وقتی اثر به عنوان داستان ارائه می‌شود




عنوان داستان : محکم مانند کوه
نویسنده داستان : زهراالسادات مولاناصرزاده

این داستان بر اساس واقعیت نوشته و با کسب رضایت از خانواده حسن زاده نگارش خواهد شد.باسپاس از این خانواده بزرگوار که مارا در نوشتن این داستان همراهی کردند.
گاهی وقتها مرواریدهایی در صدف هستند که حیف است در صدف باقی بمانند و پنهان باشند.شاید با تعریف کردن سرنوشت سختشان،زندگی فردی ،فرزندی و خانواده ای نجات پیداکند. .شیر زنی که از سن خردسالی آرزوها و خواسته هایش را زیر پا گذاشت و مردانه پای زندگیش ایستاد.
در شهر قم و در محله شاهزاده حمزه دختری به نام فاطمه که فرزند اول خانواده ای شلوغ بود و از خانواده ای متمول بود که پدر ایشان کارخانه گیوه دوزی داشتند،زندگی میکرد.شاید هیچوقت فکر نمیکرد که آینده بسیار سختی در انتظار او خواهد بود.سختی هایی که اگر آدم های عادی تنهایک مورد از آن را داشتند شک نکنید کم می آوردند و از روزگار خسته میشدند
در آن زمان هم خانواده ای از کاشان به محله حمزه قم نقل مکان میکنند که آقای حسن زاده که سالهاازقهرمان قصه ما بزرگتر بود در آن خانواده بود.در سن ده سالگی فرشته زمینی ما، آقای حسن زاده که در تهران به بنایی مشغول بودند، در سن بیست و هفت سالگی به خواستگاریش می آیند و در روز عید مبعث ازدواج میکنند. در سن دوازده سالگی پدرش ورشکست میشود.در سن سیزده سالگی قهرمان قصه ما در روز نیمه شعبان به خانه بخت رفت.در روز عید مبعث سال 44 خدابه او یک پسر داد که نامش را حسن گذاشت.خداراشکر که خدااورا به مادرش داد.زیراهنوز مشکلات فاطمه هنوز زیاد نشده بود و سالهابعد فهمید که خداوند خیلی اورادوست داشته که فرزندی مانند حسن را به اوداده است. یک سال بعد از تولد اولین پسرش،پدرش را از دست داد.در اردیبهشت ماه سال47 شاید بزرگترین اتفاق زندگیش رقم خورد.خداوند یک فرزند دیگر به اوداد که نامش را حسین گذاشت.او تاسه روزه اولی که چشم به جهان گشوده بود،یک کودک عادی بود.از روز سوم به مشکلاتی برخورد کرد که پزشکان تشخیص دادند که به علت زردی دچار عقب ماندگی ذهنی شده است.ای کاش علم پزشکی همانند امروز پیشرفت کرده بود و خون او را عوض می کردند که هم مادرش و هم خودش ،آن همه سختی را متحمل نشوند.مشکلات حسین روز به روز افزون تر شد.اما مادرش با صبر و متانت او را در آغوش می کشید تا آرام بگیرد.گریه های او همه را کلافه کرده بود.به حدی که همسایگان قصد شکایت او را داشتند.گریه های او ادامه داشت و مادر بدون حضور پدر از او نگهداری میکرد.بعضی وقتها کسانی بودند که از او بخاطر بدنیا آوردن چنین کودکی گلایه میکردند.امااو با صبری بیشتر و عزمی جزم تر از کودکش نگهداری میکرد.در سن ده ماهگی این فرشته،متاسقانه پدر او به علت تصادف دار فانی را وداع گفت.خیلی عجیب است.اما بعد از فوت پدر،گریه های حسین آرام گرفت .به همین دلیل برخی به آن کودک بدبین شده بودند و مرگ پدر را گردن پسر می انداختند.
او در سنی کم همه مرد هایش را ازدست داد.ابتداپدرش،بعد پدر همسرش و سپس همسرش.
خیلی سخت است که در روزگاری غریب زنی کم سن و سال،که همه زندگیش نابود شده بود،در دنیا تنها با دو فرشته که یکی از آن فرشته ها ،کودکی خاص بود،تنها بار زندگیش را به دوش کشد.
نه سال گذشت.
در این سالها،حسین نه راه رفت،نه حرف زدو نه حرکتی کرد.حتی مادرش نمیتوانست جز حریره بادام،بدلیل نارس بودن کودکش،چیز دیگری به او بدهد.تا اینکه معجزه ای باورنکردنی در زندگیش شکل گرفت.
مادر با آرزوی سلامتی فرزندش،همراه خانواده خواهرش به پابوس امام رضا رفتند.
او شب ها حسین را با یک ریسمان به پنجره فولاد بست و از خداوند خواست تا فرزندش را شفا دهد.
در یک شب از آن شب هایی که پشت پنجره فولاد از خداوند خواسته بود تا نگاهی به فرزند بی گناهش اندازد،می بیند که ریسمان بسته شده به پنجره،باز شده است و از این اتفاق تعجب می کند.کسی که آنجا همچین اتفاقی را تجربه کرده بود،شاهد این صحنه بود.به او می گوید که امام رضا به کودکت نگاه کرده و او را شفاداده است.او خوشحال،به مسافرخانه برمیگردد و این خبر را به بقیه خبر می دهد.سپس به ق باز می گردند.پس از چند روز،هیچ تغییری در حسین ،دیده نمی شود.او که ماْیوس و ناامید شده بود،شبی هنگام خواب،به گنبد حضرت معصومه،نگاهی می اندازد و از خانم معصومه(س)گلایه میکند که ای بانو!من فرزندم را نزد برادرت بردم اما برادرت به فرزندم نگاهی نکرد و او را شفانداد.در همین حس و حال بود که ناگهان حسین که تا به آن روز هیچ حرکتی نمی کرد،بر می خیزد و می نشیند و حرف می زند.او شگفت زده می شود و اهل خانواده را بیدار می کند و خبر شفای فرزندش را به اهل منزل می دهد.
پس از آن اتفاق،او را به تهران می برد و برای بهتر شدن بیشتر او تلاش می کرد.به مرور آن کودک هم راه رفت و هم سخن گفت.سالها گذشت و آن مادر به خاطر وضعیت پسرش هیچگاه اورا در جایی رهانکرد و از او مراقبت کرد.اوحتی بعد از مرگ همسرش هرگز ازدواج نکرد.او حسین را طوری تربیت کرد که حسین با دلی پاک و دور از همه بدی ها تبدیل به کسی شد که همه اورا دوست داشتند.همزمان با بزرگ شدن حسین،برادرش هم روز به روز بزرگتر شد و تنها تلاشش این بود که بخشی از زحمات بی شمار مادرش را جبران کند.او به دانشگاه رفت و تحصیل کرد و باعث سربلندی و سرافرازی مادرش شد.سرانجام،پس از پنجاه و چند سال مراقبت و از خودگذشتگی،فرزندش را از دست داد.به زبان ساده می توان گفت که او،این مادر،از این امتحان سخت سرافراز بیرون آمد.
باشد که او را الگوی زندگیمان قرار دهیم و در زندگی مشکلات را تحمل کنیم و در هر شرایطی از فرزندانمان مراقبت کنیم و به خداتوکل کنیم
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم زهرا سادات مولاناصرزاده سلام و احترام
داستان کوتاه آفرینش یک متنی تخیلی است که شخصیت و اتفاق داستانی دارد و اشاره بر برشی از زندگی در زمان و مکان معین داشته که می‌تواند بر خواننده تأثیر بگذارد؛ اما زندگینامه اثری است بر پایه‌ی واقعیت که به یاری اسناد و مدارک موجود و شواهدِ در دسترس به بازآفرینیِ زندگی و سیمای افراد برجسته یا فرهیخته یا افرادی که از نظر نویسنده زندگی قابلِ تأملی داشته‌اند می‌پردازد. برای روشن شدن بهترِ این تعاریف، به برخی شباهت‌ها و تفاوت‌های داستان و زندگینامه اشاره خواهیم کرد.
آنچه در نوشتن داستان اهمیت دارد، تخیلی است که به کمک آن نویسنده به خلقِ یک جهان داستانی می‌پردازد. شخصیت‌های داستانی نیز مصنوع و آفریده‌ی ذهن نویسنده هستند؛ و به عنوان مثال هیچ یک از این شخصیت‌های داستانی نمی‌توانند داستانِ خود را بنویسند؛ اما در زندگینامه تخیل وجود ندارد و همه چیز آن و شخصیت‌هایش واقعی هستند و فرد می‌تواند زندگینامه‌ی خود را بنویسد؛ به این معنا که در عین حال که نویسنده‌ی زندگینامه است خود می‌تواند یکی از شخصیت‌های این زندگینامه باشد که به آن اتوبیوگرافی یا زندگینامه خودنوشت گفته می‌شود. همچنین در زندگینامه بهتر است فرد را با همه‌ی مراتب خصلت آدمی توصیف کرد؛ نه اینکه صرفا به ارائه‌ی یک نوع فضیلت بسنده کرد؛ در داستان هم در پرداخت شخصیت به اینگونه خصلت‌ها توجه می‌شود ولی دلیلی ندارد تک‌تک آن‌ها برشمرده شود و روزگاری که شخصیت در آن زندگی می‌کند دقیقا تصویر شود؛ در داستان هر آنچه می‌آید کاربرد دارد و پرداخت شخصیت با توجه به تکنیک‌های شخصیت‌پردازی و تخیلِ نویسنده شکل می‌گیرد. معمولا انگیزه‌ی نوشتنِ یک داستان برای داستان‌نویس می‌تواند، انگیزه‌ای برگرفته از یک حس قوی و ماندگار، آگاهی، دردمندی، حسی عاطفی یا تلنگری برگرفته از تاریخ یا دین یا سیاست و... باشد اما برای نوشتن یک زندگینامه معمولا انگیزه‌های شخصی و روابط خویشاوندی ممکن است محرک زندگینامه نویس باشد. نکته‌ی دیگر اینکه داستان می‌تواند با تکیه بر حوادث تاریخی به وجود آید. اگر حادثه‌ای تاریخی دستمایه داستان قرار گیرد جزئیات مربوط به حادثه در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد و در اکثر مواقع تنها حادثه اصلی واقعی است و بقیه‌ی رویدادها بر پایه‌ی تخیل؛ در مورد زندگینامه اگر چه تاریخ و شرایط اجتماعی بستر تحولات زندگی یک یک انسانها است و زندگینامه به تاریخ هم بستگی دارد اما در عین حال زندگینامه تاریخ هم نیست. نکته‌ی دیگر اینکه چون زندگینامه بر اساس واقعیت است، لازم نیست حتما آغاز و پایانی تراژیک یا تأثیرگذار داشته باشد؛ اما در داستان نویسنده باید نقطه شروع و پایان را به درستی انتخاب نماید و به آغازی گیرا و پایانی تأثیرگذار نیازمندیم. در زندگینامه نویسنده با توجه به اطلاعات و منابع و اسنادی که از طریق مختلف به دست آورده است، به نگارش و ارائه‌ی مستقیم این اطلاعات می‌پردازد؛ اما نویسنده برای نوشتن رمان و داستان پس از طراحی پیرنگ و جمع‌آوری اطلاعات لازم آن‌ها را به شکلی در داستان پیاده می‌کند که خواننده بتواند تصویرِ یک جهانِ داستانی را ببیند و در واقع نویسنده می‌بایست آنچه را که مد نظرش است به خواننده نشان دهد؛ نه اینکه آن را برای خواننده به شکل مستقیم تعریف کند؛ به این معنا که در داستان ارائه‌ی اطلاعات به شکل غیر مستقیم می‌بایست باشد.
به طور کلی زندگینامه‌ی داستانی با وجود تفاوت‌هایی که با داستان دارد؛ اما می‌تواند در مواردی هم به داستان نزدیک باشد؛ نویسنده می‌تواند برای نگارش بهتر زندگینامه‌ی داستانی از قواعد و تکنیک‌های داستان نویسی بهره برد اما ملزم به رعایت همه‌ی قواعد داستان نویسی نیست؛ همچنین در زندگینامه‌ی داستانی نویسنده نمی‌تواند آزادانه عمل کند و حداکثر استفاده را از عناصر خیال بکند؛ بلکه زندگینامه نویس به واقعیت زندگی قهرمانِ زندگینامه احساس تعهد می‌کند و پس از مطالعه‌ی زندگینامه‌ی داستانی، آنچه در نهایت در ذهن خواننده خواهد ماند تصویر نسبتا کاملی از شرح واقعی زندگی قهرمان است که با رعایت جنبه مستند زندگی او ارائه شده است.
سرکار خانم زهرا سادات مولاناصرزاده ورود شما را به پایگاه نقد خوش آمد می‌گویم و خوشحالم که خواننده‌ی اولین اثر ارسالی شما به پایگاه نقد هستم؛ سعی می‌کنیم به آنچه به ارتقا اثر شما کمک می‌کند، اشاره کنیم.
در شروع «محکم مانند کوه» آمده است: «این داستان بر اساس واقعیت نوشته و با کسب رضایت از خانواده حسن‌زاده نگارش خواهد شد. با سپاس از این خانواده بزرگوار که ما را در نوشتن این داستان همراهی کردند.» همین توضیح در ابتدای اثر به خواننده خواهد گفت این اثر بر اساس واقعیت شکل گرفته است، نه تخیل. نویسنده در این اثر از زندگی زنی حرف می‌زند و داستان زندگی این زن را بر اساسِ واقعیتی که وجود داشته به شکل کُلی برای مخاطب تعریف می‌کند. در «محکم مانند کوه» نویسنده این زن را قهرمان اثر برگزیده است و اشاره‌هایی کوتاه به دورانِ کودکی و سپس ازدواج زود هنگام او و مرگ پدر و پدرشوهر و همسر او می‌کند؛ همچنین اشاراتی به زندگی سخت این قهرمان بعد از مرگ همسر و تنها بزرگ کردن دو فرزندش می‌شود...
با توجه به آنچه که در مقدمه‌ی نقد اشاره شد؛ و ویژگی‌هایی که «محکم مانند کوه» دارد؛ می‌توان به فاصله‌ای که این اثر با داستان دارد پی برد. محکم مانند کوه بر اساس واقعیتِ یک زندگی نوشته شده است، نویسنده به شکل مستقیم به بیان این حقایق زندگی پرداخته و همه چیز را برای مخاطب تعریف کرده است. نوشتن یک زندگینامه‌ی داستانی جذابیت‌های خاص خودش را دارد و همچنین مخاطبین خودش را؛ اما وقتی نویسنده اثری را به عنوان داستان به مخاطب ارائه می‌دهد؛ مخاطب از آن انتظارِ داستان بودن دارد. داستان بر پایه‌ی تخیل شکل می‌گیرد و نویسنده با کمک ابزارها و عناصرِ داستانی آنچه را در ذهن دارد به مخاطب نشان می‌دهد. به عنوان مثال در داستان، نوشتنِ این جمله که: «فلان شخصیت زندگی سختی داشت» معنا ندارد؛ نویسنده می‌بایست این سخت بودن زندگی را با فضاسازی و تصویرگری و کُنش‌های شخصیت و پرداخت‌های داستانی به خواننده نشان دهد نه اینکه برای او تعریف کند و بگوید فلانی زندگی‌اش سخت بود. خواننده می‌بایست بتواند رابطه‌ی بین شخصیت‌ها را ببیند، گفتگو و صدایشان را بشنود و آن‌ها را با رفتاری که در مواجه شدن با رخدادها از خود نشان می‌دهند بشناسد. یا اگر حرف از اقلیم می‌شود؛ تصویر این اقلیم می‌بایست در ذهن خواننده با تکنیک‌هایی که نویسنده استفاده کرده است باقی بماند. به عنوان مثال در جایی از اثر آمده: «در شهر قم و در محله شاهزاده حمزه...» خب! این محله‌ی شاهزاده حمزه را خواننده چگونه در ذهن مجسم کند؟ فرض کنید اگر به جای واژه‌ی «قم» بگذاریم، «یزد» یا «اراک» یا... آیا تفاوتی در «محکم مانند کوه» ایجاد خواهد شد؟ این اثر بر اساس واقعیت نوشته شده و ما اجازه نداریم در اصل ماجرا و تغییر مکان و زمان دست ببریم؛ اما اگر محکم مانند کوه قرار است داستان باشد؛ نویسنده می‌بایست توجه بیشتری به عناصر داستان داشته باشد؛ به طوری که همه‌ی چفت و بست‌های داستانی محکم باشد، همه چیز سر جای درستِ خود قرار گرفته باشد و هیچ جزئی را نتوان تغییر داد؛ مثلا اگر مکان داستان قرار است قم باشد، نشانه‌ها و معرفی‌ای وجود داشته باشد که نتوان آن را با هیچ مکان دیگری جایگزین کرد... در مورد شخصیت‌ها و سایر عناصر داستانی نیز همچنین...
و اما در مورد زندگینامه‌ی داستانی؛ در زندگینامه‌ی داستانی نیز توجه به بعضی جزئیات، ذکر تاریخ، زمان و مکان دقیق، معرفی درست و کامل شخصیت‌ها و پرداختن به فراز و فرودهای کاملِ زندگیِ قهرمان داستان اهمیت ویژه‌ای دارد. به طوری که در چند سطر و چند پاراگرافِ کوتاه نمی‌توان به چنین نوشته‌ای دست یافت. «محکم مانند کوه» می‌تواند طرحی کلی برای نوشتنِ یک زندگینامه‌ی داستانی باشد و پتانسیل تبدیل شدن به یک زندگینامه‌ی داستانی جذاب را دارد.
سرکار خانم زهرا سادات مولاناصرزاده شما نویسنده‌ی جوانی هستید و سابقه‌ی کوتاهی در داستان نویسی دارید. بنابراین فرصت‌های بسیاری پیش روی شما خواهد بود و قطعا با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایج دلخواه و بهتری خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم علاوه بر مطالعه‌ی رمان و داستان کوتاه‌های موفق، به مطالعه‌ی کتاب‌های آموزش داستان نویسی بپردازید و با عناصر داستان و پرداخت آن‌ها در آثار داستانی بیشتر آشنا شوید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت