بها دادن به وجوه انسانی در شخصیت‌پردازی



عنوان داستان : الاغی که عرعر نمی‌کند

صدای خِش‌خِش را که شنید، پشت به گندمزار ایستاد و شلوارش را کشید بالا. از درد دندان‌قروچه کرد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. پیرمرد پاشنه‌ی پاهایش را به پهلوی الاغ کوبید. الاغ چند متری لابه‌لای گندم‌ها یورتمه رفت. افسار را کشید و شش متریِ جوان ایستاد. تا الاغ بگردن خم کرد، پیرمرد، جوان را شناخت. آرام سری تکان داد و الاغ را به حرکت وا داشت.
ـ پسر نعمت‌خان هستی؟
جوان که دستمالی را دور گردنش پیچیده بود، باز کرد.
ـ برو پی کارت ماشال.
ـ پس خودت هستی. چطوری فرخ؟ غمی داری؟
ـ گفتم برو...
«برو» را از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش ادا کرد.
الاغ راه افتاد. اما ماشال نگاهش به فرخ بود. فرخ، لب بالایش را که نیم‌چه سبیلی رویِ آن در آمده بود، به دندان گرفت. خودش را خم کرد و دوید وسطِ گندم‌ها. همین که ‌نشست، شلوارش را کشید پایین. ماشال بشکنی زد و زیر لب گفت: «دقیق بعد از سه روز. ایول نازی‌جان.»
از الاغ پیاده شد. افسارش را به تیرِ کنارِ کلبه بست. منتظر فرخ ایستاد. فرخ پشت به ماشال، شلوارش را کشید بالا و برگشت سمت کلبه.
ـ چرا گورت را گم نمی‌کنی؟
ـ دوایِ مرضت پیش من است.
فرخ ابروانش را در هم و کمر قوزکرده‌اش را صاف کرد.
ـ مگر من چه مرضی دارم؟
ماشال لبخندی زد و یکی از چشمانش را تا نیمه بست. فرخ گشاد گشاد جلو رفت. یقه‌ی ماشال را گرفت و به دیوارِ چوبی کلبه چسباند: «به من پوزخند می‌زنی پیره‌خر؟»
ماشال بریده‌بریده گفت: «من... غلط... کنم... ارباب‌زاده... فقط خواستم... کمکی... .»
ـ کمک نمی‌خواهم.
افسار الاغ را باز کرد و پرت کرد توی سینه‌ی ماشال.
ـ دور شو.
ماشال کلاهِ بلند نقاب‌دارش را از روی زمین برداشت و به رانش کوبید. گرد و خاکی که از پاچه‌ی رانش بلند شد، به بینی‌اش رسید و به سرفه افتاد. هنوز سوار الاغ نشده بود که فرخ به پشت کلبه دوید. برای ماشال قابل پیش‌بینی بود که فرخ الآن شلوارش را کشیده پایین، چمباتمه زده و از سوزشِ سرِ آلتش می‌خواهد فریاد بزند و لبش را می‌گزد.
ماشال چند قدمی به کلبه نزدیک شد. صدای بالا کشیدن شلوارِ کُردیِ فرخ را که شنید، آرام گفت: «رنگش سبز است یا زرد؟»
صدایی آرام و شکسته جواب داد: «زرد.»
ماشال نیم‌نگاهی به پشت کلبه انداخت. فرخ هنوز نشسته بود. سرش را برگرداند. پرسید: «از آخرین بار چند روز گذشته؟»
صدایِ کشیده شدنِ صندل‌های فرخ، ماشال را چند قدمی عقب راند. فریاد زد: «چه فکر کرده‌ای مردکِ ریقو؟» کمی آرام شد.
ـ اولین و آخرین بارم بود.
سرش را گرفت بالا.
ـ حالا دوایت کجاست؟
ـ توی کلبه.
ـ چه هست؟
ـ الاغ.
ـ الاغ؟
ـ بله ارباب‌زاده. الاغِ ماده‌ی تازه زاییده‌‌ی شیرده، که از علف‌هایِ کوه تغذیه شده نه بیایان.
فرخ زیرِ سایه‌ی کلبه نشست. پاهایش را دراز کرد.
ـ ابن اراجیف چیست می‌بافی؟ می‌گویم دوایِ دردِ من کجاست؟
منتظر پاسخِ ماشال نماند. ادامه داد: «اصلا تو از کجا می‌دانی مرضِ من چیست؟»
ماشال با نوکِ پا رفت جلو، روبرویِ فرخ چمباتمه زد. کلاهش را برداشت و با نیش‌خند گفت: «ما هم جوان بوده‌ایم ارباب‌زاده.» و چشمکی انداخت. فرخ با کفِ دست‌هایِ پهنش به سینه‌ی استخوانی ماشال کوبید. ماشال چند قدم به عقب پرت شد.
ـ چرا می‌زنی پسر ارباب؟
ـ از کجا می‌دانی این دوایت اثر می‌کند؟
ماشال چهار دست و پا به سمت فرخ رفت و گفت: «همه‌ی اهلِ ده می‌دانند و بلد هستند.» کمی دهانش را گوشِ فرخ نزدیک کرد.
ـ البته نه جوان‌ها. پا به سن گذاشته‌ها. خود خان هم سر درمی‌آورد. خواستی قبل آمدن با خان مشورت ک... .
فرخ رویِ دو زانو بلند شد. پنجه انداخت به گلویِ لاغر ماشال.
ـ دهانِ گشادت باز شود، زبانت را از حلقت می‌کشم بیرون.
حالا هر دو دست به گردن داشتند. ماشال نفس‌نفس می‌زد که فرخ بار دیگر قوزکرده، دستی به شکمش گرفت و دوان‌دوان لایِ گندم‌زارها نشست و به مایع لزج زردرنگی که ازش تراوش می‌شد خیره بود. سرخ شدنِ سرِ آلتش او را ترساند. آفتاب، سوزشش را دوچندان کرده بود.
ـ الاغ ماده چطور دوایِ مرض من است؟
به سمت ماشال آمد.
ـ طرف کِه بود؟
فرخ سرش را پایین انداخت و طوری گفت «نازی» که خودش هم به سختی صدایِ کلفتِ خودش را شنید.
ـ کار سختی نیست. همان کاری که سه روز پیش با نازی کردی، با الاغ تکرار می‌کنی.
ـ یعنی چه؟ باید چکار کنم؟ یعنی با الاغ... من را سر کار گذاشته‌ای؟
هجوم برد به سمت ماشال که ماشال دوید پشتِ الاغ.
ـ بله ارباب‌زاده. دوا درون آلتِ الاغِ ماده‌ است. فقط چند لحظه است. فی‌الفور ترتیب مرض را می‌دهد.
فرخ از قاطعیت ماشال دل‌گرم و آرام شد.
ـ کی بیایم؟
ـ شیرینی ما که فراموش نمی‌شود فرخ‌خان؟
ـ حرف می‌زنی یا نه؟
ـ راز گران قیمتی است ارباب‌زاده... خودتان می‌دانید... .
فرخ قلوه سنگی از روی زمین برداشت.
ـ تهدید می‌کنی پیرسگ؟ همین‌جا می‌کشمت.
ـ من را نمی‌کشید فرخ‌خان. دردتان سوزاک است. دوا نشود، عقیم می‌شوید. نعمت‌خان هم فقط شما را دارد. فکر خانِ بعد از خودتان نیسیتد؟
فرخ سنگ را انداخت.
ـ چه می‌خواهی؟
ـ اسبِ ارباب، نعمت‌خان.
ـ این اسب به جان پدر بسته. خودت هم می‌دانی... حیف... .
ـ می‌ارزد پسر ارباب.
و لبخندی زد که دندان‌های زردش افتاد بیرون.
ـ همین الاغ است؟
ـ نه. این الاغ شیرده نیست.
ـ کی؟ کجا؟
ـ کلبه‌ی چوبیِ پایین‌دستِ ده. یک ساعت بعد از نشستن آفتاب.
وقتی فرخ گشاد گشاد از میان گندم‌زار به سمت دِه راه افتاد، خورشید دقیقا بالای سرش بود. ماشال دست کرد تویِ خورجینی که رویِ الاغ انداخته بود. کاغذِ زردشده‌ای پیدا کرد. مدادی اندازه‌ی یک انگشت را از لایِ جورابش در آورد. کاغذ را رویِ پهلوی الاغ گذاشت و حرف به حرف هجی کرد و نوشت: «سلام نازی. آفرین برای تو. امشب، یک ساعت بعد از نشستن آفتاب، ارباب و اهالی ده را بیاور کلبه پایین دست. بگو دیده‌ام ارباب‌زاده را مار نیش زده. یادت نرود ارباب و اهالی همه باشند. همین‌جا می‌بینمت. خدافظ. ماشال.»
نامه را بین تیرکِ چوبیِ کلبه جا ساز کرد و راه افتاد. انتقام از ارباب، سرمستش کرده بود. خودش را سوار بر اسبِ سیاه و سفید و درشت‌هیکل ارباب می‌دید.
***
ماشال در حالیکه نفس‌نفس می‌زد گفت: «فکر می‌کردی کلبه را آتش بزند؟»
نازی چارقد را از دور صورتش باز کرد. نسیم، پیشانی تخت و گونه‌های برجسته و عرق‌کرده‌اش را خنک کرد. گفت: «تو به دنبال این بودی؟»
ـ من فقط انتقام آبرویم را گرفتم.
ـ این انتقام پسر ارباب را زنده زنده آتش زد.
ـ پدرش آتش زد، نه من.
بطریِ آب را از خورجینِ اسبِ درشت‌هیکل در آورد و قلپ‌قلپ، بدون وقفه آب در گلویش ریخت.
ـ از انتقام خوشحالی؟
ـ از رفتن آبرویِ ارباب خوشحالم. من نمی‌خواستم پسرش بمیرد.
ـ ولی مُرد. البته آبرویِ یک ده را بردی.
ـ تقصیر من نیست. می‌خواست آبروی من را نریزد. قصاص آبروریزی همین است. ماشالله الاغ‌فروش، شد ماشالِ الاغ. فقط به خاطر اینکه ارباب آبروی من را برد. چرا؟ چون من را با تو دیده بود. همین.
نازی لبخند زد. ردیف دندان‌هایش از بین لب‌های صورتی‌رنگش نمایان شد.
ـ من جوان بودم. توی این ده سال، یک موی سیاه روی سرم نیست. من نتوانستم در ده سر بلند کنم. اصلا به ده برنگشته‌ام. زنم دق کرد و مُرد. چرا؟ چون ارباب گفت ماشالله با نازی دیده شده. هیچ‌کس نیامد بگوید من نازی را نمی‌شناختم. او آمده بود از من الآغ بخرد. کسی جرأت نمی‌کرد بگوید ارباب، نازیِ فاحشه را از کجا می‌شناخت؟
نازی در حالیکه به دودِ بلند شده از آتش خیره شده بود، بلند بلند خندید. ماشال که از یادآوری گذشته، چندشش می‌شد گفت: «حرفت را باور کردند؟»
ـ خیلی سریع‌تر از آنچه فکرش رو می‌کردم. ارباب همین یک پسر را داشت. با همان لباس خانگی دنبالم آمد سمت کلبه‌ی پایین دست دیه.
ـ پس چرا زنده زنده در کلبه آتشش زد؟
ـ پسرِ بی‌آبرو مگر می‌تواند خان باشد؟ همین بهتر که نباشد.
ماشال از اسب آمد پایین. کنارِ کلبه‌ی حاشیه‌ی گندم‌زار نشست. او هم مثل نازی به آتش انتقام چشم دوخته بود.
ـ چه داده بودی به الاغ‌ها که صدای‌شان آرام نمی‌شد؟
ـ فلفل.
ماشال نفسِ عمیقی کشید. گفت: «به فرخ گفتم هر چه بیشتر در معرض باشد، مرضش زودتر رفع می‌شود. بیچاره معطل نکرد. سریع رفت داخل. گفتم اگر قدت نرسید، سه پایه بگذارد زیر پایش. اما دیلاق بود و با الاغ من کارش راه می‌افتاد.» ادامه داد: «صدای الاغ‌های دیگر هم آرام نمی‌شد. بهش گفتم الاغی که عرعر نمی‌کند، خودش است. فکر کنم ده دقیقه‌ای معطل شد تا الاغ‌ ماده را بین چهار پنج‌ تا الاغ پیدا کند. همین که رفت داخل من سوار اسب ارباب شدم و آمدم اینجا.»
نازی هم گفت: «هر کسی یک فانوس با خودش آورده بود. وقتی فریاد کشیدم فرخ‌خان را مارزده، ارباب از ایوان پرید پایین. هر چه گوشت توی دهانش بود تف کرد زوی زمین. دنبال همین اسب می‌گشت. پیدایش نکرد. دویدیم. به کلبه که رسیدیم، هنوز الاغ‌ها بی‌وقفه عرعر می‌کردند.» نازی سری تکان داد. گفت: «ارباب که رفت داخل، فرار کردم اینجا. همان نزدیکی بودم که ارباب عقب‌عقب قدم برداشت و تلوتلوخوران از کلبه می‌زد بیرون. لابد پسرش را دیده که داشته... .»
نازی به ماشال چشم دوخت. ردِ باریکِ آبِ شور، رویِ ریش‌هایِ نوک‌تیز و سفید ماشال راه باز کرد.
ـ به چه فکر می‌کنی؟
ـ به اینکه کاش ارباب آبروی من را نبرده بود... الآن زنم زنده بود... ارباب پسرش را در کلبه آتش نزده بود...
ـ توی این ده سال، به این فکر نکرده بودی که کاش تو، امشب، آبروی ارباب و پسرش را نمی‌بردی؟
نازی چارقدش را به دور صورتش بست و توی تاریکی کندمزار گم شد. ماشال بلند شد. چاقو را از خورجین اسب آورد بیرون. درحالیکه دندان بر دندان می‌سایید، چاقو را در گردن اسب فرو کرد. خون به صورت ماشال فواره زد. دوست نداشت هیچ خاطره‌ای از آن روزها داشته باشد. وقتی ارباب آبرویش را برد، سوار بر همین اسب سیاه و سفید بود.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای... سلام
داستان " الاغی که عرعر نمی‌کند" داستانی با الگوی انتقام است. در این الگو شخصیت اصلی (قهرمان) آسیب روحی یا جسمی یا مالی... از ضد قهرمان دیده است و حالا در فکر انتقام گرفتن از او است. پس نقشه‌ای می‌کشد تا مستقیم یا غیرمستقیم ضدقهرمان را در وضعیت مشابه آنچه او به سرش آورده قرار دهد. گاهی نسبتی میان آسیب و انتقام وجود دارد و از یک جنس هستند و گاهی انتقام شدیدتر از اصل آسیب است. آنچه در این الگو اهمیت دارد همآوردی قهرمان و ضد قهرمان است. این همآوردی است که تعلیق می‌آفریند.
ده سال پیش، ارباب نعمت خان، ماشال الاغ فروش را با زنی فاحشه به نام نازی می‌بیند و این را برای مردم آبادی تعریف می‌کند. پس از آن نگاه آبادی به ماشال تغییر می‌کند و حتی زنش دق می‌کند و می‌میرد. ماشال الاغ فروش بعد از آن می‌شود ماشال الاغ!
ماشال صحنه‌ای می‌چیند تا فرخ پسر ارباب با نازی خلوت کند. سه روز بعد از آن نشانه‌های بیماری سوزاک در پسر ارباب هویدا می‌شود. ماشال راه درمان او را خلوت با الاغ ماده تجویز می‌کند و تأکید می‌کند که اگر این اتفاق نیفتد فقط درد و عفونت بیماری را تحمل نخواهد کرد بلکه عقیم هم خواهد شد. او در مقابل ارائه درمان و فراهم کردن امکان خلوت فرخ و الاغ ماده در کلبه‌ای، اسب سفید ارباب را طلب می‌کند. پسر ارباب اسب را به ماشال می‌دهد.
ماشال با همکاری نازی، به بهانه مارگزیدگی فرخ، ارباب نعمت و اهالی را هنگام خلوت فرخ با الاغ ماده بالای سر پسر ارباب می‌کشاند. ارباب از عصبانیت و خفت آبروریزی کلبه را با پسرش آتش می‌زند. اما هنوز انتقام ماشال کامل نشده است و او اسب ارباب را هم با چاقو می‌کشد!
ضرباهنگ حوادث داستان سریع است. نویسنده توانسته است بر اساس الگوی انتقام داستانش را پیش ببرد. البته ضعفهایی هم در منطق روایت وجود دارد: خواننده انگیزه ارباب برای رسوایی ماشال را نمی‌فهمد! واقعیت رابطه ماشال با نازی در ده سال پیش مشخص نمی‌شود که بالاخره تهمت بوده یا اتفاق افتاده است! نازی شخصیتی بی‌شکل و توسری خورده دارد که مشخص نمی‌شود که برای چه حاضر به همکاری در انتقام گرفتن از ماشال از ارباب شده است؟
در الگوی انتقام هرچه موقعیت انتقام سخت‌تر و احساسی‌تر باشد داستان جذابتر خواهد بود. اما در داستان شما چالش احساسی وجود ندارد. شخصیتهای شما تخت هستند و به تیپ نزدیک شده‌اند. ارباب نعمت مثل همه قصه‌های ارباب و رعیتی خشن و بی‌منطق است. ماشالله هم به عنوان نماینده رعیت تنها یک انتقام گیرنده کور است و هیچ وجه اخلاقی- انسانی در او وجود ندارد. نازی هم یک فاحشه نازل است. هیچ کدام از این شخصیتها، سایر وجوه انسانی را در تضاد با هم بروز نداده‌اند و شخصیت‌پردازی کامل نیست. هیچ رحم و شفقت و شک و تردید در عمل یا دودلی در عواقب کار و پشیمانی از انتقام یا عذاب وجدانی در شخصیت‌ها وجود ندارد. به نظر می‌آید شخصیت‌پردازی، فدای بالا بردن ضرباهنگ حوادث شده است.
اما به نظرم در مجموع داستان خوبی است.
نکته: به نظر من زمانی که نویسنده داستانی که نوشته را منتشر می‌کند و آن را در معرض دید مخاطب قرار می‌دهد باید این جسارت را داشته باشد که پشت داستانش بیاستد و نقد و نظر خوانندگان را تحمل کند. کار پسندیده‌ای نیست که نامش را از داستان حذف کند. نوشتن داستان، عرصه نمایاندن عریان و به اشتراک گذاشتن بی‌واسطه تجربه زیسته، تخیل و تجربه نویسنده است.
پس لطفاً نام‌تان را از پیشانی داستانتان حذف نکنید و اجازه دهید خواننده، شما را با داستانهایتان بشناسد!

با احترام

دیدگاه ها - ۴
مهدی کفاش » پنجشنبه 13 خرداد 1400
منتقد داستان
زنده باشید آقای بنی اسدی عزیز
ایرج بایرامی » پنجشنبه 13 خرداد 1400
واقعا داستان خوبی بود اما به قول منتقد ؛«. هیچ رحم و شفقت و شک و تردید در عمل یا دودلی در عواقب کار و پشیمانی از انتقام یا عذاب وجدانی در شخصیت‌های داستان وجود ندارد.» شخصیت ضد قهرمان، یعنی ماشال ، هرگز حس همزادپنداری را در خواننده ایجاد نمی کند و فضای بی تفاوتی و بی رحمی در روابط جامعه کوچک روستایی به تصویر در آمده است که اعتراف می کنم گاهی در خلال مطالعه مرا یاد داستان « عزاداران بیل» نوشته هنرمندانه استاد غلامحسین ساعدی می اندازد. اما به گمانم نویسنده محترم بیشتر تحت تأثیر نوشته های آقای دولت آبادی باشد . آقای بنی اسدی عزیز ، ممنون از داستان خوبتان
مجتبی بنی‌اسدی » شنبه 15 خرداد 1400
سلام آقای بایرامی، وقت شما بخیر ممنون از وقتی که برای داستان بنده گذاشتید.
مجتبی بنی‌اسدی » چهارشنبه 12 خرداد 1400
سلام استاد تشکر می‌کنم بابت نظر کارشناسانه‌ی شما. در خصوص نداشتن اسم‌ نویسنده، حقیقتش این بود که در برخی مسابقات داستان‌نویسی، شرط این است که داستان تا به حال جایی منتشر نشده باشد. تصور بنده این بود نگذاشتن اسم، به منزله‌ی منتشر نشدن داستان در پایگاه به صورت عمومی است. که اشتباه می‌کردم. از الآن همیشه داستان‌هایم را با اسم منتشر خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت