کلمه‌ها بی‌دلیل نوشته نمی‌شوند




عنوان داستان : گوش‌ماهی
نویسنده داستان : احمد رشید

موج‌های دریا در بعدازظهر سه‌شنبه، آرام و بی‌‌حال از دوردست می‌آمدند و در ساحل پخش می‌شدند. سرتاسر ساحل نه بچه‌ای بود که با سطلش قلعه بسازد و نه مرد و زنی بود که خودش را به آب بزند و با موهای خیس بگردد. از دور و از سمت کافه‌ای ساحلی صدای موسیقی ضعیفی پخش می‌شد که خواننده‌اش با صدای زیر برای خودش زمزمه می‌کرد. روی نیمکتی روبه‌روی دریا پیرمردی آرام‌تر و بی‌حال‌تر از موج‌ها نشسته بود. رسیدن موج‌ها و کف کردنشان را دنبال می‌کرد. او یک مسافر بود. پیرمرد یک شب قبل‌ به شهر رسیده بود و شب را توی مسافر‌خانه‌ای گذرانده بود. صبح با طلوع خورشید قسمتی از شهر را به آهستگی قدم زده بود و بالاخره دریا را پیدا کرده بود. این اولین باری بود که دریا را می‌دید. آن‌موقع کفش‌هایش را به دست گرفت و با پاهای لخت ساحل را چرخید. مدت زیادی روی شن‌های خیس شده لب آب راه رفت. از جلوی کافه ساحلی گذشت و روی نیمکت نشست. بازتاب نور روی موج‌ها چشم‌هایش را می‌زد. مردم کم‌کم با لباس‌های رنگ به رنگ پیدایشان شد و کافه صدای موسیقی‌اش را بلند می‌کرد. پیرمرد تا ظهر همان‌جا روی نیمکت نشست و دریا را نگاه کرد. بعد از پنجاه و شش سال این اولین بار بود که موج‌های درخشان دریا می‌دید اما ذوق نکرده بود. از دیدن شنای مردان سر کیف نیامد و بچه‌ها که با هر موج جیغ می‌کشیدند پیرمرد را خسته می‌کرد. برای ناهار پیاده‌روی طولانی تا مسافر‌خانه داشت و موقع خوردن ناهار که یک نوع سالاد دریایی بود به صاحب مسافرخانه گفت بعدازظهر از آن‌جا می‌رود. دریا تصویری دیدنی برای پیرمرد نداشت. مدتی خوابید و بعد رفت. هیچ وسیله‌ای با خودش نداشت و خودش را ورداشت و توی شهر گشت. از باجه تلفنی با ترمینال تماس گرفت و وقتی که فهمید تا آخر شب هیچ اتوبوسی برای بازگشت نیست گوشی را گذاشت. شهر شلوغ و پر سر و صدا بود و تا آخر شب هشت ساعت وقت بود. پیرمرد کاری جز انتظار نداشت و وقتی که جماعت زیادی از مردم سردرگم و ماشین‌های پر سروصدا را دید دوباره راه ساحل را گرفت. نزدیک به غروب هیچ‌کس توی ساحل نبود و پیرمرد رفت و همان نیمکت را پیدا کرد و نشست. پیرمرد بدون لذت دریا را تماشا می‌کرد و ناگهان صدایی تیز به پیرمرد گفت: «می‌تونم چمدونمو روی‌ این نیمکت بذارم؟» ‌ پیرمرد دختر نوجوانی را دید که هم‌قد و هم‌وزن خودش بود اما دست‌کم چهل سال از خودش کمتر سن داشت. با اشاره دست پیرمرد دختر چمدانش را روی نیمکت گذاشت و دور شد. دختر نزدیک آب رفت و هر چند قدم خم می‌شد و چیزی را از روی شن‌ برمی‌داشت. مثل اینکه دنبال کلیدی گمشده باشد ذره به ذره ساحل را می‌گشت. پیرمرد دریا را ول کرده بود و دختر را تماشا می‌کرد. دختر هر چند دقیقه نزدیک نیمکت می‌شد و گوش‌ماهی‌هایی با رنگ و اندازه‌های متفاوت روی چمدانش می‌ریخت.گوش‌ماهی جمع می‌کرد. دختر دور می‌شد و آنقدر دور می‌شد که پیرمرد حوصله دنبال کردنش را نداشت و وقتی که دختر برمی‌گشت به پیرمرد لبخند می‌زد و توی دستش را نشان می‌داد. دختر برای آخرین بار گوش‌ماهی‌های جمع شده‌اش را روی‌چمدان ریخت و بعد با احساس رضایت به پیرمرد گفت: «اوه، بالاخره تموم شد.» پیرمرد سر تکان داد و رویش را به طرف دریا برگرداند. دختر گوش‌ماهی‌های روی چمدانش به زیر نیکمت تکاند و روی چمدان را خالی کرد. بعد رو به پیرمرد گفت: «ایرادی نداره اگه کنارتون بشینم؟ یکم خسته شدم.»
-نه ایراد نداره.
صدای پیرمرد خش دار بود. دختر تشکر کرد و نشست و چمدانش را روی پاهایش گذاشت. مدتی تنها صدای بینشان صدای دریا بود.
-شما خیلی وقته که اینجا نشستین؟ راستش من صبح هم دیدمتون که اینجا نشسته بودین.
پیرمرد هیچ حرکتی نکرد. انگار که چیزی نشنیده باشد.
-دیدن دریا بهتون آرامش می‌ده؟
پیرمرد سرش را طرف دختر چرخاند و به نشانه نه تکان داد. دختر از جواب پیرمرد تعجبی نکرد اما‌ معذب شد و با سردی گفت: «می‌دونید منم دیگه از دیدن دریا لذت نمی‌برم. یعنی نه اینکه نبرم. خیلی‌ کمتر از قبل. راستشو بگم فکر می‌کنم به خاطر اینه که برام تکراری شده. احتمالاً واسه شماهم همینطوره.»
-این اولین باره که من دریا رو می‌بینم.
-جدی می‌گین؟
دختر جا خورد و وقتی پیرمرد جوابی نداد دوباره گفت: «من فکر می‌کردم که شما خیلی دریا می‌رید. یعنی راستش صبح همچین فکری‌کردم. می‌دونید من یه بابابزرگ داشتم که اون خیلی دریا رو دوست داشت. یه خونه توی یه شهر ساحلی داشت و خیلی از اوقات سال توی اون خونه زندگی می‌کرد. بعضی وقت‌ها که می‌رفتیم پیشش می‌دیدیم همینطوری نشسته لب دریا و مدت‌ها موج‌هارو نگاه می‌کرد. شاید مسخره باشه ولی صبح که شمارو دیدم و دیدم که اونطوری غرق دیدن دریا بودین با خودم گفتم حتماً شما هم از اون آدمایی هستین که عاشق دریان.»
-اما من فقط یک مسافرم.
-چه جالب! ما هم مسافریم. یعنی می‌دونید ما همیشه در حال مسافرتیم. بابام تاجره. از اون دست تاجرا که یک لحظه هم یک‌جا نمی‌مونه و هی این‌ور و هی اون‌ور. من و مامان هم گاهی وقتا که جاهای خوب می‌ره باهاش میایم. امشب هم برمی‌گردیم. خلاصه شغل بابام این مسافرتا رو واسه ما می‌سازه. اما شما حتماً بازنشسته شدین نه؟
-چند ماهی هست که بازنشسته شدم.
-اوهوم
دختر سکوت کرد و پیرمرد حرفی برای گفتن نداشت. اما ناگهان دختر گفت: «شما شغلتونو دوست داشتین؟ البته نمی‌خوام فضولی کنم اما خب چون بازنشسته شدین برام جالبه که بدونم.»
پیرمرد دختر را نگاه کرد و به حرف‌ دختر فکر کرد. شغلم را دوست داشتم؟ انگار برای اولین بار بود که به این سوال فکر می‌کرد. نمی‌دانست چه بگوید. نمی‌دانست که دوست داشت یا نه.
-من یه سرایدار بودم.
-آهان
و دختر خجالت کشید که باز بپرسد سرایداری را دوست داشتید یا نه اما پیرمرد گفت: «یه سرایدار سیصد و شصت و پنج روزه.»
-این یعنی چی؟
-سیصد و شصت و پنج روز سرایداری بدون فاصله در یک خانه مجلل کوهستانی.
-یعنی کل سال رو توی همون خونه بودین؟
پیرمرد سر تکان داد.
-خونه قشنگی بود؟ بهتون خوش می‌گذشت؟
پیرمرد باز به سوال‌ فکر کرد. خوش می‌گذشت یا نه؟ چیزی یادش نیامد جز یک کار تکراری برای سی‌صد و شصت و پنج روزِ سال.
-من فقط یه سرایدار بودم.
-اما چی شد که بازنشسته شدین؟ خسته شده بودین؟
-خانه فروخته شد. همیشه وقتی که فروخته می‌شد صاحب قبلی منو به عنوان سرایدار جدید سفارش می‌کرد و من هم می‌موندم اما دفعه آخر دیگه منو نخواستند.
-خیلی متأسفم براتون آقا.
هردو ساکت شدند و بعد از مدتی دختر گفت: «دوست دارین یه چیزی نشونشون بدم؟»
- بله
و با بله گفتن پیرمرد دختر با ذوق از جایش بلند شد و چمدان را جای خودش گذاشت. چمدان را باز کرد و یک شیشه مربا از تویش برداشت و چمدان را سمت پیرمرد چرخاند.
-اینا یه عالمه گوش‌ماهی‌ان که من توی سفر‌ها جمعشون کردم. یعنی راستشو بخواین هرکدومش‌ مال یه دریائه و از یه عالمه جا توی دنیا گوش ماهی دارم. بچه که بودم بابابزرگم اولین شیشه مربا رو واسم پر کرد. ایناهاش اینه. بعد از اون منم هر ساحلی رفتم واسه یادگاری گوش‌ماهی جمع می‌کنم. اون خوشگلاشو جمع می‌کنم.
پیرمرد یکی از شیشه مربا‌ها را برداشت و گوش‌ماهی‌های تویش را نگاه کرد.
-الانم این گوش‌ماهی‌هارو جمع کردم چون که شب از اینجا می‌ریم و باید از این دریا هم یه یادگاری با خودم برمی‌داشتم.
پیرمرد دختر را دید که گوش‌ماهی‌ها زیر پایش را دانه دانه از روی زمین برمی‌دارد و شیشه مربای خالی را پر می‌کند. دختر در شیشه مربا را بست و رو به پیرمرد گفت: «می‌برمشون خونه و اون‌وقت می‌شورمشون و تمیزشون می‌کنم.» بعد ناگهان توجه دختر به زیر پای پیرمرد جلب شد.
- اینو نگاه کنین! درست زیر پاتون. ببینید چه خوشگل و بزرگه!
پیرمرد شیشه مربا دستش را توی چمدان گذاشت و زیر پایش را نگاه کرد. یک گوش‌ماهی بزرگ با پوسته موج دار و صدفی رنگ زیر پایش بود. دست برد و گوش‌ماهی را برداشت. کف دست خواباندش و نگاهش کرد. دختر حالا بالای سر پیرمرد ایستاده بود و گوش‌ماهی را می‌دید.
-گوش‌ماهی خیلی قشنگیه! می‌تونم داشته باشمش؟
پیرمرد با دستانش گوش‌ماهی را همراهی کرد و توی چمدان گذاشت. دختر خودش گوش‌ماهی را ورانداز کرد. در شیشه مربا را باز کرد و خواست گوش‌ماهی را توی شیشه مربا بیاندازد اما‌ پیرمرد را دید که هنوز به دستش خیره شده‌ بود و گوش‌ماهی را می‌دید. دختر در شیشه مربا را بست.
-بیایین این گوش‌ماهی مال شما. من امروز یه عالمه جمع کردم و این یکی واسه شما باشه بهتره.
دختر گوش‌ماهی را به دست پیرمرد سپرد و لبخند زد.
-من دیگه باید برم.
بعد چمدانش را جمع کرد و با دو دستش دستگیره چمدان را گرفت و رو‌به‌روی پیرمرد ایستاد.
-خیلی خوشحال شدم از آشناییتون آقا.
-منم همینطور.
پیرمرد برگشته بود و رفتن دختر را می‌دید و لبخند می‌زد. آفتاب غروب کرده بود و پیرمرد گوش‌ماهی را طوری روی پاهایش گذاشت که انگار او هم دارد موج‌های کف کرده دریا را می‌بیند. پیرمرد ساعتی در تاریکی شب روی نیمکت نشست و بعد گوش‌ماهی را در مشتش گرفت و از ساحل خارج شد. یک دستش را توی جیبش کرده بود و یک دستش گوش‌ماهی را گرفته بود. می‌دانست سمتی که قدم برمی‌دارد به اتوبوس آخر شب منتهی نمی‌شود اما می‌رفت.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، آقای احمد رشید سلام
«گوش ماهی» شما را خواندم. روان و راحت می‌نویسید و مشخص است که از نوشتن نمی‌ترسید. این را از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه نقد فرستاده‌اید هم می‌توان فهمید. بخش زیادی از راه را آمده‌اید و این جای تبریک دارد.
داستان را با توصیف فضای ساحل شروع کرده‌اید و بعد درباره پیرمردی صحبت کرده‌اید که شب قبل به آنجا آمده و شب را در مسافرخانه خوابیده و حالا در ساحل دریا را تماشا می‌کند. این مقدمه داستان شماست. در تئوری داستان‌نویسی چند ویژگی برای شروع داستان ذکر می‌کنند که من روی دو ویژگی آن تاکید می‌کنم: شروع باید توجه خواننده را به خود جلب کند و ماجرای داستان را شروع کند.
شروع «گوش ماهی» این دو ویژگی را ندارد. تقریبا می‌توان گفت داستان از جایی شروع می‌شود که گفته‌اید:«‌ این اولین باری بود که دریا را می‌دید.» پیرمردی که اولین بار است دریا را می‌بیند می تواند توجه خواننده برانگیزد و او را با داستان درگیر کند. چون بلافاصله این سوال پیش می‌آید که:«چرا؟ این پیرمرد چطور زندگی کرده تا به حال دریا را ندیده؟» پس اولین کاری که باید انجام دهید، حذف جمله‌های اولیه داستان است. البته دقت کنید که اشکالی ندارد داستان با توصیف و فضاسازی شروع شود. ولی این مقدمه باید در خدمت هدف اصلی داستان باشد و خواننده کم حوصله امروزی را درگیر خود کند. شروع شما این ویژگی را ندارد.
مهمترین مساله‌ای که در داستان شما به چشم می‌خورد، اسراف در استفاده از کلمه‌ها است. گفتم که شما از نوشتن نمی‌ترسید و این خیلی خوب است. ولی باید دقت کنید که پرچانگی در داستان مجاز نیست. شما از انبوهی از کلمه‌‌ها استفاده کرده‌اید که کارکردی در داستان ندارند. مثلا در اولین جمله صحبت از یک بعدازظهر سه‌شنبه کرده‌اید. تا پایان داستان به دنبال این بودم که روز سه‌شنبه چه اهمیتی در کار شما دارد؟ چرا دوشنبه یا جمعه نه؟ ولی به جواب سوال خودم نرسیدم. نویسنده در بیان داستان محدودیت دارد، پس باید با حداقل کلمات مفید داستان را روایت کند. از مسائل بی اهمیت بگذرد و از تکنیک‌هایی مثل تلخیص استفاده کند. به عنوان یک معیار این را در نظر داشته باشید که هر جا بتوانید بخشی یا جمله‌ای یا کلمه‌ای را حذف کنید و به داستان لطمه ای وارد نشود، یعنی آن قسمت اضافی بوده. در «گوش ماهی» بعد از اینکه گفتید پیرمرد برای اولین بار بود که دریا می‌دید، می‌توانستید بگویید که دریا و فضای ساحل اصلا برای او جذاب نبود و در همین جملات فضای اطراف را توصیف کنید و مثلا بگویید امواج دریا و آدمها و موسیقی و .... نظرش را جلب نکرد. ولی شما دوباره در دام توصیف افتاده‌اید و داستان را از ریتم انداخته‌اید. منظورم این بخش است: «آن‌موقع کفش‌هایش را به دست گرفت و با پاهای لخت ساحل را چرخید. پیرمرد تا ظهر همان‌جا روی نیمکت نشست و دریا را نگاه کرد.» تمام این قسمت می تواند حذف شود.
چندین بار از رفت و آمد پیرمرد حرف زده‌اید که می‌توانند حذف بشوند. اینکه نهار، سالاد دریایی بود چه اهمیتی دارد؟ نثر داستانی باید در عین فشرده بودن، جهت‌دار هم باشد. شما این کار را نکرده اید. شما به عنوان یک نویسنده باید بتوانید تخیل خواننده خودتان را به کار بگیرید و همه چیز را برایش توضیح ندهید. در ادامه، دوباره این جمله‌ها اضافه هستند و خواننده را خسته می‌کنند:« مدتی خوابید و بعد رفت. هیچ وسیله‌ای با خودش نداشت و .... نزدیک به غروب هیچ‌کس توی ساحل نبود و پیرمرد رفت و همان نیمکت را پیدا کرد و نشست.»
خواننده دائم از خودش می‌پرسد:«که چه؟ نویسنده چرا دارد اینها را به من می‌گوید؟» تا به اینجای کار ما پیرمردی را داریم که برای اولین بار است دریا را می بیند ولی از فضای ساحل و دریا لذت نمی‌برد. این همه رفت و آمد اضافه است. در نهایت می‌توانید یک بلیط اتوبوس برگشت در کیف او بگذارید. نگران نباشید. خواننده خودش متوجه همه چیز می‌شود.
در ادامه دختر نوجوانی پیش پیرمرد می‌آید و با او وارد گفتگو می‌شود. ماجرای اصلی داستان از اینجا شروع می شود و با دیالوگ‌هایی که بین آنها رد و بدل می‌شود پیرمرد و دختر را می‌شناسیم. تلاش خوبی برای شخصیت‌پردازی انجام داده‌اید ولی در این بخش هم با تعداد زیادی از کنش‌ها و توصیف‌های اضافه روبرو می‌شویم و باید بگردیم تا جمله‌های اساسی را پیدا کنیم و بفهمیم مقصود نویسنده چیست؟ من داستان شما را چند بار خواندم ولی جز حس تنهایی پیرمرد هیچ برداشت دیگری نداشتم. پیرمرد افسرده‌ای که بعد از همصحبتی با دختری ناگهان تغییر می‌کند. چرا؟ آن گوش‌ماهی‌ها چه نقشی در این موضوع داشتند؟ چرا نظر پیرمرد تغییر می‌کند و تصمیم می‌گیرد به سمت اتوبوس آخر شب نرود؟ احساس می‌کنم شما قصد داشته اید داستانی شبیه داستان «آدمکش‌ها» یا «تپه هایی چون فیل‌های سفید» همینگوی بنویسید. این دو داستان ظاهر ساده‌ای دارند ولی بسیار استادانه نوشته شده‌اند و همینگوی روی تک‌تک کلمه‌های آنها فکر کرده. داستان شما دچار اطناب و پراکنده‌گویی شده چون درونمایه متمرکز ندارد. ابتدا تکلیف خودتان را مشخص کنید، درونمایه را بشناسید و بعد همه عناصر داستان را بر اساس آن بچینید.
به عنوان آخرین نکته، در نظر داشته باشید که مرد پنجاه و شش ساله، پیرمرد محسوب نمی‌شود. اصلا چه لزومی دارد که سن شخصیت خود را بیان کنید. فقط بگویید پیرمرد. و البته برای من این سوال مطرح شد که چطور مردی که سالها شغل ثابتی داشته و حتی یک بار فکر نکرده که شغلش را دوست دارد یا نه، در اولین مواجهه با دریا تحت تاثیر جو غالب قرار نمی‌گیرد و می‌فهمد که علاقه‌ای به دریا ندارد. این شجاعت با آن محافظه‌کاری همخوانی ندارد و به باورپذیری کار لطمه می‌زند.
دوست گرامی، شما بسیار جوان هستید و فرصت‌های زیادی پیش رویتان است. توصیه می‌کنم با دقت بیشتری کتاب بخوانید و بنویسید و برای انتشار آثار خودتان عجله نکنید. فقط زیاد نوشتن نمی تواند از شما یک نویسنده خوب بسازد.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت