یک پُرتره اجتماعی در داستان کوتاه!



عنوان داستان : شِتِلِ بابا

نزدیکِ ظهر بود که خبر را شنیدم: «غرق شدن یک جوان 18 ساله در آب‌آنبار». چهار سالی می‌شود وقتی اسمِ جوان یا نوجوان می‌شنوم، ذهنم می‌رود به سمتِ دانش‌آموزانم که نکند خبر متعلق به یکی از دانش‌آموزانم باشد. اما نبود. احمدرضا، دانش‌آموز مدرسه‌ی ما بود، اما رشته‌ی انسانی. عکسش خیلی زود دست به دست می‌شد. لباسِ زرد و شورتِ ورزشیِ سیاهِ تیم فوتبالِ گراش‌جوان پوشیده. چند نفری کنار هم ایستاده‌اند و با «جام» عکس انداخته‌اند. الآن واقعا می‌توان گفت این عکس یک عکس یادگاری است.
با هفت نفر از دوستان دورهمی صحرا بوده‌اند. دمِ صبح هوسِ رفتن تویِ آب می‌زند به سرشان. هنوز اذانِ صبح نگفته بودند که به نوبت می‌پرند تویِ آب‌انبار. به راحتی قابل تصور است: همهِ لبه‌یِ گردِ آب‌آنبارِ سرباز ایستاده‌اند و به نوبت می‌پرند داخلش. نفرِ اول که پرید، نفرِ دوم باید پشت‌بندش سریع بپرد. که رقصِ موج‌های آب نخوابد و بعد از پریدنش آب بالاتر بیاید. هر چه آب، بعد از پریدن، بالاتر بیاید، این فرد، حرفه‌ای‌تر پریده. لابد احمدرضا هم صبر کرده تا نوبتش برسد. نفرِ قبلی که پریده، او آماده شده تا به محض اینکه سرِ نفر قبلی از آب آمد بالا و کمی خودش را کنار کشید، بپرد رویِ آب. احمدرضا دست و پایش را می‌آورد تویِ سینه‌اش و گِرد می‌شود که به حرفه‌ای بودنش را با بالا انداختن آب نشان دهد. آب بالا می‌آید اما هیچ‌وقت احمدرضا سرش را از آب بالا نمی‌آورد. هیچ‌وقت نوبتِ نفرِ بعدی نمی‌شود که بپرد رویِ موجِ رقصانی که احمدرضا درست کرده است.
تشییع و تدفینِ احمدرضا با یک روز و نصف تأخیر انجام شد. چون احمدرضا را برای کالبدشکافی فرستادند شیراز. همین، حرف‌ها را پشت سر احمدرضا زیاد و زیادتر کرد. که نکند یکی از هفت‌ نفر او را هل داده داخل آب. معلوم نیست احمدرضا شنا بلد بوده یا نه. شاید نفرِ بعدی منتظر نشده که احمدرضا بالا بیاید و پریده رویِ سرِ احمدرضا. یا هم آبِ آب‌انبار، آن ساعت خیلی سرد بوده و بدنِ احمدرضا داغ. تا بدنش به آب خورده سکته زده و رفته تهِ آب‌آنبار. دایی، حراستِ بیمارستان است. او می‌گوید: «7:30 صبح جسدش رو آوردند بیمارستان. رفقایش بیمارستان رو گذاشته بودند رویِ سر خودشون. می‌خواستند شیشه‌های بیمارستان رو بیارن پایین. اصلا واضح بود که کله‌شان گرم بوده. مست کرده بودند.» دایی وقتی این را می‌گفت خیلی اطمینان داشت. حتی به راحتی ادایش‌شان را درمی‌آورد و چشمانش را نیمه ‌بسته می‌کرد و سیاهی را زیر پلکِ نیم‌بسته پنهان. یک ساعتِ دیگر بعد از این حرفِ دایی ما تویِ استخری بودیم که کم از آب‌آنبار نداشت. اما عمقِ خیلی کم و به جایِ گِرد، مربع بود. دایی از زبانِ امدادگران می‌گفت که جسد را با چنگک از داخلِ شُل‌هایِ کفِ آب‌آنبار کشیده‌اند بالا. معلوم نیست چطور لایِ آن گیر کرده. آن هم فقط در یکی دو ساعت.
فاطمه ماشین را لازم داشت. با پیاده راه افتادم سمتِ قبرستان. از همان ابتدایِ خیابانِ منتهی به قرستان شلوغ بود. خاک‌سپاریِ جوان، همیشه شلوغ است. همین که مرگش مشکوک هم باشد، شلوغ‌تر هم می‌شود. مردی بیل به دست، با لباسِ سبز شهرداری نشست تویِ ماشین. حتما قبر را آماده می‌کرده. از ماشینِ حملِ جسد، صدایِ غلوش به گوش می‌رسید که قرآن می‌خواند. لحنِ محزونی داشت. یادم نیست چه سوره‌ای را می‌خواند. اصلا کسی به نوایِ قرآن توجهی نداشت. پشتِ سرش ماشین حملِ جسد، پارسِ مشکی حرکت می‌کرد. رویِ شیشه‌ی جلویش، دورِ عکسِ بزرگِ احمدرضا که لباسِ زردِ ورزشی به تن داشت، پارچه‌ی سبزِ زری‌دوزی زده بودند. رویِ هر کدام از شیشه‌ها‌ی سراسر دودیِ ماشین هم هر کدام یک گلِ رزِ سرخ چسبانده بودند. از آن جایی که ایستاده بودم، نفهمیدم گلِ طبیعی‌ست یا مصنوعی. ماشینِ سیاهِ گُل‌‌کاری شده، پلاک به پلاکِ ماشینی می‌رفت که جنازه‌ای جوان داخلِ آن خوابانده بودند. به این جوان می‌گفتند «ناکام».
همه از قبرستان می‌آمدند بیرون که بیایند سرِ خیابان تا جنازه را حدود 100 متر تشییع کنند. به جمعیتی که کوچک و بزرگ ماسک زده بودند، نزدیک شدم. صدایِ فریاد می‌آمد. زیرِ بغلِ چهار پنج نفر را گرفته بودند. یکی پدرش بود. قدبلند و چهارشانه. چند نفر هم از جوانان بودند. همه نزدیکِ پلی که برای نوسازی تحریب کرده بودند، منتظرِ رسیدنِ آمبولانس از سمتِ دیگر خیابان بودند. هنوز صدایِ داد و فریاد می‌آمد. خیلی از فوتبالی‌ها آمده بودند. دو سه نفر هم بالایِ پلِ تخریب شده ایستاده بودند و تهِ آن را به هم نشان می‌دادند و با هم گپ می‌زدند. لابد از علتِ تخریب و زمانِ ساختِ مجدد آن می‌گفتند.
ماشین که آمد، همه رفتند سمتِ درِ پشتی آن که جنازه را بخوابانند داخل تختِ رونده. تخت را گذاشتند رویِ زمین. جنازه را گذاشتند داخلش. آن‌قدر دورِ ماشین شلوغ بود که نمی‌شد دید چه کسی فریاد می‌زند: «نذارید...نذارید...احمدرضا رو نذارید...». احمدرضا رویِ دست‌ها می‌رفت. پارس هم پشتِ سرش، یکی از تششیع‌کننده‌ها بود. معلوم نبود به جز راننده کسی هم داخلش هست یا نه. صدایِ تکبیرهایِ زیرِ لبِ مردم، بعد از درآمدن این صدا از بلندگویِ یکی از تشییع‌کنندگان، در صدایِ گریه‌هایِ جوانان گم می‌شد. صدای «نذارید...نذارید» به «نبرید...احمدرضا را نبرید...کمی یواش‌تر...» تبدیل شد. هنوز به میدانِ روبرویِ ورودیِ قبرستان نرسیده بودیم که جمعیت ایستادند. زیرِ بغل‌های یک نفر را گرفته بودند. کسی دیده نمی‌شد. پارس جلوتر راه افتاد. پدرِ احمدرضا پیدا شد. دو سه نفر زیر بغل‌هایش بودند و شده بودند پاهایش که رویِ زمین کشیده می‌شد. نمی‌توانست پا رویِ زمین بگذارد. نایِ باز نگه داشتنِ پلک‌هایش را هم نداشت. از جنازه دورش کردند. به خودش آمد. برگشت سمتِ جنازه. به همه فهماند که می‌تواند رویِ پاهایش بایستد. چند قدمی رفت. برگشت. دو گوشه‌یِ رونده‌ای که جسدِ بی‌جانِ پسرش را رویِ آن گذاشته بودند را گذاشت رویِ شانه‌اش. دو قدم نرفت که پاهایش شل شد و افتاد. او را بردند داخلِ قبرستان. آیا پدر می‌دانست پسرش چطور مُرده؟
هر چه به ورودی قبرستان نزدیک می‎‌شدیم صدایِ شیونِ زن‌ها تیزتر می‌شد. جنازه‌ی کفن‌پیچ‌شده با پارچه‌ی سبز را که وارد قبرستان کردند، جیغ‌ها در فضایِ بسته‌ی ورودیِ قبرستان پیچید. فقط جیغ بود و جیغ. مادر، عمه، خاله، زن‌عمو، بی‌بی، زن‌دایی، خواهر و شاید هم همسایه‌ها. همه یک‌صدا و ممتد جیغ می‌کشیدند. تا جنازه را برای خواندن نماز بردند جلویِ جمعیت، کلی پول و شکلات رویِ سرِ جنازه ریخته شد. بَرَنِش‌ها با پنج هزار تومانی، شروع شده بود. تا جنازه را از ماشین گذاشتند پایین. چند تایی از اسکناس‌ها هم رفت رویِ سرِ ماشینِ حملِ متوفی. الآن، توی قبرستان، از ده هزار تومانی بَرَنِش می‌کردند تا دو هزار تومانی.
صدای «الصلوه، الصلوه» همه را به خط کرد پشت سرِ جنازه. خیلی‌ها با کفش نماز خواندند. اما من و نفرِ کناری‌ام کفش‌ها را درآوردیم و پا گذاشتیم رویِ کفش. یعنی همه مثل من به چگونگی مُردن احمدرضا فکر می‌کردند؟ هر دو نفری که سر در گوش همدیگر می‌کردند، فکر می‌کردم موضوع صحبت‌شان همین است و بس. گرچه صحبت‌ها کم بود. چیزی نزدیک به صفر. صدایِ «اله ساکت. نماز نمی‌خوانند...» از سمتِ زن‌ها تقریبا شیونُ خفته‌ی زن‌ها را آرام‌تر کرد. نفهمیدم چهار تا تکبیر گفتیم یا پنج تا. اما هر چه بود صدای «الفاتحه مع‌الصلوات» که به گوشم رسید، از فکر آمدم بیرون و کفش‌هایم را پوشیدم. نرفتم سمتِ جنازه که بنشینم بالایِ سرش و فاتحه بخوانم. دورتر ایستادم و خیره شدم به جمعیتی که آمده‌اند یک جوان را خاک کنند و بروند دنبال کاسبی و زندگی خودشان. حتی پدر و مادرِ جوان هم می‌روند. جنازه را که می‌بردند سمتِ قبرِ حفر شده، آتش زیرِ خاکسترِ زن‌ها جان گرفت. جیغ و داد و مویه، قبرستان را در بر گرفته بود. یک نفر فریاد می‌زد: «کسی نیست بیاد استقبالش... نبرید... خودش تنهاست امشب... ». به هر شکلی بود جنازه را به قبر رساندند. همه رفتند بالای تلِ خاکِ قبر و دورِ قبر حلقه زدند. جنازه را هنوز از تختِ رونده به داخلِ قبر نگذاشته بودند که یک نفر صدا می‌زد: «صبر کنید... صبر کنید... .» زنی که به نظر می‌رسید عمه‌ی احمدرضاست، فریاد می‌کرد و «اووو»کشان، به همراه پدرِ احمدرضا می‌آمد سمت قبر. بالایِ قبر ایستاد. زن گفت: «اله برنش کن... بریز.» پدر سر پا ایستاد. دستانِ پدر دیده می‌شد که کاغذِ دورِ بسته‌ی اسکناس‌هایِ نویِ دو هزار تومانی‌های را پاره کرد. تک به تک دو هزاری‌ها را می‌ریخت و رویِ یک پا لی‌لی می‌کرد. دو هزار را می‌ریخت سمت راست و می‌پرید رویِ پای چپ و برعکس. شانه‌ی مردها می‌لرزید. صدایِ گریه‌ی مردها، همیشه برایم دردِ بیشتری داشته. مرد آنقدر صبر دارد که گریه‌اش را جلویِ دو مردِ دیگر بیرون نریزد. پدر از لی‌لی‌کردن خسته شد. هر چه از دو هزاری‌ها مانده بود به هوا پرتاب کرد. اسکناس‌ها در هوا از هم باز شد و باد آن را رویِ سرِ جمعیت پخش کرد. اسکناس‌ها به زمین نرسیده بود که پدر از حال رفت. بچه‌ها از زیر دست و پایِ مردان، اسکناس‌ها را به جیب می‌زدند. پدر را ده متری از قبر دور کردند که دوباره سر پا شد. دست‌هایش را خیلی نرم دورِ سرش می‌چرخاند و انگشت‌هایِ کم‌جانش را به هم می‌سابید که صدای بشکن بدهد. از کسانی که دورش را گرفته بودند خواست دست بزنند. دست‌ها رفت بالا و به هم خورد و پدر می‎‌چرخید دورِ خودش. خواهرش فریاد کشید: «بسه...». پاهایش را کوتاه و بلند می‌کرد که رقصش بالایِ قبرِ پسرش واقعی به نظر برسد که چشمانش بسته شد و افتاد. کشان‌کشان او را دور کردند.
تلقین خوانده می‌شد. اما پدر، خاطراتِ پسرش را زیرِ لب مرور می‌کرد. از روزی که عکسش را در واتساپ برایش فرستاده یا وقتی که صدایش می‌کرده «احمدرضا، شِتِلِ بابا... بیا.». لحدها به نوبت می‌رفت سمتِ قبر. صدای ِپدر بلندتر می‌شد. از بلندگو صدایِ روضه شنیده می‌شد. رسیدنِ حسین بالایِ سرِ علی‌اکبر و مدد خواستن از بنی‌هاشم برای رساندن بدنِ علی‌اکبر به سمت خیمه. رفقایِ احمدرضا را به نوبت از لایِ جمعیت می‌آوردند بیرون. رویِ لبه‌ای، ردیف می‌نشستند. جان نداشتند. آن‌ها همه‌چیز را می‌دانند. جواب همه‌ی سؤال‌هایی که تک‌تکِ مردم الآن در ذهن دارند از اینکه «احمدرضا چطور کشته شد.» هیچ‌کس به «چرا»یی فکر نمی‌کند. شاید «چطور» مهم‌تر است. و این‌طور بگوییم «جذاب‌تر». هر چه باشد نیاز به فکر ندارد. فکر کردن کارِ آسانی نیست.
صدای ِگریه‌ی پدر که بلند شد، خواهرش گفت: «گریه کن... گریه کن...». اما از سمتِ قبر گرد و خاک بلند می‌شد. خاک، همه را از دورِ قبر پراکنده میکرد. باد خاک‌ها را را به سمتِ کوه می‌برد. پدر بلند شد. عکسِ پسرش را گرفته بود جلویِ خودش. ایستاده بود و نگاه می‌کرد. لباسِ زردی را هم آوردند و به پدر دادند. پدر به لباس هم خیره شد. اما دلش قانع نشد. آن را پوشید. پشتِ سرش نوشته شده بود «احمدرضا، به یادت می‌مانیم...» هیچ داغ‌داری، رنگِ زرد به تن نکرده بود. آن هم ورزشی. ولی هیچ‌کس خُرده نمی‌گرفت. اصلا هیچ‌کس به هیچ‌کس خرده نمی‌گرفت. کسی تویِ موبایلش نبود. کسی با کسی گپ نمی‌زد. فقط یک نفر فیلم می‌گرفت و یک نفر تماس تصویری. بقیه ماسک‌ زده خیره بودند به پدری که با لباسِ زرد رویِ خاکِ خیسِ پسر افتاده. یک نفر هم آن گوشه سیگار می‌کشید. او مرده‌شورِ قبرستان بود.
بالایِ سرِ قبر را خلوت کردند که زن‌ها بیایند. دمِ قبرستان صاحبان عزا به خط شده بودند و مردم، دست‌به‌سینه، تسلیت می‌گفتند. هیچ‌وقت کسی منتظرِ شنیدنِ پاسخی نبوده و نیست. ولی زیرِ لب «سلامت باشید»ی شنیده می‌شد. هنوز به بیرون از قبرستان نرسیده بودیم که یکی دیگر از معلمان را دیدم. می‌گفت: «سه سال شاگردم بوده. عکس‌هایش را دیروز برایم فرستاده بودند. تویِ استخر، واترپلو بازی می‌کردیم و دست انداخته بود دورِ گردنم. حالا...» و «آه» کشید. پس احمدرضا شنا بلد است. از جلویِ صاحبانِ عزا رد شدیم. به بیرون از قبرستان رسیدم. دیگر برایم مهم نبود که «احمدرضا»یِ 18 ساله چطور مُرده. او مُرده و پدر و مادرش باید بسوزند. دستم را کردم تویِ جیبم. کلیدِ ماشین را پیدا نکردم. با چشمانم بینِ خیلِ ماشین‌ها، به دنبالِ ماشینم بودم. ولی من پیاده آمده‌ام. فاطمه ماشین را لازم داشت. گفت می‌خواهد برود جشنِ تولد برادرش. قرار است شمعِ 18 را فوت کند.
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام به دوست نویسنده.
آندره بازن، با صراحت تفاوت عمده عکاسی با نقاشی را این‌طور بیان می‌کند: ”برای نخستین‌بار است که میان یک شئ پدیدآورنده و نسخه بدلش تنها واسطه‌ای از یک عامل بی‌جان دخالت دارد. برای نخستین‌بار است که تصویری از جهان اتوماتیک‌وار بدون ملاحضه خلاقانه آدمی شکل می‌گیرد و شخصیت عکاس تنها در انتخاب سوژه عکاسی مورد نظرش و از طریق هدفی که در ذهنش می‌پروراند، مورد مذاکره واقع می‌شود.”
همین نگاه را اگر به داستان کوتاه داشته باشیم و بعد از نوشتن هر داستان از خود بپرسیم نقاشی است یا عکاسی، عکاسی طبیعت است یا پرتره. طبیعت جاندار است یا بی جان. می توان میزان خلاقیت و نو بودن اثر خلق شده را بررسی کرد. داستان شما را من یک «عکس پُرتره» می دانم. عکس از سوژه ای که خودتان آن را بر اساس واقعیتی اجتماعی در شمایل و الگوهای تکرارپذیر دیگر، مثل «قضاوت»، «داغ جوان»، «خبرچینی»ساخته اید.
«عکاسی پرتره» شاخه‌ای از عکاسی است که در آن از چهرة انسان عکسبرداری می‌شود. عکاسی پرتره انواع مختلفی دارد، اما در همة آن‌ها تمرکز عکس بر روی چهرة اشخاص است. پرتره تنها یک عکس ساده نیست، بلکه نمایانگر افکار، اخلاق و خصوصیات فردی سوژه است.
درست مثل کاری که شما کرده اید.
دایی، حراستِ بیمارستان است. او می‌گوید: «7:30 صبح جسدش رو آوردند بیمارستان. رفقایش بیمارستان رو گذاشته بودند رویِ سر خودشون. می‌خواستند شیشه‌های بیمارستان رو بیارن پایین. اصلا واضح بود که کله‌شان گرم بوده. مست کرده بودند.» دایی وقتی این را می‌گفت خیلی اطمینان داشت. حتی به راحتی ادایش‌شان را درمی‌آورد و چشمانش را نیمه ‌بسته می‌کرد و سیاهی را زیر پلکِ نیم‌بسته پنهان.
این یک پُرتره بسیار زیبا از داییِ راوی است که بسیار شبیه به خودمان است. عکس پرتره، یکی از وظایفش همین است. چیزهایی را که درباره خود فراموش کرده ایم و به آن ها عادت کرده ایم، به یادمان بیاورد.
پدر سر پا ایستاد. دستانِ پدر دیده می‌شد که کاغذِ دورِ بسته‌ی اسکناس‌هایِ نویِ دو هزار تومانی‌های را پاره کرد. تک به تک دو هزاری‌ها را می‌ریخت و رویِ یک پا لی‌لی می‌کرد. دو هزار را می‌ریخت سمت راست و می‌پرید رویِ پای چپ و برعکس.
دست‌هایش را خیلی نرم دورِ سرش می‌چرخاند و انگشت‌هایِ کم‌جانش را به هم می‌سابید که صدای بشکن بدهد. از کسانی که دورش را گرفته بودند خواست دست بزنند. دست‌ها رفت بالا و به هم خورد و پدر می‎چرخید دورِ خودش.
برای خلق این اثر، سوژه ای نه لزوما دارای جسمیت، بلکه دارای وجودیت را انتخاب کرده اید. این سوژه که عینا موجود نیست اما عینا وجود دارد، واکنش اجتماعی به مرگ مشکوک عزیزانمان است. پرتره از اجتماعی که در روز سوگواری یادشان می رود پدر و مادری داغ سنگین بر سینه دارند و جوان خود را قرار است به خاک بسپارند و در ذهن خود سوال می پرسند «چرا مٌرد» یا حتی پا را فراتر می گذارند و بدون شواهد قضاوت می کنند «مست بوده». یک چهره کریه اجتماعی از ما را به زیبایی نشان داده اید و این دقیقا کار عکاسی پرتره است.
پُرتره زیبایی‌ها را با نشان دادن یادآوری می کند و زشتی‌ها را با دور کردن از کانون لنز دوربین و نشان ندادن یا محو کردنش، یادآوری می‌کند. درست مثل کاری که شما کرده اید. روی زیبایی‌های این سوژه تمرکز کرده‌اید، مثلا اینکه همه در نهایت در دلشان غم دارند. اینکه همه بی‌ادا گریه می‌کنند. قسمت‌هایی از روح زیبای جمعی را نشان می‌دهد. و زشتی‌ها را اندکی محو کرده‌اید تا صرفا وجودش را یادآور شوید و نشان بدهید آن وقت مخاطب بگوید «چقدر زشت» و از تکرار این رفتار در شرایط مشابه اجتناب کند و خجالت‌زده شود. آنقدر برایتان این نتیجه‌گیری و تاثیرگذاری مهم بوده است، که حتی راوی را در انتهای داستان با مخاطب همراه می‌کنید و می‌گوید:
دیگر برایم مهم نبود که «احمدرضا»یِ 18 ساله چطور مُرده. او مُرده و پدر و مادرش باید بسوزند.
بنابراین این داستان کوتاه را می توان در نوع «رئالیست اجتماعی» قرار داد و بررسی کرد و ادعا کرد شما نویسنده‌ای دغدغه‌مند هستید.
در انتهای حرف‌هایم پیشنهاد می‌دهم اگر قرار به بازنویسی است، اقلیم را در داستان خود پررنگ‌تر کنید. جای خالی زیبایی برایش ساخته‌اید آن را به زیبایی ترمیم کنید تا این عکسِ پرتره زیبا، باشکوه تمام شود. اقلیم در داستان را می‌توانید با جست و جوی مختصر در اینترنت و مراجعه به مقالات معتبر بشناسید. اما مختصر بگویم، داستان اقلیمی علاوه بر جغرافیای مشخص، شاخصه‌هایی مثل فرهنگ، عقاید، باورها و سنت‌ها دارد. و نوع روابط اجتماعی و در هم تنیده شدن بافتِ آن جامعه را نشان می‌دهد. در داستان خود تکه‌هایی از ویژگی‌های داستان اقلیمی را آورده‌اید در بازنویسی آن را کامل کنید تا داستان بدرخشد. موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
مجتبی بنی‌اسدی » شنبه 01 خرداد 1400
سلام استاد تشکری عزیز خیلی ممنونم بابت وقتی که برای داستان من گذاشتید. از نکاتی که فرمودید استفاده کردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت