داستان هنوز شروع نشده، تمام شد!




عنوان داستان : تاریکی تدریجی روز
نویسنده داستان : معصومه دین محمدی

این داستان ویرایشی از داستان «نیمه‌ی تاریک تر مرداد» می باشد.

به 42 هزار جانباز اعصاب و روان جنگ، که مظلومانه هنوز در آسایشگاه‌ها می‌جنگند.

فرستنده: عهدیه نقابی، بهیار اول
گیرنده: دکتر مریم سمسامی
بلاخره آدرست را از بایگانی مدارک سال‌های قبل پیدا کردم. امیدوارم هنوز عوضش نکرده باشی. آخرین باری که حرف زدیم مربوط میشود به همان شبی که یک ساختمان تخته پوش با نمای قهوه‌ای سوخته در خیابان اودِون کرایه کرده بودی. اینجا اول صبح بود و هنوز صبحانه توزیع نشده بود. تلفن را برداشتم و بعدش صدایت توی آن پیچید که: (دیگه جنگ تموم شد) و بعد بوق اشغال خورده بود . تلفن فکستنی آسایشگاه‌هم طوری نبود که شماره‌ات ‌را پیدا کنم. بعدهاهم دیگر عکس‌ها و حرف‌هایت به دستم نرسید. عوضش همان قبلی هارا گذاشتم توی آلبوم، کنار عکس‌های قیبلمان. شب تولدت، روز مرگ همسرت، ساعتی که هواپیمایت پرید، شمعی روشن می‌کردم و البوم را ورق میزدم. به این فکر میکردم که در کجای جهان نشسته‌ای و قهوه‌ات را سر میکشی. دوباره ازدواج کرده‌ای و این‌بار شوهرت از امریکایی‌های بوریست که آخرشب،‌ غرلواره‌‌های شکسپیر را بغل گوشت زمزمه میکند. فرزندی داری یا نه؟ تخصصت را گرفته‌ای یا توی شلوغی‎‌های بعد مهاجرت غرقی؟ حرف‌ها دارم مریم.حرف‌ها... علی الحساب سال نو مبارک. هر چند نمیدانم خوی آمریکاییت نوروز را عید میبند یا کریسمس. من فکر میکنم چشم‌های درشت قهوه‌ای و موهای یکدست فرت، هر کجای دنیا که بروی هویتت را آشکار میکند. حتی اگر هنوز مثل قبل برای قدم زنی به پارک بیل ودر بروی، ایرانی‌های غیرآشنا هم هپی نیو یری نثارت میکنند. بهرحال عید اینجا برای ما، مزه‌ی شیرینی‌های پنجره‌ای را که با حوصله در روغن داغ رهاشان میکردیم، ندارد . یعنی بعد فوت همسرت و رفتن تو اینجا هیچ چیزی مزه ندارد.
پ.ن: عکس درخت سیبی که نهالش را قبل رفتن در باغچه کاشتی. امسال زودتر شکوفه زده، کاش سرما نریزدشان. کاغذ های آویزان از شاخه ‌ها آرزوی امسال جانباز هاست. ما هنوز عادت هایت‌را مرتب داریم.

فرستنده: عهدیه نقابی بهیار اول
گیرنده: دکتر مریم سمسامی
وقتی پاسخت به دستم رسید که پاک از رسیدنش ناامید بودم. باورم نمیشود که تمام این‌سالها نامه‌هارا به آدرس خانه قبلی میرستادی و برگشت می‌خورده. من برعکس تو با تنهایی خوب نیستم. اگر بخواهم واقع بین‌تر باشم، هیچ وقت خوب نبودم. من خودم را جا گذاشتم، درست همان وقتی که سر شهریه ترم دوم دانشگاه به هر دری زدم و جور نشد. فرم انصراف‌را خودت برایم پر کردی و من از دو ماه بعدش یک بهیار دون‌پایه، در آسایشگاهی دور افتاده بودم و تو انترن همان آسایشگاه. از قدیمی‌ها پرسیدی. فقط من مانده‌ام. حمید هم هست. یعنی برگشت. انگار وقت رفتن مرگ را اینجا جا گذاشته بود. من که هیچ. مثل سیب زمینی عمل آمده‌ام. بی ریشه . یعنی بعد اینکه مامان و بابا مردند کلا جمع کردم و به آسایشگاه آمدم. روزهای سختشان را ندیدی، آلزایمری و پوشک لازم. بعد مرگشان پنج سال خانه‌را نگه داشتم و یک نفر در را نکوبید. صبح‌ها آسایشگاه بودم و عصرها جدول حل میکردم. هفته‌ای یکبار هم میرفتم رفاه برای خرید. دیگر دیوار های خانه نزدیک میشد. از اتاق‌ها صدا می شنیدم. یعنی کم مانده بود خودم‌را هم بستری کنند. جملاتم حین حرف زدن بهم میریخت. فعل و فاعل را گم می‌کردم. دفعه آخر حتی نتوانستم با بنگاهی درست حسابی حرف بزنم. میخواهم خانه را بفروشم و بیایم همان‌ورها. خیلی وقت است که تو فکرش هستم. هر دوشنبه عکس‌های مجله مسافرتی‌را از دکه سر خیابان میگیرم و نگاه میکنم. خوب‌هایش‌را با قیچی میچینم و به در یخچال میزنم. میدانی مریم؟ چیزی نمانده که به اینجا وصلم کند. خسته شدم از دیدن آدم‌های تکراری، خیابان‌های تکراری. حتی همین درخت سیب توی حیاط. چقدر به اتاق بروم و قبل من چراغی روشن نباشد. جنگ لاکردار هم توی آسایشگاه تمام نشده که! خودت بهتر می‌دانی. آب توی لیوان را خون میبینند. نظافتچی را بعثی. با موسسه مهاجرتی صحبت کردم. اگر پول خانه‌را چنج کنم و در یک نمایندگی سوییس تهران بگذارم و درخواست انتقال به یکی از بانک‌های آمریکایی بدهم، پاسپورت مثل هلو می‌آید توی جیبم. درخواست وقت سفارت داده‌ام. جوابش که بیاید باید یک هفته‌ای جمع کنم و بروم آنکارا. این روزها دوره فشرده زبانم را پشت‌سر می‌گذارم. خواب هایم‌هم اینگلیسی شده. باید اسپکینگم را قوی‌تر کنم. میترسم یک موقع یارو چیزی بپرسد و نتوانم جواب دهم.
پ.ن: چروک زیر چشمانت و موهای سفید کنار شقیقه تنها تفاوتی‌ست که با عکس‌های قدیم داری.گفتم مرا هم بعد این همه سال ببینی. اضافه وزن وبالم شده. یک چیزی مثل پرخوری عصبی و اینها. تنهایی هست و بلاهایش. پالتوی تنم خدایی شبیه پالتوی مرلین مونرو در (آقایان بلوندهارا بیشتر دوست دارند) نیست؟

فرستنده: عهدیه نقابی بهیار اول
گیرنده: دکتر مریم سمسامی
هرچه بیشتر از شلوغی بهار نیویورک میگویی، اینجا را خالی‌تر میبینم. آسایشگاه خلوت شده. خانواده‌ها برای عید بیمارهارا برده‌اند. یک سری‌ها هم رویشان نمیشده در دیدو بازدید توی چشم فامیل نگاه کنند و بگویند بیمار و جانباز را در آسایشگاه گذاشته‌اند. نه، اوضاع کسی اینجا وخیم نیست. یعنی برای دولت نمی‌صرفد که در هر آسایشگاه یک بخشی برای بیمارانی با علایم شدید بگذارد. اوج ناپرهیزی هم همان ست ایزوله‌ای بود که بنیاد برای همسرت به ما داد. ترکیب فیبروز‌سیستیک و ریه‌ی شیمیایی و مانیا خفیف، خاص‌ترین بیمار آسایشگاه‌را از همسرت ساخته بود. همیشه دنبال خاص‌ترین‌ها بودی. خاص ترین کفش، خاص ترین حرف و حتی توی ازدواجت هم. ولی دروغ است اگر بگویم بهم نمی‌آمدید. خدا خاکتان را از یک‌جا برداشته بود. حق داشتی زمین بعد از میثاق را تحمل نکنی.حق داشتی حرف روانپزشکت را گوش کنی و دور شوی از جنگ و هرچه که تورا در مرکزش قرار میداد. دفعه آخری که عفونات ریه‌‌‌ی میثاق را بیرون کشیدی، هنوز یادم هست. خون قاطی کثافت لزج و چسبنده بیرون میریخت و از سرنگ بالا نمی‌کشید. دستت را گرفته بود و دندان‌هایش را محکم روی‌هم فشار می‌داد. هر دو گریه می‌کردید. نزدیکت نمیشدم چون میترسیدم. باید رفتار آن روزهای مرا ببخشی، نمی‌دانستم که افراد سالم آلوده نمیشوند. اعصاب و روان خودش مشکل بزرگی بود، نمی‌خواستم فیبروز هم قوز بالا قوزش کند.
از حمید هم همین را بگویم که دوبار برگشت و دفعه دوم ماندگار شد. بار اول بوفه را برگردانده بود روی زن بیچاره. یعنی خدایی بود که زنده مانده بود. دفعه دوم اما وضعیتش وخیم‌تر بود. اتاق خانه‌را به آتش کشیده بود. آتش گرفته بود به پر چادر زن، پاها عین یک پر گوشت سوخته روی استخوان. بنده خدا میگفت دو ماه کاسه،کاسه خونابه های چکیده از پایش را بیرون میریخته. حمید بعد بستری دوم دیگر حرف نزد. الکتروگرافی مغزی هم جواب نداد. یعنی عیب از مغز نبود. یک جورهایی خودش نمی‌خواست. یک سال بعدش هم نامه‌طلاق زن آمد دم آسایشگاه و دیگر کسی ندیدش. آدم که از یک جا کنده میشود، آن‌هم با زجر و زور ، دیگر دوست ندارد برگردد و به پشت سر نگاه کند. دوست دارد برود. آنقدر که کسی یادش نیاید کجاست. اصلا وجود داشته و زندگی میکرده. جانش‌را برداشته و فرار کرده بود. ما به حمید نگفتیم. حمید هم نپرسید. جایش مو سفید کرد. یک در میان و خاکستری. ولله جایش نیست، وگرنه هیچی از این مدلینگ‌های شوی نیویورک کم ندارد. مثل گرگ نقره‌ای می‌ماند لاکردار. خاکستری با چشم‌های وحشی.
پ.ن: این عکس‌را دو هفته پیش گرفتم. وقتی حواسش نبود. همیشه بعد خوردن قرص ها پشت به تخت میکند و سرش را به دیوار تکیه می‌دهد.


فرستنده: عهدیه نقابی بهیار اول
گیرنده: دکتر مریم سمسامی
این روزها به چیزی فکر میکنم که تنها با تو میتوانم مطرحش کنم. زمان مصاحبه اولم آمده. مشاور موسسه مهاجرتی میگوید اگر با یک جانباز عقد کنم، میتوانم درخواست کانفرم فوری برای درمان به سفارت بدهم. به حمید فکر میکنم. بی‌دردسر و ساکت. این چند وقت آزارش به یک مورچه‌هم نرسیده. قرص‌هایش را سر ساعت می‌خورد و آخرین حمله‌اش برای سیزده ماه پیش است. یعنی به خاطر خودش اصلا. از درون زجر می‌کشد. خودش‌را آنقدر توخالی و شکست خورده حس میکند که بهبودی در این قالب برایش نمی‌بینم. حتما میتوانی معرفی‌مان کنی به روانپزشک؟ استادت؟ همکارت؟ خودت اصلا... تا ما بیاییم آزمون تخصص را هم داده‌ای. تحت درمان روانپزشکان نامبروان دنیا قرار میگیرد. شاید دوباره حرف زد و زندگی جدیدی برای خودمان دست و پا کردیم. من هم دوباره درس می‌خوانم و شاید یک موقع داروهایش را کم و به بچه‌هم فکر کردیم.. نه؟ برد برد است دیگر. مدت‌هاست کسی به ملاقاتش نیامده. این راهرو طویل و پیچ در پیچ خود مرگ است و تنها چیزی که زنده نشانش میدهد، پتوسی هست که تو قلمه‌اش زدی‌ و حالا دور تادور سالن را گشته. چی دارد اینجا که بماند؟ یک جورهایی جبران لطف. نه؟
پ.ن: این کت و دامن را برای روز مصاحبه گرفته‌ام. زیادی برای مرداد ضخیم نیست؟ باید یک پیراهن همرنگ همین برای حمید پیدا کنم. منصرفم نکن. فقط خواستم به کسی بگویم و این به معنای مشورت گرفتن نیست.

فرستنده: عهدیه نقابی بهیار اول
گیرنده: دکتر مریم سمسامی
بابت نامه‌های بی پاسخ متاستفم. زنده‌ام. ولی‌ حمید نیست. یعنی رفته. وقتی صد بار یک موضوع واحد را تعریف میکنی، خودت هم راجب درستیش شک میکنی. پای اصطلاحات زبان بودم. نگهبان دو ساعت وقت میخواست برای دکتر دخترش. ازپشت شیشه‌ی در، به حمید نگاه کردم. چشم‌هایش بسته و قفسه سینه‌اش آرام بالا و پایین میشد. صبحی برای دومین بار زیر پوستی برایش تعریف کرده بودم. گفته بودم خواهیم رفت. گفته بودم پشت دیوار اسایشگاه جنگ تمام شده. بچه‌ها در خیابان میدوند و بلند بلند میخندند. زن‌ها به کلاس یوگا و مدیتیشن میروند و قدم‌هایشان را طوری بر می‌دارند که انرژی منفی ساتع نکند. نگهبان‌را رد کردم و برگشتم سر لغات. گرما سالن کلافه‌ام میکرد. پشت میز نشستم و دکمه کولر را زدم. باد خنکی به پشتم میخورد و حالم‌را جا می‌آورد. دیگر نفهمیدم کی چشم‌هایم‌را بسته و خوابم گرفته بود. وقتی بیدار شدم، در اتاقش باز بود. تمام محوطه را دنبالش گشتم. نبود. دوربین هارا چک کردم. در اتاق را باز کرده و به سالن آمده بود. پا کشیده به‌سمت میز و از بالا سرم زل زده بود به من، با آن چشم‌های وحشی. بعد به سمت حیاط رفته و تکه کاغذ آرزویش را سر حوصله از دور شاخه باز کرده‌بود. در چشم بهم‌زدنی دوربین، حمیدی را نشان میداد که از در آسایشگاه گذشته و در سرکوچه بینِ حجم جمعیت پیاده رویِ صفا گم شده بود.
نقد این داستان از : سعید تشکری
هُوَالمَحبُوب
سلام خدمت نویسنده گرامی.
داستانتان خوب است، اما داستان خوب لزوما داستانی درست و موفق نیست، بلکه تنها به ذائقه مخاطب خوشایند بوده است.
اما آیا عناصر داستانی در این داستانِ خوب دیده می شود؟
آیا این عناصر در درست‌ترین وجه ممکن تعبیه شده است؟
و از همه مهم تر آیا اساسا می‌توانیم به این نوشتار ادبی «داستان کوتاه» بگوییم؟
پیش از پرداختن به عناصر داستانی اول باید تکلیفمان را با داستان بودن یا نبودن این نوشته ادبی روشن کنیم. بیایید به تعریفی که «ادگار آلن پو» از داستان کوتاه دارد رجوع کنیم.
او می گوید، داستان کوتاه قطعه‌ای ادبی است که حادثه واحدی را خواه مادی باشد و خواه معنوی مورد بحث قرار می‌دهد. باید بدیع باشد و خواننده را به هیجان بیاورد و یا در او اثرگذار باشد و در خطی صاف و هموار روایت شود. او معتقد است داستان کوتاه را باید پیرامون یک موضوع مشخص نوشت. حادثه‌ای مرکزی داشته باشیم و حوادث دیگر ضمنی باشند و در خدمت مستدل نشان دادن حادثه مرکزی.
موضوع اصلی داستان شما چیست؟
مهاجرت؟ سختی کار در مراکز نگهداری از جانبازان اعصاب و روان؟ سوء استفاده از این جانبازان؟ همه اینها هست و در عین حال نیست و این یک نقطه ضعف است. اما اگر مجبور به انتخاب باشم آنچه از داستان بر می‌آید، به نظر می‌رسد مهاجرت موضوع اصلی شما بوده است. فرض کنیم چنین است.
حادثه در کجای این نوشته ادبی وجو دارد؟
تنها حادثه که موقعیت خوبی برای کشمکش در داستان فراهم می‌کند، فرار جانباز از آسایشگاه است و تن ندادن به درخواست بهیار.
اما نوشته ادبی شما درست در همین نقطه تمام می‌شود!
می‌خواهم بگویم داستان شما هنوز شروع نشده است. در چند خط پایانی تازه شروع می‌شود!
اگر قصد بازنویسی دارید، بیایید جور دیگری به داستانتان نگاه کنید و ورودیه‌ی داستان را تغییر بدهیم.
داستان از لحظه فرار جانباز شروع شود. فرار از آسایشگاه به دلیل پیشنهاد بهیار.
موضوع داستان، «دیستوپیا» باشد.
می‌دانید دیستوپیا چیست؟
در مقابل اوتوپیا قرار می گیرد و درست ضد آرمان‌شهر است.
می‌دانید چرا می‌گویم موضوع نشان دادن یک دیستوپیا باشد؟ زیرا داستانتان همین حالا هم در خود رگه‌هایی از دیستوپیا دارد. اساسا مهاجرت مفهومش همین است. رفتن از شهر خود، کشور خود (دیستوپیا) به جایی بهتر (اوتوپیا)
می‌دانید دیستوپیا را چه می‌سازد؟ بهیارهایی که جانبازان اعصاب و روان را وجه‌المصالحه خود قرار می‌دهند تا به آسایش فردی برسند. یعنی یک انسان فداکار در گذشته و بیمار در حال را قربانی رفاه فردی خود می‌کند.
حالا در داستان خود افول انسان را نشان بدهید. این می‌شود درون‌مایه داستان.
داستان از این سطح پُرچانه خارج می‌شود و عمق پیدا می‌کند.
اگر با من موافقید داستان را با این شروع بازنویسی کنید. اما اگر کماکان تمایل دارید همین داستان و همین سیستم روایتِ نامه‌نگاری را دنبال کنید پیشنهاد می‌دهم تاریخچه داستان‌های کوتاهی را که از قالب نامه‌نگاری برای روایت داستان استفاده کرده‌اند، بررسی کنید.
حالا بیاییم به سراغ عناصر داستانی برویم.
مختصر می‌گویم. درباره موضوع که صحبت کردیم. موضوع را در پیرنگ و طرح می‌توانید روشن و واضح خارج از ادبیت بنویسید. اگر داستان موجود را بدون نوشتن طرح نوشته‌اید، پیشنهاد می‌دهم برای بازنویسی طرح داستان را بنویسید. این یک رفتار حرفه‌ای و علمی است. اگر می‌خواهید نویسنده ذوقی نباشید و موفقیت‌هایتان برحسب تصادف نباشد و قابل تکرار باشد، حتما برای هر داستان خود اول طرح بنویسید. طرح مهندسی سازه و اسکلت داستان است.
در حال حاضر در این داستان موضوع «مهاجرت» است.
عنصر دیگر داستان «درون‌مایه» است. درون‌مایه داستان شما «انسان خسته و بریده» است.
عنصر دیگر در داستان کوتاه «زمان و مکان» است. و داستان شما فاقد این عنصر. یادتان باشد داستان بدون زمان و مکان فراموش می‌شود و هیچ‌وقت ماهیت داستان به تکامل نمی‌رسد.
عنصر دیگر در داستان کوتاه «شخصیت‌پردازی» است. یک مثل ایرانی است که می‌گوید «رفیقت را در سفر بشناس» می‌دانید منظورش چیست؟ شخصیت واقعی ، ذات، هویت و نه «تیپِ» هر آدمی در حوادث در لحظات سخت و در فضاهای جدید بارز می‌شود. شما قهرمان خود را به سفر نبرده‌اید تا مخاطب شخصیت قهرمان را بشناسد. درست در لحظه‌ای که سفر یکی از قهرمان‌ها آغاز می‌شود داستان تمام می‌شود.
عنصر دیگر در داستان کوتاه «زاویه دید» است. شما زاویه دید اول شخص را انتخاب کرده‌اید. برای وضع موجود همین کافیست. اما اگر بخواهید در بازنویسی موضوع را دیستوپیا در نظر بگیرید و درون‌مایه آن افول انسان در یک بهیار باشد و قصه از فرار جانباز شروع شود. بهتر است زاویه دید دیگری انتخاب کنید تا امکان همراهی با جانباز هم فراهم باشد.
امیدوارم در بازنویسی به نتیجه بهتری برسید و موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت