پرهیز از انبساط بیش از اندازه




عنوان داستان : هیچ
نویسنده داستان : امیر خیراندیش

بسمه تعالی

نام اثر:
هیچ
نویسنده:
امیر خیراندیش
مرکز پرورش استعدادهای درخشان دارالفنون








-مارال
-جان مارال؟
-چرا ماهی ها گریشون معلوم نیست؟مگه میشه کسی گریه کنه و غمش دنیا رو نگیره؟!
-دیوونه ایا سعید!به چه چرت و پرتایی فک میکنی.یک ساعت بال بال زدی من بیام سر رود،این حرف رو بهم بزنی؟
-خب عزیزم،دلم برات تنگ شده بود،گفتم ببینمت دلمون واشه.
-باشه آقا.باشه.
-راستی مارال،بابام گفت چون کارنامم تو سه سال دبیرستان بیست شده برام دوچرخه میخره.میتونیم از این به بعد با دوچرخه تو روستا اینور و اونور بریم.
-آقاجون من که گفت اگه پسر بودم،همین الان برام 30 تا دوچرخه می خرید.ولی میگه دختر قباحت داره دوچرخه سواری کنه.
-اگه بابای منم مث پدرت خان بود 30 تا چیه؟صد تا دوچرخه ازش می گرفتم.مارال؟میگما...چقد خوبه کنار تو بودن.
-پس دیروز که نبودم چیکار کردی؟
-هیچی.اومدم اینجا لب آب رو به روی این درختان سر به فلک کشیده نشستم و موقع غروب آفتاب،وقتی عکس خورشید افتاد توی آب،چهره ی تو رو توش دیدم.
-اینجوری نگو خجالت می کشم.این همه دختر خوشگل دور و برت هست.
-خب تو بهترینی و با دنیا عوضت نمیکنم.من فقط تو رو میخوام.تورو.
لبخند ملیحی روی صورت مارال نقش بست.
-سعید جان؟دم غروبه بریم دیگه.
-دلم برات تنگ میشه آخه
-به خدا نمیدونی با چه بدبختی ای بتول و پیچوندم.آخرش یه روز می فهمه،آبرو برامون نمیزاره.
-باشه بریم.تو انقد همش پات تو آبه،سرما نمیخوری؟
-نه بابا،خیلیم خوبه.
-پس مواظب باش سرما نخوری.
-چشم.
سارا کفش قرمز گل گلیش را پوشید.دامن چین چینش را جمع و جور کرد.روسری مشکیش،جلای خاصی به صورتش داده بود.هر بار که می دیدمش،عاشق ترش می شدم.آرام آرام،روی برگ های پاییزی می خرامید.او که می رفت گویی جانم می رود.باید به خانه می رفتم و منتظر می ماندم که ببینم مارال موفق می شود،نوکروکلفتهایشان را بپیچاند و به بهانه ی برداشتن آب به سررود بیاید تا با هم گل بگیم و گل بشنویم.اما خب،نوکرهایشان هم آنقدر احمق نبودند،که هر روز گول بخورند و بگذارند که دختر اربابشان تنها از خانه بیرون برود.یک هفته گذشت.پدرم برایم دوچرخه ی بیست و هشت مشکی رنگی خرید.به او سفارش کرده بودم که یک زین خوشگل هم برایش بخرد تا بتوانم مارال را هم سوار کنم.روزی که دوچرخه به دستم رسید،از فرط شوق و هیجان سریع سوار آن شدم و به سرعت شروع به پا زدن کردم.به رود رسیدم.مارال آنجا نبود.حدس زدم که احتمالا روی درختی نشسته یا جایی قایم شده.با دوچرخه،لابه لای درختان را می گشتم.همان طور که با دقت به هر طرفی نگاه می کردم،او را دیدم که روی شاخه ی درخت سیب نشسته بود.با سرعت پا زدم و به زیر درخت رسیدم.چشمان درشت مشکیش را روی هم گذاشته بود.موهای لختش،نیمی از صورتش را پوشانده بود.او سیبی را می بویید.سوت همیشگی را زدم.او که می دانست،تنها کسی که این سوت را می زند من هستم،با تبسمی که به لب داشت چشمانش را باز کرد.
-اومدی سعید جان؟منتظرت بودم.با اشتیاق از شاخه پایین آمد و گفت:
-به به!عجب دوچرخه ای!مبارکت باشه.حالا بلدی برونیش؟
-چی فک کردی؟انقد با دوچرخه ی دوستام تمرین کردم برا امروز!بپر بریم بچرخونمت.
-اگه کسی ما رو ببینه چی؟
-میشه انقد نفوس بد نزنی؟!خواهشا سریع سوار شو.
مارال آرام سوار شد.
-بیا سعید برات سیب آوردم.
-قربونت دستت.خوب میدونی من چی دوس دارما!
مارال آرام خندید.آن روز تا غروب،بی هدف،در روستا پرسه میزدیم.به دور از چشم خان و قماشش.روزها می گذشت و می گذشت.به رسم روزهای قبل کنار رود نشسته بودیم.
-سعید؟تو برنامه ای برای آیندت داری؟
-معلومه که دارم.کلی الاغ میخرم که میتونیم بچرونیمشون و کلی هم خوش بگذرونیم.
-درست حرف بزن من الان شوخی ندارم.
حرفش لبخندم را محو کرد.با چهره ی متعجب گفتم:«مارال جان؟من برات می میرم.این کافی نیست؟
-جون دادن که برای آدم فایده نداره.من دنبال مرد زندگیم نه کسی که برام بمیره.
نتوانستم ناراحتیم را بروز ندهم.رو به من کرد:
-ببین سعید.تو پسر خالمی و خیلی برام عزیزی.من خیلی وقته که میشناسمت ولی این حرفا واسه آدم نون و آب نمیشه.تو الان چند سالته؟
-اینم پرسیدن داره؟
-جواب بده فقط.
-خب،17 سال.
-چقد سرمایه داری برای زندگی آیندت؟»
سرم را پایین انداختم.
-هیچی.
-پس چجوری میگی منو می خوای؟اگه واقعا میخواستی مث پسر خان بالاده می اومدی خواستگاریم.اون هم خیلی پولداره،هم خیلی خوشتیپه،هم خوشگله.تازه،به موهاش ژلم می زنه.
حرفش که به اینجا رسید،با تمام خشم به اون نگریستم.چیزی جز طمع در چشم هایش ندیدم.با دیدن خشم من،ادامه ی حرف هایش را خورد.از جایش بلند شد و بدون خداحافظی رفت.آن روز روی دیگر مارال را دیدم.از او دلخور بودم.اما چه باید میگفتم وقتی پسر خان بالاده خواستگار رسمی اش بود.هر روز برگ ها می ریخت و ترس من از جدایی بیشتر می شد.حرف هایش روز به روز تند تر می شد.دیر تر به سر قرار می آمد.بد قولی می کرد.متوجه سردی اش شده بودم.تا اینکه در یک روز سرد پاییزی آب پاکی را روی دستانم ریخت.لب رود منتظرش بودم.با لباس بلند مشکی که بوی شهر می داد،به سمتم آمد.روبه رویم ایستاد.برگ های پاییزی به آرامی روی سرمان می ریختند.انگار می خواستند تقاص جداشدنشان از شاخه را،از ما بگیرند.انگار،زورشان می آمد ما از ته قلب همدیگر را دوست داریم و می خواستند با چشم خودشان جدایی ما را ببینند.چشم های مشکیش را بست.دستانش را به هم گره کرد.با صدایی جدی گفت:
-بببین سعید بارها بهت گفتم که پسر خوبی هستی و تو اینم شکی نیست.ولی ما برای هم ساخته نشدیم...
-ولی مارال...
-هیچی نگو سعید.تو رو خدا هیچی نگو.یه وقت هوایی می شم.
سرم را پایین انداختم.حرف هایش را ادامه داد:
-سعید به خدایی که بالاسرمونه اینجوری برا جفتمون بهتره.باور کن.
-قسم نخور مارال.من بی تو می میرم.
-خیلیا اینو گفتن و نمردن.
-شاید نمیرم ولی بی تو نمیتونم زندگی کنم.
-میتونی.باور کن.فقط قوی باش و به زندگیت ادامه بده.
-الان میخوای چیکار کنی؟
-هفته ی بعد بله برونمه.
سگرمه هایم را توی هم کشیدم و با تندی گفتم:-ینی چی؟مگه الکیه؟اصن با کی؟
-با پسر خان بالاده.بهم قول داده منو می بره آلمان.مطمئنم که باهاش خوشبخت می شم.برات بهترین ها رو آرزو می کنم.مطمئنم بهتر از من گیرت میاد.
همین ها را گفت و رفت.
مارال از ایران رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.شده بود آنچه نباید می شد.بعد از مارال،با خاله ام قطع رابطه کردم.شش ماهی طول کشید تا خودم را جمع و جور کنم.اما خوشبختانه یک سال بعد از آن اتفاق تلخ،پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم.به تهران آمدم تا از شر آن روستای لعنتی خلاص شوم.دوره ی پزشکی عمومی ام هفت سالی طول کشید.پزشک حاذقی شده بودم.روز به روز وضعیت مالیم بهتر می شد.ازدواج کردم.با سمانه.یک دختر تهرانی.دختری که زیباییش زبانزد تمام دختران فامیلمان بود.
***
نزدیک به بیست سال از آن روزهای تلخ گذشت و من اکنون پیر ترین جوان دنیا هستم.پیر شدم به خاطر عشق نافرجامم وجوان شدم تا همسر خوبی برای سمانه ی عزیزم باشم.هفته ی پیش،خاله ام با من تماس گرفت.در حالی که گریه اش بند نمی آمد از مارالی حرف می زد که دست از پا دراز تر،ویلچر نشین،دوباره به ایران برگشته.خاله ام به من التماس کرد تا هر راهی برای درمان مارال بلدم به کار ببندم.قرار است امروز به تهران بیاید تا دوا و درمانش را شروع کنیم.خدایا!یاریم کن.دفترم را می بندم.
-سمانه جان؟حاضر شو باید بریم فرودگاه دنبال مارال.
کت و شلوار مشکیم را با پیراهن سفیدم به تن می کنم.طبق معمول سمانه برایم کراواتم را می بندد.کراوات سورمه ای راه راه.دنیایی ست این سمانه.هیچ وقت کارهایش برایم تکراری نمی شود.سمانه می رود تا شالش را سر کند.رو به روی آینه می ایستم.موهای جوگندمیم،مرا متوجه گذر زمان می کند.با خودم می گویم:
-سعید چقد پیر شدی!
دماغم از 17 سالگیم کمی عقابی تر شده.خط های روی پیشانیم هم بیشتر شده.به قول سمانه روز به روز عین قالی کرمانی زیبا تر می شوم.صدای سمانه مرا به خودم می آورد:
-سعید؟من حاضرم.بریم.
از درب خروجی بیرون می روم و منتظرش می مانم.حیاط خانمان پراست از گل و گیاه و درخت و تابی سفید با گل های نارنجی که گوشه ی حیاط خودنمایی می کند.به آسمان نگاه میکنم.از همیشه آبی تر است.سمانه می آید.مثل همیشه زیبا شده.در همه ی لباس های طیفی از رنگ قهوه ای دیده می شود.
به سمت ماشین می رویم و به راه می افتیم.ثریا،خواهر بزرگ مارال او را تا تهران همراهی می کند.سالهاست که هیچ کدام از آنها را ندیده ام.شاید اصلا آن ها را نشناسم اما فکر نمیکنم با نشانه ای که دارند پیدا کردنشان کار سختی باشد.زن روی ویلچر کم پیدا می شود.در قسمت انتظار،چشم براهشان هستیم.به محض دیدنشان آن ها را می شناسم.وقتی به هم می رسیم احوال پرسی های کلیشه ای شروع می شود.من به مارال نگاه نمیکنم اما سنگینی نگاهش را احساس میکنم.کاملا متوجه هستم که او از سر تا پای مرا برانداز می کند.سوار ماشین می شویم.با اینکه سوار کردن مارال آن هم در ماشین شاسی بلند کار ساده ای نیست.هر وقت به آینه نگاه می کنم،نگاهم به نگاه مارال گره می خورد.دائم به من زل زده.گویی با چشمان حسودش به سمانه خنجر می زند.به خانه می رسیم.خانه ی عشق من و سمانه.خانه ای که هیچ وقت از آن صدای بازی بچه بیرون نیامد.شب،پس از صرف شام،ثریا به ما می گوید که باید برود و مارال را به ما می سپارد.سمانه هم با خوشرویی قول می دهد که مثل خواهر خودش از او مراقبت می کند و اطمینان خاطر می دهد که هر کاری لازم باشد برای سلامتی او انجام دهد.روزی که باید مارال را به بیمارستان ببرم،در ماشین منتظرش هستم.سمانه در حالی که دستش به ویلچر مارال است به من نزدیک می شود.با مهربانی به من می گوید:
-سعید جان؟پیاده شو.کمک کن مارال رو سوار ماشین کنیم.
دستم را پشت بازوانش می گیرم.از پشت بلندش میکنم.بدنش نحیف است.نیحف تر از آنکه بلند کردنش اذیتم کند.او را روی صندلی می گذارم و به راه می افتیم.هر از چند گاهی نگاهم می کند.اما من حتی به رنگ مویشم هم توجه نمیکنم.موهایی که روزگاری تله ای بود برای من.بالاخره لب به سخن می گشاید:
-ببین سعید...
-خواهش میکنم چیزی نگو.الانم که اینجام به احترام خالست.که روشو زمین نندازم.بالاخره سنی ازش گذشته.وگرنه من اصلا دوس ندارم گذشته ها زنده بشه.
-آخه یه حرفایی رو اگه بهت نزنم بغض میشه.بعد اگه بترکه دنیا رو آب برمیداره.میفهمی که؟
-مارال من عاشق همسرم و زندگیم هستم.دوسم ندارم خدشه ای بهش وارد شه.پس...
-آره.زنی که بچه دار نمیشه واقعا دوس داشتنم داره!
فرمان ماشین را از شدت خشم محکم در دستانم می فشارم.سرم را می چرخانم.با عصبانیت به او نگاه می کنم.
-مهمون مایی درست.احترامتم واجب.ولی حق نداری به زنم توهین کنی.فهمیدی؟
-خدا شانس بده.خوشبحالش.کاش مام همچین آدمی گیرمون می اومد.باشه کاریش ندارم ولی ازت خواهش میکنم یه بار کامل به حرفام گوش کن.
-می شنوم.
-بزا از همون اول بهت بگم.من اونموقع که ازت جدا شدم درست هفته ی بعدش بله برونم بود.چند ماه بعدشم عقد کردیم و خیلی زود رفتیم آلمان.اولش همه چی خوب بود.اون خیلی مهربون بود.دریایی از احساس.وقتی به چشمای سبزش نگاه میکردم،دنیام رنگی می شد.زیبا بود و زندگیمونم زیبا می کرد.اما خوشبختیمون زیاد طول نکشید.چند ماهی نگذشته بود،که دیدم شبا مست میاد خونه.بهم کم توجهی میکرد.وقتی با هم میرفتیم بیرون نامرد به همه نگاه می کرد به جز من.هر وقتم به کاراش اعتراض میکردم با کتک جوابمو می داد.سعید به خدا اونموقع 19 سالم بود و انقد زجر کشیده بودم.ازش طلاق گرفتم.بعد از اون خودمو از همه جا رونده دیدم.نه راه پس داشتم و نه راه پیش.مجبور شدم با تونی ازدواج کنم.وضع مالیمون خوب بود و در کل زندگی مصالمت آمیزی رو باهاش داشتم.نه من به اون کاری داشتم و نه اون به من.زندگی ما با دوام بود.حدود 17 سال باهاش زندگی کردم.تا اینکه یه روز وقتی برای تعطیلات کریسمس به خارج از شهررفتیم،ترمز ماشینمون برید،و یه دره ی بی رحم ما رو بلعید.تونی مرد و من موندم و پاهای علیل که حتی توانایی انجام کوچیکترین کارم نداشتم.چند روز گذشت.وقتی دیدم تنهایی تو غربت دووم نمیارم،راهی ایران شدم.راستشو بخوای پاهام بهونه بودن.چشام میخواستن تو رو ببینن.دلم برات تنگ شده بود.
-خواهشا اینا رو نگو مارال.
-اه.سعید قرار شد گوش بدی فقط.
مارال ادامه داد:
-وقتی وارد ایران شدم به خونه ی پدریم تو شمال رفتم.از وقتی که آقاجونم خدابیامرز،عمرشو داد به شما،خونه سوت و کوره.مادرم حسابی مریضه.به مادرم گفتم که به تو زنگ بزنه.به این بهونه ها بیام تهران ببینمت.سعید؟به خدا من هنوزم دوست دارم.
-بس کن مارال.دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.
سیگارم را روشن میکنم.شیشه ی ماشین را پایین تر می آورم.آرنجم را از شیشه بیرون می برم.باد خنکی به صورتم می خورد.پس از یک ساعت رانندگی کسل کننده در خیابان های تهران بالاخره به بیمارستان می رسیم.مارال را به دکتر قاسمی می سپارم.پزشکی که از دوره ی دانشجویی رفیق شفیق من است.سمانه با من تماس می گیرد و می گوید که ماشینش خراب شده و از من میخواهد که به دنبالش بروم.کار مارال چند ساعتی طول می کشد.پس می توانم سمانه را چند ساعتی بیشتر ببینم.از بیمارستان حرکت می کنم و چندی بعد درست روبه روی مزون در آن سوی خیابان منتظر سمانه می مانم.سیگام را روشن می کنم و به ماشین های در حال عبور خیره می شوم.چندین بار با او تماس می گیرم،اماجواب نمی دهد.تا اینکه از آن سوی خیابان برایم دست تکان می دهد.لبخندی به روی لبش نقش می بندد و به سوی ماشین می دود.ناگهان صدای گوش خراش ماشینی که به سرعت به سمانه نزدیک می شود،مرا شوکه می کند.با تمام توان فریاد می زنم:
-مواظب باش سمااانه...
چند لحظه بعد سمانه نقش بر زمین می شود.سیگار از دستم می افتد.چشم هایم گرد می شودو مات و مبهوت به سمانه ی غرق در خون می نگرم.از ماشین پیاده می شوم و به سمتش می دوم.بی توجه به ماشین های در حال عبور.کم مانده چشمانم از حدقه بیرون بزند.به سمانه می رسم و به زانو در می آیم.نبضش را می گیرم.نمی زند.سرم را روی سینه اش می گذارم.قلبش ضربان ندارد.فریاد میزنم:
-یکی آمبولانس خبر کنه.سمانه؟سماااااانه تو رو خدا چشاتو باز کن.سمااااانه...
***
خانه دیگر بوی غذای خانگی نمی دهد.انگار رنگ ماتم به در و دیوار خانه پاشیده اند.هر چه که میخورم برایم مصداق زهر مار است.پرده های خانه خیلی وقت است که کنار نرفته و نور به خانه ی مرده ی ما نتابیده.پیراهن مشکیم،بوی غم می دهد.در تمام لحظاتم او را کنارم احساس می کنم.او فرشته بود.فرشته ای که از کنارم پرکشید و داغی بر دلم گذاشت که شاید تا آخرین لحظه ی عمرم،نتوانم فراموش کنم.هر شب مثل دیوانه ها در کوچه های تهران قدم می زنم و دست او در دستانم نیست.کاش او بود که با آغوشش تمام غم هایم را یک جا بخرد.افسوس! که نه او هست و نه من رمقی دارم برای زندگی کردن.تلفنم زنگ می خورد.
-سلام سعید چطوری؟
-سلام مارال.کاری داشتی؟
-واقعا بابت سمانه متاسفم.زن خیلی خوبی بود.تسلیت می گم.
-ممنونم
-سعید؟مادرم.مادرم...
بغض مارال می ترکد.
-سعید مادرم خیلی حالش بده.دلش میخواد تو رو ببینه.میگه آخرین آرزوشه.لطفا هر چه سریع تر خودتو برسون می ترسم زبونم لال ،آخرین دیدارتون باشه.
دلم نمیخواهد آخرین خواسته ی احتمالی خاله ام را رد کنم.عصر به سمت شمال حرکت می کنم.حوالی ساعت 10شب به خانه ی ارباب می رسم.اربابی که اینک خانه اش با خانه ی مردم عادی هیچ فرقی ندارد.خانه ای مجلل با سنگ نماهای سفید و سقف شیروانی نارنجی و پر از درختان پرتقال.پس از اینکه وارد خانه می شوم و از من پذیرایی می کنند.احوال خاله را می پرسم.می گویند که حالش اصلا خوب نیست و در اتاق بغلی ست.وارد اتاق مجاور می شوم.چهره ای نهیف،زرد و شکننده که روسریش را محکم گره زده و روی تختی بی جان افتاده است.با دست به من اشاره می کند تا به سویش بروم.پس از یک عمر طبابت با دیدن خاله حدس می زنم که روزهای آخرش باشد.رنگ و رویش گویای همه چیز هست.
***
آخرین امضایی که به دفتر عاقد می زنم،آخرین خواسته ی خاله ام را برایم تداعی می کند.زمانی که مارال را با تمام بدی هایش به من سپرد.همین که خواستم توجیه کنم و آسمان ریسمان به هم ببافم از دنیا رفت.
از پله های محضر پایین می آییم.عقدی ساده و در عین حال غریبانه و البته با چاشنی لباس مشکی عروس و داماد.ثریا،پس از تبریک مجدد،ما را ترک می کند.حال من می مانم و زنی که تا ابد،ویلچرنشین است.باید زندگی جدیدی راشروع کنم.با عشقی اجباری.عشقی آشنا،که یک روز به خاطر حماقت یک دختر خاموش شد و شاید هیچوقت روشن نشود. ای کاش خاله هیچ وقت به من وصیت نمی کرد.ای کاش هیچ وقت سمانه را نمی دیدم که شاهد مرگش باشم.ای کاش مارال،هیچ وقت عاشق آلمان نمی شد.اصلا،ای کاش آلمان در همان جنگ جهانی دوم نابود شده بود.ای کاش...
امیر خیراندیش
با نهایت احترام تقدیم به دکتر پگاه رسولی و دکتر مجید درویش
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امیر خیراندیش سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. هم اثری که فرستاده‌اید خواندم و هم پیغامی که برای منتقد گذاشته‌اید. نوشته‌اید نسخه‌ای گسترده‌تر و مفصل‌تر از این هم دارید. خوب اتفاقا یکی از مهمترین نکاتی که لازم است به آن اشاره کنم و شما بعدتر به آن توجه داشته باشید، پرهیز از انبساط بیش از اندازه داستان است که در ادامه به آن خواهم پرداخت. ببینید داستان سه رکن اساسی دارد درست است؟ مقدمه، تنۀ اصلی داستان و نتیجه. وظیفۀ مقدمه چیست؟ مقدماتی‌ترین معرفی‌ها در مقدمه می‌آیند و خواننده در همین مقدمه برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود. مقدمه، ورودی داستان است و در داستان کوتاه طولی نمی‌کشد که خواننده خودش را در جهان داستان می‌یابد اینطور نیست که مثلا نویسنده چندین صفحه نوشته باشد اما هنوز داستان آغاز نشده باشد. مقدمه است که در خواننده رغبت و میل به پیگیری ایجاد می‌کند و لحن و آهنگ کلی داستان را شکل می‌دهد و محیط داستان را می‌سازد و ماجرا یا آکسیون داستان را آغاز می‌کند و شخصیت‌ها را وارد می‌کند و همۀ این‌ها نه در مقدمه‌ای طولانی بلکه در مقدمه‌ای مناسب و کوتاه اتفاق می‌افتند. مقدمه روشن است و جزء لازم داستان است این نکته خیلی مهم است. مقدمه‌ای اگر هست، جزءلازم است بار اضافی بر شانه‌های اثر نیست. مقدمه صریح و بدون ابهام است و با مطالب جالبی که ارتباطی با جریان داستان ندارند، فرق می‌کند. باز این نکته خیلی مهم است. مطالب جالبی که ربطی با جریان داستان نداشته باشند، در مقدمه نمی‌آیند. در غیر این‌صورت خواننده مأیوس می‌شود. انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و ممکن است کار را در همان مقدمه رها بکند. اما نکتۀ مهم دیگر تعیین تکلیف در داستان است. خیلی مهم است که از ابتدا تکلیف نویسنده با خودش و با اثر روشن باشد تا تکلیف اثر هم با مخاطبش روشن باشد؛ حالا چگونه چنین امر مهمی امکان‌پذیر می‌شود؟ توضیح می‌دهم. یک مسألۀ تکراری اما بسیار حیاتی توجه به مسألۀ عدم تعادل در داستان است. معمولا در داستان ابتدا همه چیز سرجایش است. همه چیز خوب و خوش و روی روال است که در داستان‌نویسی به آن تعادل اولیه می‌گویند بعد اتفاقی می‌افتد که روال عادی زندگی آدم‌های داستان را بر هم می‌زند و جهان داستان از تعادل خارج می‌شود به این مرحله عدم تعادل می‌گویند و بعد در نهایت وقتی مشکل برطرف می‌شود تعادلی که از دست رفته بود دوباره به جهان داستان برمی‌گردد که به آن تعادل ثانویه می‌گویند. در اینحا هم جوانی داریم که عاشق است و می‌خواهد با دختری که دوستش دارد و اتفاقا نسبت فامیلی هم دارند، ازدواج کند اما از آنجا که خیلی جوان است و موقعیت مناسبی برای ازدواج ندارد نمی‌تواند به خواسته‌اش برسد و سر و کلۀ یک رقیب عشقی هم پیدا می‌شود پس کشمکش هم می‌تواند شکل بگیرد این‌ها درست اما رفته‌رفته مشکل اصلی و اساسی در ساختار داستان شکل می‌گیرد و مشکل چیست؟ مشکل این است که داستان به طرح یک مشکل و یک عدم تعادل اکتفا نمی‌کند. یادتان باشد که داستان، داستان کوتاه است و ظرفیت محدود خودش را دارد و مدام تأکید می‌شود در داستان کوتاه فقط یک اتفاق محوری و فقط یک عدم تعادل طراحی کنیم. حالا اجازه بدهید چندتایی از اتفاق‌ها و حوادث طرح شده در این اثر را مرور کنیم: در اینجا دختر با رقیب ازدواج می‌کند، به خارج از کشور می‌رود، راوی ازدواج می‌کند، دخترخانم بعد از ازدوج ناموفق اول دوباره ازدواج می‌کند، شوهرش را از دست می‌دهد و خودش در تصادف آسیب می‌بیند، دخترخانم برمی‌گردد، همسر راوی در تصادف می‌میرد، راوی و دخترخانم به سفارش خاله ازدواج می‌کنند....این همه اتفاق حتی برای داستان بلند هم زیاد است چه رسد به داستان کوتاه. در داستان بلند هم نمی‌شود درست و اساسی به همۀ این‌ها رسیدگی کرد و به اصطلاح نمی‌شود کار را جمع کرد. مهم طرح اتفاق نیست بلکه مهم پرداخت درست و توجه به روابط علی و معلولی مستحکم است. به این معنی که به سراغ یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان حس به کار می‌گیرید. توجه به موجز نویسی و پرهیز از پراکنده‌گویی را فراموش نکنید. گاهی داستان کوتاه، توان کش‌آمدن ندارد و وقتی زیادی طولانی شود یا به بیهوده‌گویی و کسالت می‌رسد و یا به کلی از قاب داستانی‌اش خارج می‌شود. خرده‌روایت‌های پراکنده را حذف کنید. گاهی بعد از نوشتن صحنه‌ها و توصیف‌ها و ... از خودتان بپرسید اگر این بخش را حذف کنم، ساختار اصلی داستان آسیب می‌بیند؟ آیا اگر این ماجراها را بردارم، داستان الکن و نامفهوم می‌شود؟ آیا خواننده نکته یا بخش مهمی را از دست می‌دهد و از ماجرایی که به پیرنگ مربوط است، بی‌خبر می‌ماند؟ طرح چنین پرسش‌هایی می‌تواند به شما کمک بکند. یک نکتۀ دیگر اینکه در داستان کوتاه قرار نیست به لحاظ زمانی یک مقطع زمانی طول و دراز چندین ساله را انتخاب کنیم. در داستان کوتاه به یک برش کوتاه زمانی نیاز داریم؛ هرچه فشرده‌تر بهتر. مثلا یک روز یا نصف روز یا حتی یک ساعت. دیگر اینکه هیچ کلاسی به اندازۀ مطالعۀ داستان‌های خوب آموزنده و کاربردی نیست. تا می‌توانید داستان‌های خوب بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت