داستان بدون قهرمان مثل ماشین بدون راننده است




عنوان داستان : سایه‌بان
نویسنده داستان : محمد حسین رخشانی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «زندگی یک سایه‌بان» منتشر شده است.

سایه‌بان افتاده بود..
شبیه قوز رفتگر پیر که سر به خیابان کشیده بود..
سایه‌بان، دیگر حفاظ آفتابگیر رنگ پریده مغازه خواروبارفروشی سرکوچه سوم و صولتگاه آق تقی و سیبیل های پرطمطراقش نبود، دیگر تخت خواب پوسیده گربه های نازک اندام نحیف بدبخت لاغرمردنی که چوب آق تقی به واسته نداشتن گوشت و چربی درست حسابی درست به استخوان های بیرون زده از پوستشان میخورد و روح هفت نسلشان از سرتاپا تیر میکشید، نبود.. دیگر حتی سیبل نشانه گیری و محل ثابت مسابقات تیراندازی کفترهای چشم ورقلمبیده کامبیز کرباس کله و برادر کوچکش که هنوز اسم مستعاری نداشت، هم نبود..
سایه‌بان افتاده بود..
روز بعد رفتگر پیر با قوزی که سر به خیابان کشیده بود، چوبهای مورزده سایه‌بان را تکه تکه کرد.. پارچه هایش را که چاک خورده بود به هم پیچید و پرت کرد روی کیسه زباله های متعفن کامبیز.. انگار توی کیسه ها سگ مرده بود و کفترها بسان کفتارها به مردارش حمله کرده بودند و چندروزی پشت وانت به مصاحبت با مگس ها نشسته بود و آخر سر کامبیز تحت تهدیدهای مادرش جنازه را کیسه نکشیده به کیسه کشیده بود و انداخته بود به سطل..
سایه بانِ افتاده به سطل با تکه های پاره اش، تنیده در تنش های سخت سالهای خدمت صادقانه اش، خیره خیره به آسمانی که زمینش شده بود مملو از شیرابه های نجاست بار زباله های قدیمْ همسایه اش، سایه‌بانی را دید پر از طرح و تصویر، پر از نقش و ترسیم! با عقل نداشته اش اندیشید به خود، به گذشته اش، به آغاز کار، به ماه ها و سالهای رفته، به اولْ بهار!
فکر میکرد که به فکر سایه‌بان نو هم نمیرسد که روزی روی زباله های برادر کامبیز بیفتد..
در هرکجای زمین، شاید روزی چندبار همسایه به همسایه، مشتری به مغازه دار، کامبیز به برادرش یا زمین به آسمان بگوید:
سایه‌بان افتاده بود..
نقد این داستان از : سعید تشکری
هُوَالمَحبُوب
سلام دوست نویسنده.
مدتی بود خواندن داستانی من را غرق لذت نکرده بود.
خواندن داستانتان برایم لذتبخش بود. بنابراین نیمی از راه را درست پیموده‌اید. لذتبخشی عنصری انکارناپذیر در داستان‌نویسی است.پس مبارک است این فتح. برویم سراغ باقی داستان.
می‌دانید موتور داستان چیست؟
آنچه شخصیت‌های داستان را به حرکت در می‌آورد و مخاطب را از خطی به خط دیگرِ داستان پِیِ خود می‌کشاند.
حالا این موتور چه می‌تواند باشد؟
در بیشتر داستان‌ها حادثه همان موتور است.
مثلا《زن چاقو را تا بُنِ ساق پای مرد فرو کرد و گریخت》
این یک حادثه است. شخصیت را به فرار وادار می‌کند و مخاطب را به《چرا》گفتن و پی پاسخ گشتن در ادامه داستان مُجاب می‌کند.
اما《اتمسفر》هم می‌تواند موتور داستان باشد. کاری سخت است و معمولا نویسندگان یا سراغ اتمسفر در جایگاه موتور داستان نمی‌روند، یا اتمسفر را با توصیفات اشتباه می‌گیرند و تنها به توصیفاتی ایستا اکتفا می‌کنند و در نهایت یک قاب عکسِ کارپستالی را به نمایش می‌گذارند و در چنین وضعیتی شخصیت‌ها عمدتا مغلوب می‌شوند و تحرک خود را از دست می‌دهند. اما شما در این داستان کوتاه، توصیف را از وضعیتِ ایستا به حالتی متحرک در آورده‌اید و به اتمسفر رسیده‌اید. این اتمسفر خیلی خوب در جایگاه موتور داستان فعال شده است و از پس آن به خوبی برآمده‌اید. همین من را مجاب کرده است بگویم خوب است. اما یک جای کار لَنگ می‌زند و آن قرار ندادن قهرمان در این اتمسفر است تا در این لوکیشن حادثه‌ای خلق کند.
حالا بیایید به عنوان نویسنده از خود دو سوال بپرسید.
《آیا آنچه را در ذهن داشته‌ام کامل گفته‌ام؟》 و《 آیا برای مخاطب قابل فهم است؟》
اگر به این دو سوال پاسخی درست و شفاف بدهیم می‌توانیم به نیمه دیگرِ یک داستان موفق برسیم. اگر نویسنده‌ی این داستان بودم آن را گسترش می‌دادم و در گستردگی هر دو سوال را پاسخ میدادم، اما فعلا یک منتقد هستم و باید بگویم آنچه در ذهن داشته‌اید روی کاغذ نیامده است و در انتقال آن به مخاطب ناتوان مانده است و تنها دلیلش به نظر می‌رسد عدم گستردگی داستان باشد. برای گسترش یک پیشنهاد دارم.
آنچه می‌خواهید بگویید را روی کاغذ بنویسید. بدون آنکه تلاش کنید قصه بگویید. یک《گزارش》 بنویسید بی اضافاتِ ادبی.
مثلا برای همان حادثه‌ای که مثال زدم می‌توانم گزارش بدهم و بنویسم《یک زنِ تَن فروش با یکی از خریدارانش بر سر پول دعوایشان می‌شود. مرد زن را کتک می‌زند و میخواهد به او تجاوز کند. زن برای دفاع از خود مرد را با چاقو میزند و فرار می کند》
حالا بیاییم این گزارش را داستانی بنویسیم.
قطعا برای نشان دادن زن تن‌فروش از نشانه‌هایی استفاده می‌کنیم. مثلا زن لاغر است و صورت استخوانی دارد. تکیدگی‌اش را پشت آرایشی غلیظ پنهان کرده است. فضا را توصیف می‌کنیم. مثلا ماشینی در حاشیه تاریک شهر ایستاده است چراغ‌هایش روشن است و دو در باز مانده است. برای نشان دادن مردی که خریدار است و طمع دارد هم ویژگی‌هایی قائل می‌شویم. مثلا چاق است چشم‌های بیرون‌زده‌ای دارد، گردنبند طلای درشتی شبیه قلاده به گردن دارد، یقه پیراهنش باز است و....
می‌بینید که می‌توانیم آن یک خطِ کوتاهِ گسترش نیافته را تا شب گسترش بدهیم و بنویسیم و مخاطب را به شخصیت‌ها نزدیک‌تر کنیم و آنچه در ذهن داریم را بنویسیم و به مخاطب منتقل کنیم.
این《گزارش》در حقیقت همان《طرح》است.
حالا برای بازنویسی داستان طرح بنویسید و از غریزی نویسی به سوی حرفه‌ای نوشتن گام برداریم. و براساس طرح، داستانتان را بازنویسی کنید و دوباره بفرستید تا عناصر داستان خود را بروز دهند و به نقد عناصر داستانی بپردازیم.
یادتان باشد داستان اول را خوب نوشتن تنها یک شروع است و غریزی. غریزه را در مسیر تربیت هنری قرار بدهید تا موفقیت نه برحسب تصادف که براساس دانش به دست بیاید. تنها در این حالت است که نویسنده‌ای خوب بعد از اولین ظهور ماندگار می‌شود و تبدیل به نویسنده‌ای موفق می شود.

پس در یک جمع‌بندی می توان گفت:
۱- قهرمان در این لوکیشن قرار دهید
۲- طرح داستان را بنویسید
۳- داستان را گسترش دهید

موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت