جزییات قلب تپنده‌ی جهان داستان هستند




عنوان داستان : جسد
نویسنده داستان : سیدباقر موسوی

جسد، موجودی بی‌جان ولی از رده‌ی جانداران، وجود دارد اما تاثیر نه.
بهمن نگاهی به محمود کرد . گفت: ما که قرار نیست بی‌تاثیر باشیم. محمود خندید و گفت: چیه نکنه فکر کردی جا پای مارکس می گذاری، و یه تکونی به عالم میدی. بهمن جوابی نداشت، دمغ شد و رفت روی تختش دراز کشید. محمود قند بندشده به لبش را در چایی غسلی داد و یه قلپ چایی بالا رفت.
-ناصر، تو این فرهنگ معینت یه بزن زامبی.
زامبی، جسد متحرک، رجوع شود به رستاخیز مردگان. می خوای برم به رستاخیز مردگان؟
محمود چایی اش را سر کشید و گفت، نه نمی خواد. بهمن جان شاید این جسد هم یه روزی شد زامبی.
محمود گفت زامبی و بهمن نیشش باز شد. بهمن پاشد و گفت: باشه داداش. حرکت اول چی باشه؟
محمود پایش را دراز کرد و گفت: من اهل از غافل زدن نیستم. حرکت اول میشه یه اعلانیه، و تهدید. اگه عمل کردند که نمی کنند. دیگه ختم ماجرا. و الا بهتون میگم.
محمود اعلانیه ی اول را گفت و ناصر تایپ کرد. از انتقام گفت، از گرسنگی گفت، از اینکه جیره ی غذایی کم است و شام به اندازه نیست و شکم گرسنه، خواب را برچشم دانشجویان حرام کرده. گفت که اهل سیاست نیست و از شانس بدش اعتراضش افتاده به هشت های کنار هم. گفت اهل سیاست نیست، ولی اهل اعتراض است. ولو اینکه بداند به حقش نخواهد رسید.
پایین اعلانیه امضا زدند، جنبش سرخ دانشجویی، پارانتزی باز کردند و داخلش نوشتند جسد. نوشتند سرخ، یعنی اعتراض‌مان مسالمت آمیز نیست، نوشتند جسد، یعنی محکومیم به شکست.
داخل همه ی اتاق های خوابگاه، یک برگ از نوشته شان انداختند و سر آخر یکی هم داخل دفتر رفاه دانشجویی انداختند.
فردایش همه ی دانشگاه درباره ی اعلانیه صحبت می کردند، اینکه بالاخره یک عده جرئت کردند و اعتراضی ولو به نوشتن انجام دادند.
اما تغییری در وضعیت وعده های ناهار و شام انجام نشد.
چندماهی بود که وضعیت همین بود. محمود شامش را که گرفت به آشپز گفت بیشتر، آشپز گفت: نمیشه. همینه.
محمود سر میز نشست و به بهمن گفت، خریدی؟ بهمن گفت آره . گذاشتمش تو اتاق. انداختمش تو کیسه که کسی متوجه نشه.
فردایش محمود و بهمن کیسه را برداشتن، ناصر کشیک داد و گفت بروند. رفتند و در اتاق امور رفاهی را شکستند و پیت بنزین داخل کیسه را برداشتند و همه جا ریختند، فقط یک امضا هم زدند. جسد.

بعدش هم دویدند. دفتر امور رفاهی سوخت. و همه فهمیدند آن اعلانیه ها شوخی نبود.
همه فکر می کردند جیره های غذایی افزایش پیدا کند، ولی آن شب تازه فهمیدند که روال امور چگونه است. خبری از افزایش جیره نبود، ولی تعداد حراستی ها دو برابر شده بود.
هفته ای گذشت، اوضاع به حالت سابق برگشت، ولی محمود دست بردار نبود. اعلانیه ی دوم پخش شد.
محمود گفت و ناصر نوشت، محمود از ظلم گفت و پاسخ ظلم. و سر آخر امضا زدند جسد.
فردایش دیگر همه ی دانشگاه از جسدها می گفتند، حتی رییس دانشگاه، جلسه تشکیل داد و گفت جمع کنید این مسخره بازی را. مگر نمیبینید مملکت غوغاس.
حراستی ها ریختن داخل خوابگاه و همه ی اتاق ها را گشتند، حتی از دانشجویان می پرسیدند به کسی مشکوکند یا نه.
یکی از حراستی ها به محمود گفت، به نظرت کار کیه؟
محمود نگاهی بهش انداخت و گفت: میتونم از دستشون راحتتون کنم.
حراستی لبخندی زد و گفت: چطوری؟
محمود گفت: جیره را بیشتر کنید.
چند نفری که دور حراستی و محمود بودند شروع کردند به تایید محمود.
حراستی هم برگشت و گفت: ما که این ها را میگیریم، و بلایی سرشون میاریم که دیگه کسی از این غلط ها نکند. حرفش که تمام شد، برگشت که برود محمود گفت: فعلا که یک هیچ به نفع جسدهاس.
مسئول حراست بدون اینکه برگردد گفت، فوتبال نیست، بوکسه، مهم ضربه ی آخریه که ما بهشون می زنیم.
محمود قرمز شد.
بهمن گفت چی شده؟ محمود گفت، خریدی نیار تو اتاق، بگذار زیر پله ها.
شب کانکس متعلق به حراست را آتش زدند و رویش نوشتند، جسد. شدند دو - هیچ
ماجرا بالا گرفته بود. محمود می دانست سر آخر لو می روند، ولی واهمه ای از اعتراض نداشت. اصلا اسمشان را برای این گذاشتند جسد، یعنی اینکه بی وجود نیستیم. هرچند سر آخر تاثیری نداشته باشیم.
با سوختن کانکس، دیگر کار بالا گرفت، یکی از حراستی ها رفت پیش یکی از آشنایان نیروی انتظامی. آن ها گفتند نیرو کم دارند. مملکت آشوب است، و خود حراست باید قضیه را فیصله دهد. یکی جلوی مسئول حراست را گرفت و گفت به خاطر اوضاع مملکت ما تندتند دوربین پمپ بنزین ها را چک میکنیم. و تصاویر کسایی که بدون ماشین برای خرید بنزین مراجعه میکنند را نگه میداریم. ببین کسی را می شناسی. مسئول حراست به عکس جوان ها نگاه می کرد. جوان هایی که میخواستند اعتراض کنند. بین آن همه عکس بهمن را شناخت. بهمن کسی را لو نداد.
ناصر هراسان وارد اتاق شد و به محمود گفت، بهمن را گرفتند.
محمود قند در دهانش را داخل چایی خیس کرد و چایی را سر کشید، نگاهی به ناصر کرد و گفت چرا هول کردی؟ مگه انتظار پایانی غیر این داشتی؟
ناصر گفت: ترسیدم. محمود گفت: من و بهمن همه ش گردن میگیریم. محمود پاشد و از در خارج شد.
ناصر دودل و سرپا ایستاده بود. نه توان نشستنش بود، نه توان رفتنش.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای موسوی سلام
«جسد» داستانی برآمده از خشم لجام گسیخته‌ی جوانانی است که ناامید اما هدفمند، دست به اقدامی تند در مقابل کنشی کم می‌کنند. مزیت بزرگ قلم شما قصه‌گویی است. شما خوب از پس تبدیل یک موقعیت داستانی به قصه‌ای جذاب برآمده‌اید اما چند نکته‌ی ضروری در کار جا مانده است که امیدوارم با خواندن این نقد و بازنویسی، آن‌ها را برطرف کنید.
ابتدا به شروع داستان می‌پردازیم. افتتاحیه‌ی شما جذاب نیست و شرحی از موقعیت و شخصیت‌ها نمی‌دهد. از آن‌جایی که داستان شما شخصیت‌محور است، باید حضور شخصیت‌ها با المان‌ها مشخصی در داستان شکل می‌گرفت. دانشجویانی که می‌توانند از شهرهای مختلف با لحجه‌ها و عادات گفتاری متفاوت باشند تا در شکل‌گیری و واقعیت‌پذیری موثر عمل کنند. همینطور فضای دانشگاه یا خوابگاه به درستی توصیف نمی‌شود و ما بیشتر صدای راوی را بشنویم تا این‌که داستان اتفاق بیافتد. درواقع راوی به جای دخالت مستقیم در داستان و تعریف ماجرا باید فرصت را به توصیف فضا و شخصیت‌ها بدهد تا با دیالوگ‌های پیش‌برنده فرصتی به مخاطب برای درک موقعیت و باور جهان داستان بدهد. اتفاقی که از همان ابتدا در اثر نمی‌افتد و با شروع کم کشش مخصوصا با توصیفاتی سخت مثل «محمود قند بندشده به لبش را در چایی غسلی داد» مخاطب را برای لحظاتی از داستان دور کند. البته خوشبختانه این موضوع زیاد طول نمی‌کشد و داستان خیلی سریع وارد جریان اصلی می‌شود و در میانه و پایان‌بندی نیز دیگر فرصتی به مخاطب برای جا ماندن از قصه نمی‌دهد.
و اما در رابطه با روابط علت و معلولی به نظر می‌رسد بیانیه صادر کردن و آتش زدن دانشگاه برای کمی غذای بیشتر، بزرگ‌نمایی بیش از حدی است که مخاطب به راحتی با آن کنار نمی‌‌آید. شاید این افراد از پیش تمام راه‌ها را رفته‌اند و حالا سرخورده و تحقیر شده به دنبال انتقام‌اند. نه به خاطر غذا بلکه به دلیل سرخوردگی حاضرند بمیرند ولی حرف خود را بزنند. در پایان‌بندی هم همین برخورد سرد با موضوع لو رفتن بچه‌ها مشهود است. البته من تلاش شما برای پیوند این ماجرا به اتفاقات سال 88 در ایران را درک می‌کنم و همینطور خط قرمزهایی را که شاید برای نویسنده ایجاد خودسانسوری کرده باشد ولی یادمان باشد هرگونه ارجاع بیرونی واقعه یا معنا، باید همراه با نشانه‌ی مشخص در متن باشد که در داستان شما نیست.
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی ابتدا سعی به تثبیت موقعیت کنید. به گمانم نیازی نیست راوی تلاش کند تا وقایع موازی سال 88 را عنوان کند چرا که بعدا در جایی از زبان نیروی انتظامی به این موضوع اشاره می‌شود. فرقی هم نمی‌کند این وقایع دقیقا در چه سالی رخ می‌دهد چراکه در تاریخ کشور ما آنچه زیاد است، از این دست رویدادهاست و مفهوم و پیام همگی هم مشخص و یکسان است و نیازی به ارجاع مستقیم به یک اتفاق خاص نیست. بنابراین می‌توانید با چند دیالوگ و توصیف، موقعیت مکانی و علت این خشم لجام گسیخته را بیان کنید. همینطور سعی کنید حتما برای واکنش بسیار خشن و تند دانشجویان بهانه‌ی بهتری از کم بودن غذا پیدا کنید، هرچند که این تنها استعاره باشد.
اگر داستان‌های احمد وحمود را خوانده باشید، این نویسنده‌ی بزرگ معمولا برای ساخت و ملموس کردن شخصیت‌های اصلی و حتی فرعی داستان‌هایش از تکیه کلام یا نامی مستعار استفاده می‌کند. حتی گاهی یکی از عادات رفتاری مثل تیک چشم‌ها یا لنگ زدن را برای برجسته کردن شخصیت به‌کار می‌برد. این موضوع باعث می‌شود مخاطب اگر نگوییم هرگز، دست‌کم تا مدت‌ها شخصیت داستان را فراموش نکند. در نهایت برای باورپذیرتر شدن داستان بر روی جزییات کار کنید. سعی کنید جهان داستان را آنقدر جزیی و دقیق توصیف کنید که مخاطب مجالی برای رها کردن داستان نداشته باشد. شاید یکی از بهترین راه‌های نویسنده برای همراه کردن مخاطب، نوشتن در زمان حال باشد. سعی کنید در بازنویسی راوی را کمتر وارد ماجرا کنید و داستان را در زمان حال و با دیالوگ شخصیت‌ها پیش ببرید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
سیدباقر موسوی » پنجشنبه 20 خرداد 1400
بابت وقت و ذهنی که برای داستان بنده-اگر بشود نام داستان برآن نهاد-گذاشتین خیلی ممنونم. گفته‌های شما دقیق و متین، به قول معروف باشد که پند گیریم. فقط یک نکته فراموش کردم بنویسم گفتم شاید گفتنش خالی از لطف نباشد. این داستان براساس ماجرای واقعی است البته شخصیت‌ها ساختگی اند. بار دیگر تشکر جناب رضایی کلج

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت