ایده ای که هنوز داستان نیست



عنوان داستان : لالایی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «لالایی» منتشر شده است.

لالایی
از خواب متنفر هستم ،من او را دشمن خود می دانم ،‌ همیشه مثل مهمانهای ناخوانده پیدایش می شود و مرا از شنیدن آواز لالایی مادرم محروم می کند .
نمی دانم چرا هر وقت مادرم شروع به لالایی می کند سر و کله اش پیدا می شود ؟
هر شب مادرم من را در گهواره قرار می دهد،گهواره ای که از چوب ساخته شده و دسته ی بالای گهواره با پارچه های رنگارنگ و گردنبندهایی که عکس یک چشم آبی در آن حک شده تزیین شده است .
و در حالی که گهواره را به آرامی می‌جنباند شروع به لالایی می کند :«لا لا لای رۆلە لای ،کەسم لااااای ،لای لای نەمامی ژیانم ،من وێنەی باخەوانم ،بە دل چاودێریت دەکەم ،خەوە دەردت لە گیانم ،خەوە دەردت لە گیانم...(ترجمه :لالالا کودکم لا،ای همه کسم لا ،لا لا ای نهال زندگی ام ،من همچون باغبانی با عشق از تو مراقبت کرده و تو را پرورش می دهم ،بخواب دردت به جانم ،بخواب دردت به جانم ...)
متاسفانه تا همینجا را حفظ هستم ،این خواب لعنتی مانع فراگیری ادامه لالایی می شود .
عجیب است همزمان که مادرم با آوازش خواب را احضار می کند بلافاصله پیدایش می شود ولی من هر چقدر که التماس می کنم که من را با خود نبرد تا بقیه آواز را گوش کنم ،بی فایده است و روی او تاثیری ندارد .
نمی دانم چرا امشب خبری از مادرم نیست ،بی صبرانه منتظر هستم که بیاید و لالایی را شروع کند ،امشب به خود قول داده ام هر جوری که شده خواب را از خود دور کنم تا بتوانم بقیه آواز را بشنوم و شکی ندارم که با یک بار گوش دادن آن را حفظ می کنم ،اما نمی دانم چرا مادرم دیر کرده ؟
امروز بعد از اینکه چند مرد سیاه پوش که خود را پوشانده بودند وارد خانه شدند ،دیگر مادرم را ندیدم .
شاید خواب او را هم با خود برده است ، همه اش زیر سر آن وسیله ی خواب آور است.
مردان سیاه پوش هر یک وسیله ای در دست داشتند که مثل خودشان رنگ سیاهی داشت و مدام آن را به سمت مادرم می‌گرفتند
یکی از آنها که بیشتر از بقیه سخن می‌گفت ، وسیله ای که در دستش بود را به سمت مادرم گرفت و به یکباره با حرکت دادن یکی از انگشتان دستش ،صدایی بسیار بلند و وحشتناک که گوشهایم را برای مدت کوتاهی به وز وز کردن انداخت ،شنیده شد و مادرم سریع به خواب رفت ، نمیدانم با آن صدای بلند مادرم چگونه توانست خوابش ببرد؟ حتما آن وسیله خواب را خیلی سریع احضار میکند ،حتی سریعتر از لالایی مادرم .
کم کم دارم بی قرار می شوم ،سعی میکنم با گریه های زجر آور مادرم را صدا کنم ولی خبری از او نیست .
معلوم است خواب آن وسیله، هم سریعتر و هم سنگین تر است .
نمیدانم چکار کنم ،کاش الان خواب مزاحم باز هم مزاحمم می شد ،انگار برای اولین بار در زندگی ام به خواب ابراز علاقه می کنم ،شاید هم عاشقش شده ام ،چون هر چقدر که می گذرد بیشتر او را تمنا می کنم ،ولی نمی دانم چرا امشب نمی آید ،حتما از دستم دلخور است ،من همیشه با او دعوا داشتم،
کاش آن مرد سیاه پوش الان می آمد و با استفاده از وسیله ی خواب آور، من را هم به خواب عمیقی می کشاند ...
نقد این داستان از : مهدی کفاش
دوست عزیزم سلام
کودکی با سن نامشخص از خواب متنفر است چون نمی‌گذارد تا لالایی مادرش را تا انتها بشنود. عده‌ای مرد سیاه پوش مادرش را با وسیله‌ای سیاه به خواب می‌برند."
این خلاصه تمام نوشته شما است؛ یک تصویر مات از یک کودک و مادرش. مات چون که نمی‌دانیم این کودک جنسش چیست؟ چند ساله است؟ پدر و بقیه خانواده‌اش چه شده‌اند؟ مردانی سیاه‌پوش داریم که با اتکا به اطلاعات بیرون داستان و کرد بودن زن، حدس می‌زنیم باید داعشی باشند و لابد کردهای عراق و سوریه اما با اطلاعات درون متنی فقط لباس سیاه دارند و بی‌هویت هستند. باز هم با اتکا به اطلاعات داستانی بیرون متن داستانی احتمالاً آن اجسام سیاه که مادر را به خواب می‌برند هم باید اسلحه باشند!
ادبیات و زبان یک کودک نمی‌تواند فخیم باشد چون دایره کلمات مورد استفاده کودک محدود است. نه سوادی برای خواندن و آموختن دارد و نه تجربه زیسته‌ای که این خزانه کلمات را تا آنجا پر و پیمان کند که کودک از کلمات برای غیر مستقیم و استعاری حرف زدن استفاده کند.
به نظر شما یک کودک - با توجه به معرفی شخصیت این داستان- می تواند این جمله را گفته باشد: «انگار برای اولین بار در زندگی ام به خواب ابراز علاقه می کنم ،شاید هم عاشقش شده ام ،چون هر چقدر که می گذرد بیشتر او را تمنا می کنم»!
از این‌ها گذشته جان‌بخشی به امر ذهنی مانند "خواب" و مورد سؤال قرار دادنش تا چه از یک کودک پذیرفته است؟ البته کودک می‌تواند تخیل سیالی داشته باشد اما با بیانی کودکانه و شناخت ابتدایی که از اشیاء پیرامونش دارد و در فضایی فانتزی و بازیگوشانه نه با زبان بزرگان و دم زدن از مفاهیم دیریابی چون عشق. به نظر می‌آید که این کودک در زمانه ما و سیطره رسانه‌های تصویری نتواند اسم تفنگ را به کار برد هم دخالت و دستور نویسنده است نه انتخاب کودک!
داشتن یک تصویر می‌تواند ایده خوبی برای شروع باشد. اما برای رسیدن به داستانی استوار کافی نیست. در گام بعدی باید طرحی بر اساس آن ایده ریخت که حداقل در آن شخصیت و ماجرای جذاب وجود داشته باشد. شخصیت‌پردازی یعنی شخصیت داستانی شما حرفی نزند که از جنس او نباشد. در ذهنش حتی فکرهایی نچرخد که نتوان به او نسبت داد. کارهایی انجام ندهد که با پیشینه شخصیتی که نویسنده در داستان آورده همخوانی نداشته باشد.
با این مقدمه من نوشته شما را یک سوژه و ایده می‌دانم برای داستانی که هنوز شکل نگرفته است و امیدوارم با تلاش بیشتر و شناخت و به کارگیری عناصر داستانی بتوانید آن داستان جذاب را سرانجام بنویسید.

با احترام

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت