زمان اصولا عنصری‌ست ارزشمند، برای وقت مخاطب احترام قائل شوید!




عنوان داستان : سوگواری برای پتوس
نویسنده داستان : طاها اعظمی

...

- پیشنهاد این کار با کی بود؟

تقی : کی اول پیشنهاد این گوه خوری رو داد؟
آقا وکیلی: خود تلق تلوقت
تقی: آدم با شوهر ننه ش اینطوری صحبت نمیکنه
آقا وکیلی: تو شوهر انم نیستی چه برسه به...
پروفسور: شما دوتا چتونه عین سگ و گربه افتادین به جون هم؟
تقی: باز گربه شرف داره، به این بگو عین سگ پاچه میگیره
آقا وکیلی: سگ هرچی باشه وفا داره. مثل تو نمک نشناس نی....ست..
تقی: زارت (صدایی همراه با گردش هوا از لا به لای لب ها)
پروفسور: خب حالا
آقا وکیلی: بینم ما رو کردی سگ و گربه خودت چی؟
پروفسور: من چی؟ من که اینجا نشستم نون و ماستم و میخورم
تقی: ما رو کشوندی وسط معرکه بایدم بشینی کنار نون و ماستتو بخوری. ما هم...
پروفسور: الان که اینجا گیر افتادیم. گفتن این حرفا چه فایده داره. منم میدونم به خاطر من اومدین. اما نه می خواستم اینطور بشه نه فکرشو می کردم! شرمنده تونم واقعا...
آقا وکیلی: رفاقت واس کیه پس؟ تو جهنمم پشتتو خالی نمیکنم. حرفای این تلق تلوق رو هم جدی نگیر. این تو دلش عین مغزش هیچی نیس. مگه نه تقی؟... تقی؟
تقی: ها ... ؟ آره ... آره ... تنهات که نمیذاریم
آقا وکیلی: کجایی؟
تقی: هیچی ... داشتم فکر میکردم چقدر تنهاییم. یه سالم بگذره کسی نه خبرمون رو میگیره نه دلواپسمون میشه. اصلا متوجه نبودمون نمیشن
پروفسور: آخه کاری هم نکردیم. خفاش شب که نبودیم خبرش مثل بمب صدا کنه و فیلممون و بگیرن.
آقا وکیلی: بیخود ننه من غریبم بازی در نیار تقی. تنهاییم... تنهاییم. تنها ، لیوان توی گونی برنج ننمه. تو چی از تنهایی میدونی آخه. بعدشم پروفسور جون بهت بر نخوره، خفاش شب موقع عملیاتش ویگن نمیذاشت که شما تو ماشینت میذاشتی. چندبار گفتم یه خارجی سنگین بذار. مگه به خرجت رفت؟
پروفسور: الان اپرا میذاشتم مشکل حل میشد؟
آقا وکیلی: نه ولی سالی که نکوست از بهارش پیداست
{ معاون مبارزه با جرایم سرقت های خاص پلیس آگاهی تهران بزرگ از دستگیری سه زورگیر مسافرکش نما و اعتراف به دوازده فقره زورگیری از مسافران خبر داد. سرهنگ نجفی با اشاره به اینکه در شاخه ی دیگری از تحقیقات پلیسی، کارآگاهان با چهره نگاری که توسط شاکیان پرونده بدست آمد، توانستند تصویر یکی از سارقان را که ساکن پاکدشت بود، شناسایی کنند و راهی مخفیگاه وی شوند و طی عملیاتی او را بازداشت کنند... }
آقا وکیلی: عین گاو پیشونی سفید هستی تقی. هرجا میریم همه وحش میشن نگاش میکنن
تقی: چیه؟ موقع حرف زدن با من سرتو بالا میگیری زورت گرفته؟ بگو از جای دیگه میسوزم. نمونه ش همین خانم میزانپیلی، کل محل دنبالشن. خود کورت هم بودی کنارم چی در موردم میگفت
آقا وکیلی: تو تقصیر نداری. از بس قدت بلنده خون به مغزت نمیرسه. قد یه چوب کبریت مغز داری که اونم توی کله ت داره پامرغی میره. اون زنیکه فروشنده س. بایدم تعریف کنه ازت. اگه منم واسه یه دستمال گردن پیزوری که جنس دمکنی رو داره یه تومن میدادم برای کله ی کچلم دوبیتی میگفت
تقی: پرفوسر؟ جون تقی، جنس اون دستمال گردنه چه جوره؟
پروفسور: به نظرم جنسش خوبه
تقی: از بچگی همین بودما. آقام خدا بیامرز همیشه دلش میخواست دکتر شم. بهترین لباسا رو واسه من میخرید. نه که ته تقاری بودم؟ نه. میگفت تو پیشونی نوشت داری. یقین دارم دکتر میشی حتی بالاتر. طفلی پیش بینی هاش همیشه افتضاح بود. تا اینکه فهمید دوافروش شدم. به کل منکرم شد. گفت چنین اولادی نداشتم و ندارم...
آقا وکیلی: خب...؟
تقی: خلاصه نهستمون رو زد تا آخرای عمرش که دارو هاش نایاب شدن و دکترا هم تقریبا جوابش کردن. یه روز خود معرف رفتم پیشش. نیگام نمیکرد. منم از فرصت استفاده کردم یه عدس شیره، نه ازین پشکلیا، خالص سوخته بافور حل کردم تو چاییش. لیوانش به نصف نرسید که لبخند رضایت اومد نشست کنج لبش. فهمیدم بخشید منو
آقا وکیلی: اون لبخند واسه نعشگی بود دکتر!
تقی: خیلی دوس دارم بدونم واس تقاص کدوم گناهم باید تحملت کنم
آقا وکیلی: یه چیز جدید بگو بابا
پروفسور: تا حالا به رشد گل های رونده دقت کردین؟ تا موقعی که به جایی گیر نکنن ساقه شون ریشه نمیزنه. به محض اینکه به جایی برخورد کنن ساقه شون ریشه میزنه انگار پا در میارن
تقی: خدا وکیلی...
آقا وکیلی: آقا وکیلی! با اسمم درست صحبت کن
تقی: عین انتر خمار مغزت به سرفه افتاده... آقا من همه چیز و گردن میگیرم. تو اینجا نمون. حیفی ناموسا. تو باید الان اینا رو واسه یه مشت دختر پسر جوون میگفتی که بعدش بلند شن و برات کف بزنن. نه دو تا پیر پاتال که چش ندارن همو ببینن. ما رو چه به رشد گل رونده. ما باید میشستیم توی پارک تخته مونو بازی میکردیم و درباره ی قسمت جدید سریال "زیرشلواریم کو" حرف میزدیم
پروفسور: این کدوم سریاله؟ ... ندیدم؟
تقی: سریال نیست...
پروفسور: فیلمه؟
تقی: نه. ولی میسازن دیگه. هر وقت ساختن در موردش حرف میزنیم
آقا وکیلی: برای مفلسی خوبی
تقی: المفلس فی امان ا... مفلس در...
آقا وکیلی: باز نگو چرا با من اینطوری رفتار میکنن. خودت اینطور میخوای دیگه
تقی: د آخه آدم حسابم کردن که بگم چطوری رفتار کنن؟ تو فک میکنی حال و روزت از من بهتره؟ زهی خیال باطل. نه جونم این لغز خوندنات تو کت من یکی نمیره. تا بهت بها ندن که نمیتونی حرف بزنی. پروفسور خودمون و ببین. فک میکنی چرا با ما میپلکه؟ چون کسی بهش گوش نمیده. فقط ماییم که شدیم گوش واسه حرفاش. البته خداییش من که عشق میکنم با حرفاش. مخصوصا وقتایی که سر کیف باشه. یه حال دیگه ای هستی اون موقع نه پرفسور؟
پروفسور: بعضی وقتا سخت میشه فهمید داری خرابم میکنی یا تعریف میکنی از من، در کل بستگی به حالم داره. بعضی وقتا یه موزیک برام حکم سفر رو داره...
آقا وکیلی: شابدالعظیم؟!
تقی: مگه چشه؟ چقدم خوش بگذره. یه کبابی میشناسم کباباش حرف نداره. بچینیم یه سفر بریم. برگشتن هم واسه بچه ها سوت سوتک سوغات میاریم.
آقا وکیلی: واسه تو که بد نمیشه. همه ی بچه ها رو هم نمک گیر خودت میکنی
تقی: زر نزن توام...
پروفسور: {با عصبانیت ساختگی} اه... بس کنید دیگه. همه ش حرفای تکراری. اتفاقای تکراری. خسته شدم از بس هر بار این داستان مسخره با فونت بی نازنین چهارده مسخره تر، تکرار میشه. بخدا دیگه هیچ کدوم از حس هام فرقی با هم ندارن. همه شون یه شکل شدن. خوشحالی، غم، عصبانیت ... عین هم هستن
آقا وکیلی: بی نازنین خوبه که. میشه راحت حرکت کرد بین کلمه ها
تقی: بی تیتر میذاشتن خوب بود؟ همه ش کلفت و به هم چسبیده، اصلا نمیشه نفس کشید
پروفسور: نترس واسه پول جوهر و مرکب هم که شده هیچ وقت بی تیر چاپمون نمیکنن. هر سری به این حروف بدبخت رژیم های عجیب غریب میدن تا لاغرتر بشن بعدشم میگن مده
آقا وکیلی: هر چی میکشیم از دست این جوجه فوکولی میکشیم. آخه یکی نیست بگه بچه تو گوز و از شورماهی تشخیص نمیدی. تو رو چه به این غلطا. با سرنوشت سه تا آدم متشخص چرا بازی میکنی
تقی: حالا نه اینکه بیرون از اینجا شق القمر میکردیم !
پروفسور: اصلا این مردک کیه؟ چطور به خودش جرات داده این سرنوشت رو واسه ما رقم بزنه. مگه چی از ما میدونه؟ میدونه بی خبری از بعدت چه لذتی داره؟ مثل گاوی که میبرن کشتارگاه نشخوار کنی از چند دقیقه بعدت فکر نکنی. دلم میخواست واسه یه بارم شده یه کاری که انجام میدیم به بعدش فکر نکنیم...
آقا وکیلی: همون دیگه. اصلا نمیدونه خرج یه شب دور همی ما مواجب یک ماهشه. بعد اومده نوشته اخاذی، آخه پوفیوز

{ در اینجا نویسنده از قدرت خود در ادامه دادن یا ندادن، مسئله اینست، استفاده کرده و پایان آن را کاملا باز رها کرده و دیگر هم به سراغش نخواهد رفت }
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده محترم.
لطفا برای وقت خوانندگان خود ارزش قائل شوید! نوشته شما نه داستان است نه فراداستان، نه قصه نه حکایت نه نمایش نه گزارش نه مقاله نه جُستار. تقریبا هیچی ننوشته اید جز تعدادی کلمات بی ربط و پراکنده. یادتان باشد قرارمان اینجا نوشتن داستان کوتاه است. بهتر است کمی به مطالعات خود عمق بیشتری بدهید تا به شناخت کافی از داستان کوتاه برسید.
بیایید با هم به چند تعریف از داستان کوتاه نگاهی بی اندازیم.
1- اغلب داستان هاي کوتاه، داراي یک واقعۀ بزرگ مرکزي اند که حوادث و وقایع دیگري براي تکمیل و مـستدل جلـوه دادن آن آورده مـی شـود. مـثلاً در داستان کوتاهی، پدري پسرش را می کشد، این رویداد واقعۀ بزرگ مرکزي را به وجود می آورد و وقایع دیگر که تکمیل کنندة این واقعۀ بزرگ اند، بسته به دید، برداشت و نحوة تلقی نویسنده است که چه مفهوم و هدفی را بخواهد در داستان دنبال کند، بدین معنی که هر نویسنده اي می تواند کشته شدن پسر بـه دسـت پدر را به صورتی توجیه کند و مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد. براساس این تعریف نوشته شما داستان کوتاه نیست زیرا هیچ حادثه ای نداریم. تنها سه شخصیت را بی دلیل دور هم جمع کرده اید که بسیار پراکند و بیهوده حرف می زنند.
2- داستان کوتاه، برشی از زندگی است. این تعریف بر بسیاري از داستان هاي کوتاه مثل داستان هاي جلال آل احمد یا گی دوموپاسان منطبق است. بـراي این تعریف، نویسنده دریچه اي به روي زندگی شخصیت داستان خود می گشاید و به خواننده این امکان را می دهد تا از این دریچه، به چشم انداز وقایع در حال گذر نگاه کند، مثل داستان تپلی گی دو موپاسان و یا سه تار آل احمد. آیا نوشته شما برشی از یک زندگی است؟ شما حتی نتوانسته اید یک زندگی روزمره تکراری را نشان دهید. تقریبا چیزی نشانمان نداده اید و این یعنی حقوق و وقت مخاطبان برای شما ارزشمند نیست.
3- داستان کوتاه حکایتی است که چند آدم را در یک چالش موقعیتی خاص نشان می دهد و نتیجه معلومی از آن می گیرد. این تعریف نیز براي بسیاري از داستان هاي کوتاه صادق است. اما آیا در نوشته شما چالشی وجود دارد؟ آیا در نهایت نتیجه روشنی گرفته می شود؟ من که می گویم نه. شما صرفا یک ژست هنری گرفته اید، ژستی که فاقد ارزش هنری است.
4- داستان کوتاه روایت نسبتاً کوتاه خلاقانه ای است که با گروه محدودي از شخصیت ها، سر و کار دارد که در کـنش واحـدي شـرکت دارنـد و غالبـاً بـر وحدتِ تأثیر بیشتر بر آفرینش حالات متمرکز است، تا بازگویی داستان. آیا در نوشته شما خلاقیتی به چشم می خورد؟ جز اینکه شخصیت های سرگردان در انتها به نویسنده معترض هستند چرا ما را بیخود و بی جهت معطل خود کرده ای؟ درست مثل پرسشی که مخاطب از شما دارد.
5- در داستان کوتاه توجه به یک شخصیت معین است و کلیۀ وقایع از زاویۀ دید همان شخصیت نگریسته و بررسی می شوند. مثل داستان کابوس گی دو موپاسان یا جشن فرخنده جلال آل احمد. نوشته شما از این تعریف هم پیروی نمی کند و آنقدر از این تعریف دور شده است که جای هیچ بحثی باقی نمی گذارد.
6- داستان کوتاه یک شخصیت اصلی دارد و یک حرکت داستانی. این تعریف در مورد بسیاري از داستان هاي کوتاه صادق است. نمونه اي از آن «عمو ژول» موپاسان است که داستان پیرامون گم شدن این شخصیت و این پندار خانواده که او به قارة دیگري رفته، ثروت زیادي بهم زده و روزي بازخواهد گشت و اما سرانجام او را اتفاقی بر عرشۀ یک کشتی به جاشوگري می یابند. حرکت داستانی در نوشته شما غایب است. شخصیت اصلی نوشته شما پروفسور است؟ یا وکیلی یا تقی؟ هیچ کدام.
7- «داستان کوتاه باید نکته اي داشته باشد» این گفتۀ ابراهیم یونسی در بسیاري از داستان هاي کوتاه صادق چوبک دیده می شود. اما نوشته شما چه نکته ای دارد؟ هیچ.
8- ویلیام سامرست موام نویسنده انگلیسی معتقد است که داستان کوتاه باید چنان چیزي باشد که بتوان آن را سر میز ناهار یا شام براي دوستان تعریف کرد. قصه اي باشد پیرامون رخدادي مادي یا معنوي، مثـل داسـتان هدیـۀ کریسمس اوهنري یا گردنبند موپاسان. آیا نوشته شما قصه دارد؟ فرض کنید من بخواهم قصه ی نوشته شما را برای دوستان تعریف کنم. «قصه سه شخصیت که در بیست خطِ نویسنده حبس شده اند. آخرش هم نویسنده همه را رها می کند». تنها جمله ای که می توان گفت همین است. آن وقت دوستانم می پرسند «نویسنده چه بلایی سر شخصیت ها آورد؟» و من می گویم «هیچ ولشان کرد به امان خدا بی اینکه قصه ای شروع شود.»
می خواهم بگویم نوشته شما قصه ندارد حادثه ندارد زمان و مکان ندارد شخصیت و قهرمان ندارد زاویه دید ندارد. در یک کلام فاقد عناصر داستانی است.
پس چه دارد؟ فراداستان است؟ خیر زیرا فراداستان در حقیقت داستانی است که نویسنده در میان داستان به اینکه در حال نوشتن یک داستان است اشاراتی می کند.
نمایشنامه است؟ خیر مکالمه است. مکالمه ای که من را مجاب می کند از قول چخوف بگویم «هنوز بلد نيستيد درست حرف بزنيد».
و در نهایت از شما یک سوال دارم «آیا مخاطب نوشته شما نویسندگان هستند؟ نویسندگانی که بیهوده وقت مخاطب را باطل می کنند و هیچ حرفی نمی زنند؟»
اگر هدفتان این است و بر جمله آخرِ نوشته خود پافشاری ندارید، پیشنهاد می دهم حداقل یک یا دو حادثه به این نوشته اضافه کنید. حادثه ای که نویسنده برای سه قهرمان رقم می زند و در طول داستان قهرمان ها به نویسنده که وقت مخاطب و قهرمان ها را گرفته است، اعتراض می کنند. و یادتان باشد قصه برایمان بگویید. در حال حاضر ما فقط یکسری مکالمات بی سر و ته داریم.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت