «گندم گل گندم ای خدا / دختر مال مردم ای خدا» چند نفری هم همراهیاش میکردند. یاسر صدایش زد: «مشهدی حسن! نمیآیی کمک؟»
مشهدی حسن پرسید: «میخوای چه کار کنی؟»
یک نفر گفت: «یاسر درس خونده اس. میدونه چکار کنه. بریم کمکش»
همگی مشغول شدند. با خاک چند حوض کوچک ساختند. یاسر با بیل و کلنگ سوراخی در زمین کند و قدری خاک از سوراخ برداشت و داخل ظرفی ریخت. خاک سربیرنگ بود. بعد خاک را داخل یکی از حوضها ریخت و حوض را تا نیمه با اسید پر کرد. بعد از چند ساعت مشهدی حسن پیش یاسر رفت و گفت: «همون جور که گفتی؛ آبای داخل حوض سبز شدن. حالا چه کار کنیم؟»
روستاییها به دستور یاسر مایع سبز رنگ را با چند ملاقه بزرگ داخل حوض بعدی ریختند و مقداری براده آهن روی مایع پاشیدند و هم زدند. نزدیک غروب بود که یاسر ذوق زده فریاد کشید: «درست شد. خدایا شکرت.»
بعد مقداری پودر نرم قرمز را نشان بقیه داد. او توانسته بود یک معدن را کشف کند و مس را از خاک آن بیرون بکشد. آنها که با یاسر بودند ماندند. چند روز بعد بقیه همولایتیها هم به آنها ملحق شدند. بعد هر خانواده کلبه کوچکی برای اقامت ساخت. آنها صبح تا شب خاکهایی را با رنگهای خاص پیدا میکردند و آنها را میکندند؛ حوض میساختند؛ مایعهای داخل حوضها را جابجا میکردند و آخر سر مواد ته نشین شده در کف حوض آخر را برمیداشتند و میفروختند. اوائل که کنار معدن آمده بودند غذایشان اغلب نان و ماست چکیده بود. لباسهاشان کهنه و پاره بود و بچههایشان رنگ به چهره نداشتند. چند هفتهای که گذشت کمکم برای بچههایشان لباسهای نو و کفش خریدند. به زنهاشان هم وعده میدادند که به زودی برایشان النگو میخرند. مشهدی حسن میگفت: «همین جور کارا پیش بره، ایشا الله آخر سال همه با هم میریم مشهد پابوس امام رضا»
یاسر خوشحال بود. یک روز به مشهدی حسن گفت: «بعد سالها این روستاییها به نون و نوایی میرسن. این معدن استفاده میشه اون هم توسط کسایی که مستحق هستن.»
حرف یاسر مشهدی حسن را برد به سالها پیش. آن روز عدهای از مسؤلان شهر کناری آمده بودند برای دیدن يك روستا در فاصله دو-سه کیلومتری معدنی پیر. معدن پیر در بیست کیلومتری معدنی که یاسر تازه پیدا کرده بود قرار داشت. معدنی که در اثر انفجار و حمل خاکهایش به درهی وحشتناکی تبدیل شده بود. قبلا آن معدن کوهی بود پر از درخت و سبزه که حیوانهای مختلفی روی آن زندگی میکردند و نوکاش برخی وقتها داخل ابرها بود. مسؤولان با همراهانشان روی هم بیست نفری میشدند. از راههای پرپیچ وخم روستا گذشتند و گرد و خاک به هوا کردند. بعد از پیاده شدن، چند نفرشان داخل یکی از خانههای روستا شدند. آن خانه در واقع یک اتاق بزرگ بود که یک پیرمرد و پیرزن با مرغ و خروسها و بزشان در آن زندگی میکردند. بعد از چند لحظه هراسان بیرون آمدند. گفتند که داخل خانه جا کم است و میخواهند از هوای آزاد بیرون استفاده کنند. یکی از آنها که بیرون مانده بود پرسید: «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»
«داخل که شدیم چند لحظهای طول کشید تا چشمهامون به تاریکی عادت کرد، بعد هول کردیم. پی دیوار خونه ترک بزرگی برداشته بود که تا وسط سقف ادامه داشت. هر آن ممکن بود خونه ریزش کنه.»
در این وقت مشهدی حسن جلو آمد. سیگارش تمام شده بود آن را از زیر لب برداشت و به گوشهای پرتاب کرد. سیگار دیگری آتش زد. گفت: «این معدنا کلی عواید داره. سهم ما چی میشه؟ سهم ما شده گرد و خاک که ریههامونو داغون کنه. از بس انفجار کردین قناتامون هم خشک شدهان. دیگه کشاورزی هم نمیتونیم بکنیم. البته میباس تشکر کنم بایت این که بچههامونو به کار گرفتین ولی یک کم هم به این روستا رسیدگی کنین. خدا رو خوش نمیآد.»
مسؤلان قول دادند پیگیری کنند. بعد داخل روستا گردش کردند. آنها و همراهانشان از چند درختی که هنوز نیمهجانی داشتند میوه چیدند و خوردند. چند دقیقه بعد موقع ناهار بود. یکی از آنها گفت: «ناهار رو در محوطه روستا، کنار مردم میخوریم.»
سفره پهن شد. همه اهالی روستا که ده–دوازده نفری بودند سر سفره نشستند. رئیس شورای شهر برای دو برادر ده ساله و هشت ساله یتیم کنار خودش جا باز کرد. رئیس شورا سوئیچ ماشین را از رانندهاش گرفت. به برادر کوچکتر گفت: «ببین.»
بعد ضامن روی سوئیچ را فشار داد. تیغه کلید بیرون پرید. برادر کوچکتر ذوق کرد. سوئیچ را از دست رئیس شورا چنگ زد و مشغول بازی با آن شد. ناهار کوبیده بود. برادر کوچکتر مشغول بازی بود و برادر بزرگتر هم چیزی نمیخورد. رئیس شورا دستی بر سر برادر بزرگتر کشید و گفت: «بخور جانم. خجالت نکش.»
راننده گفت: «آقا فکر کنم اینها در عمرشان کوبیده ندیدهان. براشون غریبه. اگر هم گوشتی خورده باشن به شکل قرمه بوده.»
رئیس شورا قاشق و چنگال را رها کرد. بلند شد و رفت کنار ماشین ایستاد و سیگاری آتش زد. مشهدی حسن رئیس شورا و رئیس شورا زیرچشمی دو برادر را میپایید. ناهار که تمام شد میوه آوردند. دو برادر هر کدام یک پرتقال برداشتند. برادر کوچکتر گاز محکمی به پرتقال زد. پوست پرتقال شکافته شد و آب آن در چشمش پاشید. صدای گریهاش بلند شد. رئیس شورا دیگر طاقت نیاورد. رانندهاش را صدا زد. مشهدی حسن از ماجراهای آن روز و رفتن این گونه آن مسؤل؛ فکر میکرد که حتما کاری برای مردم روستا میکنند و آن جا کن فیکون میشود. سالها گذشت و اتفاقی نیفتاد.
یاسر منتظر جواب مشهدی حسن بود. مشهدی حسن به دلش بد آمده بود اما حوصله حرف زدن نداشت. در جواب یاسر چیزی نگفت. پا شد و به سراغ کارش رفت. چند هفتهای گذشت. خبر کشف معدن جدید همه جا پخش شد. افراد مختلفی برای تماشای کارها و وسائل روستاییها میآمدند. یک نفر از آنها گفت: «نقشههایی که سالها قبل تهیه شده نشون میده در این جا تعداد زیادی توده معدنی وجود داره اما عیار آنها پایینه و استخراجشون صرفه اقتصادی نداره.»
همکارش گفت: «مهندس! فعالیت این روستاییها چیز دیگری رو نشون میده. ممکنه اشتباهی در تعیین عیار صورت گرفته باشه؟»
مهندس جواب داد: «خیلی بعیده.»
معدن جوان داخل تپه کوچکی بود و موقع اکتشافات از قلم افتاده بود. ذخیره زیادی نداشت اما عیار آن قابل توجه بود. خیلی زود عملیات اکتشاف شروع شد. چند روز بعد مهندس و همکارش با هم چای میخوردند و صحبت میکردند. مهندس گفت: «عملیات اولیه تعیین عیار تازه تمام شده. واقعا شگفتانگیزه. عیار این معدن از عیار اکثر معادن بالاتره. این جا آفریده شده برای یک کارخانه متوسط پرعیارکنی.»
همکارش گفت: «کلی هم شغل ایجاد میشه. اما مسولان به جای آماده سازی مقدمات ساخت کارخانه، اول جلسهی شورای تامین شهرستان را تشکیل دادهان که با روستاییها چه کار کنن.»
به روستاییها گفتند که درصدی از سود معدن را به آنها میدهند. اما اگر بخواهند با تجمع باعث اخلال در نظم شوند با آنها برخورد میشود. وعده در کنار وعید روستاییها را به محل اول زندگیشان برگرداند. هفتهای یکی- دوبار چند نفری از روستاییها با بچههایشان کنار کارخانه در حال ساخت میآمدند، چند ساعتی مینشستند و نزدیک غروب برمیگشتند. کمکم خسته شدند و دیگر پیگیری نکردند. یاسر دستبردار نبود و حتی چند بار با یک وکیل کنار معدن آمد؛ اما او هم نتوانست کاری از پیش ببرد.
از آن طرف مهندسها و کارگرها در تکاپو بودند. ماشینهای سنگین روز و شب نداشتند. تسطیح زمین، بتنریزی و سایر کارها به سرعت پیش میرفت تا این که یک اتفاق مسیر کارها را عوض کرد. ناگهان قیمت مس افت شدیدی کرد. همین باعث شد پروژه ساخت کارخانه متوقف شود. مهندس میگفت: «وقتی که قرار نیست چیزی گیر روستاییها بیاد؛ این هم میشه ثمرهاش. چنین کارهایی در دستگاه عریض و طویل اما با حساب و کتاب آفرینش بیپاسخ نمیمونه.»
یاسر همان برادر بزرگتر یتیم بود. با تلاش فراوان درس خوانده بود. غربت را تحمل کرده بود و فقر را که همواره همنشیناش بود. حالا که بعد چند سال میخواست طعم راحتی را بچشد و به دیگران بچشاند؛ عدهای مانع شده بودند.
... و حالا دارند جمع میکنند که بروند.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
این متن هنوز تا داستان شدن فاصله زیادی دارد.
در واقع نویسنده محترم قصه تعریف کرده است که قطعا با داستان کوتاه نوشتن تفاوت دارد.
این کاستی در اغلب متن هایی که این روزها خوانده م از طریق این سایت وجود دارد.
من دلیلش را مطالعه اندک داستان می دانم، با مطالعه داستان کوتاه و توجه به ساختار و دیالوگ نویسی و داستان گویی و شخصیت پردازی این مشکل برطرف می شود.
شما اول این قصه یکی بود یکی نبود بگذارید می توانید این قصه را مثلا برای یک نفر دیگر تعریف کنید اما داستان کوتاه را نمی شود به این راحتی تعریف کرد، انگار کن بخواهی ساختمانی را جابه جا کنی که با کلمات ساخته شده ند و خواننده در این ساختمان مدتی زندگی می کند. اما این طوری که این متن هست ساختمانی در کار نیست. همه چیز تخت است و فاقد پیچیدگی های داستان های مدرن.

من این متن را دست کم ابتدای ان را به صورت داستان نوشتم تا تفاوت را دریابید.

داشتند جمع می کردند بروند، بعضی چیزها را می شد کول بگیرند و بروند اما بعضی چیزها را هم نمی شد فروخت، می ماند همین جا، مثل بتن ها که بردنی نیست.
مشهدی حسن گفت: «تف سربالا.» به بتون ها گفت. بعد به یاسر نگاه کرد. یاسر جرئت و جسارتش را نداشت که به مشتی حسن نگاه کند. نه اینکه ازش بترسد دیگر روش را نداشت.
خودش می دانست زه زده است. زه که نه یکی از دهاتی ها گفته بود« زاییده.» زاییده بود.
گفته بود:« وقتی که کار رو بدی دست چوپون بهتر از این نمی شه.»
اینجا را دوسال پیش جسته بود. وقتی گله را می پایید. گوسفندها سر گذاشته بودند سمت تپه ای که علف های آنجا را به نیش بکشند، از صبح لنبانده بودند و شکمشان از بس خورده بودند آماس کرده بود.
افتاده بود دنبالشان که برشان گرداند که متوجه تغییر رنگ خاک شده بود.
همین شد که دنگش گرفت خاک را بکند. خیلی شنیده بود که وقتی رنگ خال تغییر می کند ممکن است چیزی توش باشد که بشود به پول نزدیکش کرد. فردا صبح گله را درست آورد همین جا. بیل و کلنگی هم همراه آورده بود و تا رسید شروع کرد به کندن خاک.
دیگر حواسش به بز و گوسفندها نبود و شش دانگ حواسش را داده بود به زمین.
عرق از هفت چاکش روان شده بود و تنش از شدت عرق نوچ شده بود و بو گند تنش با بوی گند گوسفندها یکی شده بود ووو.....

دقت می فرمایید که داستان را به شیوه داستان کوتاه تغییر دادم. حالا جوانی داریم که معدنی را پیدا کرده و باقی ماجرا....قصه را تعریف نکردیم آن را ساختیم. نم نم. بدون شعار و توصیف های اضافی مثل «اوسط بهار بود و هوا خنک یا نسیم ملایمی می وزید.» یا «قیافه آفتاب سوخته اش را چشمان نزدیک به هم و آبی اش زیباتر کرده بود»
و از این مسائل که نه تنها به شما کمکی نمی کند بلکه موجب ملال خواننده می شود.
قبلا هم نوشته ام برای دوستان صفت را در توصیف ها حذف کنید. اجازه دهید خواننده خودش تصمیم بگیرد که فلان چیز زیباست یا نازیبا. مضافا اینکه بی جهت چرا توصیف صورت طرف را بکنیم؟ ما داستان قرن نوزدهمی نمی نویسیم.
یا کوه های اطراف هم حرفش را تایید کردند...
از رمانتیک باید فاصله بگیرید. از توصیف های بی جا و از شاعرانگی که قطعا به داستان ضربه می زند. داستان بنویسید. به جای مثلا یاسر گفت که به شهر می رود و مقداری وسیله می خرد و...
داستان بنویسید: «یاسر رفت شهر. اول صبح بیدار شد. روز قبلش رفته بود به اهالی گفته بود که فردا نمی تواند گوسفندها را ببرد صحرا باید برود شهر. اوایل صیح سوار مینی بوس لکنتی شد که دهاتی های این اطراف را می برد شهر. اصلا متوجه نشد که چند تا ده دیگر هم رفته و تمام حواسش پیش معدن بود می خواست کلی آل و آشغال برای معدنش بخرد. اینجور صداش می زد. معدنم.»....

یا از این مسائل. یعنی خواننده را با یک موقعیت دراماتیک مواجه کنید... موقعیتی که برای طرف چالش است و خواننده حسش می کند البته در فضای داستان.

داستان های بیشتر و بیشتری بخوانید. از دل هزار داستان شاید یک داستان در آید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت