نظام دلیل‌مند داستان




عنوان داستان : یلدای بی تو
نویسنده داستان : الهام خوشی

این داستان ویرایشی از داستان «یلدای بی تو» می باشد.

نگاه دیگری به تقویم و خط قرمزی که دور امروز کشیده ام می اندازم. حس عجیبی قلبم را پر کرده؛ مثل آن که کسی قلبم را توی مشتش گرفته باشد و هی فشارش بدهد، اما به طور عجیبی این درد برایم خوشایند است. دردی که جای تو را پر کرده.
خانه هنوز هم سرد است و شوفاژ خراب دهان کجی میکند. پتو را دورم میپیچم و به اشپزخانه میروم. یک فنجان قهوه تلخ و گرم، همه چیز را قابل تحمل تر میکند. همان طور که قهوه ام را مزه مزه میکنم نگاهی به خانه می اندازم؛ باید دستی به سر و رویش بکشم و برای مهمانی آماده اش کنم. لبخند کج و کوله ای گوشه ی لب هایم می‌نشیند؛ این روزها به این نتیجه رسیده ام که زندگی روی یک مدار بی نهایت می چرخد و همه چیز را تکرار میکند؛ خورشید هر روز بالا می آید و یک بار دیگر چشم های لعنتی ام به روی دنیا باز میشود و سرمای خانه در تک تک استخوان هایم جا خوش میکند، تنها صدایی که مدام می آید چک چک شیر آب است و صدای خاطره هایی که توی ذهنم می چرخند.
کفشی که برای روز جشن گرفته بودم روی زمین افتاده. همان را پایم میکنم، بعد از یک سال و بارها شستن جای چند لکه خون به یادگار از آن شب که زندگی را برایم سیاه کرد مانده. صدایت توی گوشم می‌پیچد که با ذوق نگاهم میکنی و میگویی چقدر سفید به من می آید.
هوای سرد آذر که به صورتم میخورد حس خوبی تمام وجودم را پر میکند. لبو فروش آن سر خیابان هنوز هم هست، با همان گاری رنگ و رو رفته و بخاری که از لبو های سرخ و باقالی های گلپر زده بلند میشود. چقدر لبو های این پیرمرد را دوست داشتی. هیچ چیز توی این شهر لعنتی نیست که مرا یاد تو نیندازد حتی این چاله هایی که باران پرشان کرده. چه کلمه بیخودی، باران! از روزهای بارانی بدم می آید و از شب های بارانی بیشتر. روزهایی که باران می آید داغم تازه میشود و صورت تو را همه جا میبینم، با هر صدای ماشینی که می آید اسمت را داد میزنم و بلند گریه میکنم. جایی هست که بروم و باران و ماشین و تویی که توی خون خوابیده ای، جلوی چشم هایم نباشد؟ نگاه عجیب مردم وقتی با خودم حرف میزنم آزارم میدهد، کاش آنها هم میتوانستند تو را ببینند و فکر نکنند که من یک نو عروسِ دیوانه ام. بگذریم از این حرف ها...
موقع برگشت حتما لبو میگیرم. شب هایی که شمع روشن میکردم را دوست داشتی، یادم باشد شمع هم بخرم. صدای هندوانه فروش وانتی فکرم را خط خطی میکند. نمیدانم چه اصراری است که شب یلدا حتما هندوانه هم باشد، من پاپ کورن را ترجیح میدهم. مخصوصا وقت هایی که با یک کاسه پر مینشستیم و فیلم می‌ دیدیم...
نفس عمیقی میکشم و در را با پایم باز میکنم. خرید ها را گوشه ای میگذارم. تمیزی خانه بعد از مدتها برق رضایت را توی چشم هایم انداخته، حضورت را توی خانه احساس میکنم که امروز خوشحال تر است؛ همیشه میگفتی حال یک خانه از حال خانم آن خانه پیداست، بهم ریخته که باشد باید کنارت بنشینم و تمام غم هایت را با یک فنجان چایی از بین ببرم. شمع ها را توی هر گوشه ای از خانه می گذارم و رز های سرخی که پرپر کرده ام اطرافشان می‌ریزم؛ و در آخر نوبت چیدن خوراکی ها روی میز است. 
چراغ ها را خاموش میکنم و روشنایی را گردن آباژور کنار مبل می اندازم و پیامی به مامان میدهم که یک وقت فراموش نکنند مهمان من هستند. هرچند فکر نکنم فراموش کرده باشند؛ هنوز صدای خنده مامان که گریه هم قاطی اش بود یادم هست. قربان صدقه ام میرفت و میگفت خوشحال است که همه چیز را فراموش کرده ام و به خودم برگشته ام. انگار یادشان رفته تو همراهت روح مرا هم به گور برده ای. اما بی راه هم نمی‌گوید، مادر ها همیشه حرف های درستی میزنند. مثل مادرت که میگفت قدمم نحس است و من پسر رشید اش را مهمان ناخوانده خاک کرده ام. 
تمام روز ها و ساعت های این یک سال را به تو فکر کرده ام؛ به شبی که برای همیشه دست هایت و چشم های مشکی ات را از من گرفتی و حسرت یک عمر زندگی کنار هم را به دلم گذاشتی، به نیش و کنایه های مادرت، نگرانی های مامان که با هر بهانه ای زنگ‌میزد تا مطمئن بشود من خوبم. 
نمی دانی چطور با حال خودم و فکر غصه ای که روی قلب مامان می نشیند، کنار آمده ام. 
لباسم را عوض میکنم و همان پیراهن قرمزی که دوست داشتی را با احتیاط میپوشم که یک وقت لاک ام لباس را کثیف نکند. همان طور که ناخن هایم را فوت میکنم نگاهی به آیینه می اندازم. همیشه میگفتی که چقدر این ارایش ناشیانه ام را دوست داری. صفحه گوشی ام روشن میشود، مامان است؛ پیام داده که چیزی نمانده برسند. چشم هایم به سمت در کشیده میشود و یک لحظه دودل میشوم که مامان کلید خانه را داشت یا نه؟
 شمع ها را روشن میکنم و نگاهم را توی خانه می‌چرخانم . طنابی که از ستون آشپزخانه آویزان کرده ام را دوباره چک میکنم. روی چهارپایه میروم و حلقه را به گردنم می اندازم. باید به خودم برگردم.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. ظاهراً این داستان بازنویسی داستانی بوده است که قبلاً برای پایگاه نقد داستان فرستاده بودید و دوست منتقد دیگری زحمت نقد آن را کشیده بود.
در نسخه‌ی فعلی مسئله‌ای ندیدم که آن را با شما در میان بگذارم. به‌نظرم کار خودتان را در بازنویسی خوب انجام داده‌اید. فقط در دو جمله «را» پشت فعل دیدم که باید ساختار آن جمله‌ها را درست بکنید، طوری که «را» پشت فعل نیاید.
اما با داستان شما مسئله‌ای دارم که احتمالاً به نظر منتقد قبلی نیامده است. مسئله‌ی من راوی داستان شماست. راوی دوم‌شخص از آن راوی‌هایی است که دست نویسنده را زیادی می‌بندد. شاید همین محدودیت دلیل این باشد که در طول تاریخ ادبیات داستانی نویسنده‌ها خیلی کم از این راوی استفاده کرده‌اند و داستان‌های موفقی که با استفاده از این راوی نوشته‌ شده‌اند به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسد.
می‌فهمم که استفاده از آن جذاب است اما این جذابیت بیشتر وقت‌ها فقط برای نویسنده است و به مخاطب منتقل نمی‌شود.
از داستان شما دور نمی‌شود. داستان شما داستان زنی است که نمی‌تواند دوری شوهرش را تحمل بکند و با خودش قرار گذاشته یلدای امسال خودکشی کند. می‌شود این داستان را بدون دلیل ارائه کرد، یعنی کل این داستان، داستان آماده‌کردن مقدمات این «شام آخر» باشد. می‌شود کل این داستان ماجرای دلیل این خودکشی باشد. داستان شما چیزی میان این دو است و بیشتر رویکرد دوم را انتخاب کرده است. رویکرد دوم کی درست پیاده‌سازی می‌شود؟ وقتی که نظام علی‌معلولی در داستان شما طوری چیده بشود که یا مخاطب به راوی برای کنش نهایی حق بدهد یا که او را به‌عنوان یک آدم بی‌منطق بشناسد و به خودش بگوید هرچند دلایل او برای این کار کافی نبود اما او یک آدم بی‌منطق است. پس داستان شما راهی ندارد جز ساختن نظام علی‌معلولی این مرگ یا ساختن شخصیت یک راوی بی‌منطق و تنها در این صورت است که داستان شما موفق عمل می‌کند.
اما این اتفاق در داستان شما نیفتاده است. نه شخصیت‌پردازی راوی درآمده و نه این نظام دلیل‌مند. دلیل اصلی هم استفاده از روایت دوم‌شخص است که دست‌ شما را در قصه‌گویی تا حد زیادی بسته است. این روایت روایت شاعرانه‌ای است اما اجازه‌ی قصه‌گفتن را تا حد زیادی از نویسنده می‌گیرد. شما در این داستان به کدام‌یک بیشتر احتیاج دارید؟ به شاعرانگی یا قصه‌گویی؟
با اطلاعات فعلی من فقط می‌توانم بگویم داستان زنی بود که خودش را کشت. برای چرایی این ماجرا مجبورم به ظرف ذهنی خودم مراجعه بکنم. داستان اطلاعات درست‌ودرمانی به من نمی‌دهد و من مجبورم به موقعیت تیپیکالی چنگ بیندازم و در انتهای داستان به خودم بگویم احتمالاً همه‌ی این دلیل دلتنگی است. اطلاعات برای من مخاطب این‌قدری کم است که می‌توانم ادعا بکنم داستان شما اصلاً برای من تعریف نشده است. نمی‌دانم چقدر شخصیت داستانتان را می‌شناسید؟ نمی‌دانم چقدر طبقه‌ی اجتماعی، شرایط خانوادگی، شغل، علاقه‌مندی‌ها و... اطلاعات دیگر مربوط به او را می‌شناسید اما به نظرم آمد که به‌عنوان نویسنده کمی دست شما در رابطه با او خالی است.
با همه‌ی این‌ها شما از این زاویه‌ی دید که اتفاقاً زاویه‌ی سختی هم هست درست استفاده کرده‌اید و کمتر از آن تخطی کرده‌اید. به این مسئله توجه کرده‌اید که واگویه‌های راوی تمام آن واگویه‌هایی است که مخاطب احتمالی از آن‌ها خبر ندارد و همین نشان می‌دهد که شما نویسنده‌ی خوبی هستید. امیدوارم که با استعداد و جدیتی که نشان می‌دهید این مسیر را جدی بگیرید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
وحید اکبری » چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400
سلام روایتی زنانه از دردهای کهنه روایت زنانه شما از دردی خانگی و زخمی که هنوز کهنه نشده. شاعرانگی اثر شما به صورت داستانی شما کمی چربش دارد.روایت هابا ارجاعات متوالی به گذشته و تنیدگی بین گذشته و حال، اصولا ریتم کندتری برای مخاطب داشته و از طرفی فضای بیشتری به گزینه ها و ارجاعات غیر داستانی میدهند. احاطه شما بر قصه تان قابل ستایش است. زیر و بم شخصيتتان را میشناسید و به او احاطه دارید. شاید با چینش وقایعی دیگر بشود مخاطب را بیشتر به اثرتان مبتلا کنید. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت