استراتژی خوب و استراتژی بد



عنوان داستان : کردو

شوهرش کُردو صدایش می زد. کم کم توی روستا معروف به کُردو شد. کُردو با زن های قبلی حسینقلی فرق داشت. حسینقلی که فریاد می زد کُردو فریادی بلندتر می زد و دادو بیداد راه می انداخت. کم کم حسینقلی پیش کُردو موش شد.
کُردو و حسینقلی بعد از سال ها انتظار، صاحب یک پسر شدند، اسمش را نجفعلی گذاشتند، نجفعلی پسری آرام، منطقی و مودب بود حتی گاهی وقتها به مادرش هم تذکر می داد که حرف های بی تربیتی نزند. کُردو از هیچکس ابایی نداشت، خیلی مردانه و بلند بلند حرف می زد. بچه ها را خیلی دوست داشت. اگر پدر و مادری به بچه اش تشر می زد، کُردو دعوایش می کرد.
ما همسایه ها، پسرِ کُردو را نجف صدا می زدیم، یکروز مادربزرگم نماز خواند و بعد از نماز برای نجف دعا کرد و به من هم سپرد که برایش دعا کنم تا مریضی اش خوب شود. نجف را هر دو ماه یکبار مشهد می بردندو بستری می کردند.
تابستان بود، بچه ها همه جمع شده بودیم زیر سایۀ درختان سپیدار نزدیکِ چشمه، نجف هم بود، یکی یکی ازش می پرسیدیم:
• نجف چرا رنگت زرد شده؟
• نجف چرا لاغر شدی؟
• نجف چرا موهات می ریزه؟
• نجف چرا امتحانات نیومدی؟
• نجف چرا چشات گود رفته؟
• نجف اسم مریضیت چیه؟
• کوفت نجف، مرگِ نجف . فرصت بدید یکی یکی جواب بدم، هی پشت سرِهم نجف نجف .
همه خندیدم، ولی خنده نجف با ما فرق داشت، خنده اش همراه با درد بود.
نجف برایمان گفت: "مریضیم مثل ریشه این درخت سپیداره، هی رشد می کنه و توی تموم بدنم ریشه هاش پخش میشه، از سرم شروع میشه می ره تو تموم بدنم،اینو دکترم گفته"
ما توی دست هاو پاهای نحیفِ نجف دنبال ریشه هایش می گشتیم و به اش پیشنهاد می دادیم حمام نرود، کم آب بخورد تا خشک شود. نجف عاقلتر از ما بود و به حرفهای ما می خندید، خنده اش در انتهایی صورت لاغر و زردش محو می شد.
نجف چند سال بعد، مُرد. بزرگتر که شدیم فهمیدم نجف بیماری سرطان داشت، چه سرطانی، هنوز هم نمی دانیم.
بیست سال است که کُردو عصر پنجشنبه ها یک بسته خرما و یک بطری آب بر می دارد و می رود سر خاکِ نجف. صدای گریه و زاری کُردو هر پنچ شنبه توی روستا می پیچد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
داستان‌های بسیاری از شما دیدم که توسط دوستانم نقد شده‌اند. این یعنی شما پشت‌کار خوبی برای نوشتن دارید و به شما تبریک می‌گویم. اما بی‌تعارف باید بگویم داستان «کردو» توجه مرا جلب نکرد. این هم دلایل خودش را دارد. یکی از مهم‌ترین دلایلش هم این است که نوشته شما هنوز داستان نشده و در حد یک تعریف کردن باقی مانده است. شما یک ماجرا دارید و آن را تعریف کرده‌اید. هیچ عنصر داستانی برجسته‌ای در کار شما یافت نمی‌شود. شما همه چیز را سرراست به مخاطب‌تان می‌گویید. ماجرای کسی به نام کردو را روایت می‌کنید و بازه زمانی زیادی را هم در داستان خرج می‌کنید که داستان شما را از شکل می‌اندازد. وقتی شما این حجم از نوشته دارید اجازه ندارید زمانی طولانی را در این کلمات بگنجانید. داستان کوتاه کوتاه مجالی برای این همه زمان به شما نمی‌دهد. اگر هم بخواهید همچین کاری بکنید سرنوشتش می‌شود چیزی که نوشته‌اید. سرنوشتش می‌شود چیزی غیر از داستان. یعنی در حد یک تعریف کردن ساده.
یکی از مشکلات عمده‌ای که در این چند وقتی که پایگاه نقد داستان دایر شده می‌بینم همین است که نویسنده‌ها نمی‌دانند از زمان چطور استفاده کنند. نمی‌دانند اگر می‌خواهند زمان زیادی را در داستان‌شان صرف کنند چطور از آن استفاده کنند. و البته نمی‌دانند داستانی که تعریف می‌کنند می‌تواند در این بازه زمانی رخ ندهد و می‌شود تنها بخشی از این زمان را در داستان وارد کرد. این‌ها را باید فرا گرفت.
یک مشکل دیگر هم در داستان شما وجود دارد این‌که نمی‌دانید دقیقا شخصیت اصلی‌تان کیست؟ اگر کردوست چرا نجف این‌قدر پررنگ است. اگر کردوست چرا پس عمل قابل توجهی از او سر نمی‌زند. در داستان شما آن‌قدر که نجف و بیماری‌اش پررنگ است کردو نیست. بنابراین نمی‌دانیم داستان شما درباره چه کسی روایت می‌شود. باید بدانید دارید درباره چه کسی می‌نویسید. بدانید شخصیت اصلی‌تان کیست. در این مجال بسیار کوتاهی که در اختیار دارید نمی‌توانید دو شخصیت اصلی داشته باشید. دو شخصیت اصلی یعنی دو پاره شدن ذهن خواننده که نمی‌داند کدام سمت و سو را قبول کند. شیرزنی کردو یا بیماری نجف را. در این مجال بسیار بسیار کوتاهی که در اختیار مخاطب گذاشته‌اید باید بدانید دارید از چه کسی حرف می‌زنید و قهرمان داستان شما چه کسی است. اما این اتفاق در این نوشته رخ نمی‌دهد. با این‌که نام داستان‌تان را کردو انتخاب کرده‌اید و می‌خواهید توحه مخاطب را به او جلب کنید اما این نجف است که عمل داستانی را در نیمه راه به دست می‌گیرد و قهرمان داستان ما می‌شود. نجف شخصیت جذابی است که می‌شود قهرمان باشد اما در نوشته شما سردرگم است.
نکته دیگری که باید گوشزد کنم و مدام هم به آن در نوشته‌های دوستان دیگر دیده‌ام شیوه روایت کردن است. شما قصه‌تان را تعریف کرده‌اید. تعریف کردن بدترین استراتژی‌ای است که می‌توانید انتخاب کنید. باید چیزی که می‌‌خواهید روایت کنید را نشان دهید. نشان دهید که بیست سال کردو سر مزار پسرش نجف می‌نشیند و گریه و زاری می‌کند. شما فقط می‌گویید هر پنج‌شنبه این اتفاق رخ می‌دهد. مثل این است که نشسته‌اید پای تعریف یک نفر و تمام. این نوع روایت کردن اصلا مناسب نیست. استراتژی خوب آن است که کردو یا نجف به ما نشان داده شوند. ما او را ببنیم که سر قبر پسرش نشسته و دارد گریه می‌کند. یا هر عمل دیگری انجام می‌دهد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.