تنها سوژه خوب کافی نیست




عنوان داستان : تَخِس
نویسنده داستان : یاسمن صفریان

مدام بی قراری می کرد . پرخاشگر شده بود و لجباز . عصبانی که می شد پایش را محکم روی زمین می کوبید با اخم از اتاق خارج می شد . مادرش می گفت بخدا نمیدانم چرا اینجوری می کند . بچه خوبی بود تا حالا نمی دانیم چه شد یک هو . من میدانستم چه شده . میدانستم به قول خودشان پسرک چه مرگش شده و چرا اینجوری می کند . می دانستم چرا نزدیکش که می شدند جیغ می زد . می دانستم چرا نمی گذارد حمام ببرندش . شب ها از غصه خوابم نمی برد . کلماتم را پشت هم چیدم جلوی آینه چند باری تمرین کردم . فایده ای نداشت . فردا که دوباره مادرش را دیدم تمام کارهایی که کرده بودم ، تمام تمریناتم از یادم رفت . زبانم قفل شد دیگر کنترل خودم را نداشتم . تصمیم گرفتم هر جور شده این دفعه دیگر ماجرا را روشن کنم . تمام جرئتم را جمع کردم . ایستادم و گفتم چه شده . گفتم متاسفم . گفتم دیر رسیدم . مادرش شوکه شد . من خودم را در برابر تمام احتمالات و عکس العمل های مادرش آماده کرده بودم . جز این یکی . حتی نخواست بگوید که دروغ گفته ام یا من یک مریض جنسی ام و اینها تصورات ذهنی من است . با تمام وقاهت صدایش را پایین آرود طوری که اطرافیان بویی نبرند چه میگوید ، از من خواهش کرد آنچه را که دیده ام فراموش کنم این موضوع را به کسی نگویم . مبادا آبرویشان در درو همسایه ها به خطر بیفتد . خشکم زد . دیگر مقصد و مقصودی نداشتم . تمام نگرانی ام تبدیل به نفرت شده بود شعله های خشم درونم زبانه میکشد و هرچه بود را با خود میسوزاند . هیچ وقت با این رعاع و شهرشان کنار نیامدم . آپارتمانم را فروختم وسایلم را جمع کردم هر چه داشتم را نقد کردم و چمدانم را بستم . چند دست لباس و کفش هم برای پسرک خریدم . فردایش مادر و پدرش دیگر لازم نبود نگران آبرویشان باشند . پسرک حالا بزرگ تر شده است . دیگر پایش را روی زمین نمیکوبد ، پرخاش نمیکند ، دیگر لجبازی نمیکند ، اکنون بیشتر می خندد ، حالا دوستانی برای خودش پیدا کرده و راجع به کار هایی که دوست دارد انجام بدهد صحبت می کند . من هم حالا خوشحال ترم .
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیز، خانم یاسمن صفریان سلام.
از شما سپاسگزارم که به پایگاه نقد داستان اعتماد کرده‌اید. در داستان شما کودکی مورد تجاوز قرار گرفته و راوی ماجرا را برای مادر کودک تعریف می‌کند. ولی مادر دغدغه های دیگری دارد و ... سوژه جذاب است. اولویت آدمها بر اساس ارزشهایشان متفاوت است، و تقابل این اولویت‌ها و انتخاب‌ها بستر خوبی برای داستان‌گویی ایجاد می‌کند.
شروع کار گیراست و برای خواننده ایجاد سوال می‌کند. مشخص است که می توانید با ایجاد تعلیق‌های مناسب در طول داستان خواننده را با خود همراه کنید. این مهارت مهمی است که در داستان نویسی به آن نیاز خواهید داشت.
ولی نکات مهمتری وجود دارند که باید به آنها توجه کنید.
شما داستان خودتان را برای ما تعریف کرده‌اید، به جای آنکه آن را بسازید. صحنه‌پردازی نکرده‌اید و نگذاشته‌اید که مخاطب وارد جهان داستان شود. جمله معروفی است که حتما شنیده‌اید: «نگویید. نشان بدهید.» یعنی به جای اینکه بگویید کودک داستان شما پرخاشگر شده، آن را در صحنه‌ای به کمک کنش‌ها و دیالوگ‌ها به مخاطب بفهمانید. سعی کرده‌اید در این جمله رفتار غیرعادی کودک را نشان دهید: «عصبانی که می شد پایش را محکم روی زمین می‌کوبید با اخم از اتاق خارج می‌شد.» ولی موفق نبوده‌اید. کودکی که در زمان عصبانیت فقط اخم می‌کند و از اتاق خارج می‌شود، بیش از اندازه مودب و مصنوعی به نظر می‌رسد. ولی در جایی که گفته اید اجازه نمی‌داد او را به حمام ببرند، توانسته‌اید اضطراب او را نشان دهید.
به هر حال هرچه بیشتر بتوانید به جای استفاده از صفت‌، از کنش‌ و دیالوگ استفاده کنید، بر وزن داستان خودتان افزوده اید. و اگر بتوانید بین این دو تکنیک تعادل درستی برقرار کنید یک نویسنده زیرک خواهید بود.
از نظر من مهمترین اشکال داستان شما، روای داستان است. چه کسی برای ما روایت می کند؟ مرد است یا زن؟ چه نسبتی با آن کودک و خانواده اش دارد؟ چه اتفاقی افتاده که او متوجه تجاوز به کودک شده و دیر رسیده؟ چرا بعد از بی توجهی مادر بچه، آنقدر خشمگین می شود که آپارتمانش را می فروشد و می رود؟ رعایت منطقی روابط علت و معلولی از مهمترین مسائلی است که باید در داستان به آن توجه کنید. خود شما باور می‌کنید که راوی شما بعد از مشاهده برخورد متفاوت مادر، تصمیم بگیرد که زندگی‌اش را رها کند و برود؟ کار بهتری نمی‌توانست انجام بدهد؟
درست است که نباید در داستان کوتاه زیاده گویی کرد و تنها اطلاعات ضروری را به خواننده داد، ولی نباید در این موضوع خساست کرد. نویسنده اجازه ندارد مخاطب خود را با انبوهی از سوالات رها کند. شما این کار را کرده‌اید. یکی از مشکلات رایج نویسندگان تازه کار این است که ذهنیت خودشان را منطبق بر ذهنیت مخاطب خود می دانند. یعنی گمان می کنند آنچه خودشان می‌دانند را خواننده هم می داند. سعی کنید آنچه نوشته‌اید را از دید خواننده بخوانید. ببینید به او چه اطلاعاتی داده اید و خواننده شما چه برداشتی از جمله های شما خواهد داشت. این کار نیاز به تمرین و تمرکز زیادی دارد که به مرور آن را کسب خواهید کرد. توصیه می کنم آثار نویسندگان بزرگ را با دقت بیشتری بخوانید و ببیند آنها چطور این کار را کرده اند.
پایان بندی داستان شما، اشکال منطقی بزرگی دارد. راوی شما می گوید که وسایلش را جمع می‌کند و می‌رود. حتی اگر این را هم بپذیریم، باز این سوال پیش می‌آید که چطور از سرنوشت کودک باخبر است:« پسرک حالا بزرگ تر شده است . دیگر پایش را روی زمین نمیکوبد ، پرخاش نمیکند ، دیگر لجبازی نمیکند ، اکنون بیشتر می خندد ، حالا دوستانی برای خودش پیدا کرده و راجع به کار هایی که دوست دارد انجام بدهد صحبت می کند . من هم حالا خوشحال ترم .» علاوه بر این، زمان وقوع داستان شما دچار اشکال است. یعنی مشخص نیست زمان اصلی داستان شما زمان حال است یا گذشته. راوی شما کجا ایستاده. در اکنون یا در گذشته. داستان با زمان گذشته شروع شده و با زمان حال استمراری تمام شده.
باید نثر خود را تقویت کنید. این جمله ها اصلا خوب نیستند:« تمام نگرانی ام تبدیل به نفرت شده بود شعله های خشم درونم زبانه میکشد و هرچه بود را با خود میسوزاند» و در برخی موارد زبان معیار را رعایت نکرده اید. جای چنین جمله هایی در داستان نیست:« دیگر مقصد و مقصودی نداشتم... هیچ وقت با این رعاع و شهرشان کنار نیامدم.» اصلا یعنی چه که هیچ وقت با رعاع و شهرشان کنار نیامد؟
داستان نویس اجازه ندارد غلط املایی داشته باشد. پس نباید به جای «وقاحت»، بنویسد «وقاهت». زبان تنها ابزار نویسنده برای بیان داستان است و برای خلق تمام عناصر دیگر داستانی از قبیل شخصیت‌ها، صحنه‌ها و هر آنچه در داستان می‌آید، به آن نیاز دارد. حتی می توان گفت مهمترین عنصری که می تواند بر خواننده تاثیر بگذارد و او را در جهان داستانی نگه دارد، زبان سالم و گیرا است.
به عنوان آخرین نکته، متوجه نشدم چرا اسم داستان خودتان را گذاشته اید «تَخِس». تا جایی که متوجه شدم این کلمه گویش دیگری از همان «تُخس» است که می‌شناسیم. آیا این گویش شهر خاصی است؟ در داستان به شهر خاصی اشاره نکرده‌اید و باز خواننده را با یک سوال دیگر رها کرده‌اید.
خانم صفریان گرامی، شما بسیار جوان هستید و در ابتدای راه. توصیه می‌کنم زیاد بنویسید ولی عجله‌ای برای انتشار نوشته های خود نداشته باشید. از کلاس ها و کتابهای داستان‌نویسی استفاده کنید و داستان‌های خوب دنیا را با دقت بیشتری بخوانید. با استعدادی که در شما می‌بینم قطعا موفق خواهید شد.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت