کار نویسنده داستان تاریخی، بازنویسی تاریخ نیست!




عنوان داستان : حشاشین ؛ آخرین ماموریت
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

از خواب بیدار شد و شمع نیمه سوخته ای را دوباره روشن کرد...صدایی ترسناک از بیرون خانه به گوش می رسید... رفت و پشت در ایستاد، صدای قدم هایی میان علف های بلند آن طرف دیوار میامد . آن هم این وقت شب...کلون در را بالا زد؛ در را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت؛ چیزی ندید چند قدم جلو رفت و گفت: (که هستی؟ چه هستی؟ گزمه ای یا عیار؟ من که هیچ ندارم.‌‌..به کاهدان زدی ؛ برو قصر حاکم را جارو کن نه کلبه رعیت‌‌‌...)

ناگهان از پشت درخت سروِ کنار دیوار صدایی آمد که : هیچکدامم... نترس و خوف نکن...غریبی آواره ام پناهم می دهی؟

خنجرش را از غلاف کشید و چند قدم آرام آرام به طرف درخت رفت که مرد جوانی دست روی سر از پشت درخت بیرون آمد و مقابلش زانو زد ‌...

+که هستی غریبه؟

_ آواره ای غریبم

+چه میخواهی؟

_لقمه ای برای خوردن...بستری برای خفتن... داری؟؟

+ دارم...اما برای خودی، نه آواره ای ناشناس‌... نامت چیست...از کجا آمدی و به کجا می روی؟

_ عبدالله صدایم می کنند...اهل بغدادم...آواره ناکجا آبادم...پناهم بده جوانمرد...پشیمان نمی شوی

+اگر درهم و دینار داری که پشیمان نشوم...نشان بده...نداری برو گزمه خانه...آنجا خوب می دانند با بغدادی ها چه کنند

مرد جوان که چهره اش در تاریکی معلوم نبود از زیر شال کمرش کیسه ای پر از سکه درآورد و مقابل صاحب خانه انداخت ، او هم خنجرش را رو به مرد گرفت . نشست و کیسه را برداشت و بالا انداخت ...صدای جرینگ جرینگ سکه ها لبخند به لبش آورد...با نوک خنجر اشاره کرد و مرد با همان حالتِ تسلیم ، بلند شد و به طرف خانه حرکت کرد.

پشت در خانه ایستاد و فریاد زد : یا الله...یا الله...

صاحبخانه از پشت سر هلش داد و گفت: برو داخل و زبان نریز...اینجا اهل بیتی زندگی نمی کند که رو بگیرند از میهمان...

مرد جوان نگاهی به پشت سر کرد و گفت: تو چرا خودت را معرفی نمی کنی...نامت چیست؟

صاحبخانه نگاهی به سر تا پای میهمانش انداخت و گفت: اگر تو عبدالله باشی...یحتمل من یدالله هستم که برای یاری تو تا زمین آمده...

جمله اش که تمام می شود به در اندرونی خانه می رسند...قبل از ورود لباس مرد جوان را می گردد و بعد داخل خانه اش می برد...

+ با این لباس فاخر و سبیل سرخ و چرب شده ات...به نظر نمی رسد سائل دوره گرد باشی...

_ تاجرم...بار پارچه از خراسان داشتم که در راه غارتم کردند...همه اموالم را بردند و برایم همین کیسه زر مانده بود که به تو دادم...سه روز است هیچ نخوردم و آواره کوچه های اصفهانم...یک امشب اگر قوتی برسانی و اجازه دهی در اندرونی ات بخوابم...مطمئن باش جبران خواهم کرد

مرد صاحب خانه بلند شد و با گفتن :(همین جا بمان الآن بر می گردم) از اتاق خارج شد...

عبدالله که در اتاق تنها شد به گوشه و کنار دیوار نگاه کرد...کتاب اوستا روی طاقچه را برداشت و نگاهش کرد...همین که صاحب خانه آمد کتاب را بست و گفت: مجوسی؟

+زرتشتی ام...از هزار تاجر مثل تو خداپرست تر...

_پس نامت واقعی ات نباید یدالله باشد؟

صاحب خانه کاسه ی خرما که نان روی آن بود و کوزه آبی گذاشت مقابل عبدالله...او هم که معلوم بود چند روز است که هیچ نخورده منتظر جواب نماند و شروع به خوردن کرد
با دیدن عبدالله ، صاحب خانه که سالها تنها بود خودش سفره دل باز کرد و گفت: نامم یزدان است و زرتشتی ام...که البته شما آتش پرستمان می خوانید...داروفروشی می کنم...در اصفهان از هر که بپرسی یزدان عطار ...می شناسد

عبدالله که خوردن غذایش ادامه داشت گفت: زن و فرزند چه؟ خانواده ای نداری؟

یزدان بلند شد و تکه ای چادر سوخته درآورد و نشان داد و گفت : آنچه از آنها برای من مانده...همین یادگار است...یادگار عباسیان ملعون

عبدالله عصبانی شد...سگرمه هایش به هم رفت بلند شد که چیزی بگوید‌. اما ادامه نداد..‌. فقط گفت: خدایشان بیامرزد...

یزدان به موضوعی شک کرد و پرسید: خود تو به کدام کیشی بغدادی؟ خدای ناکرده شیعه که نیستی...سلاجقه (سلجوقیان) اینجا شاید بتوانند بت پرستی تحمل کنند‌...اما تحمل شیعیان را ندارند...

با شنیدن این جمله اضطراب به چهره عبدالله آمد و لحن تاکید کننده ای گفت: نه ..‌. نه... سنی ام خیالت راحت...
بعد برای آنکه بحث را منحرف کند ادامه داد: ببخش یزدان‌...خیلی خسته ام جایی برای خواب نشانم می دهی؟

یزدان که مشکوک تر شده بود از پنجره نگاهی به ماه کرد و چند قدم در اتاق راه رفت و گفت: تو چطور مسلمانی و هنگامه ی دوگانه نشناسی؟ مگر دوگانه جا نمی آوری بغدادی؟

عبدالله بلند شد و مِن مِن کنان گفت : چ چ چرا‌... اگ اگر اشکال نداشته باشد...اما تو چیزی در خانه داری که بشود سر به آن گذاشت؟

یزدان رفت داخل حیاط و از آنجا میهمان مرموزش را زیر نظر گرفت...مضطرب بود گرسنه...مدام به کاسه خرما نگاه می کرد شاید یک دانه دیگر در آن باشد...
سنگ صافی پیدا کرد و آورد داخل اتاق و به عبدالله داد. او هم به طرف قبله شد و شروع به نماز خواندن کرد.

میانه های نماز عبدالله بود که صدای در زدن آمد و یزدان سریع رفت و در را باز کرد...یزدان که از اتاق رفت عبدالله نمازش را قطع کرد و با نگرانی از پنجره به تماشایش مشغول شد

یزدان که در را باز کرد چند گزمه پشت در بودند...یکیشان با عصبانیت و بدون سلام پرسید: های عطار مجوسی...غریبه ای؟؟؟رهگذری ؟؟؟کسی ندیدی از این طرف بگذرد؟؟

یزدان برای اینکه نشان دهد خواب بوده خمیازه ای کشید و صدایش را خش دار و خسته نشان داد و گفت: این وقت صبح سوشیانت هم بیاید خانه ام راهش نمی دهم...حالا مگر چه شده؟

گزمه خندید و گفت: پس خوب است اگر سوشیانتت را دیدی به ما خبر بدهی...مخصوصا اگر جوانی با ریش قرمز باشد

یزدان با کنجکاوی پرسید : مگر چه شده؟

گزمه همین طور که سوار اسبش می شد جواب داد: خلیفه الراشد از بغداد گریخته و قصد آشوب علیه سلطان مسعود کرده...اگر با نشانی گفته شده کسی را دیدی...گزمه هارا خبر کن...

یزدان منتظر ماند که گزمه ها بروند...در را بست و چند ثانیه همانطور ایستاد و هی با خودش نشخوار می کرد : (خلیفه است؟؟
... نه ...خلیفه در خانه من چه می کند...
اما اگر خلیفه باشد؟؟؟
چه مصیبتی!!!
چه تهدیدی!!!
باید مطمئن شوم...)

وارد خانه شد و دید عبدالله هنوز در حال نماز است ...یزدان با خودش فکر کرد: نماز دوگانه که اینقدر نباید طول بکشد...احتمالا به تماشای مکالمه من و گزمه ایستاده بود...

صبر کرد تا نمازش تمام شود و گفت: قبول باشد...مگر شما نماز صبحتان را دوگانه بجا نمیاورید؟

_آری...چطور؟

+هیچ ..‌. کمی طول کشید...

عبدالله بلند شد و از پنجره نگاهی به در کرد و گفت: چه کسانی این وقت صبح به در خانه ات آمده بودند؟

یزدان که نگرانی را از چهره عبدالله خواند با لحن آرامش بخشی گفت: ندیدی شان؟ یکی از زرتشتیان اصفهان مرده...آمده بودند خبرم کنند تا مراسمش را برگزار کنم...
عبدالله با که خیالش کمی راحت شد نزدیک یزدان شد و پرسید:
_تو عطاری یا موبد؟؟؟

یزدان جواب داد: عطارم...اما آنقدر زرتشتیان سپاهانی در اقلیت اند که گاه کار دو کس را یک نفر می کند...

بعد دست به شانه عبدالله گذاشت و گفت: تا وقتی برای مراسم از خانه بیرون نرفتم، قدمت سر چشم...برو و در اتاق کناری و روی تخت خودم استراحت کن...بیدار که شدی توشه ای برایت کنار میگذارم...راهی شو به هر کجا که میخواهی...

_ نه‌‌...مزاحمت نمی شوم جوانمرد...همینجا میخوابم...نزدیک طلوع خورشید است کمی استراحت کن... من همینجا راحتم...

+نمی شود..‌. باید برای مراسم آماده شوم...باید نیایش کنم... ما هم خدا پرستی خودمان را داریم...در اتاق خودم نمی شود آتشدانم در این اتاق است.

عبدالله که در عمل انجام شده قرار گرفته بود قبول کرد و در مشایعت یزدان به اتاق او رفت‌‌‌...

یزدان در اتاق را بست و سریع به اتاق کناری رفت...شمشیرش را به دست گرفت و برای جلب توجه‌...شروع کرد بلند بلند و به زبان پهلوی عبادت کردن...

عبدالله که از حرف زدن یزدان چیزی نمی فهمید به خیال اینکه در حال عبادت است در بستر یزدان دراز کشید...

یزدان لحظه به لحظه صدای خودش را بلند تر می کرد. شاید فقط برای آنکه میهمانش نخوابد...برای اینکه هویتش را بفهمد...اما چگونه؟

عبدالله از سر و صدای یزدان به تنگ آمد . اما روی اعتراض به او را نداشت.خسته بود و باید می خوابید.بالش را برداشت و گذاشت روی سرش تا بلکه صدای کمتری بشنود...اما بالش را که برداشت زیر آن پارچه سبزی دید که روی آن به خط خوشی نوشته بود:
《من لقلب متيم مستهام غير ما صبوة و لا احلام.》
[دل سرگشته و حيرت زده را چیزی جز عشق و آرزو نیست]

بلند شد و نوشته روی پارچه را چند بار خواند... بیشتر از معنی آن شعر معروف عرب‌ نام شاعر آن لرزه به تنش انداخت
( کُمیت اسدی) شاعر شیعه و نام آشنای عرب...شعر کسی که به دعای علی ابن حسین معروف شده ؛ در خانه این ایرانی آتش پرست چه می کند...همان لحظه می خواست فرار کند اما می ترسید یزدان منتظرش باشد..‌.این طرف و آن طرف اتاق را گشت و نامه ای دید که حیرتش را دوچندان کرد و شکش را یقین...نامه میثاق حشاشیون و حسن صباح، رئیس اسماعیلیون قلعه الموت...

یزدان از سر و صدای اتاق بغل فهمید که میهمانش همان خلیفه معروف است... حالا با اطمینان از هویت میهمانش ، شمشیرش را از نیام درآورد و وارد اتاق شد ...خلیفه سعی داشت فرار کند، لگدی به او زد و زمینش انداخت و شمشیر را گذاشت روی گلویش

به طعنه و کنایه گفت: خلیفه بزرگ بغداد کجا و خانه حقیرانه یزدان داروفروش کجا؟

راشد که ترسیده بود با عصبانیت و حالتی ملتمسانه گفت: چه میگویی مسلمان؟ کدام خلیفه؟

یزدان شمشیرش را نزدیک تر کرد و با عصبانیت گفت: حاشا را تمام کن ... خانواده میت زرتشتی که کارم داشتند ، گزمه های دولت سلجوقی بودند و در به در پی خلیفه ای با روی سیاه سوخته و ریش قرمز...

_هر ریش سرخی که ریش خلیفه نیست!

+آری...اما فقط خلیفه آنقدر از علویان می ترسد که اینگونه اتاق را به هم بریزد

خلیفه که دیگر پنهان کاری را مفید نمی دید جواب داد: باشد باشد...تو راست میگویی...من خلیفه ام...ابوجعفر منصور الراشد ابن مسترشد بالله خلیفه دودمان بنی عباس...

+ کاش این نام و القاب درشت درشتت ضامن جان بی مقدارت هم می شد...کلب ابن حمار

_ صبر کن حشّاشی...تو که نمی خواهی مرا بکشی؟ مرام علی کشتن میهمان نیست...من به تو پناه آورده ام...

+حالا که خود را لب پرتگاه مرگ دیدی یاد علی و مرامش افتادی؟ نگران نباش...من یزدان مجوسم...کسی نمی فهمد تو را حشّاشی اسماعیلی کشته.

_ پس تو سردار مخفی حشاشیونی!! همین است که هنوز دست سپاه سلطان سلجوقی به قلعه الموت کیا بزرگ نرسیده...ارتش مخفی مخوفش نمی گذارند

+ حالا به حال تو فرقی نمی کند

_ چرا...فرق می کند...هم به حال من هم تو...می توانم تو را به فرماندهی سپاه خلافت برسانم...

+ حتما می رسانی...به شرطی که خود را به خلافت برسانی بدبخت...گویا خبر نداری سلطان سلجوق عمویت را خلیفه کرده و الآن در بغداد پشیزی هم روی جنازه تو نمی اندازند...

منصور بلند شد و رو به یزدان با لحن مطمئنی جواب داد: در بغداد نه...ولی در خراسان آری...
بعد چند قدم دور او چرخید و ادامه داد:
ببین یزدان...گویا تو هم خبر نداری که رهبرتان کیابزرگ امید در قلعه الموت مرده...پسرش محمد به جایش نشسته و رفتارش با سلاجقه متفاوت است...او را که میشناسی..‌. معتقد است سلاجقه تُرک از اعراب عباسی خطرناک تر اند...اگر با من به خراسان بیایی...سپاهی فراهم کرده و با پیوند به حشاشین، تُرکان از اریکه قدرت به زیر می افکنیم...بعد هم خودم تو را حاکم اصفهان خواهم کرد و شیعیان را آزادی عمل می بخشم و دین خدا جاری می کنم

یزدان یقه پیراهن منصور را گرفت و به دیوار چسباند و گفت: همانگونه که در این هشت سال خلافتت بخشیدی؟؟؟ شراب خوار زن باز!!!
کافر بالله ابن مستکفر!!!

منصور که تلاش می کرد از زیر فشار یزدان خارج شود گفت: در این هشت ساله اشتباه می کردم... وقتی از بغداد آواره ام کردند فهمیدم...اااه رهایم کن دیگر خفه ام کردی...

یزدان دستش را از روی گردن منصور برداشت و گفت: چطور حرفت را باور کنم؟ مانند عبدالله بودن نامت؟


_نه... مانند رفتار مشترک سلاجقه با شیعیان و عباسیان...خدا لعنت کند متوکل را که پای قوم تُرک را به خلافت باز کرد

+تمام کن روضه خوانی ات را‌‌...فارس مجوس و ترک سلجوق و بر بر نوبه‌...همین نژادپرستی ها نفس خلافتتان را برید...

راشد از حرف یزدان شاکی شد ، با لحن کنایه آمیزی گفت: درس اخلاقت که تمام شد برو و درباره مرگ کیابزرگ تحقیق کن...حتما اخبار جالبی خواهی شنید...

شک یزدان بیشتر شد..‌.دست به کمرش گذاشت و گفت: اگر کیابزرگ مرده باشد و به قول تو پسرش ...

حرفش را نا تمام گذاشت و رفت از گوشه اتاق چادر عرب زنانه ای برداشت و پرت کرد طرف منصور و گفت : راشد بالله عباسی اگر هنوز میخواهد خلیفه صدایش کنند باید چند ساعت رشیده شدن را تاب آورد!!!بپوش.

منصور همین طور که به لباس زنانه خیره بود گفت : یعنی چه؟ منظورت چیست؟

یزدان همین طور که دستار به سر می بست جواب داد: انتظار نداری که تنها بگذارمت و بروم پی خبر مرگ کیابزرگ؟؟ با این ریش سرخ و بهشتی ات هم گزمه ها بهتر از برادرشان تو را خواهند شناخت...پس راهی که میماند این است...اصرار هم کنی بیخیال امارت اصفهان شده گردنت را میزنم...

منصور گفت:( باشد..باشد...هر چه تو بگویی عصبی نشو...)
و نق نق کنان چادر را پوشید و هی زیر لب غر می زد که: تف به طالع نحس پدر بی پدرت منصور‌...خلیفه ای خیر سرت عجمی زاده رافضی لچک به سرت گذاشته...

یزدان به تمسخر گفت:( زر زر نکن رشیده بانو...چادرت را بپوش و در راه هم برقعت را درنیاور...مبادا که موی حنایی ات دل از مومنین برده رسوایشان بکند...)
و بلند بلند خندید

منصور در آن لحظه خیلی دلش می خواست تن یزدان را به چهار اسب ببندد و چهار شقه کند.‌.. اما فقط می بایست اطاعتش کند که تنها را زنده ماندنش همین بود...

یزدان در را باز کرد و با احتیاط از خانه خارج شد . منصور هم با پوشش زنانه به دنبالش رفت...در میان راه واکنش مردم به دیدن یک زن عرب در کنار یزدان مجوس بیشتر باعث حرص خوردن منصور بود...نگاه های عجیب بچه ها و پچ پچه های زنان کوچه و خیابان لجش را درمی آورد و چیزی نمانده بود بیخیال همه چیز شود...ولی راهی نداشت جز تحمل خفت...

به مقصد که رسیدند منصور از زیر توری پوشیه به خانه ای که مقصدشان بود نگاه کرد .باورش نمی شد که یزدان اورا به خانه قاضی سلجوقیان آورده باشد...چند قدم عقب عقب رفت که فرار کند ولی یزدان چادرش را گرفت و گفت: نترس.‌.. خودی است‌‌.یک قدم دیگر برداری خونت پای خودت است .به من اعتماد کن.راه دیگری نداری.

گزمه دم در خانه قاضی از یزدان پرسید :چه می کنی یزدان...از جان ناموس مردم چه میخواهی؟


یزدان لبخندی زد و گفت: هیچ...او از من فرار نمی کند.ما میخواهیم با هم ازدواج کنیم.

گزمه جلو آمد و گفت: بگذار خودش بگوید

منصور که وضعیت را خطر ناک می دید به نشانه موافقت سر تکان داد و یزدان سریع گفت: لال است...زبان حرف زدن ندارد...

و ادامه داد: این زن از بیوه زنان اهل کتاب اصفهان است‌ ..‌.میخواهم قاضی شرع اجازه عقدمان را صادر کنند...

گزمه گفت: باید پوشیه اش را بالا بزند تا ببینم...

یزدان عصبانی شد و گفت: چشمت را درویش کن بی حیا ...خودت ناموس نداری؟

از سر و صدای یزدان و گزمه ، قاضی از پشت پنجره اتاق به بیرون نگاه کرد و گفت: چه شده؟

گزمه سراسیمه شد و گفت: جناب قاضی القضات به سلامت باشند...یزدانِ مجوس است...میگوید که میخواهد با زنی ازدواج کند ...

نعمان قاضی نگاهی کرد و گفت: بگذار بیاید...راهنماییشان کن

گزمه گفت: ولی شیخ، زن داشت فرار می کرد...ممکن است...

شیخ با تحکم حرف گزمه را قطع کرد و گفت: همان که گفتم انجام بده گزمه...

گزمه به اطاعت از قاضی در را باز کرد و دو نفر را با اشاره دست به داخل دعوت کرد.

یزدان و منصور وارد خانه شیخ نعمان قاضی شدند و شیخ خود به استقبالشان آمد و آنها را به داخل اتاق خود برد و گفت: میدانی داری چه میکنی یزدان؟ ازدواج؟ آن هم نیروی خفیه حشاشین؟

یزدان خندید و گفت: اگر بدانی عروس کیست؟ خود عاشق نکاح او خواهی شد!

بعد چادر را گرفت و از سر منصور بیرون کشید
نعمان که ابتدا دو دست را به چشمان خود گذاشت بعد از دیدن الراشد عباسی در آن هیبت خنده اش گرفت و گفت: چه عروس فتانه ای...مبارکت باشد

منصور که از خنده آن دو عصبانی شده بود گفت: حالا می فهمم پس مانده های حسن صباح چطور اینگونه قدرتمند شده اند‌‌... حشاشین تا ریاست عدلیه هم نفوذ کردند...
از مریدان کذابی مثل علی جز این هم انتظار نمی رود...

نعمان فریاد زد: های رجاله ...نام مولای ما که می آوری دهانت را آب بکش...

الراشد ادامه داد: سخنان امثال صباح را واگویه نکن...نام علی و مظلومیت شیعه بهانه است‌‌...کل ماجرای آشوب های قلعه الموت ، رقابت عشقی صباح و عمر خیام است... خیام ریاضیدان را که می شناسی شیخ؟

یزدان نگاهی به نعمان کرد و بعد نگاهش را به منصور چرخاند و گفت: حالا که من مانده ام و تو...دعوای آن دو جای خودش.‌‌..حرف خودت را بزن.

نعمان با تعجب پرسید: حرف خودش چیست ؟

یزدان سوالش را با این سوال جواب داد: او می گوید رهبرمان کیابزرگ امید مُرده...راست می گوید؟

نعمان با تعجب گفت: او از کجا می داند؟

+واقعا کیابزرگ امید مرد؟

نعمان که نتوانست جلوی اشک هایش را بگید گفت: دیروز خبرش را با کبوتر نامه بر رساندند.

ناصر خندید و گفت: خُب ...حالا چه میگویی یزدان؟

یزدان و نعمان نگاهی به هم انداختند و نگاهی به منصور...

منصور ادامه داد: حالا میخواهید چه کنید...قبول می کنید با من متحد شوید؟

نعمان دستی به ریشش کشید و گفت: باید با رهبر جدیدمان محمدبزرگ مشورت کنم.

_چقدر طول می کشد...بهتر است زیاد طول نکشد...

نعمان گفت: برای من بهتر است یا تو...

منصور جواب داد: هردو...بیشتر از آن اندازه که نباید گزمه های سلطان مسعود مرا ببینند ‌‌‌... نباید کسی بفهمد که شیخ نعمان قاضی، جاسوس حشاشین در اصفهان است...

نعمان لبخند تلخی زد و گفت: خود تو هم نباید می فهمیدی بیچاره...خبر مرگ کیابزرگ را دیر شنیدی..‌.

بعد اشاره ای به یزدان کرد و او هم شمشیر کشید و به طرف منصور حمله کرد...

منصور که از ترس و با التماس به این طرف و آن طرف فرار می کرد ملتمسانه گفت: پس مکاتبه با محمدبزرگ چه می شود؟ چگونه توجیح می کنید مرا چگونه پیدا کردید ؟

نعمان با شنیدن این جمله ها گفت: دست نگهدار یزدان...راست میگوید...

یزدان برگشت و گفت: یعنی میخواهی او را زنده نگهداری؟

نعمان جواب داد: نه...تحویل گزمه هایش میدهم...خود آنها اورا خواهند کشت...مهم لو نرفتن ماست.


بعد از اتاق بیرون رفت و گزمه ها را صدا کرد...با آمدن گزمه ها و فرماندهشان گزمه ها منصور الراشد را دستگیر کرده و بردند ...
منصور که در دستان سربازان اسیر بود فریاد می زد : این دو هردو اسماعیلی اند احمق ها...حشاشین تا عدلیه شما پیش آمدند...
داروغه که حرف های منصور را شنید، نگاهی به نعمان کرد و گفت:چه میگوید شیخ؟

نعمان جواب داد: نپرس چه می گوید...بپرس جز این چه بگوید...حالا که میخواهد بمیرد...سعی دارد همه را با خود به زیر بکشد

داروغه گفت: درست است...ولی شاید اعدام نشود...گویا خلیفه جدید نزد سلطان مسعود شفاعتش کرده...

نعمان جواب داد: خودش که نمی داند زنده می ماند...

داروغه جوابی نداشت که بدهد و قانع شد.

نعمان کمی فکر کرد .نگاهی به یزدان انداخت و به او چشمک زد و برگشت و رو به داروغه گفت: با این مرد چه می کنید که شب او را در خانه اش نگهداشته و به گزمه ها دروغ گفته...

داروغه نگاهی به یزدان انداخت و به سرباز ها دستور داد او را هم ببرند که با اعتراض یزدان مواجه شدند که می گفت: چه می کردم...بد کردم اورا به عدلیه آوردم...چادر به سرش کردم که گزمه ها هردومان را گردن نزنند من که نمی دانستم در امان است...بیم جان داشتم ...
اما گزمه ها او را به زور با خودشان بردند ... در همین وضعیت برگشت و نگاهی به نعمان انداخت و همراه سربازان به سمت زندان رفت...

در راه زندان منصور همینطور در میان سنگ انداختن مردم فریاد می زد : به نعمان اعتماد نکنید...او جاسوس الموت نشینان است...

جلوی در ورودی زندان که رسیدند دو زندانی دست بسته را مقابل در نگهداشتند تا درب ورودی زندان باز شود که ناگهان...

یزدان با فریاد بلند : (( یا منصور عَمِل )) شمشیر یکی از گزمه ها را گرفت و با ضربه ای شاهرگ الراشد را برید...

داروغه از دیدن این صحنه عصبانی شد و فریاد زد: طبیب خبر کنید...شیخ نعمان را به اینجا بیاورید.

چند گزمه به سرعت به طرف عدلیه به راه افتادند. اما وقتی رسیدند که اثری از شیخ نعمان نبود. وارد خانه قاضی شدند و شروع کردند به جست و جو...یکی از سرباز ها زیر بالش نعمان پارچه سبزی پیدا کرد که با خط خوشی روی آن نوشته شده بود

《من لقلب متيم مستهام غير ما صبوة و لا احلام.》
[دل سرگشته و حيرت زده را چیزی جز عشق و آرزو نیست]


......
《و لاِقامَةً الحَد فيهِ اَنفَع في الارضِ》


داستان : احمدرضا فضیلت منش
نقد این داستان از : مهدی کفاش
دوست عزیز
سلام
شما داستان‌نویس هستید و داستانی که نوشته‌اید نشان از مطالعه شما در دو زمینه داستان و تاریخ دارد. دو زمینه‌ای که خیلی به هم وابسته هستند و حتی گاهی هم‌پوشانی دارند. چه بسیار وقایع تاریخی که به عنوان حقیقت پذیرفته شده‌اند اما هیچ استناد محکمی جز داستانهای پیرامون آن وقایع وجود ندارد و کم نیستند داستانهایی که برگرفته شده از واقعه‌ای تاریخی هستند که به مدد تخیل راوی، صاحب روایتی جذاب‌تر شده‌اند.
یکی از نقاط جذاب تاریخ و داستان به هم رسیدن روایت داستانی و روایت تاریخی ماجرای اسماعیلیان الموت است که با اسامی متنوعی در دوره‌های مختلف در منابع متعدد از آن‌ها یاد شده است. گاهی به آنها حشاشین گفته‌اند و گاهی باطنی و گاهی قرامطه. با قرائت‌های مختلف از رویکردهای خشن سیاسی آن‌ها مانند ترور یاد شده است. از نظر مذهبی جزو فرقه‌های مذهب شیعه محسوب می‌شوند که البته تا امامت امام ششم با امامان شیعه دوازده امامی مشترک هستند و پس از آن مسیر امامت مذهبی و تعریف امامان متفاوت می‌شود. درست مانند شیعیان زیدی یمن که تا امام چهارم با شیعیان دوازده امامی مشترک هستند و از آن‌جا به بعد با اسماعیلیه همسویی عقیدتی بیشتری دارند.
احتمالاً این پرسش برای شما پیش آمده که این توضیحات چه ارتباطی به داستان شما دارد؟ ربطش توجه به ژانر در داستان و در این جا ژانر تاریخی است. هرچند که شاخص‌های ژانر تاریخی در داستان بلند و رمان نمود می‌یابد اما در داستان کوتاه هم می‌توان به آن توجه کرد. در داستان تاریخی از نظر ساختار باید عناصر داستان مورد توجه قرار گیرد و از نظر مضمون باید استناد بخشهایی که منطبق با حقیقت تاریخی است حفظ شود. سختی کار دقیقا جمع همین ضدین است یعنی هماهنگی ساختار داستانی که بر پایه تخیل بنا شده است با ساختار تاریخ که بر پایه استناد و سندیت یا همان حقیقت نوشته شده است.
در داستان شما با نشانه‌های روشنی دوره تاریخی خاصی مد نظر است. نشانه‌هایی که به مکان‌ها، اشخاص تاریخی و وقایع تاریخی اشاره می‌کند:
- مکانهایی مانند بغداد، قلعه الموت، اصفهان
- اشخاصی مانند حسن صباح، خلیفه ابوجعفرمنصور الراشد ابن مسترشد باللّه، کیابزرگ امید
- سلسله‌های حاکم مانند سلجوقیان، عباسیان

اما احتمالا شخصیتهایی مانند نعمان قاضی سلاجقه و یزدان و جزئیات زندگی‌شان ساختگی و تخیل نویسنده است. نوشتن داستان تاریخی حرکت بر لبه تیغ است. از طرفی بخش بزرگی از کوه یخ شناور داستان تاریخی در میان ارجاعات بیرونی تاریخی پنهان شده است و دست نویسنده به دلیل پایبندی به اصول داستان‌نویسی در آوردن همه آن اسناد و استنادات تاریخی بسته است. و از دیگر سو بعضی از وقایع تاریخی خودشان به تنهایی آن قدر عجیب و جذاب هستند که نیازی به روایت تخیلی ندارند. حالا نویسنده است که باید راهی پیدا کند که از اطلاعات تاریخی به نحوی استفاده کند که نتوان نوشته‌اش را صرفاً تاریخ خواند و خواننده آن را به عنوان داستان باور کند
به نظر من کار نویسنده داستان تاریخی، بازنویسی تاریخ نیست! کار نویسنده یافتن فضاهایی خالی در میان اتفاقات تاریخی است که مورخان در موردشان بی‌هیچ توضیحی سکوت کرده‌اند. من از این فضاها به عنوان حفره تاریخی نام می‌برم. کار نویسنده داستان تاریخی پر کردن حفره‌های وقایع تاریخی با تخیل است. یعنی دو طرف این حفره را چنان با داستان و تخیل بازسازی کند که تبدیل به پلی برای عبور از آن حفره تاریخی شود و احتمال‌های تازه‌ای را برای خواننده داستان بوجود بیاورد که با این احتمال‌ها برداشت تازه و متفاوت اما جذابی از همان تاریخ در ذهن خواننده شکل بگیرد و قطعیت تاریخی تبدیل به عدم قطعیت شود.
این حفره گاهی در مورد شخصیتی تاریخی است که زوایای پنهان از روحیات و چرایی رفتارش او را در هاله‌ای از ابهام قرار داده است. مثلا می‌دانیم که نادرشاه افشار فرزند خودش را کور کرده است. برداشت مورخ فقط مربوط به رویه ماجرا و جانشینی نادر است. اما داستان‌نویس می‌تواند این قطعیت مورخ را به چالش بکشد. پای زنی مرموز که نشانی از او در تاریخ نیست را به ماجرا باز کند. دست توطئه ملکه کاترین فرمان روای وقت روسیه را که سخت از نادر واهمه داشت را نشان دهد. فرقه‌ای در هند را نشان دهد که با نیروی شیطانی و همراهی عده‌ای از مرتاضان هندی قصد انتقام از فاتح هندوستان دارند.
گاهی هم این حفره مربوط به اصل ماجرا است. تشکیک کردن در سندیت تاریخی و احتمال دخل و تصرف در حقایق تاریخی که تا به حال قطعی انگاشته شده بود.
اشکالی که در بسیاری از داستانهای تاریخی وجود دارد این است که ارجاعات فراوان تاریخی در پاورقی‌ها و پی‌نوشت‌ها خواننده را خسته می‌کند و به جای عمق‌بخشی به داستان از جذابیت آن می‌کاهد. کار دشوار نویسنده یافتن راهی میانه است که از این ارجاعات در خدمت گسترش داستانش کمک بگیرد و در دام زیاده‌گویی و تبدیل داستان به تاریخ نیفتد.
به نظرم تا اینجا شما موفق شده‌اید که به واقعه‌ای تاریخی فرم داستانی دهید. اما اشکال کار این است که تا خواننده حسن صباح و کیابزرگ امید و سایر داعیان مهم حشاشین یا اسماعیان یا باطنیان این سلسله 170 ساله رازورز را نشناسد و ماجرای درگیری سلجوقیان و عباسیان را نداند، تا از افسانه سه یار دبستانی (خواجه نظام‌الملک و حسن صباح و خیام) و شاعری به نام کمیت اسدی بی‌اطلاع باشد، نمی‌تواند این داستان را بفهمد. پس پیشنهادم حذف اسامی و خرده‌روایت‌های بی‌ربط به اصل ماجرا است. در این داستان تعدد موضوع وجود دارد. مشخص نیست موضوع اصلی فرار خلیفه است یا مرگ کیابزرگ امید یا عملکرد تروریستی حشاشین در حکومت سلجوقی؟
شخصیت اصلی هم مشخص نیست که خلیفه است یا یزدان؟ اگر یکی از موضوعات به عنوان موضوع اصلی باشد تمرکز و حتی زاویه دید محدود به یکی از شخصیتها باشد و دانای کل نباشد داستان یک‌پارچه‌تر و قابل فهم‌تر خواهد بود.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۲
سید احمدرضا فضیلت منش » شنبه 01 خرداد 1400
سوالی هم از خدمت شما منتقد گرامی و هر منتقد و مخاطبی که پیامم را می بیند دارم...اثر بالا از نظر توصیف و تصویر صحنه و شخصیت پردازی چطور عمل کرده.‌‌..ممنون میشوم اگر نظرتان را بگویید
سید احمدرضا فضیلت منش » شنبه 01 خرداد 1400
بنام خدا عرض سلام ...ممنون از لطف و دقت نظرتان عرض شود خط اصلی داستان و خرده روایت ها اگر چه ممکن است باعث شود خواننده نا آشنا آن ها را درک نکند ولی سعی شده اطلاعتی که در این مورد برای آشنایی به مخاطب داده می شود این ارجاع هارا در خود متن داشته باشد و مشخص است من هم انتظار ندارم مخاطب حتی اگر فرهیخته و تاریخدان تمام شخصیت ها را بشناسد.منظور این است که به جای محدود کردن اشخاص، سعی شده اطلاعاتی در اختیار مخاطب قرار گیرد که در خلال گفت و گو ها شخصیت ها و ماجرا ها را به حد کفایت بفهمد ...یک معذرت خواهی هم داشته باشم بخاطر این که شعار معروفی که یزدان با آن به خلیفه حمله کرد(( یا منصور امت[ای یاری شده بمیران] ) بود که به اشتباه عمل نوشته شده. بار دیگر از شما ممنونم با آرزوی سلامتی و توفیق

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت