ما در داستان، غیر از «فعل» مگر چه داریم که با آن شگردهای خود را رو کنیم؟




عنوان داستان : گمشده
نویسنده داستان : علی شهاب الدینی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «گمشده ۲» منتشر شده است.

همسایهام راست میگوید. هر چه باشد پیر است و سرد و گرم چشیده. همیشه این شعر که خیلی وزن درستی ندارد ورد زبانش است: "بی پیر نرو به زندگانی/ گرچه سکندر جهانی." میگفت: «آنها نمیگذارند کسی به نان و نوایی برسد.»
من جواب میدادم: «خیال میکنند خیلی زرنگ هستند و هر کار دلشان خواست میتوانند بکنند؟ آنها نمیدانند من هم بیکار نمینشینم.»
قسم خورده بودم که اگر تکهتکهام هم بکنند کوتاه نمیآیم. عاقبت هم تلافی کردم. حالا دارند میروند. همه چیز دارد جمع میشود. آن چه را که میتوانند میبَرند و مابقی را میفروشند. البته چیزهایی هم هست که بردنی نیست اما خریداری هم ندارد مثل بتونی که روی زمین ریختهاند. زمینی که قرار بود رویش کارخانهای ساخته شود و دیگر نخواهد شد. یکی از آنها میگوید: «عجله کنین تا سر و کله محیط زیست پیدا نشده. اگه بیاد گیر میده که حالا که دارین میرین؛ باید طبیعت رو به حال اول برگردونین.»
ماجرا چند ماه پیش شروع شد. آن روز چوپانی در دامنه یکی از کوههای اطراف، مشغول چراندن گله گوسفندها بود. اواسط بهار بود. هوا خنک بود. نسیم ملایمی می وزید. بوی گلهای وحشی هوا را پر کرده بود. از چهره چوپان مشخص بود حسابی سرحال است. چوپان قدی متوسط و اندامی ورزیده داشت. سبیل پرپشتاش تا روی لبش آمده بود. قیافه آفتابسوختهاش را چشمان نزدیک به هم و آبیاش زیباتر کرده بود. داشت کتاب میخواند. گهگاه چشم میچرخاند و گله را میپایید. بعضی وقتها هم خم میشد و گیاهی را میچید و در خورجین الاغش میگذاشت. پارسال باران فراوانی باریده بود. تپهها پوشیده از علف بود. همین حرکت گله را کند میکرد. ناگهان چوپان ایستاد. چیزی توجهاش را جلب کرده بود. در یکی از درههای اطراف شیئ قرمز رنگی از خاک بیرون زده بود. داخل دره شد. شروع کرد به کندن و آن را بیرون آورد. یک ظرف مسی قدیمی بود. خوشحالی در چهرهاش پیدا شد. قبل از او هم بعضی از مردم ظرفهای مسی در این دوروبر پیدا کرده بودند اما این بار فرق میکرد.
هفته بعد با چند نفر دیگر برگشت. آنها چند روزی مشغول کندن زمین بودند. چند ظرف مسی قدیمی پیدا کردند. آخر این جا زمانی محل زندگی گروهی از مردم بوده. تا این که یک بیماری شایع میشود و همه میمیرند. بعد از آن، سالها گذر کسی به این جا نمیافتد. کمکم همه چیز زیر لایهای از خاک و گل و گیاه پنهان میشود. اگر کسی این جا کندوکاو میکرد چیزهای زیادی پیدا میشد. یک روز یکی از همراهان چوپان موقع جستوجو کارگاهی را پیدا کرد. چوپان کارگاه را که دید گفت: «این ظرفهای مسی همین جا ساخته شده.»
بعد با خوشحالی فریاد زد: «این نزدیکیا باید معدنی باشه.»
کوههای اطراف هم حرفش را تایید کردند. چوپان گفت که باید به شهر برود و مقداری وسیله بخرد و برگردد. روز بعد روستاییها میخواستند به روستاشان برگردند که چوپان گفت: «تا پسین صبر کنین. اگه خدا بخاد خبرای خوبی تو راهه.»
بعد شروع کرد به بیرون آوردن وسائل از خورجین الاغها. همان موقع پیرمرد خوشصدایی داشت آواز میخواند: «گندم گل گندم ای خدا / دختر مال مردم ای خدا» چند نفری هم همراهیاش میکردند. چوپان صدایش زد: «مشهدی حسن! نمیآیی کمک؟»
مشهدی حسن پرسید: «میخوای چه کار کنی؟»
یک نفر به جای چوپان جواب داد: «یاسر درس خونده اس. میدونه چکار کنه. بریم کمکش»
همگی مشغول شدند. این بار به جای این که زمین را بکنند؛ با خاک چند حوض کوچک ساختند. یاسر با بیل و کلنگ سوراخی در زمین کند و قدری خاک را داخل ظرفی ریخت. رنگ خاک با بقیه خاکها فرق داشت. بعد خاک را داخل یکی از حوضها ریخت و روی خاک مایعی پاشید. مایع موقعی که روی زمین میریخت؛ میجوشید. بعد از چند ساعت مشهدی حسن پیش یاسر رفت و گفت: «همون جور که گفتی؛ آبای داخل حوض سبز شدن. حالا چه کار کنیم؟»
روستاییها به دستور یاسر مایع سبز رنگ را با چند ملاقه بزرگ داخل حوض بعدی ریختند و مقداری براده آهن روی مایع سبزرنگ پاشیدند و هم زدند. نزدیک غروب بود که یاسر ذوق زده فریاد کشید: «درست شد. خدایا شکرت.»
بعد مقداری پودر نرم قرمز را نشان بقیه داد. او توانسته بود مس را از خاک من بیرون بکشد. بله حدساش درست بود. من را کشف کرد: یک معدن مس.
از فردای آن روز کمکم تعداد زیادی از مردم به این جا آمدند. همه با یاسر همولایتی بودند. آنها صبح تا شب خاکهایی با رنگ خاص را پیدا میکردند و آنها را میکندند؛ حوض میساختند؛ مایعهای داخل حوضها را جابجا میکردند و آخر سر مواد ته نشین شده در کف حوض آخر را برمیداشتند و میفروختند. روزی که این جا آمدند آدمهای بیچیزی بودند؛ لباسهاشان کهنه و پاره بود و بچههایشان رنگ به چهره نداشتند. اما حالا روز به روز وضعشان بهتر میشد. برای بچههایشان لباسهای نو و کفش میخریدند و برای زنهاشان النگو. مشهدی حسن میگفت: «همین جور کارا پیش بره، ایشا الله آخر سال همه با هم میریم مشهد پابوس امام رضا»
خوشحال بودم که بالاخره پیدا شدهام و بالاتر از آن کسانی از من استفاده میکنند که مستحقاش هستند.
«نگفتم خیلی دلت را خوش نکن!»
«همسایه تو هستی؟ بله گفتی.»
«اجازه میدهی من هم ماجرایم را تعریف کنم.»
«بفرما.»
من سه- چهار فرسخی با این معدن جوان فاصله دارم. همسایه هستیم. حال و روز الانام را نگاه نکنید که از بس من را تراشیدهاند و خاکهایم را بردهاند درهی وحشتناکی شدهام. موقع جوانی کوهی بودم پر از درخت و سبزه. حیوانهای مختلفی روی دوشم زندگی میکردند. نوکم بیشتر وقتها داخل ابرها بود. من هم روزهای اولی که کشف شدم خیلی خوشحال بودم. با خودم میگفتم: "از سود من حداقل همسایههای معدن به نان و نوایی میرسند؛ به خصوص آن دو بچه یتیم." چند سالی گذشت. یک روز عدهای کت و شلواری آمدند برای دیدن يك روستا که در نیم فرسخی من است. بیست نفری بودند. با ماشینهای شیکشان از راههای پر پیچ و خم روستا گذشتند و گرد و خاک به هوا کردند. وقتی پیاده شدند از صحبتهاشان متوجه شدم که از شهر آمدهاند و بعضی از آنها در آن جا مسول هستند. چند نفرشان داخل یکی از خانههای روستا شدند. خانه که نمیشود گفت. یک اتاق بزرگ که یک پیرمرد و پیرزن با مرغ و خروسها و بزشان در آن زندگی میکردند. بعد از چند لحظه هراسان بیرون آمدند. یکی از آنها که بیرون مانده بود پرسید: «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»
«داخل که شدیم چند لحظهای طول کشید تا چشمهامان به تاریکی عادت کرد، بعد هول کردیم. پی دیوار خانه ترک بزرگی برداشته بود که تا وسط سقف ادامه داشت. هر آن ممکن بود خانه ریزش کند. داخل ترک دیوار چند بچه مار میخزیدند.»
مسولان گفتند که داخل خانه جا کم است و میخواهند از هوای آزاد بیرون استفاده کنند. یکی از اهالی روستا که موهای سر و ریش سفید و نامرتبی داشت و دندانهای زرداش توی ذوق میزد، گفت: «این معدنا کلی عواید داره. سهم ما چی میشه؟ سهم ما شده گرد و خاک که ریههامونو داغون کنه. از بس انفجار کردین قناتامون هم خشک شدهان. دیگه کشاورزی هم نمیتونیم بکنیم. البته میباس تشکر کنم بایت این که بچههامونو به کار گرفتین ولی یک کم هم به این روستا رسیدگی کنین. خدا رو خوش نمیآد.»
مسولان قول دادند پیگیری کنند. بعد داخل روستا گردش کردند. اکثر درختهای روستا خشک شده بود. مسولان و همراهانشان از چند درختی که هنوز نیمهجانی داشتند میوه چیدند و خوردند. چند دقیقه بعد موقع ناهار بود. یکی از آنها که بقیه پشت سرش راه میرفتند گفت: «ناهار را در محوطه روستا، کنار مردم میخوریم.»
سفره پهن شد. همه اهالی روستا که ده –دوازده نفری بودند سر سفره نشستند. دو برادر 14 ساله و10 ساله کنار یکی از مسولان نشسته بودند. آنها یتیم بودند. پنج سال پیش پدرشان فوت کرد و در قبرستان روستا خاکش کردند. مسول کنار دو برادر، سوییچ ماشین را از رانندهاش گرفت. به برادر کوچکتر گفت: «ببین.»
بعد ضامن روی سوئیچ را فشار داد. تیغه کلید بیرون پرید. برادر کوچکتر ذوق کرد. سوئیچ را از دست مسول چنگ زد و مشغول بازی با آن شد. ناهار کوبیده بود. برادر کوچکتر مشغول بازی بود و برادر بزرگتر هم چیزی نمیخورد. مسول کنار آنها دستی بر سر برادر بزرگتر کشید و گفت: «بخور جانم. خجالت نکش.»
راننده گفت: «آقا فکر کنم اینها در عمرشان کوبیده ندیدهاند. برایشان غریب است.»
آن مسول، غذایش را نیمهتمام رها کرد. بلند شد و رفت کنار ماشین ایستاد و سیگاری آتش زد. زیرچشمی دو برادر را میپایید. ناهار که تمام شد میوه آوردند. دو برادر هر کدام یک پرتقال برداشتند. برادر بزرگتر گاز محکمی به پرتقال زد. پوست پرتقال شکافته شد و آب آن در چشمش پاشید. صدای گریهاش بلند شد. مسولی که داشت کنار ماشین سیگار میکشید رانندهاش را صدا زد. از ماجراهای آن روز و رفتن این گونه آن مسول خوشحال شدم. با خودم فکر کردم که حتما کاری برای مردم روستا میکنند و اینجا کن فیکون میشود. سالها از آن روز گذشته و من همچنان منتظرم. یکی از روستاییها که پسرش در مرکز استان درس میخواند و به آن جا رفت و آمد دارد میگفت: «در شهرهای اطراف هم اتفاق خاصی نیفتاده. در عوض از سود این معدن؛ پل کنار پل و خیابونای گل گشاد توی مرکز استان دارن میسازن.»
میبخشید که پرحرفی کردم. پیری است و دلتنگی.»
معدن همسایه راست میگوید. پیرمرد قبلا هم این ماجرا را برایم بارها و بارها تعریف کرده بدون این که یک واو آن را جا بیندازد. آن دفعه که بعد کشف شدنم ماجرایش را تعریف کرد گفت: «تو هم زیادی خوشحالی نکن. میترسم این شادی دوامی نداشته باشد.»
گفتم: «این بار فرق میکند این روستاییها خودشان دارند از معدن استفاده میکنند.»
جواب داد: «ببینیم و تعریف کنیم.»
کجا بودم؟ آهان داشتم میگفتم که روستاییها خوشحال بودند. چند هفتهای گذشت. خبر کشف معدن جدید همه جا پخش شد. افراد مختلفی برای تماشای کارها و وسائل روستاییها میآمدند. یک نفر از آنها گفت: «نقشههایی که سالها قبل تهیه شده نشان میدهد در این جا تعداد زیادی توده معدنی وجود دارد اما عیار آنها پایین است و استخراجشان صرفه اقتصادی ندارد.»
همکارش گفت: «مهندس! فعالیت این روستاییها چیز دیگری را نشان میدهد. ممکن است اشتباهی در تعیین عیار صورت گرفته باشد؟»
اولی جواب داد: «خیلی بعید است.»
مهندس راست میگفت. من داخل تپه کوچکی بودم و موقع اکتشافات از قلم افتاده بودم. ذخیرهام خیلی زیاد نبود اما عیار قابل توجهای داشتم. بهتر است بگویم بالا. خیلی زود عملیات اکتشاف شروع شد. چند روز بعد مهندس و همکارش با هم چای میخوردند و صحبت میکردند. مهندس گفت: «عملیات اولیه تعیین عیار تازه تمام شده. واقعا شگفتانگیز است. عیار این معدن از متوسط اکثر معادن بالاتر است. این جا جان میدهد برای یک کارخانه متوسط پرعیارکنی.»
همکارش گفت: «کلی هم شغل ایجاد میشود. اما مسولان به جای آماده سازی مقدمات ساخت کارخانه، اول جلسه شورای تامین شهرستان را تشکیل دادهاند که با روستاییها چه کار کنند.»
سرتان را به درد نیاورم! خلاصه با کلی وعده و وعید، که البته وعیدهاش بیشتر بود، روستاییها را به محل اول زندگیشان برگرداندند. چند ماهی روستاییها آمدند و رفتند؛ خبری از وعدهها نشد اما وعیدها کمکم داشت اجرایی میشد که آنها بیخیال شدند و دیگر پیگیری نکردند. یاسر دستبردار نبود و حتی چند بار با یک نفر که بهش میگفت وکیل به اینجا آمد اما او هم نتوانست کاری از پیش ببرد.
در این چند ماه کارهای مربوط به اکتشاف و ساخت کارخانه با سرعتی باورنکردنی انجام میشد. همه به خاطر عیار بالا هیجان زده بودند. البته خیال کرده بودند! وقتی که مطمئن شدم قرار نیست چیزی گیر روستاییها بیاید؛ دست به کار شدم. چندین بار با تکان دادن زمین کارگاهشان را به هم ریختم. آنها هم سعی کردند وسائل را سر جای خود محکم کنند اما زور من بیشتر بود. عاقبت تسلیم شدند و گفتند که این منطقه زلزلهخیز است و برای ساختن کارخانه جای مناسبی نیست. میخواستند کارخانه را در دوردست بسازند اما منصرف شدند چون ذخیرهام کم است و حمل خاک تا آن جا به صرفه نیست.
..... و حالا دارند جمع میکنند که بروند.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای علی شهاب‌الدینی سلام.
داستان نوشتن، یکی از دشوارترین کارهای تاریخ بشری‌ست. داستان خوب نوشتن، از آن هم دشوارتر است! چرا؟ چون یک تخصص است؟ بیشتر از یک تخصص است! ما اول «زبان» را داریم بعد به مجموعه‌ای وسیع، داخل «زبان» می‌رسیم که «ادبیات» است و بعد به «داستان» می‌رسیم که خود، تخصصی جداست یعنی یک «هزارتو» داریم که باید از آن راهی به بیرون و به ذهن مخاطب پیدا کنیم. مخاطب باید ما را به عنوان نویسنده و متن ما را به عنوان داستان بپذیرد. ما محکومیم به پذیرفته شدن. محکومیم به باور شدن. اگر متن ما باور نشود، همه چیز را از دست می‌دهیم و مخاطب می‌رسد به همان نکته‌ای که حافظ گفته: «...نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد» به همین دلیل است که هر داستان تازه، یک آزمون تازه است حتی اگر به مرحله استادی برسیم. داستان‌نویسان بزرگی بوده‌اند که پس از شهرت جهانی، آثار ناموفقی منتشر کرده‌اند و دچار یأس غیرقابل تحملی شده‌اند. [تصور کنید مشهورترین فوتبالیست‌هایی را که در عمرتان دیده‌اید و ناگهان، در یک بازی، بد بازی می‌کنند. تماشاگران چه می‌کنند!] خیلی‌هاشان ترجیح داده‌اند که آثار بعدی را، یا ننویسند یا منتشر نکنند. این وسط، یکی هم مثل همینگوی پیدا شده که از شدت نومیدی، پس از نوشتن رمان بزرگ «پیرمرد و دریا» و گرفتن نوبل ادبی و داشتن شهرتی بیشتر از ستارگان سینمای هم‌عصر خود، به خودش شلیک کند و تمام. داستان خوب نوشتن واقعاً کار دشواری‌ست. سعدی اگر اکنون در زمانه ما بود احتمالاً سخن هفت و اندی قرن پیش خود را باز تکرار می‌کرد: «دوستی با پیلبانان یا مکن/ یا طلب کن خانه‌ای در خورد پیل» این اولین داستان ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان است و اگر بنا بود برحسب دو پاراگراف نخست داستان [منهای گفتگوها] قضاوت کنم باید به این نتیجه می‌رسیدم که احتمالاً با داستان جذابی روبرو خواهیم بود اما این طور نشد. توجه کنید به پاراگراف سوم: «ماجرا چند ماه پیش شروع شد. آن روز چوپانی در دامنه یکی از کوه‌های اطراف، مشغول چراندن گله گوسفندها بود. اواسط بهار بود. هوا خنک بود. نسیم ملایمی می‌وزید. بوی گل‌های وحشی هوا را پر کرده بود. از چهره چوپان مشخص بود حسابی سرحال است. چوپان قدی متوسط و اندامی ورزیده داشت. سبیل پرپشت‌اش تا روی لبش آمده بود. قیافه آفتاب‌سوخته‌اش را چشمان نزدیک به هم و آبی‌اش زیباتر کرده بود. داشت کتاب می‌خواند. گهگاه چشم می‌چرخاند و گله را می‌پایید. بعضی وقت‌ها هم خم می‌شد و گیاهی را می‌چید و در خورجین الاغش می‌گذاشت. پارسال باران فراوانی باریده بود. تپه‌ها پوشیده از علف بود. همین حرکت گله را کند می‌کرد. ناگهان چوپان ایستاد. چیزی توجه‌اش را جلب کرده بود. در یکی از دره‌های اطراف شیئ قرمز رنگی از خاک بیرون زده بود. داخل دره شد. شروع کرد به کندن و آن را بیرون آورد. یک ظرف مسی قدیمی بود. خوشحالی در چهره‌اش پیدا شد.» این چه نوع روایتی‌ست؟ منهای کاری که با «زمان» فعل‌ها کرده‌اید که حال ساده، ماضی ساده، ماضی استمراری، ماضی بعید را به شکلی غیرِ سیستماتیک در بر گرفته و شکست خورده است [ما در داستان، غیر از «فعل» مگر چه داریم که با آن شگردهای خود را رو کنیم؟] شیوه تعریف کردن خاطره هم توسط راوی اشتباه است. خاطره تعریف کردن در روایت، آن هم توسط «من‌راوی» این همه جزئیات نمی‌خواهد! یعنی این «من‌راوی» آن چوپان را طوری رصد کرده چند ماه قبل که خودِ چوپان هم نمی‌توانسته خودش را رصد کند! اگر دوربین مخفی هم آنجا بود این قدر دقیق رصد نمی‌کرد: «هوا خنک بود. نسیم ملایمی می‌وزید. بوی گل‌های وحشی هوا را پر کرده بود. از چهره چوپان مشخص بود حسابی سرحال است. چوپان قدی متوسط و اندامی ورزیده داشت. سبیل پرپشت‌اش تا روی لبش آمده بود. قیافه آفتاب‌سوخته‌اش را چشمان نزدیک به هم و آبی‌اش زیباتر کرده بود. داشت کتاب می‌خواند.» حالا این «من‌راوی» کیست؟ یا بهتر است بگوییم چیست: «بعد مقداری پودر نرم قرمز را نشان بقیه داد. او توانسته بود مس را از خاک من بیرون بکشد. بله حدس‌اش درست بود. من را کشف کرد: یک معدن مس.» تا اینجای کار، داستان اشتباه نوشته شده بود اما به این نقطه که می‌رسد فرو می‌ریزد و بعد هم که روایت را می‌سپارد به یک «من‌راوی» دیگر که معدن پیری‌ست: «-"نگفتم خیلی دلت را خوش نکن!" -"همسایه تو هستی؟ بله گفتی." -"اجازه میدهی من هم ماجرایم را تعریف کنم." -"بفرما." من سه- چهار فرسخی با این معدن جوان فاصله دارم. همسایه هستیم. حال و روز الان‌ام را نگاه نکنید که از بس من را تراشیده‌اند و خاک‌هایم را برده‌اند دره‌ی وحشتناکی شده‌ام. موقع جوانی کوهی بودم پر از درخت و سبزه. حیوان‌های مختلفی روی دوشم زندگی می‌کردند.» مخاطب این روایت در «متن» شما کیست که معدن پیر این طور روایت می‌کند: «من سه- چهار فرسخی با این معدن جوان فاصله دارم. همسایه هستیم. حال و روز الان‌ام را نگاه نکنید» شما نه تنها، از چهارچوب یک داستان واقع‌گرایانه عدول کرده‌اید و وارد داستان فانتزی شده‌اید [بدون رعایت معیارهای چنین عدول و عبوری] که دیوار چهارم روایت را هم بدون هیچ دلیل منطقی در «متن»، شکسته‌اید. [دیوار چهارم در نمایش‌نامه، فیلم‌نامه و داستان، به دیوار نامرئی میانِ راوی و روایت، با مخاطبان روایت گفته می‌شود که به محض آنکه یکی از شخصیت‌ها بخواهد با مخاطبان گفتگو کند، شکسته می‌شود. شکستن دیوار چهارم، یک خطای روایی نیست اگر متن، نیازمند آن باشد و تمهدیداتی برای آن اندیشیده شده باشد. این شگرد، یکی از دشوارترین شگردهای روایت است که لازمه‌ی اجرایش، تجربه‌ی بسیار نویسنده است.] در یک عبارت: این داستان از اول، به دلیل انتخاب اشتباه راوی‌اش، انتخابِ چارچوب روایی‌اش، انتخابِ ایده‌ای که داستان را میان داستان کودک و داستان بزرگسال معلق کرده است، مسیر اشتباهی آغاز کرده و به مقصد اشتباهی رسیده است. این‌ها را ننوشتم که بی‌خیالِ داستان نوشتن شوید! در داستان بعدی، لطفاً مسیرتان را اصلاح کنید. کار مشکلی نیست اما پیش از نوشتن داستان بعدی، حتما «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را بخوانید. در بازار کتاب چندان در دسترس نیستند اما در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور، در دسترس‌اند برای به امانت گرفتن و بارها خوانده شدن. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
علی شهاب الدینی » دوشنبه 10 خرداد 1400
سلام ممنون از نظرات ارزشمندتان آن شا الله بازنگری می کنم و مجدد می فرستم خدمتتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت