بنای ناقص داستان




عنوان داستان : سرهنگ
نویسنده داستان : سمانه واعظی

بسم الله الرحمن الرحیم
سمانه واعظی
سرهنگ

فنجان چای ،دردستان سالخورده اش می لرزید.چشم هایش دوخته شده بودبه عکس پسرش.رنگ لبهایش پریده بود.باگوشه ی چادراشکهایش راپاک می کردوگفت:خودش بود.خودخودش بود.
فرمانده درحالی که فنجان چای را به لبهایش نزدیک میکردگفت:استغفرالله،من باسرهنگ دوستم مادرجان.این چه حرفیه؟
مرادعلی کلاه نمدیش راجابجاکردوبرروی دوزانو نشست ودستهایش رابه هم مالیدوگفت:مویم دیدم،خودش بود.داش فرارمکرد.
فرمانده اخمهایش رادرهم کشیدوگفت:مرادعلی استغفارکن ، دیروزصبح باهش تماس گرفتم.تهرانه .برای روشن شدن موضوع گفتم خودش روبرسونه.حتما تاشب می رسه.تواین روستا که فرودگاهی نیس که بگین باهواپیما اومده وبرگشته
مرادعلی باخودش نجواکرد:پس حتمی مودروغ مگم
فرمانده اخمهایش رادرهم کشید.چشمهای درشتش درزیرابروهای پرپشتش مخفی شده بود.لبهایش رامچاله کردودستهایش رابرروی صورتش کشید.صورتش سرخ شده بود.مرادعلی چشمهایش راازروی صورت فرمانده کندوچشم دوخت به درختهای حیاط خانه اش .چشمش که به درخت سیب افتاد.به یادخنده های سرهنگ افتادکه دوسال پیش باپاچه های بالاکشیده شلوارش داخل باغچه ایستاده بودواصرارداشت درخت راخودش بکارد. تنهادرخت که نبود هرگوشه ی خانه اش راکه نگاه میکردمدیون سرهنک بود.سرهنگی که دوست نداشت سرهنگ صدایش کنندوبارهااین رابه هم ولایتی های خودش تذکرداده بود.اما مردم ازسرذوق سرهنگ صدایش می زدند.چشمهایش چرخیدومادرشهید رادیدکه عکس پسرش رامحکم دربغل گرفته وبیصداگریه می کند.
گریه های مادرشهید همیشه برایش دردناک بود.این گریه هاتنش رامی لرزاندوصدای شهید درگوشش می پیچید.مُرادعلی جان مُراقب مادرُم باش .بعدِ دوبرادرشهیدُم دِلخوشیش به مو بود.مو که مُرُم ومادرُم مادرنِداشته یِ تو.
خدامادرِت رِبیامُرزِه درحق مادرُم پِسری کُن.
بعدهم دست درشانه ی سرهنگ بالبخندازاودورشد.دورودورتر.احساس خفگی کرد.صدایش به دادبلندشد.زَن پس ای شَربَتِ بهارنارنجِت چی شُد؟
بادست محکم برپشت دست دیگرش زدوگفت:آخ سرهنگ،آخ سرهنگ ،یعنی مواشتباه دیدُم
زنش باسینی شربت های بهارنارج داخل شدوسینی رابه مرادعلی دادوبانگاهی سردازاتاق خارج شد.تنهانگاه زنش که سردنبود. ازدیروزنگاههای تمام مردم روستابامرادعلی سرد شده بود.ازدیروزکه گفته بودخودش هم سرهنگ رادیده که ازخانه ی مادرشهید فرارمی کرده.
تنها برای مادرشهید نبود که همه می گفتند:پیرشده وبه قول امروزی هاآلزایمرگرفته ، برای خودش هم می گفتند:مرادبه سرهنگ حسادت می کند.
ازوقتیکه سیل آمدوسرهنگ کاروزندگیش رادرتهران رهاکردوتادیروقت مشغول تمیزکردن ومرمت خانه های مردم شد.علاقه ی هم ولایتی هایش به اوچندبرابرشده بود.راه می رفتند،می گفتندسرهنگ.می نشستند،می گفتند،سرهنگ
ازدیروزکه مرادعلی گفته بودسرهنگ راهم خودش دیده مردم روستا درهای خانه هایشان رابه رویش بستندوحتما هم باخودشان گفتند:دیدین ماهواره مرادعلی راهم منحرف کرد.مرادعلی کناردیوارنشست ودستهایش رابرروی پاهای استخوانی اش گذاشت.چشمهای ریزش رابه گلیم اتاقش دوخت.
بازدرمغزش نشخوارکرد:یعنی اشتباه دیدُم .اوسرهنگ نبود؟
امانِه خودُش بود.سرهنگ کِه پیغمبرزاده نیِهِ.حَتمی پول ومِقام او رِ هوایی کِردِه.پس اینا کِه اِختِلاس مِنَن کِیَن؟عَمه ی مُو؟
دوباره احساس گرماکرد:لیوان بهارنارنج رابرداشت واینبارباصدای بلندتری فریادکشید.ای چه شربتیه زن؟
مُوگُرگِرفتُم توحالیت نِیَه؟
فرمانده که ازدادوبیدادهای مرادکلافه شده بود.شربتش راتاآخرنوشیدوباصدای بلندگفت:دست شمادردنکنه حاج خانم.چقدرخنک وگوارابود.انشالله ازشربت های بهشت بنوشین.
بعدهم با آستین های بالاکشیده یاالله گویان برای گرفتن وضوازاتاق خارج شد.
مرادعلی دندان هایش رابرروی هم ساییدونگاهی به مادرشهید کردوگفت:غصه نخورمادرتاشب همه چیزروشن مِرَه ،بِزار به توبِگن پیرزن وبه مویُم بِگن حسود.مَگِه کم توتاریخ بودَن کِسایی کِه مُنحَرِف رِفتَن .هَمی طلحه وزبیرمگه توجنگ صفین دودوشادوش حضرت علی نمی جِنگیدن؟
مادرشهید گفت:چیزی گفتی مادربلندتربگو،گوشام سِنگینَه.ازجایش بلندشدوگفت:هیچی مادرباخودُم اِختِلاط مِکِردُم .
مادرشهید فقط می دیددهان مرادعلی بازوبسته می شود.باخودش نُچ نُچی کردوسری تکان داد.
فرمانده کنارحوض نشست وبه حیاط نگاه کرد.شکوفه های درختان بارنگ های مختلف درباغچه ی کنارحوض خودنمایی می کردند.صدای مرغ وخروس وگوسفندان مرادعلی ازداخل طویله شنیده می شد.
کوههای خاکستری رنگ وبنفش رنگ که خورشیدآرام آرام درپشتشان غروب می کردازبالای دیوارکوتاه خانه ی مرادعلی دیده می شد
نفس عمیقی کشیدوگفت:به به چه آرامشی داردروستا
وضویش راکه گرفت.شیرآب رابست وبه موزاییک های حیاط نگاه کرد وگفت:به به چه خوش سلیقه ی این مراد علی
ببین چه کرده .انگارنه انگاراینجاروستایه ، چه باسلیقه حیاط روبه دوقسمت تقسیم کرده وراه حیاط و طویله رو ازهم سواکرده
حیاطای قدیم روستا که حیاط نبود . پرازخاک وفضولات حیوانی ،یک طرفش خانه بودویکطرفش طویله.یک گوشه ی حیاطم تنورنون
سرش رابه سمت پنجره چرخاندکه مرادعلی ازپشت پنجره نگاهش می کرد.خانه ی یک طبقه ای که به سبک خانه های شهرساخته شده بود. دوباره باخودش گفت:خونش روسنگ نماکرده کواون خونه های مخروبه ی روستا؟ایناهمه ازنعمت انقلابه،طفلی مرادعلی ازبچگی چوپونی ارباب رومیکردوپدرش روی زمینای ارباب پیرشدومردودریغ ازیک تکه زمینی که خودش داشته باشه.
برق بشقاب ماهواره ازبالای پشت بام نچ نچ فرمانده رابلند کرد وگفت:ازوقتی این خراب شده هااومدن همه به هم بدبین شدن.
درحالیکه آستین های پیراهنش راپایین می کشید.به یادخاطره ای افتادکه دریکی ازپرونده ها، سروانی بخاطرپول حاضربه خیانت علیه کشورش شده بود.بی اختیارابروهایش را درهم کشید.سرهنگ هم؟نه محاله،مرادعلی روهم این ماهواره هابدبین کردن.به همه چی شک داره ومدام نق می زنه.
سرهنگ عظیمی می خواسته مدارک شهید روچکارکنه؟خودش که همرزمش بوده .اصلاچرابایدبره خونه ی مادرشهید روبهم بریزه ودنبال مدارک شهید باشه اونم بعدازاین همه سال؟
این مرادعلی هم زده به سرش ،معمولا توعملیات منافقین هم دنبال سوژه هایی بودن که براشون جدیدبودنه مال چندسال پیش.
منافقینم که باشن دنبال پرونده های سوخته نیستن یعنی قضیه چیه؟
نکنه می خوان سرهنگ روبده کنن بعدازاین داستان سیل.
صدای زنگ مرادعلی راهم به حیاط کشاند.هردوباهم به سمت دردویدند.دررا که بازکردند.سرهنگ رادیدند.نگاهها درهم گره خوردهنوزسلام ها تمام نشده بود که صدای شلیک گلوله واصابت آن بابدن سرهنگ چشمهایشان رامتوجه موتوری کردکه به سرعت دورمی شد.فرمانده بااسلحه به دنبال اومی دویدومرادعلی مبهوت درکناربدن سرهنگ برروی زمین نشست.وباتعجب گفت:فرمانده اویی که دستگیرکِردی سرهنگِه یااییکِه تیرخورده؟
سمانه واعظی از مشهد مقدس
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم واعظی
سلام

مرادعلی در منزلش در روستایی حوالی مشهد، میزبان فرمانده‌ای است که برای پیگیری گزارشی که مرادعلی از فرار سرهنگ عظیمی از منزل مادر شهیدی داده است به آنجا آمده است. قرار است سرهنگ بعداز ظهر از تهران با هواپیما برگردد. اما زمانی که زنگ منزل مرادعلی را می زند او را با تیراندازی ترور می‌کنند. مرادعلی نسبت به سرهنگ بدبین است و احساس می‌کند ریگی به کفش سرهنگ است. البته در نگاه مرادعلی سرهنگ دو سال پیش بعد از واقعه سیل خدمات زیادی برای لایروبی و تعمیر خانه‌های روستاییان و از جمله خانه خود مرادعلی انجام داده است.
حالا پرسشهایی دارم که باید پاسخشان را درون متن شما بیابم:

- چرا به جز مرادعلی هیچ کدام از شخصیتهای داستان اسم ندارد؟ نام شهید چیست؟ نام فرمانده چیست؟ نام مادر شهید چیست؟
- ما از لهجه مرادعلی می توانیم حدس بزنیم که روستا باید جایی در خراسان باشد و احتمالا نزدیک مشهد. اما واقعاً این روستا کجاست؟
- سرهنگ به چه دلیل مورد سؤظن مرادعلی است؟ دلیل این سؤظن فقط خروج ناگهانی سرهنگ از منزل مادر شهیدی است که همرزم شهید بوده است؟!
- فرمانده کیست؟ چرا به این روستا آمده است؟ نظامی است؟ انتظامی است؟ یا امنیتی و اطلاعاتی است؟
- چرا رابطه میان مرادعلی و شهید باید مهم باشد؟
- گره اصلی چیست؟ فرار سرهنگ از چه چیز و به چه علت است؟

- من پاسخ این سؤالها را که برآمده از داستان شما بود در داستان‌تان نیافتم. اما چرا باید پاسخ این سؤالها در داستان شما وجود می‌داشت؟ چون شما فرم داستان کلاسیک را برای روایت ماجرا برگزیده‌اید. پس باید مکان وقایع داستان نه تنها مشخص باشد بلکه یک‌جا باشد. زمان داستان شما هم باید یک زمان مشخص باشد. موضوع داستان شما هم باید یگانه باشد و محور تمام داستان شما باشد. اما آنچه به داستان شما لطمه زده است تعدد موضوع و نامشخص بودن داستان اصلی است. این تعدد موضوع باعث شده که داستان بی‌جهت گسترش یافته و در نتیجه اطلاعات ناقصی از شخصیت اصلی در اختیار خواننده قرار بگیرد که کمکی به پیشرفت ماجرا نمی‌کند.
با توجه به عنوان داستان شخصیت اصلی باید سرهنگ باشد اما ماجرایش قرار است از چشم مرادعلی به عنوان شخصیت مقابل او مطرح شود و ما از چشم و قضاوت او سرهنگ را ببینیم. اما این ماجرا از چشم خواننده پنهان مانده است. با توجه به سؤالاتی که در ابتدا نوشتم، ماجرا و شخصیت که دو رکن اصلی داستان هستند در این داستان یا ناقص هستند یا شکل نگرفته‌اند.
طبیعی است که پایان‌بندی این داستان هم خوب برگزار نشده و پایانی است که نه تنها پاسخی به سؤالهای مطرح شده نیست بلکه خود به ابهام‌ها و سؤالها افزوده است.
در داستان کوتاه که مجال تنگی برای تعریف داستان وجود دارد استفاده از زاویه دید دانای کل می‌تواند فهم داستان را دچار مشکل کند. به عنوان نمونه خواننده در حالی که هنوز با مرادعلی و ذهنیتش آشنا نشده است ،باید صدای افکار و احساسات فرمانده را بشنود آن هم بدون این که عمل داستانی از او سر زده باشد.
با این همه توصیف‌ها و نثر روایی خوب بود. پیشنهاد می‌کنم یکی از شخصیتها را به عنوان شخصیت اصلی انتخاب کنید و از زوایه دید او داستان را روایت کنید و اتفاقاتی که ارتباط علت و معلولی به ماجرای اصلی ندارد را حذف کنید یا ارتباط منطقی میان آنها با داستان برقرار کنید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت