تروما




عنوان داستان : یک‌ روز نارنجی
نویسنده داستان : لیلا حیدری

دیوار پشت کتابخانه را انگار خوب رنگ نزده‌‌ بودند. زن با دقت به نوشته‌های ریزی که کسی با خودکار آبی نوشته و
هنوز از زیر رنگ زرد مایل به کرم پیدا بود نگاه می‌کرد؛ اما نمی‌توانست بفهمد که دقیقا چه‌ چیزی نوشته شده. کتاب‌ها را از توی جعبه‌های مقوایی درآورد تا به ترتیب رنگ و ضخامت بچیندشان کنار هم. زن با دستمال مرطوب توی دستش اول خاک کتابخانه را گرفت و بعد خاک کتاب‌ها را.
کتاب‌های چند‌جلدی در جستجوی زمان از دست رفته به ترتیب خط‌خوردگی‌های رنگ شده را پوشانند.
مثل اینکه که بخواهند بخشی از زمان گذشته را توی خودشان حل کنند.
اولین چیزی که باعث شد این خانه را انتخاب کند همین کتابخانه‌ی بزرگ چوبی چند طبقه‌ی توی سالن بود. به نظرش می‌رسید برای همه‌ی کتاب‌هایش جا داشته باشد و دیگر لازم نبود آن‌ها رو توی کابینت‌ها بین ظرف‌ها و فنجان‌های قهوه‌‌اش جا بدهد.
ارتفاع کتابخانه تا سقف می‌رسید و بوی چوب گردوی تازه‌ی نم گرفته می‌داد. زن تصور کرد کتابخانه مثل درخت گردویی‌ست که برای همیشه دارد زیر باران خیس می‌خورد. با خودش فکر کرد برای طبقه‌های بالایی حتما به چهارپایه نیاز دارد. گلدان پیچکش را آورد و گذاشت کنار کتابخانه. یک جا خوانده بود برگ‌های پیچک فقط دور چیزی یا دیواری می‌پیچند که خیال کنند متعلق به خودشان است. دلش می‌خواست برگ‌های پیچکش شبیه برگ‌های درخت گردو ‌میشد. همان قدر ضخیم پهن و سبزتر .بعد خیلی زود رشد می‌کرد و میپیچد دور کتابخانه.
توی آشپزخانه هیچ چیز سرجایش نبود. با اینکه خیلی از وسایل غیرضروری را با خودش نیاورده بود اما چیدن همین چند تا وسیله هم ‌به نظرش خسته کننده می‌آمد. از توی سبد سبز رنگ دم دستی‌اش یک لیوان و مقداری قهوه برداشت. تلفنش زنگ زد. زن بی‌توجه به زنگ کش‌دار تلفن قهوه جوش کوچکش را به برق زد. تلفن همچنان زنگ می‌زد و زن سعی می‌کرد شیر آب را باز کند. شیر قدیمی خیلی سفت بسته شده ‌بود. زن به‌داخل رخت‌کن رفت، توی رخت‌کن صدای تلفن آرام‌تر به گوشش می‌رسید. زن یک دستمال کهنه‌ی آشپزخانه برداشت و سعی کرد با آن شیر را بپیچاند و بازش کند. تلفن مثل زن‌ ناتوانِ پا به سن‌ گذاشته‌ای که از کسی یک لیوان آب بخواهد صدا می‌داد.
صدای پشت تلفن گفت: «الو مامان، حالتون خوبه، الو مامان»
زن گوشی‌ را به دست چپش داد و برای خودش قهوه ریخت حواسش به صدای ریخته شدن داغی قهوه توی سردی لیوان پرت شد یک‌لحظه فکر کرد لیوانش ترک خورده. صدا دوباره گفت: «الو‌ مامان چرا گوشی رو برنمی‌داشتین، مامان صدامو دارین»
زن گفت: «الو داشتم قهوه درست می‌کردم.»
زن از پشت تلفن صدای نفس‌هایی که انگار آرام‌تر شده بود را می‌شنید.
«خوب چرا گوشی رو برنمی..»
«اول باید سالن و‌جابه‌جا کنم بعد برم سراغ آشپزخونه اینجا‌ یه‌ بالکن خیلی بزرگم داره. مثل یه اتاقِ که انگار میخواستن براش سقف‌ درست کنن ولی نیمه‌کاره مونده.»
«پس که اینطور حتما عکسشو برام بفرستید
راستش ... »
زن همانطور که کمی از قهوه‌اش را هُرت می‌کشید گفت «مردی که داشت خونه رو نشونم می‌داد گفت اگه بخوام مثل یه بالکن ازش استفاده کنم می‌تونه برام شیشه بکشه ولی به نظرم نیازی نیست»
و نگفت که با خودش فکر کرده بود شیشه ها نمی‌گذارند نور مستقیم بخورد به صورت آدم. زن به در شیشه‌ای عایق شده‌ی روبرویش که بیشتر شبیه پنجره‌‌ای غول‌پیکر بود نگاه کرد‌ و ادامه داد.
«یه در شیشه‌ای بزرگم داره که رو به بالکن باز می‌شه وقتی اومده بودم خونه رو ببینم خورشید داشت غروب می‌کرد، باید بودی و میدیدی کل خونه نارنجی شده بود. انگار شیشه‌های مشجرش یکدست نارنجی بودند»
«راستش خیلی دوس داشتم بیام برای کمک ولی خودتون که می‌دونید بچه‌...»
زن به طرف‌کتابخانه رفت و جعبه‌ای را که از همه کوچک‌تر بود برداشت « باید میگفتم یه شیر آب توی بالکن میذاشت، حتما آب بردن به اونجا و شستنش خیلی سخت میشه»
«مامان چرا یه کارگر نمی‌گیرید که تو جابه‌جایی کمکتون کنه»
زن کتابی را از توی جعبه برداشت و به جلد قدیمی رنگ و رو رفته اش نگاه کرد.
«کار زیادی ندارم وسیله‌های بزرگ رو کارگرایی که بارها رو آوردن جا به جا کردن جابه جایی اشپزخونه‌ام بیشتر از یک‌ساعت وقت نمی‌بره چیز زیادی با خودم نیاوردم »
زن کتاب را ورق زد
صدا گفت « باشه مامان پس خودتون رو زیاد خسته نکنید اخه من نمیدونم مامان چطور یکهو فکر کردین که باید خونه‌ی به اون خوبی رو بفروشین و بیاین یه همچین جایی خونه اجاره کنید. راستشو‌ بخواین از نظر من اصلا...»
زن به‌عکس قدیمی‌ای که لای‌کتاب‌پیدا کرده بود نگاه کرد
«نه خسته نیستم ؛ بهتره بری و مراقب بچه‌ باشی »
تلفن که قطع شد به عکس با دقت بیشتری نگاه کرد عکس تاریک و کهنه‌ای از بچگی‌ای خودش که پدرش را سفت بغل‌کرده بود. هر دو عمیق می‌خندیدند و پشت کرده بودند به دریا و غروبی که بیشتر عکس را نارنجی‌کرده‌ بود .
توی عکس‌، پشت سرشان بچه‌ها و آدم‌بزرگ‌ها با شورت‌های کوتاه و نیمه‌لخت آب تنی می‌کردند و توی صورت‌هایشان خوشحالی عمیقی دیده‌میشد و زن جوانی که صورتش به خاطر نور خورشید یا‌ کیفیت‌ عکس نارنجی شده بود با فاصله نگاهشان میکرد. زن توی عکس روسری مشکی بلندی‌ گذاشته‌ بود سرش و نمیخندید. به نظرش آشنا می‌آمد انگار آن زن خودش بود که داشت از دور بچگیِ خودش را نگاه می‌کرد بدون هیچ لبخندی مثل کسی که شادی آن‌همه چهره‌های خندان را باور نکرده باشد.زن شادی آن روز را‌ خوب یادش می‌آمد با همه‌ی غمی که برای نیامدن مادرش به شمال توی دلش داشت؛ ولی آن لحظه وقتی توی‌آب پا به پای پدرش می‌دوید و بلند می‌خندید واقعا شاد بود
خوب یادش می‌آمد. حرکت شن‌ها و موجودات ریز چسبنده لای انگشت‌های‌ پایش را .
آنقدر واضح که میتوانست گرمای بغل پدرش را بیاد بیاورد وقتی او را روی پاهایش نشانده بود و با آب توی بطری ‌پاهای کوچکش را میشست توی آن لحظه دلش برای مادرش تنگ شده بود و به همه‌ی زن‌هایی که با بچه هایشان آب تنی می‌کردند نگاه‌ کرده بود. ولی زن توی عکس را یادش نمی‌آمد. هیچ زنی را ندیده بود که روسری مشکی بلندی روی سرش گذاشته باشد. ولی حالا توی عکس زن داشت نگاهش می‌کرد. وقتی را که‌پدرش شانه‌ی کوچک جیبی‌اش را درآورد و موهای خیس‌اش را شانه کرد به یاد می‌آورد مرد عکاس بهش گفته بود که چه موهای نارنجی قشنگی دارد. بعد بابا بغلش کرده بود و دوتایی به مرد خندیده‌ بودند تا ازشان عکس بگیرد. زن یادش می‌آمد که پدرش به چشم‌های آبی‌اش نگاه کرده بود و به بعد به دریا که داشت با نور خورشید نارنجی می‌شد بهش گفته بود که همه‌ی چیز‌های قشنگ دنیا نارنجی‌اند. و او قشنگ‌ترین موهای دنیا را دارد. بعد دختر به موهای نارنجی‌ مادرش فکر کرده بود و اینکه چرا بابا مامان را با آن همه قشنگی دوست نداشت.
زن آخرین کتاب‌ را که توی کتاب‌خانه گذاشت تلفن دوباره دوباره زنگ خورد.
صدای‌ خش‌دار و آرام پدرش از پشت تلفن خیلی آرام‌تر و ضعیف‌تر به گوشش می‌رسید
زن گفت«الو بابا، حالتون چطوره؟»
پدرش چند بار توی گوشی سرفه کرد و بعد مثل اینکه صدایش پیرتر شده باشد تلفن را دورتر از دهانش نگه داشت و گفت «من که همیشه خوبم دخترجون. داشتم رستگاری در شائوشنگ رو نگاه می‌کردم نمیدونی‌ چه فیلم معرکه‌ایِ بابا»
دختر با خودش فکر کرد پدرش برای چندمین بارست که دارد این فیلم را برایش تعریف می‌کند و هر بار هم دارد برای شاید هزار و چندمین بار دیگر به معرکه بودنش اشاره می‌کند.
«بله‌ بابا میدونم که چه فیلم خوبیه»
«میدونی دختر این فیلم واقعا معرکه‌ست»
مرد خنده‌ی کوتاهی کرد و ادامه داد
«الان اونجاشه که اَندی به دوستاش که دارن کار سقف زندون رو می‌کنن بعد کلی عرق ریختن و خستگی پیشنهاد چند تا آبجو میده»
هیجان صدای مرد بیشتر می‌شود: «فک کن وقتی گرمای روز داره تموم میشه،خورشید داره می‌یاد پایین؛ دقیقا اون وقتی که داره غروب می‌کنه بابا جون، دقیقا وسط گرگ و میش هوا، بهت پیشنهاد چند تا آبجوی خنک بدن اونم بعد این همه‌کار سخت»
زن دلش نوشیدنی خنک خواست. یخچالش را به برق نزده بود دلش میخواست برود و برای خودش چند تا نوشیدنی خنک بخرد
«لابد خیلی هم بهشون‌ چسبیده بابا »
دختر تن صدای پدرش را می‌شنید که داشت با هیجان بیشتری ادامه‌ی فیلم را تعریف میکرد اما نمی‌توانست بفهمد که دقیقا دارد چه می‌گوید انگار فقط داشت صدای خش‌دار پیرمرد را بدون هیچ کلمه‌ای می‌شنید.
دختر قهوه‌ی دیگری برای خودش ریخت و به بالکن رفت. سرمای آرامی پوست صورتش را سوزاند و گفت: «هوا داره کم کم سرد میشه بابا لطفا زیاد از خونه بیرون نرید»
مرد گفت:«من چیزیم نمیشه دخترجون. تو برو فکرِ....»
«بابا،به نظرتون موهام هنوزم قشنگه»
پیرمرد چند ثانیه‌ای سکوت کرد صدای فیلم از توی گوشی شنیده میشد.
دختر به خورشید که داشت ساختمان‌های سفید و کدر روبه روی خانه‌اش را نارنجی می‌کرد نگاه کرد و بعد به حیاط کوچک خانه‌ای که دو تا درختچه‌ی خرمالو‌ کنار هم داشت خرمالوها تنه‌ی نازک درخت‌ها را خم کرده بودند و نارنجیِ تر و تازه‌ای داشتند که مثل گوشواره‌هایی آویزان، قاطی سرخی هوا برق می‌زدند. یاد روزی افتاد که خانم معلم بچه‌ها را جمع کرده بود توی حیاط و به هر کدام یک خرمالو داده بود؛ کلاس سوم بودند، علوم داشتند و او مجبور بود به خاطر قد کوتاهش همیشه جلوی صف بایستد. خوب یادش می‌آمد وقتی را که طعم گس خرمالو زبانش را سوزاند که تف کرد جلوی پایش و بعد با آستین‌های پیراهن آبی‌اش دهانش را و لب‌هایش را محکم پاک کرد. بعد یکدفعه نفهمید چه شد که خانم معلم داد زد سرش که از بالای عینک گرد ته استکانی با اخم نگاهش کرد و گفت که چطور مادرش به او یاد نداده که ادب داشته باشد که ادم نباید آب دهانش را روی زمین بریزد. بعد هم که زنگ خورد بچه‌ها دوره‌اش کردند. بلند بلند بهش خندیدند و گفتند که خودش هم شبیه خرمالوست که صورت کک و مکی و موهای نارنجی اش او رو شبیه همان خرمالو‌های گس کرده. خوب یادش می‌آمد که آن روز چقد یاد مادرش افتاده بود و دلش خواسته بود توی بغل مادرش گریه کند که چطور جلوی اشک‌هایش را گرفت و تا وقتی که زنگ بخورد رفت و زیر تنها درخت گردویی که گوشه‌ی حیاط مدرسه بود نشست. زانوهای کوچکش را محکم بغل کرد و بعد به برگ‌های پهن درخت گردو نگاه کرد که داشتند کم کم زرد می‌شدند. خوب یادش می‌آمد آن روز زیر درخت گردو با خودش فکر کرده بود کاش برگ های گردو ‌سبز و پهن می‌شدندکه کاش آنقدر رشد می‌کردند که می‌توانستند بپیچند دور او. که کاش میتوانست از نگاه بچه‌ها و همه آدم‌ها قایم بشود. یک‌جوری لای‌درخت گردو و برگهایش گم بشود که دست هیچ‌کس بهش نرسد. درست مثل مادرش که خیال می‌کرد گم شده. که یک‌روز صبح از خواب بیدار شده بود و دیگر او را ندیده بود. زن دوباره به خرمالوهای رسیده‌ توی حیاط نگاه کرد روی طناب رختی که از وسط حیاط می‌گذشت یک تیشرت کهنه‌ی نارنجی آویزان بود به نظرش رسید تیشرت شبیه زن تنهایی‌ست که محکومش کرده‌اند‌ به معلق بودن وسط زندگی.
دوباره گفت :«بابا به نظرتون موهام هنوزم قشنگن با اینکه بیشترشون سفید شدن و دیگه نارنجی نیستن»
مرد که حالا دیگر صدایش آرام‌تر و پیرتر شده بود گفت : « خب باباجون...»
«بابا من باید برم تو، اینجا خیلی سرده ممکنه سرما بخورم» زن این را گفت نفس عمیقی کشید و دید که سیاهی کمرنگی دارد آرام آرام مثل برگ‌های پیچکی نارنجی معلق آسمان را توی خودش محو میکند .انگار که آسمان خواسته باشد موهای نارنجی‌اش را با روسری مشکی بلندی بپوشاند.
توی خانه هم‌چیز سر جایش بود. زن مطمئن شد که همه‌ی درها و‌ پنجره‌ها محکم بسته شده‌اند و بعد برای اطمینان بیشتر چند تکه پنبه لای درز پنجره‌ها گذاشت. زن چند تا قرص از توی قوطی صورتی رنگ توی کیفش برداشت و بعد ته مانده‌ی قهوه‌ی روی میز را سر کشید تلخی قهوه زبانش را سوزاند. به نظرش رسید ته فنجان قهوه عکس زنی افتاده با روسری مشکی.
زن روی مبل دراز کشید عکس را از لای کتاب روی میز برداشت و بدون اینکه به عکس نگاه کند آن را روی سینه‌اش گذاشت و بعد احساس کرد که دارد توی تاریکی خانه که هی داشت بیشتر میشد گم میشود.چشم‌هایش را بست و‌سعی کرد به زن توی عکس فکر نکند.که آن عکس را بدون آن زن سیاه پوش تصور کند.به شادی معلق توی عکس فکر کرد و حس کرد که حالا هم به همان اندازه خوشحالست . بوی گاز کم کم داشت توی دماغش میپیچید دست و پایش کرخت‌تر میشد و ته گلویش از خشکی میسوخت. زن احساس کرد که حالا دیگر توی سیاهی خانه گم شده و پیچکش دارد آرام آرام دور بدنش میپیچد
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده محترم
از اینکه داستانی قابل نقد با ظرافت‌های زنانه خلق شده است بسیار خوشحالم. ظرفیت داستانیِ این فراداستان آن قدر خوب است که حیف بود از آن ساده بگذرم. دوست عزیز همیشه این را به یاد داشته باشید آنچه نقد می شود، نه تنها بد نیست، بلکه چیزی درون خود دارد که آن را نقدپذیر می کند، و هربار داستانی نقد می‌شود یعنی در خود پتانسیلی بالقوه‌ای دارد که منتقد اگر بتواند آن پتانسیل را شناسایی کند و با نقد درست آن را فعال کند، وظیفه اش را درست انجام داده است. با این پیش زمینه بیایید با هم به فراداستانی که نوشته‌اید بپردازیم و پیرامونش به چند سوال جواب بدهیم.
1- فراداستان چیست؟
فراداستان یکی از تکنیک‌های داستان‌نویسی مدرن و پسامدرن است. داستان‌هایی که میان واقعیت و داستان در حرکت هستند. اين داستان‌ها تجربه‌هاي تازه در زمينه موضوع، قالب، سـبك، توالي زماني، و تركيب رويدادهاي روزانه با تصورات و تخـيلات و اسـطوره بـا كـابوس، توقعات پذيرفته شده از رمان را ناكام مي‌گذارند. البته فراداستان تعریف دیگری هم دارد، اما همین تعریف که خدمتتان گفتم با ساختار داستان شما جور است.





اینکه چطور این میانه بودن و حرکت مداوم میان واقعیت و داستان اتفاق می‌افتد را هم بگذارید اندکی برایتان بگویم.
نمونه اين شگرد، در داسـتانِ «در دلم بود» ديده مي‌شود: «يك ماهيست كه ذهنم را پاك به خود مشغول داشته اسـت. شـايد براي همين است كه حالا نشسته‌ام به نوشتن. مي‌گويم اگر بنويسم شايد ذهنم را رها كنـد»
اما شگرد شما چه بوده است؟ نمیدانم آگاهانه این کار را کرده اید یا خیر در هر حال درست است.
«دیوار پشت کتابخانه را انگار خوب رنگ نزده‌‌ بودند. زن با دقت به نوشته‌های ریزی که کسی با خودکار آبی نوشته و
هنوز از زیر رنگ زرد مایل به کرم پیدا بود نگاه می‌کرد؛ اما نمی‌توانست بفهمد که دقیقا چه‌ چیزی نوشته شده. کتاب‌ها را از توی جعبه‌های مقوایی درآورد تا به ترتیب رنگ و ضخامت بچیندشان کنار هم. زن با دستمال مرطوب توی دستش اول خاک کتابخانه را گرفت و بعد خاک کتاب‌ها را.»
شروع داستان جوری است که انگار همه زنِ داستان را می‌شناسند و نیازی به توضیح نیست. اسمش چیست چه کاره است چند سال سن دارد آنقدر واقعیست که همه می‌دانند و نیازی به گفتنش نیست. این نوع شروع مخاطب را سر یک دوراهی قرار می‌دهد. داستان لابد واقعیست! همین «لابد» در ذهن مخاطب یعنی ما با یک فراداستان مواجه هستیم. در این باره مقالات مقایسه‌ای بسیاری‌ست که پیشنهاد می‌دهم گریزی به این مقالات بزنید، مثلا مقاله «شيوه‌هاي خلق فراداستان و كاركردهاي آن در داستان‌هاي كوتاه فارسي دهه هاي 70 و 80»

2- در فراداستان یک سری شوت داریم. که به تعبیری می‌توان گفت همان فاصله‌گذاری در نمایشنامه است. شوت‌های فراداستانِ شما کجاست؟
شوت‌ها در واقع همان قسمت‌های داستان است که مخاطب را به فضایی غیر از فضای اصلی داستان می‌برد. اولین شوت در داستان شما از همان تلفن اول آغاز می‌شود. جایی که می‌نویسید
زن به‌عکس قدیمی‌ای که لای‌ کتاب‌ پیدا کرده بود نگاه کرد. «نه خسته نیستم ؛ بهتره بری و مراقب بچه‌ باشی»
تلفن که قطع شد به عکس با دقت بیشتری نگاه کرد عکس تاریک و کهنه‌ای از بچگی‌ای خودش که پدرش را سفت بغل‌کرده بود....
و بعد داستان و مخاطب شوت می‌شوند به دریا و موقعیتی خارج از خانه‌ای که اصل داستان، آنجا در حال وقوع است. بد نیست این را بدانید شوت‌ها فراداستان را پیش می‌برند، و کارکرد موتور داستان را دارد.

3- یک داستان ضربه می‌خواهد و شوک، این شوک در داستان شما کجاست؟
برای مرور خدمتتان عرض می‌کنم و حتما خودتان بهتر می‌دانید. نویسنده‌ای که با پنهانکاری و نگفتن، مخاطب را دچار شوک کند، برچسب کلاهبردار را به پیشانی داستان خود می‌زند. این برچسب باعث عدم اعتماد مخاطب می‌شود و بار دوم دیگر خود را در معرض دروغ شنیدن از سوی آن نویسنده قرار نمی‌دهد. خوشبختانه شما تا حدودی صادق بوده‌اید و ذره ذره مخاطب را برای شوک نهایی که خودکشی زن است آماده کرده‌اید. برای اینکه بدانید این صداقت کجا دیده می‌شود، تکه‌ای از این صداقت را برایتان می‌گویم:
• زن توی عکس روسری مشکی بلندی‌ گذاشته‌ بود سرش و نمیخندید.
• مثل کسی که شادی آن‌همه چهره‌های خندان را باور نکرده باشد
• گفت «من که همیشه خوبم دخترجون. داشتم رستگاری در شائوشنگ رو نگاه می‌کردم نمیدونی‌ چه فیلم معرکه‌ایِ بابا»
قبل از اینکه کدهای دیگری را با هم پیدا کنیم، می‌خواهم بگویم برای انتخاب خوب و مرتبطِ فیلم با داستان سپاس‌گزارم. ارتباطش را آن جا می‌بینم که در یک دیالوگ طلایی اَندی می‌گوید: «امید چیز خوبیه؛ شاید بهترینِ چیزها؛ و هیچ چیز خوبی هیچ وقت از بین نمیره». و فیلم که در نهایت حرفش، احساس عزت نفس فرد در وضعیتی خالی از امید است.
پدر بی‌دلیل این فیلم را مداوم با زن مرور نمی‌کند، نویسنده می‌خواهد به مخاطب بگوید زنِ داستان ناامید است و روی لبه تیزِ از دست دادنِ عزت نفس و وادادن است. جای دیگری در داستانتان همچنان کُد می‌دهید. آنجا که زن می‌گوید:
• «هوا داره کم کم سرد میشه بابا لطفا زیاد از خونه بیرون نرید»
و پدر می‌گوید:
• «من چیزیم نمیشه دخترجون. تو برو فکرِ...»

این هم یک کُد دیگر است که به مخاطب هشدار می‌دهد زن اصلا حال خوبی ندارد، و بعد از قطع شدن آخرین تلفن و دادن آخرین کدها به واسطه یک دیالوگ تلفنی، شوک به مخاطب وارد می‌شود، بی‌آنکه حس کند سرش کلاه رفته است، حتی اگر گمان کند شما چیزی را از او پنهان کرده‌اید، وقتی دوباره به داستان برمی‌گردد، وقتی کنجکاو می‌شود و فیلم «رستگاری در شاوشنک» را می‌بیند متوجه می‌شود با نویسنده‌ای هوشمند مواجه است و همین مخاطب را پایه ثابت داستان‌هایتان می‌کند. این خوب است. در حقیقت شما به مخاطب خود تماشای یک فیلم خوب را هدیه داده‌اید.

تا اینجای کار تا حدودی به کالبدشکافی داستانتان (فراداستان) پرداختیم و گمانم با یکدیگر موافق و همسو باشیم. اما یک قسمت کار است که ما را به واگرایی می‌رساند، و آن «خودکشی» است، نه یک خودکشیِ ناشی از بیماری زمینه‌ایِ فیزیولوژیک مثل اسکیزوفرنی یا اختلال دو قطبی. من با خودکشی‌هایی که زمینه بیماری‌های روانی دارد مشکلی ندارم. بخشی از واقعیت انکارناپذیر است و در واقع فرد تحت تاثیر عدم تعادل در پیام‌رسان‌های شیمیایی در سیستم عصبی عملی را مرتکب می‌شود به نام «خودکشی». زاویه من با «خودکشی» در مقامِ یک نحله روشنفکری است. برایتان اثبات می‌کنم خودکشی در داستانتان بیشتر یک ژست روشنفکرانه است، تا پرداختن به مصائب بیماری‌هایی که در جامعه رو به گسترش است. که کاش این دومی بود نه آن اولی.
• زن خانه داشته است، آن را فروخته و مستاجر شده است برای خودکشی.
• زن دختری دارد که دلواپس اوست. پدری دارد که مسئولانه مراقب اوست.
• زن مشکلش تنها کتاب‌هایش است و رسما هیچ درد دیگری ندارد جز یک اشاره کوچک به جدایی پدر و مادرش در کودکی که بسیار کوچک است
• زن مداوم قهوه می‌خورد و در وضعیتی که کاملا هوشیار است آگاهانه به سوی خودکشی قدم بر می‌دارد
همین حرکت اگاهانه و کاملا اختیاری و خودخواسته، خودکشی را به عنوان واکنشِ طبیعیِ فرد نسبت به یک «تروما» مثلا جدایی پدر و مادر در کودکی مطرح می‌کند، و خودکشی را به امری روشنفکرانه تبدیل می‌کند. این نقطه ضعفی بسیار حیاتی در داستانتان است. در حالی که اگر به مقاله زن در ادبیات از تروما (روان زخم) به خودشناسی رسیدن در مجله «زن و فرهنگ» مراجعه کنید، می‌توانید دریابید نویسنده‌ی مسئول، وقتی از یک ترومای زنانه می‌گوید، قهرمان زن را به کدام سو می‌برد. خودکشی یا امیدواری. برای بهتر دانستنِ «تروما» می‌توانید به فصلنامه «سینما و ادبیات» مراجعه کنید و مقاله «تروما و نقد تروماتیک» را بخوانید.
امیدوارم این کالبدشکافی برای داستان‌های بعدی‌تان راهگشا باشد و کارساز.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت