از دل سینمای لُمپن و تجاری، به ادبیاتِ جَنگ و حماسی نمی‌رسید!




عنوان داستان : خفاش در دام
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

هوای داخل کابین خیلی گرم بود و انگار هوای کافی برای نفس کشیدن نداشتم. ماسک اکسیژن را روی صورتم جا به جا کردم و چند نفس عمیق کشیدم.
شاسی بی سیم را فشار دادم و اعلام کردم:
از شاهین به برج مراقبت...از شاهین به برج مراقبت...ما در ارتفاع تعریف شده مستقر و منتظر دستوریم...

+ دریافت شد...آخه تو با این صدای مخملیت شاهینی کوچولو؟؟؟

_ اااا...تو پشت راداری کمال؟؟؟کلاغتیم حاجی...قار ...قار...

+آفرین کلاغ جون...نمکاتو که ریختی به پرواز ادامه بده تا دستور جدید اعلام شه...

لبخندی زدم و جواب دادم :
دریافت شد...منتظر دستوریم...

بعد از تمام شدن ارتباط شروع کردم به چک کردن کابین که محمد، خلبان کابین جلو با غرولند همیشگی و لحن جدی اش گفت : آخه تو این شلم شوربا بین زمین و آسمون جای دلقک بازیه نمکی؟؟؟

از حرفش خنده ام گرفت...فشار ماسک روی گونه ام باعث شد خنده ام را نگه دارم...کمی ماسک را جا به جا کردم و گفتم: میخوای اذیت کنی؟؟؟

خندید و گفت: جون به جونت کنن آدم نمیشی....ای مار بزنه زبون اولین نفری که بت گفت با نمکی...

از آن بالا زمین زیر پایمان را نگاه کردم . خانه ها مثل کندوی عسل شده بودند شبکه شبکه و در هم...به محمد گفتم: محمد...یعنی اون پایین‌‌...مارو که میبینن حسشون چیه؟

محمد هم که استاد ضد حال بود گفت: من منبرامو رو زمین میرم...اینجا جای پروازه...به کارت برس...

خواستم کم نیاورم...ادامه دادم : آخه میدونی...این بالا نه دوربینی هست؛ نه ضبطی... خودتی و خودت...غریب غریب...کسی تا حالا کباب شدن یه خلبانو تو فیلما دیده...

چند ثانیه سکوت به کابین غالب شد...محمد کمی سرعت جنگنده را بالا برد و با لحن غصه داری گفت: اینجا نزدیکی های خداست...واسه همین خلوته...چون خدا تنهاس...

برای اینکه هوا را عوض ‌کنم گفتم : بابا فیلسوف...بابا عارِ...

ناگهان صدای بی سیم وسط حرف هایم بلند شد و جمله ام نا تمام ماند: شاهین شاهین آشیانه...شاهین شاهین آشیانه...

زیر لب گفتم: ای زهر مار و شاهین...ای هناق و شاهین...شاسی بی سیم را فشار دادم و گفتم:
آشیانه به گوشم...

+شاهین جان... خبر دار شدیم مختصات ۳۷ شمالی و ۴۵ شرقی...دو تا کرکس عملیات کردن...خودتونو برسونید...

_دریافت شد...

با شنیدن این خبر محمد به شکل جنون آمیزی سرعت هواپیما را بالا برد... از پشت سرش مصمم بودن را در صدای نفس هایش حس می کردم...اضطراب غیر معمولی به جانم افتاده بود...مدام رادار را چک می کردم...چیزی نشان نمی داد.

عرق از پیشانی ام میریخت و از کلاهم روی ماسکم چکه میکرد با پشت دست که دستکش کلفتم سنگینش کرده بود پاکش کردم...محافظ چشم هایم را بالا زدم...عرق پیشانی به چشمم رفته بود و میسوزاندش‌. چند پلک پشت سر هم زدم تا بتوانم ببینم. وسط پلک زدن ها متوجه دو نقطه قرمز روی رادر شدم...چشم هایم خوب نمی دید...چند پلک زدم و سرم را جلو بردم...بی اختیار فریاد زدم: محممممد...فاصله دو مایلیمونن...دارن از مرز خارج میشن...

ناگهان محمد هواپیما را به چپ منحرف کرد و گفت: هر وقت هر کدومشون اومد تو تیررس خبر کن...

بدون آنکه چیزی بگویم دقیق شدم روی کامرا گان [۱] هواپیما ...در آن شرایط سوزش چشم و اشک های بد موقع هم قوز بالای قوز شده بودند...

حالا دیگر نفس به نفس میگ ها رسیده بودیم.صدای موتور هایشان را میشنیدم...حرکات خلبان هایشان را میدیدم...

محمد پرسید: کدومشون تو تیر رسن؟

جواب دادم: یکیشونو که نمی بینم... یکیشون چیزی نمونده...

+اون یکی کجاس؟

رادار را چک کردم...چیزی ندیدم سر بلند کردم و گفتم: نمی بینمش...حتما در رف...

هنوز جمله ام تمام نشده بود که نقطه قرمزی روی رادار دیدم...فریاد زدم: محمد پشت سرمونه...پشت سرمونه بی پدر...

محمد با خونسردی جواب داد: گور باباش‌...تو خونتو کثیف نکن...

سیستم هشدار اعلام خطر کرد...صدای قرمز و تکرار شونده کامپیوتری مدام میگفت: دِینجر...دِینجر...لامپ چشمک زن قرمزی تمام فضای کابین را قرمز کرده بود...

_محمد...محمد...موشکشو لاک (قفل) کرده رومون الآنه که بزنه...

محمد جوابی نداد.فکر کردم شاید بیهوش شده یا خدایی نکرده...
فکرم را در نطفه خفه کردم...ادامه دادم به فریاد زدن: محمد...الآنه که بزنه...

یک لحظه نمایشگر نشان داد میگ جلویمان در تیررس است...محمد ناگهان سرعتش را زیاد کرد و موشک را آماده شلیک

ناگهان از دل نقطه قرمز پشت سرمان ...مثلث زردی بیرون زد و به سرعت آمد به طرفمان...

_محمد شلیک کرد...باید ارتفاع کم کنیم...محمد تورو قرآن ارتفاع کم کن...

+اگه میترسی اجکت کن کلاغ...

_الآن وقت نمک ریختنه...ارتفاع کم کن...

محمد بی توجه به حرف من با لحن آرامی گفت : و ما رمیتَ اذ رمیت...

و موشک را شلیک کرد...

موشک که رها شد . موشک پشت سرمان دیگر به فاصله صفرمان رسیده بود‌...گرمی آتشش را از پشت سر حس می کردم...باور کرده بودم همه چیز تمام است . که ناگهان نوک هواپیما رو به پایین شد و به سرعت ارتفاع کم کرد‌...در کمترین ارتفاع ممکن و عمودی ترین حالت، ناگهان محمد هواپیما را دوباره رو به بالا کرد و با مانوری موشک را منحرف کرد و موشک هم دور از ما منفجر شد...

حالا این ما بودیم و یک میگ بعثی که دیگر مقابلمان بود نه پشت سرمان...چند لحظه نگاهم به میگ دیگری افتاد که چند ثانیه پیش به ابری از آتش تبدیل شده بود.
با هشدار محمد به خودم آمدم که گفت: اینم تا اومد تو تیر رس اعلام کن...

خلبان دشمن مدام جهت عوض میکرد...اصلا به تیررس نزدیک هم نمی شد ...خیلی ماهر بود.

گفتم : یعنی ممکنه خودش باشه؟؟؟

محمد نفس عمیقی کشید و گفت: خدا کنه خودش باشه...منکه خیلی وقته منتظرشم...

هر دویمان منظور هم را فهمیده بودیم.

اسم آشنای خلبان های جهان بود...شش سال در هیچ نبردی شکست نخورده بود...لقبش شاهین آسمان بود ...داستان منهدم کردن همزمان دو هواپیمای ایرانی توسط او همیشه در پایگاه به گوش می رسید...

محمد پرسید: چی شد اومد تو تیررس؟

کمی مکث کردم و با هیجان گفتم : آره...آره...

محمد بلافاصله موشکی را روی او قفل و شلیک کرد‌...

حالا روی رادار، مثلث زردی از طرف ما به سمت او شلیک شد. در دلم گفتم: زدی ضربتی ضربتی نوش کن...

اما در عین ناباوری، خلبان عراقی با مانور سریعی موشک را منحرف کرد و به مسیر خود ادامه داد.

محمد با لحن غرورآمیزی گفت: پس خودتی خفاش...

این جمله برای من فقط یک جمله بود...اما برای محمد یکسال کابوس...

این خلبان پنج بار در جنگ های مستقیم هوایی بچه های مارا زده بود...آخرینش هم هواپیمای شهید حسین خلعتبری بود و محمد عیسی پور...محمد ثانیه آخر اجکت کرد و حسین برای همیشه رفت.

رادار را چک کردم و گفتم : محمد این وروجک باز غیبش زد...

محمد بدون معطلی جنگنده را چرخاند و گفت: پشت سرمونه‌...شگردش همینه یهو غیب میشه از پشت سر میزنه...هواپیما که چرخید درست روبه روی میگ عراقی بودیم و سرعت به طرف هم در حرکت...
در کسری از ثانیه همزمان هم ما و هم او دو موشک به هم شلیک کردیم که در بین راه به هم خوردند.

محمد سرعت را زیاد کرد و گفت : هر وقت دوباره لاک شد خبر کن...

سریع گفتم: تو تیررسه لاک کن بزن...

محمد سریع موشک را آماده کرد و فریاد زد: یا حیدر...
و موشک را شلیک کرد...

اما موشک شلیک نشد...

دوباره تلاش کرد

سه باره...ولی نشد

هواپیمای عراقی که فهمید جنگنده ما خراب است سریعا موشکی شلیک کرد...

دو هواپیما با سرعت صوت به هم نزدیک می شدند .

فرصت مانور و انحراف موشک نبود...

تنها فکری که به ذهنم میامد اجکت بود. محمد گفت با شمارش من اجکت می کنیم...

هزار و یک..

هزار و دو..

قبل از گفتن هزار و سه دیوانه وار و بی اختیار تیربار را به طرف هواپیمای مقابل شلیک کردم.گلوله های تیربار موشک را منفجر کردند و فقط چند ثانیه قبل از آنکه به ما برسد منهدم شد...با سرعت زیادی به سمت جلو در حرکت بودیم...از محل انفجار موشک رد شدیم و خرده ها و باقیمانده های موشک به جنگنده برخورد کرد و کنترل هواپیما از دست هردومان خارج شد...چیزی نمانده بود به جنگنده دشمن برخورد کنیم...با آنکه چیزی جز صندلی جلو نمی دیدم ، دست هایم را بی اختیار جلوی صورتم گرفتم.

ولی این خلبان عراقی بود که ارتفاعش را بالا برد و از تصادف دو جنگنده جلوگیری کرد...

جنگنده ما خود به خود در حال کاهش ارتفاع بود و توان کنترلش را نداشتیم . صدای کامپیوتری و ممتد دِینجر دِینجر لعنتی توی گوشمان بود و چراغ چشمک زن قرمز داخل آن کابین پر از دود اجازه دیدن هیچ چیز را نمی داد...شیشه ها شکسته بودند و فشار هوا داشت تنمان را چپه می کرد‌...محمد به سختی هواپیما را برگرداند به سمت میگ عراقی...

جنگنده لرزان و دود گرفته ما با سرعتی خارج از کنترل مثل شهاب سنگ در آسمان حرکت می کرد.

صدای محمد را میان آن همه صدای مختلف به سختی شنیدم که گفت: بزنش هاشم...با تیربار بزنش...

چیزی از رادار معلوم نبود سرم را به مانیتور کامراگان چسباندم بلکه چیزی ببینم...یک لحظه در تیررس حاضر شد...به رگبارش بستم...

محمد هواپیمای آتش گرفته را به چپ و راست می برد و فریاد می زد: کثافت خوب مانور میده...سعی میکنم تو تیررست نگهش دارم...

چند ثانیه بعد بین صدای شلیک و بوق هشدار هواپیما محمد فریاد زد: آفرین پسر...آفرین ...زدیش‌...ادامه بده...

لبخندی زدم و ادامه دادم... چند ثانیه بعد محمد گفت: بالش آتیش گرفت عالیه...بالش آتیش گرفت.

اما ناگهان تیربار جنگنده متوقف شد.

محمد با عصبانیت گفت: چی شد پس؟

با نا امیدی گفتم: تیر بار خراب شد...حتما آسیب رسیده بهش...

محمد گفت: داره میره تو خاک عراق...نباید بزاریم...

و سرعت هواپیما را چند برابر کرد...دودی که در کابین به راه افتاده بود با این سرعت تبدیل به آتش شده بود.

با عصبانیت گفتم: میخوای چکار کنی؟؟

محمد جواب داد: این محمد ریان پاش به بغداد نمی رسه... به روح حسین نمی رسه...

فهمیدم چه در سر محمد می گذرد.پشت سر هم ذکر می گفت و نفس نفس میزد. از خستگی نه ... از خشم...

بالای سر هواپیمای عراقی رسیده بودیم. محمد نوک هواپیما را رو به پیایین گرفت و گفت : با شمارش من اجکت کن...

+هزار و یک...


_ محمد خطرناکه...

+هزار و دو...

_محمد...

+هزار و سه...

_با هم می پریم...

+خودم اجکتتو میزنم...

یک لحظه جرقه ای در اطراف صندلی ام زده شد و پرت شدم بیرون از هواپیما...

هنوز به خودم نیامده بودم که دیدم دو هواپیما یک گلوله آتش شدند و تکه هایشان این طرف آن طرف پرت شد.

چتر نجاتم باز شد و من همینطور فریاد میزدم : محمد‌‌... محمد...

محمد دکمه اجکت مرا زد و خودش هواپیمارا مثل عباس دوران به نماد کفر کوبید...

محمد اجکت مرا زد. همان کاری که حسین برای محمد کرده بود. ولی میدانم که محمد به من حسودی اش می شد
چون او سوختن حسین را دیده بود و پیروزی ریان . ولی من هلاکت ریان و پیروزی محمد را...

داغی صورتم را اشک هایم خنک می کرد و داغی تنم را خون بازویم...به زخم بازویم نگاه کردم.زیر پایم را نگاه کردم...خانه ها بدون آسیب مثل کندوی سالم کنار هم بودند. یاد جمله ام به محمد افتادم: سوختن یه خلبانو کسی می بینه؟

بالای سرم را نگاه کردم ...من داشتم می دیدم‌. شاید همان چیزی که محمد وقت رفتن حسین دیده بود.


فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ۚ


داستان: احمدرضا فضیلت منش
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده محترم
با فرض اینکه من و شما نقاط قوت این داستان را می دانیم به بررسی نقاط ضعف آن می پردازم تا با حذف این نقاط ضعف یا بهبود آن به بازنویسی داستان برسیم.
بزرگ ترین ضربه ای که این لوکیشن جذاب را تخریب کرده است، «لَحن» است. لحنی برآمده از سینما، آن هم سینمای لُمپن. شروع داستان به شدت تحت تاثیر این آسیب است. لابد می پرسید اگر بخواهیم به این لوکیشن ها که در آن نبوده ایم وارد شویم و از آن ها بنویسیم پس چه کنیم؟ من پیشنهاد می دهم به سینمای جنگِ حماسی نگاه کنید نه سینمای جنگِ لُمپن ها. حاج مجید سوزوکی الگوی خوبی نیست. ابتذال در یک کابین خلبان آن هم در حال ماموریت، ادبیات لوسِ سینماییِ بیمارِ تجاری است که برای جذب مخاطب به هر کاری دست میزند. حیف است لوکیشن جذابی را با این نوع از سینما بسوزانید. حیف است دیالوگی مثل: «اینجا نزدیکی های خداست...واسه همین خلوته...چون خدا تنهاس...» را در کنار دیالوگ های مبتذلی مثل «من منبرامو رو زمین میرم...اینجا جای پروازه...به کارت برس...» بیاورید و سایه این دومی چنان سنگینی کند که اولی سخت به چشم بیاید.پیشنهاد می دهم فیلم هایی مثل «عقاب ها» ساخته ساموئل خاچیکیان، «دوئل» ساخته احمدرضا درویش، «مهاجر» ساخته ابراهیم حاتمی کیا و «تنگه ابوقریب» ساخته بهرام توکلی را تماشا کنید. تا با فضای حماسی جنگ هم آشنا شوید. البته می توانید بگویید این نقد نیست بلکه یک سلیقه است. اما حرف از سلیقه نیست. اَدَبیّت و ادبیات در مکالمات اولیه وجود ندارد. یادتان باشد ادبیات است که به جهان سینما پیشنهاد می دهد نه بالعکس. با این حساب اگر دیالوگ هایی که ادبیت ندارد را حذف کنیم چه می شود؟ آیا داستان چیزی از دست می دهد؟ شما با این کار لحن داستان را بازنویسی کرده اید و یک قدم محکم به سوی بهتر شدن داستان برداشته اید.
در کنار این تغییر به اینکه «از کجا داستانم را آغاز کنم؟» هم فکر کنید. تصور کنید شروع داستانتان این باشد: «حالا دیگر نفس به نفس میگ ها رسیده بودیم.صدای موتور هایشان را میشنیدم...حرکات خلبان هایشان را میدیدم ... محمد پرسید: کدومشون تو تیر رسن؟» این را بارها شنیده اید «شروع یک داستان کوتاه باید قلاب پرتوانی باشد و مخاطب را مجاب کند پای داستان بنشیند» اساسا مخاطبِ داستان کوتاه عجله دارد، وقت ندارد که آن را صَرفِ لفاظی های ما کند، بنابراین چاره ای نداریم جز اینکه برای وقتِ مخاطب ارزش قائل باشیم و به او حق انتخاب بدهیم. همین حق انتخاب است که اهمیتِ شروعِ یک داستان کوتاه را بسیار مهم و برجسته می کند. ببینید در داستان کوتاه «پس یعنی چی؟ یعنی رفتی؟» نوشته جاستین تیلور که در مجله نیویورکر به چاپ رسید و ترجمه آن در مهر 94 در مجله نیویورکفا منتشر شد، داستان چگونه آغاز می شود: «این شرکت از آن شرکت های هواپیمایی است که شماره صندلی ات را دم گیت پرواز ازشان میگیری. دیرشان شده و عبورشان از بخش امنیت پرواز به کندی انجام میگیرد به همین خاطر خانم پشت پیشخوان نمیتواند َچریتی و مادرش را کنار هم بنشاند. که این یعنی بیش از پنج ِ ساعت آزادی. شکر خدا!». داستان کوتاه «تی شرت با عکس گوزن» نوشته وحید شریفیان هم از اینجا شروع می شود: « به طرف خونه می رفتم که دیدم گوزن های روی تی شرتم یکی یکی می پرن بیرون. چیزی نگذشت که تو هر پخش شدن. کاری نمی شد کرد....». یکی دیگر از داستان های کوتاه این نویسنده به نام «مثلا سیندرلا» هم اینگونه آغاز می شود: « کل خانواده ام به سینما عادت کرده بودن و من وقتی از مدرسه می اومدم، یا کسی خونه نبود یا داشتن به خودشون می رسیدن که بزنن بیرون. حتی یکی از خواهرام یک بار رفت سینما و دیگه برنگشت» می بینید شروع داستان چقدر اهمیت دارد؟ حتی ممکن است خوانندگان این سطور را وسوسه کند بروند و این داستان ها را بخوانند! در این صورت است که نویسنده می تواند بگوید در شروع داستان موفق بوده است و یکی از بهترین نقطه ها را برای آغازِ داستان انتخاب کرده است. با تغییر نقطه آغازینِ داستان در حقیقت شما «آستانه داستان» را ترمیم کرده اید و دومین قدم مهم را در بازنویسی داستان برداشته اید.
حالا که به شروع داستان پرداختیم، بیاییم نگاهی هم به انتهای داستان بی اندازیم. اگر دوست دارید طنز چاشنی کار باشد. شاید بد نباشد جای دیالوگ هایی که همان اولِ نقد تکلیفشان را روشن کردم و دور ریزِ داستان است، آخر داستان اینگونه تمام شود که دو قهرمان داستان در حال بازی هستند. بازی های رایانه ای. این هم پیشنهاد است و می توانید بگویید نه همین انتها را دوست دارید.
درباره «زاویه دید» داستان آیا به چیزی غیر از «اول شخص» فکر کرده اید؟ مثلا «دوم شخص» این زاویه دید اگرچه سخت است و بسیاری از نویسندگان از آن فراری هستند و از همین اول شخص استفاده می کنند اما چند مزیت شگفت انگیز دارد.
1- صمیمانه است
2- خواننده بیشتر اعتماد می کند
3- حس همراهی دارد
4- خود را در داستان حاضر و شریک می بیند.
پیشنهاد میدهم یکبار داستان را با زاویه دید دوم شخص بازنویسی کنید ببینید چه می شود!
در نهایت می توان گفت طرح و پیرنگ داستان خوب است. لوکیشن کمتر دست خورده ای را از جنگ انتخاب کرده اید و همین قوت داستان شده است. اما روایت آن بهتر است بازنویسی شود.
موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت