آفرین. باید با صراحت گفت داستان را می شناسید




عنوان داستان : خواب
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

زن گفت : ده سال پیش که نامزد بودیم رفتیم پیتزایی ...»
از اتاق بغلی صدای پسرش را شنید :« مامان! پنج تا داستان خوندم اما خوابم نمی بره.»
زن گفت : « پسرم ، شبت بخیر » لبخند زد و آهسته ادامه داد:« من خیلی گرسنم بود اما خجالت می کشیدم و تو همه لقمه ها را خوردی ، یادته؟» و آهسته زد زیر خنده.
صدای پسر دوباره بلند شد:« مامان چرا هیچوقت خواب بابا را نمی‌بینم !؟»
زن پاسخی نداد . چشمهایش بسته بود. نیمرخش زیر نور کم سوی چراغ خواب می درخشید و رد اشک روی گونه اش خشکیده بود.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به همصدای عزیز دلم ایرج‌خان بایرامی. نمی‌دانم با بایرامی ما نسبتی دارید یا نه؟ گرچه نسبت فامیلی مهم نیست. نسبت فرهنگی به گمان بنده مهم‌تر است که دارید.
همان‌طور که در ابتدا عرض کردم، پیداست شما داستان را می‌شناسید. با زبان و ساختار داستان آشنایی دارید. به همین دلیل با چند جمله کوتاه منظور خود را به خواننده منتقل کرده‌اید.
در این داستان ما با مادر و فرزندی روبرو هستیم که تنها زندگی می‌کنند. پدر نیست. چرا؟! کجاست پدر؟! آیا فوت کرده؟! سفر رفته؟ شهید شده؟ مفقودالاثر شده؟! زندانی شده؟! و یا...؟!
همه این احتمالات و حتی احتمالاتی بیش از این‌ها می‌توانند جواب پرسش پیش گفته باشند.
داستان با همه زیبایی‌هابی که دارد به این پرسش جواب نمی‌دهد. بله. ممکن است نویسنده بگوید من عمدا این ابهام را ایجاد کرده‌ام. بعد این سوال پیش می‌آید که چرا؟ و این خلا چه کمکی به داستان می‌کند؟
امتیاز داستان این است که هم دلتنگی و دلبستگی زن را به شوهر نشان می‌دهد و هم دلتنگی بچه را تصویر می‌کند. و این دو تصویر، بدون توضیح و مستقیم‌گویی، منظور نویسنده را براحتی منتقل کرده‌اند.
نکته دیگر داستان این است که مادر خواسته تنها باشد. برای همین سر بچه را گرم کرده. کتاب به او داده تا هم بچه سرش گرم باشد و هم خودش با خاطرات شوهر زندگی کند. پسر هم بدون شعار و یا مستقیم‌گویی، با یک جمله نشان می‌دهد که هم بابا را دوست دارد و هم دلش برایش تنگ شده.
طبیعی است که نویسنده تصمیم گرفته داستان کوتاه کوتاه بنویسد اما حق بدهید که کوتاه‌نویسی لزوما نباید مانع ارایه اطلاعات لازم باشد. نگفتن اینکه معلوم نیست پدر کجاست و اصلا زنده است یا نه، از نقص‌های فنی داستان محسوب می‌شود.
دست بایرامی عزیز درد نکند. یقین دارم در آینده داستان‌های درخشانی از جناب عالی خواهیم خواند.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۳
نرگس جودکی » پنجشنبه 28 مرداد 1400
درود جناب بایرامی،مثل همیشه داستان خوبی بود. قلمتان سبز ونویسا
ایرج بایرامی » سه شنبه 02 شهریور 1400
درود خانم جودکی از توجه شما بسیار ممنونم
ایرج بایرامی » یکشنبه 09 خرداد 1400
سلام استاد گرانقدر آقای فراست عزیز ، باعث افتخار بنده است که این نوشته توسط جنابعالی نقد شده است . از توجه ویژه و صمیمانه شما سپاسگزارم .حالا که داستان را می خوانم متوجه می‌شوم مطالبی که عنوان فرموده اید کاملا صحیح است . قطعاً نکات مهم و ارزشمند شما در داستانهای بعدی من منعکس خواهد شد . ضمناً با بایرامی شما نسبتی ندارم . متاسفانه حتی یک نفر هم از بستگان بنده اهل ادبیات نیستند . من با خودم نیز بیگانه ام . یاد جمله ای از کافکا افتادم ؛ « آدمیزاد یکه و تنهاست و بی هیچ پشتیبانی در سرزمین گمنام زیست می کند که هیچ زاد و بوم او نیست .» برایتان آرزوی موفقیت و تندرستی دارم . یا حق ، خدا نگهدارتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت