کم هم زیاد است!




عنوان داستان : چال سرویس
نویسنده داستان : علیرضا رضایی

حوالی ظهر است . امروز این سومین ماشینی است که روغنش را عوض میکنم . در حال عوض کردن روغن ماشین ، به اوضاع کار و کاسبی فکر میکنم . به این که فکر میکردم از این راه به کجا ها میتوانستم برسم ، و حالا به کجا رسیده ام .مثل قدیم تر ها که به این موضوع فکر میکردم ، افسوس نمی‌خورم فقط سعی میکنم کارم را انجام دهم . از چاله بیرون می آیم و آچر ها را روی میز می گذارم . بر میگردم و به چشمان آبی رنگ مشتری ام نگاه میکنم که در ماشینش نشسته و منتظر است که به او بگویم کار تمام شده . با دست به او علامت میدهم که برود عقب ... دنده عقب میرود ، بعد پیاده میشود و به سمتم می آید ؛ (( ممنون اوسا ، خسته نباشی ، چقد تقدیم کنم ؟ )) میخواهم بگویم ۱۸۰ تومن ، اما به سر و وضعش که نگاه میکنم ، بهش میخورد که این پول های پول تو جیبی بچه اش باشد ...۱۸۰ تومن را قورت میدهم و همانطور که با دستمال در حال پاک کردن دست هایم هستم می گویم ؛ (( قابل شما رو نداره ... میشه ۵۰۰ ))
مکث کوتاهی میکند و به شکلی غیر منتظره بهم خیره میماند . آب دهانش را قورت میدهد و کارتی را که چند ثانیه پیش از کیف پولش بیرون کشیده بود به سمتم دراز میکند . چیزی نمی گوید ، من هم چیزی نمی گویم و کارت را میکشم . هردومان از چشم های هم خواندیم که این آخرین باری است که هم را در این مکان ملاقات میکنیم اما خب ، به درک . به داخل چاله نگاه میکنم ، کثیف شده . چند روزی میشود که تمیزش نکرده ام . همین که میخواهم چاله را تمیز کنم صدای سگم که دم در بسته شده برای چندمین بار توجهم را به خود جلب می‌کند . از صبح که آمده ام هیچ آب و غذایی بهش نداده ام .چند تکه از کباب دیشب را که برایش آورده ام جلویش می اندازم و یک ظرف آب هم کنارش میگذارم . وقت برگشتن به داخل ، رجب علی قد خمیده و چروکیده را می‌بینیم که در حال آب دادن به گل های دم سوپرمارکتش است . سلامش میکنم ، با سر جواب میدهد ... چند دستمال و یک طی را بر میدارم و داخل چاله میروم . صدای گزارش ورزشی که از رادیو در حال پخش است در گوشم می پیچد . نشسته ام و دستمالی را محکم روی زمین میکشم . صدای پایی به گوشم میخورد . تا می‌خواهم سرم را بلند کنم و ببینم چه کسی است ، روپوش ریلی چاله کشیده میشود و همه جا را سیاهی در بر میگیرد . ترس مانند خون در سرتاپایم شروع به جریان می‌کند . دستمال را زمین می اندازم و سعی میکنم که روپوش را بشکم عقب اما کاری که من صبح از سر فراموشی نکردم را ، کسی الان انجام داده ... روپوش چاله را قفل کرده . فریاد میزنم (( آهای ، آهای ...کی اونجاست ؟ این روپوش رو وا کن )) اما به جز صدای چند پا ، چیزی به گوشم نمی‌خورد . نمیخواهم باور کنم که دزد به مغازه ام زده ، آن هم در حالی که خودم حضور دارم ...صدای پارس کردن سگم به گوش نمی‌خورد ، اما همچنان صدای پا می آید . بعد از چند ثانیه کرکره مغازه پایین کشیده میشود . یعنی دزد ها خود را زندانی کردند ؟یا در حال جمع کردن وسایل درون مغازه اند ؟
پس رجب علی چرا وقتی دید چند نفر وارد مغازه ام می‌شوند کاری نکرد ؟ یعنی انقدر سرش شلوغ بود که ندید ؟
فکرم هزار راه میرود . نکند چند نفر باشند که برای انتقام آمده اند . آهان فهمیدم ... شاید میرزایی باشد ، همان پسر قد بلند مو بوری که جای طلب پانصد هزاری اش ، سگ چند میلیونی اش را آوردم . آمده سگش را ببرد ... سگم ... سگم پاس نمیکند چرا ؟ او فقط برای من و رجب علی پاس نمیکرد . یعنی کار رجب علی است ؟ شاید به خاطر یک میلیون قرض چند ساله اش که قرار است هر ماه پسش بدهم و نمیدهم ، همچین کاری کرده ! بعید نیست ، چند وقت هم است که سر سنگین است . شاید آن دختری است که ... نه او جرئت همچین کاری را ندارد . شاید هم همسرم متوجه رابطه ام با او شده ! نه ... این خیلی خیلی بد است . شاید هم همان مرد چشم آبی باشد که چند دقیقه پیش چند برابر دست مزدم ازش پول گرفتم ...از آن نگاه غضب ناکش بعید نیست . فکرم هزار راه و بی راهه را رفته است ، نمیدانم کدام احتمال رخ داده ، فقط میدانم که در بد درد سری افتاده ام . صدای باز شدن قفل به گوشم میخورد و پشت بندش روپوش چاله کشیده میشود . قابی که رو به رویم می بینم را باور نمی کنم ! همسرم بالای سرم کیک به دست ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کند . کنارش هفت هشت نفر را می بینم اما دوست ندارم بهشان نگاه کنم . چشمانم را می بندم و در همان چاله می‌نشینم ...

علیرضا رضایی
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای رضایی
سلام
من به عنوان یک خواننده حرفه‌ای شیفته داستانهایی هستم که نتوانم به راحتی انتهایش را پیش‌بینی کنم و داستان بتواند من را به دنبال خودش بکشاند و هر بار پیش‌بینی‌هایم را به هم بریزد.
داستان کوتاه شما نشان از مطالعه داستان و شناخت داستان داشت و من از خواندنش لذت بردم. هرچند حفره‌هایی در منطق روایی داستان داشت که با پر کردن آنها داستان شما می‌تواند بهتر از این باشد. به عنوان نمونه وقتی به پارس سگ اشاره شده است که فقط برای رجب علی و شخصیت اصلی پارس نمی‌کند باید تا پایان داستان مشخص شود که زمانی که راوی در چال روغن گرفتار شده سگ چه کسی را شناخته چرا به او پارس نکرده است!
در این داستان با یک مینی‌مال و نوع خاصی از آن به نام فلش فیکشن (داستان ترکشی!) روبرو هستیم. تعلیق و پایان شگفت‌انگیز در این گونه داستان، تلنگری به ذهن مخاطب وارد می‌کند که او را به درنگ و تأمل در معانی فراتر از ظاهر ساده داستان وادار می‌کند. در داستان شما من به عنوان خواننده نمی‌دانم شخصیت اصلی نامش چیست؟ چند ساله است؟ یا چه چهره و ظاهری دارد؟ اما می‌دانم دنیا را چگونه می‌بیند و چه قضاوتی نسبت به اطرافیانش دارد. نمی‌دانم که این داستان در کجای ایران و چه شهر یا روستایی می‌گذرد، اما می‌دانم قصه در یک مغازه تعویض روغن می‌گذرد. زمان تقویمی داستان هم نامشخص است. فقط می‌دانم زمان کوتاهی است و فاصله میان رفتن مشتری و ورود صاحب مغازه به چال تعویض روغن است. همه اینها به همراه پایان‌بندی غافلگیرکننده از جمله مشخصات داستانهای مینی‌مال است. هرچند نویسندگان این داستانها معمولاً از کلمات ساده و صریح برای بیان داستان در مینی‌مال استفاده می‌کنند اما به دلیل محدودیت حجم، کلمات ارزش فوق‌العاده دارند و همین کلمات کم تعداد را بی‌محابا هدر نمی‌دهند. مینی‌مالیسم بر پایه فشردگی و ایجاز بیش از حد محتوای اثر بنا شده‌ است. هنرمندان مینی‌مالیسم در فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می‌روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترین و کوتاه‌ترین شکل، باقی بماند. به همین دلیل کم حرفی از مشخص‌ترین ویژگی‌های این آثار است. جان بارت در تعریف هنر مینیمالیسیتی جمله مشهوری دارد که به شعار مینی‌مالیستها تبدیل شده است: less is more «کم، زیاد است.»
برای مینی‌مال مشخصات مختلفی در منابع ادبی ذکر شده است که ممکن است همه آنها در یک داستان دیده نشود. اما در پایان به بعضی از مهمترین مشخصات داستانهای مینی مال اشاره می¬کنم تا خوانندگان داستان خیلی کوتاه این مشخصات را در داستان شما بیابند و تطبیق دهند:
- پایانه غافل گیر کننده دارد.
- پیرنگ ساده و کوتاه است.
- محدودیت حجم دارد.
- زمان و مکان محدود است.
- بیشتر مواقع روایت به زمان حال است.
- انتخاب آنِ درست وقوع حادثه برای انتقال اطلاعات مهم است.
- درون‌مایه‌های داستانهای مینی‌مال کلی و جهان‌شمول است مثل مرگ، عشق، جنگ، دروغ، خیانت، جدایی و...
- یه واقعه‌ای بیرونی پرداخته می‌شود.
- از قهرمان‌سازی پرهیز می‌شود و بیشتر از شخصیت‌های کم، ساده و معمولی استفاده می‌شود.
- نثر مختصر، تمیز و شفاف است.
- گفتگوها کاربردی و کوتاه است.

موفق باشید.

دیدگاه ها - ۴
حسین اسماعیلی » سه شنبه 18 خرداد 1400
بسیار از خواندن داستان لذت بردم
علیرضا رضایی » پنجشنبه 20 خرداد 1400
متشکرم
محسن ایزدی » دوشنبه 17 خرداد 1400
واقعاً داستانی با پایان غافلگیر کننده بود و لذت بردم،از نویسنده متشکرم و بهش بخاطر نوشتن این داستان خوب تیریک میگم
علیرضا رضایی » چهارشنبه 19 خرداد 1400
خیلی ممنونم از شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت