موضوع ها ی پیچیده و فلسفی برای نوجوان چقدر درست است؟




عنوان داستان : نزدیک تر از سایه
نویسنده داستان : سیده مریم بازرگانی

شیرین آرام و بی صدا دراز کشیده بود روی تخت و چشم دوخته بود به سقف. عکسهای زیادی با دوربین کانن از نقاشیهای سقف کلیسای سانتا ماریا گرفته بود. به دوست نقاش اش سفارش کرده بود عکس فرشته ها را برایش روی سقف نقاشی کند. به همان شکل و رنگ. محو لبخند زیبا و معصوم فرشته ها و ترکیب رنگ های بی نظیر روی سقف شده بود. صبح ها حس خوبی از این نقاشی می گرفت.
ناگهان، مهرسا جلوی چشمش ظاهر شد. مثل برق گرفته ها از جا پرید: چی شده عزیزم؟
چشم ها و صورت سفید او خیس شده بود. نشست روی تخت و دستهایش را دور گردن شیرین قلاب کرد:مامانی، شما نباید بمیرین. باید قول بدین همیشه پیشم بمونین!
صدای کلاغ از حیاط بلند شد. مهرسا دستهایش را شل کرد و خیره به چشمهای مادرش، پهنای صورت اشک ریخت. چند تار موی طلایی چسبیده بود صورتش. آنها را کنار زد: این حرفها چیه اول صبح،من که حالا حالاها، قصد مردن ندارم.
چشمش به آینه افتاد. به دخترش حق داد که نگران او باشد. بعد از شیمی درمانی، ریزش موهایش شروع شده بود. به هر چه دست می زد چند تار مو از آن آویزان بود. حالا سفیدی پوست سرش دلش را می زد چه برسد به چشمش. او تا به حال به مرگ فکر نکرده بود و از آن فراری بود. حالا در یک قدمی مرگ بود. سنگینی بغض را توی گلویش حس کرد. چشمانش سوخت اما اجازه نداد ببارد. نمی خواست دخترش را بیشتر از این نگران کند. به زور بغض اش را قورت داد و از پیشانی دخترش بوسید.
- مامانی، خواب بد دیدم.
- خودت میگی خواب. پس راستکی نیس.
- دیشب که گفتم، تو مدرسه، آنیسا فقط از مرگ مامان بزرگش حرف می زد و گریه می کرد. خیلی دلم سوخت.
انگشت هایش را باز کرد و مثل شانه لای موهای دخترش فرو برد:مگه قرار نشد دیگه بهش فکر نکنی؟
با هق هق گفت:دوست ندارم تو و بابا از پیشم برین. دوست ندارم تنها بمونم. اگه شما بمیرین کی از من مواظبت می کنه؟
مهرسا چنان جدی حرف زد، شیرین سایه مرگ را پشتش احساس کرد. انگار همین الان می خواست بمیرد. رعشه به جانش افتاد. بعد از تحقیق در گوگل و سوال از دکترها می دانست سرطان خون چیزی نیست که به همین راحتی درمان شود. دکتر گفته بود نباید ناامید بشی. داروی تو فقط روحیه قوی و امید به خداست. ما هم نهایت تلاشمون رو می کنیم.
چشمهایش را بست و صورتش را توی دست هایش فرو برد. سرگیجه و حالت تهوع اش شروع شد. دهانش خشک شده بود. خواست بلند شود، نتوانست. نمی خواست پیش دخترش ضعیف جلوه کند. سعی کرد آرامشش را حفظ کند. باید نقش یک مادر خوب را بازی می کرد. مثل همان چند ماه قبل که سالم بود و به همه کارهایش می رسید. دانشگاه، گردش، تفریح و سفر. به زور لبخندی زد و سرش را برد کنار گوش دخترش:می دونی امروز تولدمه؟
دخترلحظه ای غصه را فراموش کرد و چشمهایش گرد شد: آخ جون...پس باید یه کیک خوشگل برات بگیریم.
- پس مرگ و میر فعلا تعطیل. به این فکر کن چی می خوای برام بخری.
- از مدرسه که اومدم باید با بابا بریم خرید. راستی مامان چی دوست داری؟
- هر چی تو بخری قشنگه.
با دستش به قفسه بالای تخت اشاره کرد. عروسک های فانتزی و کوچک در مدل ها و رنگهای مختلف روی آن چیده بود. حالش کمی بهتر شد. از تخت پایین آمد و دمپایی روفرشی سیاهش را پوشید. دست دخترش را گرفت: پاشو خوشگلم، دست و صورت، مسواک بعد صبحونه.
مهرسا به طرف دستشویی رفت. شیرین لباس خوابش را کَند و پیراهن کتان قرمز و مشکی چهارخونه اش را پوشید. نایلون قرصها را جمع کرد و گذاشت توی کشو. جلوی آینه چین های پیراهنش را مرتب کرد. شال حریر را دور سرش پیچید. چشمش به برس اش افتاد که گرد نازکی رویش نشسته بود. با یک حرکت دست تافت و ژل و کرم های تقویت کننده را جارو کرد توی کشوی میز. او که تا همین چند وقت پیش در سالن های آرایش دنبال تقویت کننده و حالت دهنده برای موهایش بود حالا به فکر کلاه گیس افتاده بود. به فرهاد سفارش کرده بود یک کلاه گیس همرنگ موهای خرمایی بلندش بخرد.
از میان فرچه ها، فرچه کرم را برداشت و حلقه های سیاه دور چشمانش را کمرنگ کرد. درخشش چشمهای کهربایی اش، رنگ پریدگی صورتش را پس می زد. حداقل امروز نمی خواست به مرگ فکر کند. به طرف ایوان رفت و گل های زنبق روی پرده حریر را جمع کرد توی مشت اش. باران بی امان می بارید. چشمش به چند تکه استخوان کوچک و پرهای خاکستری افتاد که لای خونابه شناور بود. هرم نفسش، بخار نازکی شد و جلوی دیدش را تار کرد. با نوک انگشت بخار را خط خطی کرد و با صدای بلند هما را صدا کرد.
زن قد کوتاه و میانسالی وارد شد.
- سلام خانم، امری داشتین؟
- اینا چیه اینجا...حالم به هم خورد.
و دستش را جلوی دهان کاسه کرد. هما خم شد و ایوان را نگاه کرد:حتما کار گربه بوده.
دستش را به طرف دستگیرۀ در دراز کرد، دانه های درشت باران هجوم آورد اتاق، باد مثل دیوانه ها لنگه در را از دستش قاپید و کوبید به دیوار. پرده پر باد شد و به طرف سقف لوله شد، بعد پایین آمد و دور هما پیچید. او زیر لب ذکر می گفت و صدای«ص» پشت هم به گوش می رسید. پرده را از دورش باز کرد. ناگهان رعد وحشتناکی شیشه ها را لرزاند. شیرین عقب عقب رفت و افتاد روی تخت. پیراهنش کنار رفت و پاهای استخوانی و لاغرش بیرون زد. مهرسا با دهان پر از کف خمیردندان فریاد زنان دوید و خودش را انداخت آغوش مادرش. هما دستکش ها را از جیب پیش بند سفیدش بیرون کشید و در هوا پوشید. تی را از گوشۀ ایوان برداشت و پرها و استخوان ها را جارو کرد،ریخت سطل آشغال کنار نردۀ سنگی ایوان. زود در را بست. پرده را صاف کرد. روی پارکت دستمال کشید. از روی میز،پارچ را برداشت. لیوان را تا نصفه آب ریخت و به دست مهرسا داد. انگار رعد و برق مادر و دختر را خشکانده بود روی تخت.
- مامانی خیلی ترسیدم.
صورت دخترش را بوسید:پاشو عزیزم. دیگه تموم شد. ببین خمیردوندون ریخته رو بلوزت.
مادر و دختر با هم رفتند طرف دستشویی. شومینه روشن بود و فضای هال گرمای مطبوع و دلچسبی داشت. هما بساط صبحانه را روی میز آشپزخانه چیده بود. فنجان قهوه را جلوی شیرین گذاشت و برای مهرسا یک لیوان آب پرتقال ریخت.
رشته های نازک و سیاه روسری روی سینۀ هما را پوشانده بود. پیراهن اش از کنار سرشانه شکافته بود. شیرین فنجان سرامیکی را برداشت و قهوه را چشید. طعم گس آن را دوست داشت.
- هما، چرا از لباس هایی که برات آوردم نمی پوشی؟
- راستش خانم... لباس ها یا تنگه یا کوتاه!
- توأم که هر بار یه چیز می گی، نازکه،تنگه،کوتاهه، بلنده.
هما سرش را به زیر انداخت.
- چند بار هم بهت گفتم، تو این خونه میای باید لباسهای شیک و تمیز بپوشی!
شاخۀ آبی و نوک تیز برق، در پهنۀ آسمان ظاهر شد. صدای کلاغ بلندتر شد. هما نگاه به طرف پنجره کرد و لب هایش جنبید. شیرین صندلی را به عقب هل داد. بلند شد و سه قدم به پنجره نزدیک شد. لای شاخه های درخت انار را کاوید. برگ های زرد و قهوه ای تک و توک روی شاخه، مچاله شده بودند.
- کلاغ لعنتی...معلوم نیست تو این بارون دنبال چی می گرده؟
- خیره ان شاالله.
برگشت سرمیز و روبروی مهرسا نشست. چشم هایش را بست،آرنج هایش را روی میز گذاشت و دستها را جلوی صورتش به هم چسباند. دوباره حالت تهوع و سرگیجه. حالش از هر چه دارو بهم می خورد. بدنش روزبه روز ضعیف تر می شد. چند نفس عمیق کشید و چشمهایش را باز کرد. به گوشی نگاه کرد. چشمک می زد. با اشاره نوک انگشت، پیام را باز کرد. از طرف فرهاد بود:عزیزم، چمدونت رو حاضر کن. با مهدی صحبت کردم برامون جا رزرو کنه. آدرس یه دکتر خوب پیدا کردم.
مهدی دوست فرهاد بود و آژانس هواپیمایی داشت. با یک تلفن همه چیز را ردیف می کرد. فرهاد در این سه ماه خودش را به آب و آتش زده بود و هر جا سراغ دکتر خوب گرفته بود، رفته بودند و تشخیص همه یکی شده بود. زن و شوهر نمی خواستند مرگ را بپذیرند. فرهاد قول داده بود هر جای دنیا و هرکاری که برای نجات شیرین لازم باشد انجام بدهد.
نور امیدی توی دلش روشن شد. شاید آنجا درمانی برای دردش پیدا می شد. بی معطلی ok و چند استیکر قلب فرستاد. مهرسا لیوان آب پرتقال را برداشت و چند قلپ خورد. قطره زرد از لبه لیوان، آرام آرام پایین سرید. با چاقوی استیل، لایه نازکی از کره بادام زمینی برداشت و مالید روی نان تست، یک قاشق هم مربای تمشک برداشت. شیرین یک برش کوچک از پای نارگیل برداشت. از بوی کیک بدش آمد و برگرداند توی بشقاب. حس شامه اش قوی تر شده بود. ضعیف ترین بو را حس می کرد و حالش به هم می خورد.
- مامانی، چرا آدمها می میرن؟
شیرین فنجان سرامیکی را کوبید توی بشقاب. ته ماندۀ قهوه پاشید روی میز. حال و حوصله توضیح دادن به دخترش را نداشت. می دانست حس کنجکاوی دخترش با یکی دو سوال برطرف نمی شد. مرگ چیزی نبود که به همین راحتی برای او توضیح دهد و قانع اش کند. می دانست ذهن کوچک او از درک واژه به این مهمی عاجز است. به هما نگاه کرد. دلش می خواست به کمکش بیاید. دانۀ اشک از گوشۀ چشم مهرسا خزید روی گونه اش،گردن اش را یک وری کج کرد:آخه چی کار کنم، از دیروز همش دارم به مرگ فکر می-کنم.
شیرین انگشت تهدیدش را تکان داد: دیشب هم بهت گفتم، نمی خواد به این چیزها فکر کنی. فهمیدی؟
مهرسا با آستین بلوزش، صورتش را پاک کرد. شیرین بلند شد و گوشی اش را برداشت. به طرف سالن رفت. نگاه به آینۀ بزرگ روی کنسول کرد. خط وسط پیشانی را با نوک انگشت وسط کمرنگ کرد. فندک را از کشو درآورد و شمع های داخل شمعدان های نقره ای را روشن کرد. شمیم گل یاس بلند شد. فندک را سرجایش گذاشت. روی مبل نشست و آرنج اش را تکیه داد روی دسته قوسی مبل. نگاه به مجسمه های مرمری و چوبی ساخت دست فرهاد کرد. از همه بیشتر مجسمه خودش را دوست داشت. مجسمه ای که فرهاد اولین تولد بعد ازدواجشان به او هدیه بود. یک مجسمۀ مرمری سفید.
نگاه به تابلوهای نقاشی دور تا دور سالن کرد. سیمای زنی در میان تابلوهایش مشترک بود. هر چشم آشنایی می توانست رد پای نقاش را در تابلوهایش حس کند، هر چند سعی می کرد با کلاه، شال یا موهای رها شده در باد، صورتش را بپوشاند. شیفته آثار کمال الملک بود و برای تمرین بارها از روی آثار او قلم زده بود.
بلند شد و به طرف اتاقش رفت. دستگیره در اتاقش را که چرخاند، بوی تند ادکلن پر شد بینی اش. کلید را زد. نور لوستر و آویزهای بلند و نازک کریستال، زیبایی اتاق را دو چندان کرد. چشم هایش باریک شد. گوشۀ اتاق، بوم بزرگی روی سه پایه بود. روی میز چوبی، پالت، پک رنگ روغنی و انواع قلموها مرتب چیده شده بود. بوی خوش ادکلن بر بوی رنگ می چربید. طرح روی بوم،چیزی شبیه زنی در میان مه به نظر می رسید. صورت زن هنوز واضح نبود. ابرهای خاکستری و سفید توی تابلو بیشتر خودنمایی می کرد.
از شدت باران کم شده بود اما قطره های باران آرام و نرم روی شیشه پنجره، ضرب گرفته بودند. حرف مهرسا مثل زهر کامش را تلخ کرده بود. مرگ، چیزی که دیر یا زود با این بیماری سراغش می آمد. هنوز رؤیاهای بزرگی در سر داشت. عاشق سفر بود و نقاشی. می خواست برای دیدن آثار هنرمندان معروف جهان سیری در موزه های دنیا کند. درباره سبک و اندیشه هاشان مطالعه کند. می خواست تابلوهایش در دنیا دیده شود و اسم و رسمی پیدا کند. برای دخترش آرزوهای زیادی داشت.
لحظه ای امیدوار بود و لحظه ای ناامید. از اینکه نباشد و همسر و دخترش تنها بمانند دلش می لرزید. از وقتی شنیده بود باید مدتی با شیمی درمانی سرکند افسرده شده بود. به جای دورهمی ها و کلاسها حالا تنها جایی که می رفت بیمارستان بود و به جای دوستان و شاگردانش، با دکتر و پرستارها سر و کله می زد. دیگر از بوی الکل و تخت بیمارستان بیزار شده بود. به این فکر می کرد شاید این تابلوی آخرش باشد. دلش یک گوشه دنج می خواست و یک دنیا آرامش. جایی که رنج بیماری و مرگ نباشد.
هما از روی لیست مشغول پختن ناهار شد. بسته میگوی پاک شده را از فریزر درآورد. کلاهک قارچ ها را به آرامی شست و ذرات سیاه روی آنها را پاک کرد.کلم بروکلی را با چاقو تکه تکه کرد.
- هما جون!
سر هما چرخید طرف مهرسا: جونم!
- می شه بشینی یه کم باهم حرف بزنیم.
- یه لحظه این ها رو بریزم تو آبکش.
- یادته دیروز بهت گفتم مامان بزرگ آنیسا مرده.
- گفتی مریض و پیر بوده.
- یعنی آدم های جوون نمی میرن؟
هما انگشتهای ظریف و گرم مهرسا را توی دست گرفت و نوازش کرد:ببین عزیزم، مرگ دست خداست. اصلا تو چرا گیر دادی به مرگ؟دیروز که با هم حرف زدیم.
- شب که به مامانم گفتم؛ ناراحت شد.گفت درباره اش حرف نزنم!
- استغفرالله... یادم بنداز، برات یه هدیۀ خوب آوردم.
- هر کاری می کنم مرگ از ذهنم نمی ره.
هما فکر کرد چطور مسئلۀ به این مهمی را برای دختر نه ساله توضیح بدهد که نترسد و آرامش کند.
- دخترم، هیچ چیز تو دنیا همیشگی نیست. اتفاقا یاد مرگ، برای ما آدم بزرگ ها خیلی هم خوبه. اینطوری آدم کار بد نمی کنه. بیشتر حواسش رو جمع می کنه.
- من دوست ندارم مامان و بابا بمیرن. از تنهایی می ترسم.
- تو قبول داری خدا مهربونه؟
سرش را تکان داد:اوهوم.
- خدا هیچ وقت بچه ها رو تنها نمی ذاره. تو هم مثل مامانت،بزرگ می شی،می ری دانشگاه، عروسی می کنی، بچه دار می شی و...
مهرسا لبخند زد. فاصله بین دندان های خرگوشی اش بیشتر به چشم زد. هما سر او را چسباند به سینه اش و بوسید.
- می شه یه سؤال دیگه بپرسم؟
- صد تا بپرس!
مهرسا دست هایش را چند بار به هم کوبید و فریاد زد:آخ جون. پس برم دفترکتابمو بیارم اینجا مشقامو بنویسم.
دوید طرف اتاقش. هما، قارچ،کلم و فیله مرغ را گذاشت توی ظرف بخارپز. میگوها را توی پودر سوخاری غلتاند و یکی یکی گذاشت توی ماهیتابه. جلز و ولز روغن بلند شد. بخار مثل نخ نامریی، پیچ و تاب می خورد بالا و هود سیاه یک نفس، نخ ها را می بلعید. مهرسا دفتر و کتاب فارسی را روی میز باز کرد و خودکار آبی را برداشت. بوی تند فلفل و ادویه کاری پیچد توی آشپزخانه. هما بشقاب غذا را روی میز گذاشت. مهرسا با چنگال حلقه های نارنجی میگو را به دهان گذاشت و جوید. نوک انگشت شست و اشاره را به هم چسباند. شکل چشم درآمد:به به! مثل همیشه خوشمزه اس.
هما خیره به چشم های عسلی مهرسا خواند:نوش باشد، عافیت باشد تو را
حسن یوسف،صبر ایوب،عمرنوح باشد تو را
لبهایش به خنده کش آمد:این چی بود خوندی؟
- شعری که مامانم برام می خوند. منم برای تو خوندم.
هما جون،چی کار کنم این فکر از ذهنم بره؟
هما بلند شد رفت کنار پنجره. باران همچنان می بارید و بخار نازکی قسمتی از پایین شیشه را پوشانده بود. گفت: بیا اینجا، ببین، برگ ها ریخته، اون انار کوچولو رو می بینی روی شاخه خشکیده. گلهای سرخ پژمردن. این ها به خواب زمستونی می رن. دوباره بهار همین درخت جوونه می زنه و برات انارهای خوشگل می آره.گل ها دوباره جوونه می زنن و همه چی از نو شروع می شه. آدمها هم وقتی می میرن به یک دنیای دیگه می رن. اونجا دوباره زنده می شن و زندگی جدیدی شروع می کنن. وقتی بزرگ بشی خودت بهتر می فهمی.
رفت سراغ کیفش. کتاب کوچکی برداشت و گفت:اینم اون هدیه. یه قرآن خوشگل مثل خودت. شبها بزار بالای سرت. از این به بعد هر روز با هم یه صفحه می خونیم. نمازم که بهت یاد دادم.
- سخته،یادم می ره.
دست نوازش برسر او کشید: یادت می دم!
مهرسا قرآن را بوسید. زیپ دور آن را باز کرد. چند کلمه را با لکنت خواند. هما گفت:خونه ای که قرآن توش خونده بشه،خیر و برکتش هم زیاد می شه.
صدای اذان از گوشی هما بلند شد. وضو گرفت و زیر لب سوره ای خواند. به طرف کیفش رفت و چادر و جانمازش را از کیف بیرون آورد. رو به قبله جانماز سبز مخملش را بازکرد، بوی مشک پر شد بینی اش. چادر سفید گل گلی اش را سر کرد. به خاطر باران نتوانست حیاط نماز بخواند. رو به قبله دیوار خالی نیافت. مجسمۀ جلوی قبله مزاحمش بود. پسری بود در آغوش مادرش. چیزی پیدا نکرد روی مجسمه بکشد، برای همین آن را از جلوی قبله برداشت و گذاشت آن طرف روی میز. نمازش که تمام شد، مجسمه را برداشت بگذارد سرجایش، که پایش گیرکرد به چادر و مجسمه افتاد روی زمین. صدای شکستن مجسمه مثل پتک برسرش فرود آمد. تکه های کوچک و بزرگ کف سالن پخش شد. شیرین از اتاق بیرون دوید. وقتی تکه های مجسمه را دید، فریاد زد:مگه کوری،این همه جا،چرا اومدی اینجا نماز می خونی؟
- ش...ش...شرمنده
- شرمندگی تو به چه درد می خوره. این مجسمه هدیه بود.
- آخه جا پیدا نکردم. می بینید که همه جا...
- نمی خواد اشتباهت رو توجیه کنی. حالا جواب فرهاد رو چی می خوای بگی؟
رنگ به چهره هما نمانده بود. سرش را پایین گرفت. مهرسا گفت: خودم به بابا می گم.
چشم های شیرین از حدقه بیرون زد:می دونی که بابات جونش به این مجسمه ها بنده.
مهرسا با دست دور تا دور سالن اشاره کرد:حالم از همه مجسمه ها و تابلوها به هم می خوره.
به طرف دخترش آمد و خواست بغلش کند اما او یک قدم عقب رفت و با چانه ای لرزان گفت: فکر کن مجسمه مُرد.
- خفه شو...خفه شو!
هما اشک های مهرسا را پاک کرد:آروم باش عزیزم!
مهرسا بیرون دوید. رنگ چهرۀ شیرین مثل گچ شد و خودش را روی مبل رها کرد. لب هایش خشک شده بود و دندانهایش به هم می خورد. هما مثل بید می لرزید. صدای پا از پله ها به گوش رسید. سرشانه های پیراهن مهرسا خیس شده بود و از موهایش آب می چکید. صدای کلاغ بلند شد. رعد غرید، اما هیچ کس عکس العملی نشان نداد. مهرسا با کفش های گلی و باتوم اسکی به دست، ایستاد روی فرش. نفس نفس می-زد. صورتک های سفید، قهوه ای و برنزی روی دیوار را با باتوم یکی یکی می انداخت زمین و تکه تکه می شدند و فریاد می زد:لعنتی ها...لعنتی ها...
شیرین مثل مار زخم خورده، روی مبل به خود می پیچید. می خواست فریاد بزند، اما نمی توانست؛ احساس می کرد پنجه ای قوی دور گلویش سفت می شود و نفس اش را بند می آورد. رنگ صورتش مثل انار پوسیدۀ روی شاخۀ درخت کبود شده بود. فکر نمی کرد خواب دخترش به این زودی تعبیر شود. مرگ نزدیکتر از چیزی بود که فکرش را می کرد حتی نزدیک تر از سایه.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به خانم بازرگانی عزیز. دست شما درد نکند و خسته نباشید.
موضوع داستانتان خوب است. مسئله مرگ و رویارویی با آن، پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد و مخاطب را جذب می کند. خواننده کنجکاو می‌شود که شخصیت یا شخصیت‌های داستان یا این معضل چگونه برخورد می‌کنند.اما یادمان باشد طرح چنین موضوعی برای بچه‌ها، سختی و پیچیدکی‌های خاص خودش را دارد. بچه ها براحتی با آن کنار نمی آیند .وقتی هم پای پدر مادر در میان باشد، کار دشوارتر می شود. وقتی مرگ مادر آن هم برای دختر در میان باشد، سختی کار دشوارتر خواهد شد.

به همین دلیل نویسنده قبل از نوشتن داستان، یاید دقیقاً به این بیندیشد که چه موضوعی را، با چه زبانی، با چه انگیزه‌ای و برای چه گروه سنی انتخاب کند.
به نظر می‌رسد موضوع خوبی که انتخاب کرده‌اید، تناسب چندانی با شخصیت داستان شما ندارد. و اگر به جای دختر نوجوان، انسان بزرگی را جایگزین کرده بودید، نتیجه بهتری می‌گرفتید.
زمینه ای که چیدید و بستری که با حضور هما خانم مهربان فراهم کردید، رویکرد داستان به سمت و سویی است که می خواهید دختر را از ترس برهانید اما چنین نشده.
اصل خواسته شما در داستان، خوب است، همه ما باید بدانیم که مرگ سایه به سایه ما در حرکت است اما نه برای نوجوان.

زیبایی داستان، اسم هایی است که برای زن و شوهر انتخاب کرده‌اید .شیرین و فرهاد. البته نگاه حرفه‌ای به داستان این است که شیرینی و فرهادی را در رفتار و گفتار آدم های داستان ببینیم. دیدن و حس کردن، همیشه در داستان موثرتر و حرفه‌ای‌تر از گفتن است.
زبان و نگارش هم ضعف‌هایی دارد که نسبت به ضعفهای ساختاری، از اهمیت کمتری برخوردار است. مثلا:
وسایل آرایش را جارو کرد توی کشو، یعنی چی؟
یا جایی دیگر نوشته‌اید شاخه آبی و نوک تیز برق در آسمان، این تصویر منظور شما از نمی‌رساند یا به عبارت درست تر، خوب نمی‌رساند.
خوشحالم که به داستان نویسی رو کرده‌اید و یقین دارم با مطالعه و تلاش بیشتر موفق خواهید شد.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
سیده مریم بازرگانی » دوشنبه 31 خرداد 1400
سلام و ادب. سعی می کنم نکاتی که مطرح کردید را اصلاح کنم.سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت