انتخاب سوژه مناسب، اولین قدم داستان‌نویسی است




عنوان داستان : عصر های کافه...
نویسنده داستان : سیده زهرا حسینی

دست در دست های هم آرام قدم می زدند... کنار هم و شانه به شانه ...آن طرف‌تر زنی دسته پسر ۴ ساله اش را گرفته بود و پسرک بستنی آب شده ای در دست دیگرش داشت...مادر خون سرد رفتار می‌کرد و به کثیف کاری پسرش کار نمی‌گرفت... پیرمردی عصا به دست با موهای کم پشت و اندام ظریف از مقابلم به آرامی گذر کرد... همهمه ی خیابان و گرمی هوا داشت بی‌حوصله ام می‌کرد... پشتم را از دیوار کافه کندم و رفتم داخل... سردی هوای کافه حالم را عوض کرد...پشت میزی دونفره نشستم و انگار منتظر کسی باشم،سفارش ندادم...روز های خوشی
نداشتم که به یاد بیاورم شان و حسرت گذشتن شان را بخورم...هیچ زنی... بهتر است بگویم رد پای هیچ زنی در زندگی ام نبوده ونیست .قبلا خستگی کار که به جانم می نشست و عصرهایی را که رمق نداشتم می آمدم اینجا چیزی می خوردم و می‌رفتم خانه.همه ی عصر های داغ و همه عصر های سردی را که از اداره برمی‌گشتم یادم مانده است....تمام روزهایی که هدف می‌چیدم و برای رسیدن راه باز می کردم .پول کنار می‌گذاشتم که ماشین خانه بخرم... نیمه گمشده ام را پیدا کنم‌ و زندگی آرامی را شروع کنم...فکر می‌کردم زنی با موهای بلوند و چشم هایی به سبزی چشم‌های خودم وارد زندگیم میشود.زنی که چتری هایش را به دست باد بدهد و دسته های ظریف سپیدش در دستهایم جا بگیرد .به اینکه وقتی داخل اداره ظرف‌های غذای فلزی ام را باز می کنم، بوی غذای خانگیِ داخل ظرف را با گرسنگی نفس بکشم.به اینکه عصر ها به جای کافه آمدن،از شوق و به شوق مستقیم دیدنش مستقیم به خانه بروم وچای عصر و کیک خانگی که با دستهایش پخته را با آرامش بخوریم... بین عطر خوش میمون و شقایق‌های حیاط بنشینیم و من محو زیباییش شوم و او حرف بزند برایم...با او کافه های شهر و پیاده رو ها را قدم بزنم و آسوده،نفس بکشم ...نفس بکشم و فقط زندگی کنم ....
اما نشد... نتوانستم کودکی که ازمن باشد را در آغوش بگیرم و زنی که مال من باشد را کنار خودم احساس کنم تا به خودم جنبیدم،سال های بازنشستگی ام رسید و منی که تمام همکارانمان وعده ی شیرینی مراسم ازدواج داده بودم،انگار حرف هایم را یادم رفته بود... آنقدر با خیال راحت از پیدا شدن نیمه ای که گمشده ی من است،زندگی کردم که یادم نبود باید برای پیدا کردنش از جایی شروع کنم... باید برای آن رسیدن و بوییدن و نفس کشیدن در کنار کسی که همیشه در فکر بود تلاش کنم.... یادم نبود که کل این ماجرا اتفاق افتادنش به من بسته است .با فکر این که پیدا می شود،زندگی کردم و فکر کردم که در زمان مناسب خودش می‌آید...
حالا خانه دارم ماشین هم دارم آن هم در بهترین نقطه شهر و با بالاترین درآمدی که حاصل از سال‌های کار فراوان وسحر خیزی و گاهی شب بیداری است... اما اگرنصف تلاشی که برای به دست آوردن حواشی زندگی کردم برای تشکیل زندگی و تشکیل خانواده صرف می کردم،حالا طعم زندگی مشترک سی و چند ساله ای را چشیده بودم و سرو سامان گرفتن تمام بچه‌هایم را می دیدم...نوه هایم داخل حیاط،لابلای میمون و شقایق ها می‌دویدند و می خندیدند و من با زنی که خیلی عاشقش بودم چای می نوشیدم... می خندیدیم و اطراف چشم های سبزش چین های ملیحی نقش می بست و من برای هزارمین بار از داشتنش غرق شادی می شدم...
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به دختر خوبم سیده زهرا حسینی عزیز دل. این طور که از اطلاعات این صفحه می‌فهمم، این اولین نوشته داستانی شماست. پس قبل از هر چیز، به حوزه مقدس داستان خوش آمدی. انشالله بمانی و داستان‌های قدرتمندتری از این دختر گل بخوانیم.
اولین و مهمترین نکته‌ای که درباره‌ی نوشته‌ات به نظر می‌رسد، این است که سوژه مناسبی برای نوشتن انتخاب نکرده‌ای. اصولا برای داستان‌نویسی باید تجربه زیستی داشت.یعنی درباره داستانی که می‌نویسیم، بهتر است آن موضوع را لمس و تجربه کرده باشیم. وقتی از واقعه‌ای بنویسیم که آن را لمس و تجربه کرده‌ایم، در توصیف و انتقال حس لازم به خواننده، موفق‌تریم تا این که به موضوعی دیگر بپردازیم. شما جوانی، ولی درباره پیری و بازنشستگی نوشته‌ای. به این هم بسنده نکرده‌ای! دختری و شخصیت اصلی داستان را یک مرد گرفته‌ای!
می‌بینی که کار را برای خودت سخت کرده‌ای.
این که تو دختر یا زن باشی و درباره مرد بنویسی، زمانی بی‌اشکال است که نویسنده‌ای حرفه‌ای شده باشی. آن موقع ابدا اشکال ندارد.اما در شروع کار، انتخاب درستی نیست.
پیشنهاد می‌کنم برای شروع، از خودت و تجربه‌های زیستی خودت بنویس.
نکته دوم به اطلاعات داستانی کم شما مربوط است. طبیعی است دختر گلی به سن و سال شما خیلی کتاب (بخصوص کتاب داستان) نخوانده باشد به همین دلیل نوشته‌ات داستان نشده. و بیشتر رنگ و بوی دل‌نوشته گرفته تا داستان.
وقتی بیشتر بخوانید و با تجربه‌های نویسندگی دیگران آشنا بشوید خواهید فهمید که زبان داستانی، زیانی خاص است و قالب داستان، با قوالب دیگر مثل خاطره و مقاله و دل‌نوشته تفاوت دارد.
با استاد و نویسنده مجربی که به او دسترسی داری گفتگو کن. از تجربیات او بیاموز .در خراسان رضوی نویسنده‌های حرفه‌ای حضور دارند و براحتی می‌شود از وجودشان استفاده کرد.
مطمئن باش آن عزیزان هم اولین پیشنهادشان به شما، خواندن بیشتر است.
امیدوارم شاهد آثار خواندنی و ماندنی دختر گلم باشم و به جایگاهی برسی که جامعه ادبی به وجودت افتخار کند.
به امید آن روز و بدرود

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت