جریان سیال ذهن، کار پیچیده‌ای است



عنوان داستان : وقتی که تو ، سرطان نمی گیری!

اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم افتاده بود روی گونه هایم و چشم هایم اشک می امد. اخرش همه جمع شدند دور صندلی که چشم هایم را باز نگه دارند. همان وقت، میان دست و پا زدن ها و ریختن قطرات اشکی که حاصل نقاشی شان را می شُست، دیدمت. خواستم. حرف زدن با تو را خواستم. در میان آن بحبوحه و همهمه دست نیمه عریانم را دراز کردم و تو را از گردن مامان کشیدم بیرون. جیغ زد. گفت مرده شور ریختم را ببرد.واقعا هم راست میگفت. آن زمان خودم هم دلم می خواست مرده شور ریختم را ببرد. ولی تو. آن پیچ های موزون و هماهنگت. تنه ی کشیده ات. مرموزیّت ریخته توی رنگ هایت. همه اش دلم را ارام کرد.زیادی قشنگ بودی. یک شکل خاصی که دقیقا نمی شد هندسه ات را فهمید.سفت بودی. خنک. بردمت نزدیک دهانم و از یک طرف توی راهروی شکمت فوت کردم. صدایی دادی شبیه دریا. هیچ کس نشنید.
رامین گفت: خیلی زشته! تو را میگفت و بعد رو به دوربین فیلمبرداری لبخند زد. گفت که من هم تو را بیندازم کنار و صاف بنشینم. اما نمی شد. دلم می خواست باز توی شکمت فوت کنم و از گرم شدن دیواره ات نیمچه لذتی ببرم. این شد که از صدقه سریِ تو گند زدیم به تمام ژست های رامین.
مامان که آمد خانه مان گفت که تو را پسش بدهم. یادگار دوست صمیمی اش هستی. گفتم نه. اشاره کرد به یکی از عکس ها ی تازه از آتلیه امده که رامین با کت و شلوار و کراوات خیره به نقطه ای ورای همه چیز، ایستاده و من کنارش خم شده ام و چیزی گرفته ام جلوی دهانم. پرسید : این چیه؟ گفتم: عکاسش ناشی بوده!
سر تکان داد.
_ البته الان دیگه از این گوش ماهی ها هیچ جا پیدا نمیشه.حق داری
دوباره نگاهت کردم. راست میگفت . آن هم به این قشنگی و موزونی.باخودم گفتم: الان هرچه پیدا می شود، صدف تو خالی و لگد خورده است که یک عده می گیرند بغل گوششان و به زور به خودشان می قبولانند که صدایی از یک خاطره ی محو می دهد.
رامین که از خانه میزد بیرون، پرده ها را کنار میزدم و می گذاشتمت جلوی نور. حس می کردم زمانی که من دارم موهای ریخته بر شانه ام را برس می کشم. تو هم طی یک لحظه ی جادویی، پیچ و تاب هایت باز می شود و از این حالت پیچ در پیچ در می آیی و می شوی یک مربع یا یک چیزی شبیهش. باز می شوی. به قول مامان می خواسم سبزت کنم. البته از رنگ سبز بدم می اید. شبیه چیز های خوب و مقبولی است که به زور می خواهند به خورد آدم بدهند. به رامین گفتم نمی پوشمش. گفت که بعد از این همه مدت، نمی خواهم حرف های صد تا یه غازم را تمام کنم؟
گفتم : اخه این زیادی مجلسیه.
گفت که این مهمونی مهمه. خانوم باشم. دستم را از گوشه ی بازویش بگیرم و لبخند های متین بزنم.
تند رفتم سمت کمد و دو تا پیراهن را گرفتم جلوی رویش. سفید را بردم بالاتر:
بهتر نیست به جای این سبزه این سفیده رو بپوشم؟
سر تکان داد که نه
_ به دستت هم کرمی که برات خریدم رو بزن که نشه مثه کویر لوت ...
بعد هم رفت و در اتاق را پشت سرش بهم کوبید. همه جا لرزید و تو از گوشه ی میز ارایش بی صدا افتادی پایین. بلندت کردم و توی وجودت فوت کردم. صدایت پیچید توی گوش هایم .مثل اولین باری که شنیدمت. تار های موسیقی ارتعاش هوا را طی کرد و از راه پوستم هضم شد. دلم خواست همه چیز را از خودم دور کنم. دست بردم و مقنعه ی روی سرم را از زیر چانه شکاف دادم و دکمه های سر استین را برداشتم. پوستم با یک ولع خاصی نیاز به تماس با هوا داشت. هوایی که تو تویش دمیده بودی.
توی اینه ی اتاق به خودمِ لخت نگاه کردم. و تو را بیشتر توی دستم فشردم. وزن لباس سبز سنگینی می کرد بر وجودم. به رامین گفتم. و او با آن دستش که به سیگار بند نبود، آن دستم را که یک گوشه ای به تو بند نبود، توی دستش گرفت و ارام گفت که رنگش زیادی بهم می اید و دفعه ی بعد بهتر است چیز دیگری بپوشم. و بعد دستِ کویر لوتی ام را برد سمت لب هایش . تماشایش یک لحظه داشت از یادم می برد نگه داشتنت را. افتادی زمین و غلتیدی لابه لای کفش ها ی واکس خورده و گاهی پاشنه بلند و البته پاهای بلوری. دویدم پی ات و دامنم گیر کرد زیر پایم.نظم مهمانی لکه دار شد. رامین عصبی یقه ی پیراهنم را مرتب کرد و من، عصبی تر دنبال جایی گشتم که توی شکمت فوت کنم. شنیدم از پچ پچ ها که چهره ی جا افتاده ی شبه جرج کلونی رامین در قامت شوهر نصیب هر کسی نمی شود و منِ گیج ِ دست و پا چلفتی زیادی خوشبختم. رامین را تماشا کردم و کوشیدم حرف همه را روی برجستگی گونه ها و چشم های درخشان و بالا تنه ی کشیده اش پیدا و تایید کنم. جواب پیرزن سمجی را که می خواست بداند من زن رامین هستم یا نه را هم ندادم و تورا بیشتر فشردم. بیشتر.
تا زنگ صدایت توی هوا بلند میشد، من راه کج شده به سمت دانشکده ی معماری را پس می گرفتم و می امدم جایی که جریان داشتی. زیر درخت توت بزرگ پشت دانشگاه می نشستی و بی خیالی ات فوت می شد توی فلوت. دست میزدم زیر چانه. تماشای پیچش موهایت یک طرف و لذت جواب ندادن سوالت که: دختر مگر لالی؟ یک طرف دیگر. من می خندیدم و تو دو با دو انگشتت به چشم هایم اشاره می کردی و سر تکان می دادی.گرمم می شد .چشم هایم را می بستم و می گذاشتم تمرکز روی آوای ات تنفس را از یادم ببرد. تو را بیشتر به خودم فشردم. درست روی عریانی سینه ام. تیزی گوشه هایت ازارم داد. زخم روی پوستم راه باز کرد.غلت زدم. نوازشت کردم و صدای نفس هایم رفت روی اعصاب. چشمانم را باز کردم. معده ام بهم پیچید. رد خونی از جلوی قفسه ی سینه ام جاری شد. از جایم بلند شدم و دویدم سمت روشویی. عق زدم و تمام معده ام را بالا آوردم. تو از دستم افتادی قاطی زرداب و تهوع. رامین نگران و مضطرب نگاهم می کرد. دست بردم سمتت. مچ دستم را گرفت. با دستمال دهانم را پاک کرد. رد خون را بوسید. و من تنها به تویِ آمیخته به کثافت نگاه می کردم. رد نگاهم را پی گرفت. تو را بر داشت. دلم لرزید. زیر آب تمیزت کرد. یک لحظه خیره ات شد . بعد تو را گرفت سمتم. شل شدم اما پس ات گرفتم.گریه ام گرفت. رامین خوب است. همه گفته بودند. راست بوده. بیشتر گریه کردم و به هق هق افتادم . به این فکر کردم کاش وقتی از دستم افتاده بودی میشکستی و هزار تکه می شدی. گریه امانم را برید. رامین خم شد و پیشانی منِ بد و بالا آورده را بوسید و زرداب لباسم، لباس خواب سفیدش را زرد کرد.
اما او هیجان زده و شاد گفت : اینو نگاه!
و من به جای اینکه به آن موجود کوچک و متحرک که لای اعضا و جوارحم تکان میخورد و صدای زندگی اش در گوشم می پیچید نگاه کنم به تو نگاه کردم. یک جایی از بدنش ، انگاری توی شکمش، تو را دیدم. یک گوش ماهی ولی در قالبی کوچک تر. یک لحظه گُر گرفتم. نه، قرار نبود تو آنجا باشی. دانه ی درشت عرق از روی پیشانی ام لغزید. دست رامین را رها کردم. دکتر پروب را محکم روی شکمم فشار داد. درد پیچید توی شکمم . بعد عینکش را از روی چشمش برداشت و دقیق شد : این چیه؟؟
تو را می گفت.رامین رفت نزدیک و سرش را کرد توی تصویر : مشکلی پیش اومده خانوم دکتر؟
چند دقیقه بعدش کلی کارشناس و متخصص جمع شدند و تنها من می دانستم، که آن تویی. توده ای که حالا واگیر دار شده بودی. نه . نباید اینکار را می کردی. گوشه های تیزت ممکن بود بدن کوچکش را آزرده کند. دست بردم توی جیب مانتو ام و دوباره تو را توی مشتم فشردم. کاش توانم می رسید خرد و خاکشیرت کنم. کاش دردی می گرفتی که ذره ذره پودر شدنت را تماشا می کردم و بعد گرد و خاک باقی مانده ات را می سپردم به باد.
رامین را از بالای شکم برآمده ام دیدم که به تو ای که لا به لای انگشتانم گرفته بودم زل زده و بعد نگاهش را انداخت روی من. لبم را گاز گرفتم وسرم را چرخاندم سمت نبودنش. پاکت سیگارش را از جیبش بیرون کشید و رفت زیر یک درختی تا مادر نبودن مرا دود کند.
آن شب یک خوابی دیدم. طبق معمول خودم را رسانده بودم به در پشتی دانشگاه. یک تراول انداختم توی کلاهی که کنار پایت گذاشته بودی . خندیدم. سرت را اوردی بالا. تراول را لول کردی گذاشتی پشت گوشم. بعد در حالی که چشم از چشمانم بر نمی داشتی به کلاهی که گرفته بودی جلویم اشاره کردی: جای اون، دو تا چشمتو بنداز این تو...البته من پولشو ندارم بدم. مجانی باید ببخشی...
_ مگه من حاتم طایی ام؟؟؟
خندیدی . نمی دانم چند هزار دقیقه خیره شدی به چشمانم. بعد خانم دکتر را دیدم که از پشت سر تو نزدیکمان شد. آمد. پشت نگاه خیره ات ایستاد و عکس سی تی اسکن مغزم را گرفت رو به رویم. تو آنجا بودی دور تار های عصبی ام، مثل دانه های تسبیح چیده شده بودی. هزاران تا تو.تسبیح گوش ماهی. جیغ زدم. جیغم بند نمی امد. دستم را گذاشتم روی شکمم و از خواب پریدم. سرم افتاد روی شانه ی رامین که خودش را رسانده بود کنارم. آرام زیرگوشش گفتم: من یه تومور دارم شکل یه گوش ماهی!
پسرم را ارام گذاشتم روی تخت. دست و پای کوچکش را در هوا تکان می داد. نشستم و تماشایش کردم.حس اینکه تو بین بند های کوچک وجودش جوانه بزنی حالم را بد کرد.داشتی پا را از گلیمت فراتر می گذاشتی نه؟ .رامین آمد توی اتاق و بالش و پتوی تا شده اش را گذاشت روی تخت و دوباره رفت بیرون. به این فکر کردم که پس زمینه ی زندگی ام نقش مردی است که روی کاناپه غلت می زند و خوابش نمیبرد. انگشتم را بردم لای دست کوچکش. سرش را چرخاند و لثه های بی دندانش هویدا شد. فکرکردم مثل پدرش خوش قیافه می شود و وقتی بزرگ شد اگر یک روزی یک جایی تو را دید که زیر یک درختی نشسته ای، آن توده ی ناجنس توی شکمش به کار می افتد و خیلی ناخداگاه می اید سمت تو و می پرسد: ببخشید قیافه ی شما خیلی برام آشناست. ما قبلا همو جایی ندیدیم؟ و تو به پسرم میگویی : برو اقا مزاحم نشو... آن وقت نه تو از قضیه ی گوش ماهی خبر داری نه او. تنها منم که می دانم چه چیزی به ارث داده ام و احتمالا آن لحظه غایبم . این ملاقات بی خبرانه لرز می اندازد بر قلبم.

پسرم را می سپارم به اغوش پدرش. بعد هم می آیم سر وقت تو. از رامین میپرسم سمباده کجاست؟ می گوید: هیس بچه خوابه!
می گذارمت روی اپن آشپز خانه . سمباده را می کشم روی لبه های تیز شده ات.
آن روز که آمدم دیگر تو آنجا نبودی. روی پوست وَر آمده ی درخت تن کاغذی را با سه پونز مصلوب کرده بودی، رویش نوشته بودی: یادت باشد حاضر نشدی حتی یکی از چشم هایت را بدهی با خودم ببرم...باشد قبول...می گذارم به حساب ساعت ها تماشایت...ولی دیگر کپنم تمام شده. بیشتر از این نمی توانم خیره ات شوم. فلوت زدن یادم رفته توی این راه سنگلاخی امدن و ماندنت...چه اصراریست به چیزی که نه ظرفیتش هست نه باورش...
میگیرمت جلوی نور. آنقدری تراشت داده ام که شده ای یک دایره ی صاف و صیقلی. می گذارمت توی یک جعبه و آن جعبه را می گذارم توی جعبه ای بزرگتر و همین طور پی در پی در هزار لایی پنهانت می کنم. قرار می دهمت یک جایی که خاک رویت بنشیند. نه آزرده شوی و نه آزرده کنی. ذاتت این است. تو هیچ وقت سرطان نمی گیری!
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم توکلیان، سلام
نوشتن به شیوه‌ی جریان سیال ذهن، کار پیچیده‌ای است. رفتن به سویش و تلاش برای نوشتن به این شیوه به‌خودی‌خود -ولو به‌عنوان یک تمرین- ارزشمند است و حتا اگر مثل این تلاش شما (وقتی که تو سرطان نمی‌گیری) داستان دقیق و خوبی هم از دلش بیرون نیاید، به قول آقای خیابانی چیزی از ارزش‌هایش کم نمی‌شود. این نیمه‌ی پر لیوان است. نیمه‌ی دیگرش این است که هنوز باید خیلی زیاد درباره‌ی جریان سیال ذهن مطالعه کنید. داستان‌های خوبی را که به این شیوه نوشته شده‌اند بخوانید -از جمله «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر، «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری و «شب هول» هرمز شهدادی- و در چگونگی ارائه‌ی اطلاعات و صورت‌بندی مسائل در آن‌ها تعمق کنید. مهم‌ترین نکته‌ای که در نوشتنِ جریان سیال ذهن نویسنده باید به آن توجه و دقت داشته باشد، کانون تمرکز داستان است. هر چیزی که در راستای کانون تمرکز داستان نباشد، ذهن خواننده را از موضوع اصلی منحرف می‌کند. در جریان سیال ذهن -که در ذاتش پیچیدگی فرمی و محتوایی نهفته است- چنین راهنمایی‌های نادرستی، منجر به قطع ارتباط خواننده با داستان و رها کردن آن می‌شود. اگر بخواهم از داستان خودتان مثال‌هایی بزنم، می‌توانم بگویم ماجرای عکس‌های عروسی و دانشکده‌ی معماری به‌کلی اضافه‌اند. شخصیت محوری داستان شما معمار هم اگر نبود یا به دانشکده‌ی معماری هم اگر رفت‌وآمد نداشت، این داستان می‌توانست شکل بگیرد. همین اشاره‌های زائد، می‌تواند در حد مهلک‌ترین سَم‌ها برای یک داستان جریان سیال ذهن، کُشنده باشد. دیگر این که جریان سیال ذهن، در ظاهر پراکنده‌گویی و آشفته‌گویی است، اما آیا واقعا این‌طور است؟ به هیچ وجه. جریان سیال ذهن قرار است آشفتگی و پراکندگی فکری یک انسان را «بازنمایی» کند. و پشت این بازنمایی، ذهن آگاه و حساس و دقیق و هوشمند یک نویسنده ایستاده که نمی‌گذارد روایتش دچار تشتت شود، چون می‌داند این تنها یک «بازنمایی» است که قرار خواننده‌ای آن را بخواند و با آن ارتباط برقرار کند. سختیِ نوشتن به شیوه‌ی جریان سیال ذهن در همین است: راه رفتن روی لبه‌ی تیغ. ادای اغتشاش درآوردن و عمیقا منظم بودن؛ اصلا بگو نظمی پادگانی، که حواسش به ریزترین عناصر و المان‌ها هم هست. به زبان و نثرتان هم دقت کنید. سخت است، زبان را خوب کردن، زبان را درست کردن، کار سختی است. اما نشدنی نیست. مطالعه‌ی دقیق می‌خواهد و مشق مدام. اشاره به دو سه نکته درباره‌ی زبان در این داستان‌تان ضروری‌تر است. یکی دایره‌ی واژگانی و دیگری دستور و نحو. بی‌دقتی در هر کدام از این‌ها لحن شخصیت را مخدوش می‌کند؛ و وای به وقتی که این شخصیت، شخصیت محوری داستان و راوی آن باشد. راوی داستان شما جایی می‌گوید «لثه‌های بی‌دندانش هویدا شد.» این راوی دارد همه‌ی حرف‌هایش را با زبان معیار می‌گوید و داستان را با زبان معیار روایت می‌کند، بعد به‌جای «معلوم شد» می‌گوید «هویدا شد». چنین واژه‌ای در دایر‌ه‌ی واژگانی این شخصیت نمی‌نشیند و زبانش را مخدوش می‌کند. جای دیگر راوی می‌گوید «این ملاقات بی‌خبرانه لرزه می‌اندازد بر قلبم». چقدر سانتیمانتال! چه خبر شد؟ راوی‌ای که دارد با زبانی منظم و لحنی درست حرف می‌زند، چرا ناگهان زبانش این‌طوری می‌چرخد و ساختار دستوری جمله را به‌هم می‌ریزد؟ اگر از اول داستان، لحن راوی را این‌طوری ساخته بودید، ایرادی نداشت؛ خواننده با راوی/شخصیتی روبه‌رو بود که ساختار دستوری جمله‌ها را بهم می‌ریخت. یک‌دستی… این چیزی است که باید بهش دقت کنید. راستی، روی رابطه‌ی مرد فلوت‌نواز و گوش‌ماهی هم باید بیشتر از این‌ها کار کنید. این نسخه از داستان‌تان پر از پتانسیل‌های آزادنشده و امکانات هدررفته است. امیدوارم با دقت و وسواس آن را بازنویسی کنید تا نسخه‌ی بعدی، نسخه‌ی بهتری باشد.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۳
پردیس توکلیان » سه شنبه 22 خرداد 1397
حالا که این کامنت را گذاشتم. جسارت می کنم در محضر اساتید و یک نقد کلی هم دارم به بعضی نقد های منتشر شده در پایگاه و آن اینکه یک مقداری ناخوداگاه و تخیل نویسندگان(با تصور اینکه اغلب آغاز راه هستند) در اثار دست کم گرفته می شود و گاهی نقد ها به گونه ای است که انگار باید تمام داستان از قبل مهندسی شده باشد و من نمی دانم درست است با این حجم از دخالت خوداگاه ذهن نوشتن یا نه؟.در مورد زبان و نثر(به شدت پیگیرشان هستم.) و همچنین ارتباط فلوت زن و گوش ماهی هم کاملا حق با شماست.ممنونم و برقرار باشید
پردیس توکلیان » سه شنبه 22 خرداد 1397
در نوشتن این داستان بیشتر تمرکزم روی یک روایت منظم و انتقال درست صحنه ها بود. اما خب با توجه به فرم روایت سیال ذهن معمولا می شود آن را در هر داستان و رمانی به گونه ای پیدا کرد هرچند که کیفیات متفاوت و شدت و ضعف دارد. و چون اساس و بیس نقد شما بر پایه ی تلاش مبتدیانه ی من مبنی بر نوشتن به این شیوه بنا شده متوجه نقاط ضعف و قوتی که انتظار داشتم در نقد منتقد به آن برسم نشدم. البته با توجه به اشارات شما فکر می کنم پیرنگ و محتوای اثر مبهم نمانده و همین برایم کافی است و مشتاقم می سازد برای باز نوشتن.
پردیس توکلیان » سه شنبه 22 خرداد 1397
سلام بر جناب فولادی نسب. ممنونم بابت وقت و حوصله تان. به طور کلی نویسنده نباید راجع به اثرش خطاب به دیگران توضیحی بنویسد چون در خوانش های متعدد به نوشته اش سنجاق نیست علی الخصوص در برابر منتقد و به ویژه در اینجا که با اختیار داستان هایمان برای نقد می فرستیم. اما یک نکته که برای گفتنش تردید هم داشتم اینکه موقع نوشتن داستان تمرکزم روی سیال ذهن نبود و نمی خواستم داستانی در این سبک بنویسم( این حجم از ورود خوداگاه به اثر لطمه میزند) اما با خوانش و نقد آن به این شیوه مشکلی ندارم و از شما ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.