یک داستان ساده اما موفق




عنوان داستان : رفیق
نویسنده داستان : زهره صالحی

قادر لیوانش را سرکشید، انگشتش را در ماست فرو کرد و به دهان گذاشت. نگاهی به قباد انداخت که با چشمان باز نگاهش میکرد. حال هیچ کدامشان امشب خوب نبود. قباد نمی خواست به پاتوق بیاید. مدام طفره می رفت و می گفت که کار دارد. اما قادر گفته بود:" این بار آخر است، به رفاقتمان قسم بار آخر است. بعدش هرجا تو بگویی می‌آیم."
از بچگی، از همان زمانی که با تیر و کمان به جان گنجشکهای روستا می‌افتادند، رفاقتشان شروع شد. پیشنهاد قادر بود که پاتوقی برای خودشان درست کنند. دوان دوان به تپه های اطراف چناران رفتند و جایی میان دو تپه را با بیل و کلنگ صاف کردند و همانجا پاتوقشان شد.
قادر بطری را برداشت تا لیوان دیگری برای خودش بریزد اما بطری خالی بود. کلافه شد و آن را را به کناری انداخت. بلند شد و دوباره شروع به کندن گودالی پایین تپه‌ها کرد.
تازه پشت لبشان سبز شده بود که قادر بطری را از زیر لباسش درآورد و وسط گذاشت. قباد هم در دبه‌ی ماست را باز کرد و به سلامتی یکدیگر نوشیدند. سرش حسابی گرم شده بود. همانطور که مشغول به کندن گودال بود، گفت:
"لامصب ما بیست سال بیشتره که رفیقیم، منو میخواستی لو بدی؟ فکر کردی منم همراهت میام؟ مگه مغز خر خوردم؟"
به طرف قباد برگشت و نگاهش کرد. قباد ساکت بود و به جایی نامعلوم خیره شده بود. قادر ادامه داد:
" من سی سالمه. نه کار دارم، نه پول، نه زن و زندگی. با این پول می‌تونم آینده‌مو بسازم."
دل آن را نداشت که به قباد نگاه کند. حتما قباد می‌خواست بگوید با پول دزدی؟ نگاهی به گودال انداخت. به اندازه‌ی کافی کنده بود. کلنگ را به کناری انداخت و کنار قباد نشست. دستش را دور گردن او انداخت و گفت:
" بار آخر است. از این خراب شده می‌روم. هوای پدر و مادرتو دارم، به رفاقتمون قسم."
این را که گفت گریه‌اش گرفت. نمی‌دانست از دست قباد عصبانی است یا از دست خودش. احساس کرد وزن قباد روی تنش، روی تمام وجودش سنگینی می‌کند. ترس برش داشت. فریاد زد و قباد را از خود دور کرد. قباد به شانه درون گودال افتاد. قادر با درماندگی گفت:
" بذار برم. بذار از این نکبت خلاص شم لعنتی. هیچکس به من شک نکرده حتا پاسگاه."
کلمه‌ی پاسگاه را چندبار زیر لب تکرار کرد. نگاهی به قباد انداخت. با عجله بلند شد و پاهای قباد را درون گودال جا داد. خم شد، لبهایش را روی موهای فر و خاکی قباد گذاشت و بوسید. چاقوی دسته زنجانی‌اش را از پهلوی قباد بیرون کشید، روی رفیقش خاک ریخت و رفت.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زهره صالحی سلام.
«ژانرنویسی» واقعاً دشوار است آن هم در ایران که نویسندگان از ژانر، فقط «درام» و بیشتر «ملودرام» را می‌شناسند بنابراین وقتی آدم داستانی را می‌خواند که به سراغ «نوآر» رفته و تازه، بومی‌اش هم کرده، هیجان‌زده می‌شود آن هم در اثر نویسنده‌ای جوان که معمولاً باید چندان در بند این چیزها نباشد. معمولاً تفاوت‌ها از همین جاها شروع می‌شود. نمی‌دانم! شاید ایده اصلی را از یک فیلم یا بخشی از یک رمان گرفته باشید اما آن قدر واضح نیست که بتوانم دقیقاً بگویم از چه فیلم یا رمانی. آیا واقعاً مهم است؟ به نظر من، تا موقعی که کسی به شکلی علنی متوجه نشده، نه! شبیه همان اتفاقی که در داستان شما افتاده و قادر، به زبان می‌آوردش: «"بذار برم. بذار از این نکبت خلاص شم لعنتی. هیچکس به من شک نکرده حتا پاسگاه."» مهم، همین است یعنی «ایده» را طوری، از جایی، متنی، فیلمی بگیریم که کسی نتواند اثباتش کند! چرا نمی‌تواند اثباتش کند؟ چون در «ذهن» نویسنده، «چند و چون»اش چنان تغییر کرده که صاحب اصلی‌اش هم ببیند، تشخیص‌اش نمی‌دهد! مثل همان اتفاقی که در یکی از داستان‌های «شرلوک هلمز» سِر آرتور ایگناتیوس کانن دویل می‌افتد. اسب مسابقه‌ای به نام پیشانی سفید دزدیده می‌شود بعد در صحنه‌ای از داستان، صاحب‌اش کنارش می‌ایستد و اسب هم عکس‌العمل نشان می‌دهد اما صاحبش او را نمی‌شناسد. چرا؟ چون سفیدی پیشانی اسب را با رنگ سیاه پوشانده‌اند! شگرد کار همین است. بخش اعظم ایده‌هایی که بورخس به سراغ‌شان رفته، مال خودش نبوده‌اند اما او در عینِ اجرایی بهتر، پیشانی سفید «ایده» را هم با رنگ سیاه پوشانده است! «رفیق» را خواندم و نگاهی هم به دو داستان ارسالی پیشین هم داشتم و متوجه شدم که برعکس اکثر داستان‌نویسان جوان که در «من‌راوی» موفق‌ترند [چون این شیوه، معمولاً ضعف‌ها را می‌پوشاند] شما در «اوراوی» موفق‌ترید [در واقع این فرق بیشتر معطوف این نکته است که شما «خون‌سردانه‌نویس» بهتری هستید به نسبت «حسی‌نویسی» که شیوه‌ای رایج در ایران است!] اما این تنها تفاوت «رفیق» با «برای بار آخر» و «بی وقت» نیست. «رفیق» اطناب ندارد در واقع، نویسنده خیلی ساده رفته است سر اصل موضوع البته «اجرا»ی تازه‌ای هم ندارد اما «اجرا»ی فعلی به «ایده» ضربه نزده و کلاً، داستان تأثیرگذاری را شاهدیم گرچه همین «اجرا»ی نه چندان تازه باعث شده که تقریباً از همان جایی که قادر شروع می‌کند به اعتراض در دیالوگ خود، ایده اصلی لو برود که قباد را کشته و حالا قباد مرده دارد به حرف‌هایش گوش می‌دهد: «سرش حسابی گرم شده بود. همانطور که مشغول به کندن گودال بود، گفت: "لامصب ما بیست سال بیشتره که رفیقیم، منو میخواستی لو بدی؟ فکر کردی منم همراهت میام؟ مگه مغز خر خوردم؟" به طرف قباد برگشت و نگاهش کرد. قباد ساکت بود و به جایی نامعلوم خیره شده بود. قادر ادامه داد: " من سی سالمه. نه کار دارم، نه پول، نه زن و زندگی. با این پول می‌تونم آینده‌مو بسازم." دل آن را نداشت که به قباد نگاه کند. حتما قباد می‌خواست بگوید با پول دزدی؟ نگاهی به گودال انداخت. به اندازه‌ی کافی کنده بود. کلنگ را به کناری انداخت و کنار قباد نشست.» یعنی داستان‌تان، آن وجه غافلگیری را که در چنین داستان‌هایی بسیار مهم است [و بورخس، در دوره نخست نویسندگی‌اش به آن می‌پرداخت و چند داستان درخشان هم در این «گونه» دارد با همین تیپ آدم‌ها که معمولاً از جامعه روستایی بودند و با چاقو حساب‌هاشان را صاف می‌کردند] از دست می‌دهد با این همه پیشنهاد من این است که به این داستان دیگر دست نزنید مگر اینکه چند سال بعد بخواهید آن را با توجه به تجربیات جدید خود از نو بنویسید. نکته مهم دیگر در این داستان، موفقیت نویسنده در «تجسم‌بخشی» به شخصیتی‌ست که «غیرِ همجنس» است کاری بسیار دشوار که شما از پس‌اش برآمده‌اید. معمولاً نویسندگان جوان، در چنین داستان‌هایی که تیپ‌های شناخته شده دارند از پسِ بدل کردن تیپ به شخصیت برنمی‌آیند اما شما در این زمینه هم موفق بوده‌اید با یک دیالوگ و دو توصیف: «دستش را دور گردن او انداخت و گفت: " بار آخر است. از این خراب شده می‌روم. هوای پدر و مادرتو دارم، به رفاقتمون قسم." این را که گفت گریه‌اش گرفت.» و: «با عجله بلند شد و پاهای قباد را درون گودال جا داد. خم شد، لبهایش را روی موهای فر و خاکی قباد گذاشت و بوسید. چاقوی دسته زنجانی‌اش را از پهلوی قباد بیرون کشید، روی رفیقش خاک ریخت و رفت.» پایان‌بندی، واقعاً خوب است که نشانه‌ی موفقیت «روایتِ خونسردانه» است از یک واقعه ناگوار. باید منتظر داستان‌های بعدی بود که ببینیم این داستان صرفاً یک استثناء بوده یا حلقه‌ای، از زنجیره‌ی موفقیتی ادامه‌دار است. منتظر آثار تازه و باکیفیت‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » سه شنبه 04 خرداد 1400
نقدتان عالی و آموزنده بود آقای سلحشور واقعا لذت بردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت