داستان بنویسید، تعریف نکنید




عنوان داستان : معجزه عبای پدر
نویسنده داستان : فریده افضلان

معجزه عبای پدر

جنوبی بود. قامت بلند و باریکش عادت به سوز و سرما نداشت. ذخیره چربی زیر پوستش که به ضخامت سلیفن بود، و بخاری زپرتوی اتاقش، از پس سرمای ولایت آق قویونلاها برنمی آمدند.
دو سه ماهی می شد برای درس و مشق از بوشهر به تبریز آمده بود. وقتی مسئول امور دانشجویی گفت خوابگاه دانشگاه جا ندارد و باید در لیست انتظار بماند، گیر کرده بود چکار کند! یکی از بچه های سال بالا به دادش رسید. نشانی داد و او هم رفت. اتاقی در نیم طبقه خانه ایی کوچک پشت بازار قدیم نزدیک عطاری، اجاره کرد. صاحبخانه مرد میان سال آذری بود. موهایش جو گندمی بودند. گونه های قرمزش در صورت سفید گونش به چشم می آمدند. یک دندان طلای نیش داشت که وقتی می خندید برقش چشم را می زد. همان موقع قرمزی گونه های قلمبه اش پررنگتر هم می شد. جلیقه قهوه ایی پشمی که روی آن شلوار گشاد می پوشید قدش را کوتاه نشان می داد. موقع حرف زدن دستش مثل پاندول ساعت قدیمی به چپ و راست تکان می داد. این حرکت ، وقت تفهیم قوانین منزل بکار می آمد. لهجه غلیط و سخت قابل فهم اش دانشجوی جوان را گیج می کرد . گاهی او حرف می زد و مستاجر فقط با تکان دادن سر تایید می کرد، بدون آنکه خوب فهمیده باشد. آنچه مهم بود پرداخت به موقع اجاره اتاق بود و اینکه اجازه ندارد میهمان به خانه بیاورد. اینها را مستاجر جوان خوب حالی شده بود.
بعضی شبها که دانشجوی جوان در اتاقش پای درس و مشق می نشست، شاهد رفت آمدهای صاحبخانه به اتاق ته حیاط می شد. شیشه ایی در دست از اتاق بیرون می آمد و تندی به اتاق خودش می رفت. کشف راز و رمز آن شیشه ها و سرک کشیدن های شبانه صاحبخانه به پستو، چندان طول نکشید. اما مستاجر جوان چیزی از سرو صداها و آواز سردادن های نیمه شبی صاحبخانه به رویش نمی آورد.

ترم اول گذشت و تعطیلات میان ترم رسید.
پسر مثل پرنده ایی که از قفس آزاد شده باشد راهی بوشهر شد. رفت تا ، پای سفره مادر که آشپزیش حرف نداشت دلی از عزا در آورد. سر به سر خواهر کوچکتر بگذارد. با حسین و حامد- دوستان دبیرستانی- هم یک سینمایی برود. شاید هم بعدش بروند کنار دریا بستنی نونی حاج حبیب بخورند. از همان ها که با شیر گاومیش و خامه سفت است و هیچ جا غیر جنوب پیدا نمی شود.
آن شب بعد از شام بود که خواهر کوچکتر سینی چای را آورد. خم شد و اول جلوی پدر گرفت بعد هم داداش. هم استکان کوچک کمر باریک لب طلایی بود هم از آن نیم لیوانهای نشکن فرانسوی. پسر اول نیم لیوان برداشت. بعد پشیمان شد و خواست عوض کند که خواهر گفت؛ "کمرم برید چای چایی ، چرا عوض می کنی؟" پسر همانطور که دستش را دور کمر استکان حلقه کرده بود گفت: " چای اینجا توی کمر باریک مزه می ده ، اما اونجا باید یک لیوان گنده بخوری تا شاید یه ذره توی تنت گرم بشه." همانطور که قند را به لب نزدیک می کرد ادامه داد ؛ "اونجا چای باید داغ داغ باشه. لب سوز باشه. اخه اتاقم خیلی سرده". پدر که بیشتر گوش می داد و کمتر حرف می زد، استکان چایش را زمین گذاشت. بلند شد. سراغ چمدان بالای کمد رفت. عنکبوتی که بالای چمدان تار بسته بود ترسید و رفت گوشه دیوار. پدر در چمدان را باز کرد. عبای پشم شتری را بیرون کشید و به پسر داد. آرام گفت؛ "بیا بابا این عبا خوب گرمه، به کارت میاد." پسر گفت؛ "نه آقا جون این یادگار سفر مکه تونه. نمی برم". پدر همانطور که تای عبا را باز می کرد گفت؛ " اینجا هوا گرمه. استفاده نمی شه. برای نهادن چه سنگ و چه زر. بدرد تو بیشتر می خوره" . داد دست پسر. پسر ایستاد سر پا. انداخت روی شانه. پدر درز شانه را روی سرشانه نشاند . بعد بند جلوی سینه را بست و گره زد. پسر خودش را داخل آیینه روبرو نگاه کرد. با عبا سنش بیشتر به نظر می داد. یک جورهایی هم انگار ابهت پیدا کرد. خواهر کوچک ریز ریز خندید و گفت؛" تازه مثل آدم بزرگها شدی." "تازه" را با تاکید گفت. مادر چشم غره ایی به دختر رفت.

غروب دیر وقتی بود رسید تبریز. دم در خانه چمدانش که سنگین بود - از کلوچه زیره ایی و خرما کنجدی و هزار جور خورد ریز که مادر چیده بود- را زمین گذاشت. سگ ولگردی که پای راستش لنگ بود زوزه کشان از پشت سرش گذشت. دست در جیب برد کلید را در آورد. انگشتهایش از سرما سر شده بودند. کلید مثل ماهی قرمز تنگ بلور عید نوروز از دستش لیز می خورد. دستهایش را با های دهان گرم کرد و دوباره کلید را گرفت. در قفل چرخاند. در را با فشار پا هل داد. پایش که به حیاط رسید تندی چپید توی اتاقش که آنجا هم سرد بود. بخاری را روشن کرد. با فشار پایش چمدان را سر داد زیر تخت. نوک ناخن انگشت شستش از سوراخ جورابش بیرون زد. خوب شد که از خانه جوراب اضافه آورده بود. از ساک دم دست، لقمه شام که مادر پیچیده بود را در آورد تا باز هم خودش را میهمان دست پخت مادر کند. هر چند ساندویچ فلافل با خیارشور یخ کرده گرمش نمی کرد اما برای ساکت کردن سرو صدای شکم که ساز ناکوکی می زد، کارگر بود. حالا دیگر شب شده بود. نیمه ماه بود. حیاط با نور ماه روشن بود. باد سرد از درز و دورز در اتاق بی دعوت وارد می شد.
جوان عبای آقاجان را از چمدان زیر تخت، بیرون کشید. بو کرد. هنوز بوی چمدان سوقات مکه آقاجان را می داد. تایش را باز کرد. بدوش انداخت و بندش را گره زد. نشست زیر چراغ کم نور اتاق مشغول درس و مشق شد.
صدای کشیدن لخ لخ کنان دمپایی صاحبخانه، خبر از گذر او در حیاط می داد. به همان اتاق ته حیاط رفت. در برگشت همانطور که شیشه اش را در دست راست گرفته بود، سرش را به چپ گرداند. دندان عقلش تیر کشید. نگاهی به اتاق مستاجر جوان انداخت. نگاه اش یک لحظه بر عبا پوش داخل اتاق میخکوب شد. حدقه چشمانش باز شد. نفس اش از سینه در نمی آمد. انگار کسی هوای درون شش هایش را گروگان گرفته باشد.دهانش با وجود سرمای شب، مثل صحرای وسط تابستان خشک شد. دستش لرزید و آنچه در دست داشت افتاد. صدای شکستن شیشه فضای حیاط را پر کرد. دو دست را بر سر زد . انگار همه ابرهای پاییزی در چشمهایش جمع شده باشند، صورتش سیلاب باران شد.
سرش را زیر انداخت و با چشمان گریان درِ اتاق عباپوش را زد. وارد که شد پایش گرفت به چارچوبه در. وقت بود کله پا شود. انگار قدش کوتاه شده بود. رنگش پریده بود. دستش می لرزید. که دستش تنها نه، چهار ستون بدنش مثل درخت خشک گرفتار در طوفان لرزانی برخاسته از دورن بود. با همان زبان آذری عفو بویورون ، عفو بویورون می گفت. دست بر سر می کوبید و ضجه می زد: "گول با شوما، گول با شوما... باقوشلاسید، باقوشلا، منی حلال علع، منی حلال" گفت "خاک بر سر شدم. زیر چشم پسر پیغمبر گناه کردم. ببخشید سید . منو حلال کنید." چنان گریه می کرد انگار گناههای تمام شهر به گردن او بود. عباپوش جوان متحیر مانده بود که حکایت چیست؟ همه حرفهای صاحبخانه را خوب متوجه نمی شد. ساکت مانده بود و هیچ نمی گفت. آخر طراح صحنه که او نبود . پس بدست همو سپرد که صحنه را چید.
صاحبخانه با همان سرعتی که آمده بود بیرون رفت. تند راهی اتاق ته حیاط شد. شیشه های باقی مانده را بغل زد به حیاط آورد. محتویات آنها را در راه آب کنار حوض خالی کرد ، بعد شیشه ها را شکست. هوای حیاط برای چند لحظه بوی تند گس تلخی می داد.بوی گس تلخی مثل پارس سگ هاری تمام فضای حیاط را پر کرد. اما وزش باد با نور ماه دست به یکی کردند. صدای سگ هار درعمق چاه خفه شد.
وقتی صاحبخانه از لب حوض پا شد قدش بلندتر شده بود.

گویی عبای پدر ماموریت خودش را انجام داد. حیاط خانه یکباره بوی چمدان پدر را گرفته بود.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
این ایراد اساسی نه در این داستان که در داستان‌های دیگری هم از نوقلم‌ها، مشاهده شده است که به جای ساختن داستان، داستان را تعریف می‌کنیم تو گویی انگار در مهمانی‌ای یا در جمع خانوادگی‌ای در حال روایت حکایت یا ماجرای پسری هستیم که جایی دیگر دانشگاه قبول شده است .
اساس این متن هم چنین است. داستان ساخته نشده است بلکه شوربختانه تعریف شده است.
توصیه می‌کنم نویسنده بیشتر و بیشتر داستان کوتاه خوب بخواند و همواره به این موضوع دقت کند که چطور نویسنده ساختار داستان را بنا می‌کند، کم کم و آرام و با استفاده از ابزاری که در اختیار دارد.
ساختار داستان چند بعدی است و دارای عمق و معنا اما تعریف کردن یک جریان و یک قصه و یک حادثه سخت تک‌بعدی است و عمق ندارد.
موضوع بعدی مسئله اساسی اطاله کلام و آوردن مسائلی است که هیچ گره‌ای را از گره‌های متن باز نمی‌کند.
مثل این جمله «ذخیره چربی زیر پوستش که به ضخامت سلیفن بود، و بخاری زپرتوی اتاقش، از پس سرمای ولایت آق قویونلاها [آق قویونلو] برنمی آمدند.»
به جای این جمله می‌شد به راحتی گفت: «تاب سرما نداشت.» قشنگ‌تر هم بود تا چربی زیر پوست را بیان کردن.

مسئله بعدی در مورد این متن ضعف زبان در این متن است.
متن گرفتار «بود»های ملال‌آوری شده است که بعد چند بار باید حل می‌شد و در متن حل می‌شد.
«برای درس و مشق از بوشهر به تبریز آمده بود. وقتی مسئول امور دانشجویی گفت خوابگاه دانشگاه جا ندارد و باید در لیست انتظار بماند، گیر کرده بود چکار کند! یکی از بچه های سال بالا به دادش رسید.»

باز نویسی آن اینگونه است:

«دانشگاه تبریز قبول شده بود؛ اولش فکر میکرد کارها راست و ریس است و بلافاصله میتواند جایی توی خوابگاه پیدا کند. اما مسئول امور دانشجویی آب پاکی را ریخت روی دستش و گفت : «گذاشتمت توی لیست انتظار.»
با همان کم رویی خاص بوشهری ها در آمد که: «پس من چه کار کنم؟»
یارو شانه هاش را بالا انداخت و گفت: «من چه کار کنم؟ نمی تونین ده نفری توی یک اتاق باشین که.»
گیر کرد و آخرش یکی از بچه های سال بالایی به دادش رسید و نشانی جایی را داد که چند وقتی آنجا بماند تا توی خوابگاه جا باز شود.

تفاوت را ببینید. بین تعریف کردن و داستان ساختن. نم نم داریم وارد داستان می‌شویم. با کسی رو به رو می‌شویم که در جوانی گرفتار شده و حالا جای خواب ندارد و باید جایی برای خودش جفت و جور کند. مشکل آن «بود» هم حل شد.

پیشنهاد می‌کنم به این سیاق این داستان را مجددا بنویسید و باز نویسید.
شخصیت بسازید، فضا بسازید و دیالوگ بنویسید و مسئله را بیان کنید.
داستان همین چیزهاست نه نقل ساده یک موضوع. این نقل‌ها، شاید، بشود ماده خام یک داستان اما تا داستان شدن فاصله دارد.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۳
زهرا شیخ » سه شنبه 11 خرداد 1400
جالب بود. موفق باشید خانم افضلان.
فریده افضلان » سه شنبه 18 خرداد 1400
سرکار محترم شیخ، متشکرم از لطف شما. علاوه بر نو قلمی ، یک بحث دیگر هم هست؛ آیا می خواهیم خاطره را تبدیل به داستان بکنیم یا نه، اصلا می خواهیم به عنوان خاطره و در همان چارچوبه خاطره نوشته شود؟
فریده افضلان » شنبه 08 خرداد 1400
با سلام و درود خدمت آقای چنگیزی و تشکر از زحمتی که برای نقد داستان کشیدید. فرمایش شما در باره بازگو کردن و نه ساختن، کاملا دقیق است. چرا که این روایتی از خاطره واقعی است. به عبارتی تنگنای خاطره، دست راوی را در ساختن، بسته است. هر چند که نو قلمی، مزید بر علت است. اینکه خاطره بتواند سکوی حرکت باشد و نه قالب نهایی، تمرین فراوان می خواهد. بسیار ممنونم از توجهتان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت