خلاقیت و نوآوری



عنوان داستان : یک قرن به روایت باجی

دیروز من و باجی، از روی یک سجل قدیمی، فهمیدیم ملیحه چند روزی است نود و نه سالش تمام شده و رفته توی صد سالگی.
باجی سجل را از دستم گرفت، پیچیدش توی یک پلاستیک و در حالی که با احتیاط توی کیف جایش میداد گفت:"بسته جانم...هی این سجل مادر مرده را ورق ورق و دستمالی نکن....با آن دستکش هات از صبح، بیست نفر را سوزن زده ای..."
خندیدم.راست میگفت.سجل از شدت کهنگی در استانه ی پودر شدن بود؛ اما باجی اصرار داشت همین شناسنامه، اصل و معتبر است. میگفت عین تخم چشم هایش از سجل مراقبت کرده؛ حتی او بوده که از گرما و سرما و تر و خشک، سجل را سالم بیرون کشیده تا سن و سال خانمش گم نشود. ملیح روز اول، شناسنامه ی دیگری داده بود پذیرش که سنش را چند سالی کمتر نشان می داد؛ اما باجی میگفت قدیم ها برای راه افتادن کار خودشان سن بچه ها را غلط غولوط میگرفتند.
معلوم نیست خود باجی چند ساله است. پیر است اما جوانتر از ملیح به نظر میرسد.با موهای سفیدِ فرق وسط و بوی گلاب. میگوید سن خودش را نمی داند چون به شناسنامه اش اعتمادی نیست؛ ولی با چیزهایی که تعریف میکند می شود فهمید در تمام زندگیِ ملیحه حضور داشته؛ جاهایی را هم که نبوده از این و آن پرسیده.
روزهایی که هوش و حواس ملیح سرِ جا باشد، وقت قرص خوردن برایم درد دل میکند و از شبی که مادرش اورا زاییده میگوید.آن شب ننه جانش بعد از ده بچه، سرِ زا می رود. اقاجان هم که ظاهرا از مرگ زن جوانش خیلی ناراحت بوده، رو می کند به قابله ی دیر رسیده و می گوید از جلوی چشمش برود گم شود.معمولا اینجای قصه، ملیح قرص را توی دستم تف می کند و می گوید خیلی زهرمار است؛ بعد ادامه می دهد:"آن شب باران می بارید خانم جان...سیل بود..اقاجان خدابیامرز اعصاب درستی نداشت که... زن بدبخت را انداخت تو کوچه..."
ملیح بارها گفته مطمئن است آه قابله او را گرفته؛ چون ظاهرا قبل از رفتن، با انگشت اشاره اش نوزاد را نشان داده و به اقاجان گفته:"از خدا میخوام به بچه ات عمر خیلی طولانی بده تا رفتن کسانش را ببیند..."
اولین باری که این ماجرا را شنیدم، خنده ام گرفت و پرسیدم:"مگر تو چند ساله ای ملیح خانوم؟"
ملیح هم قرمزیِ حنای جلوی سرش را خارانده و گفته بود:"پنجاه، شصت...مطمئن باش تا هشتاد هم میرسم..."
آن زمان هنوز نمی دانستم ملیح به زودی نود و نه سالش تمام می شود؛ ولی تقریبا مطمئن بودم شبِ دنیا امدنش یک شب شومِ بارانی بوده؛ اما بعدش باجی امد و گفت که آن موقع ها، حوالی سال هزار و سیصد، بعد از کلی قحطی و بدبختی،مردم پوست کلفت شده بودند و اصلا زائو شب دردش نمی گرفته، معمولا وسط روز، همان سرِ بیجار و وقت درو کردن برنج، زن پا به ماه روی زمین می نشسته و بچه اش را می زاییده. اصلا به امدن قابله هم قد نمیداده.البته باجی این بخشِ روایت را که ننه ی ملیح سرِ زا رفته، تایید کرد. پرسیده بودم:"تو انجا بودی باجی؟"
و به باجی برخورده بود و چند روزی برایم نقل و نخودچی نیاورد.
باجی به میز پذیرش نزدیک میشود؛ بعد درحالی که دست میکند توی کیفش، میگوید:"مادر دیشب سوز می امد، فکر کنم اقای رمضان باز یادش رفته بود پنجره را کیپ کند، من که توی راه رفتن خودم مانده ام، زورم نمی رسد...ملیح بیچاره تا صبح خودش را جمع کرده بود..."
پارچه ی چهارگوشِ سفیدش را پهن می کند روی پیشخوان؛ بوی گلاب بلند می شود. بعد یک مشت نخودچی و نقل می ریزد رویش. در تمامِ یک ماهی که همراه ملیح اینجا بوده، وقت و بی وقت امده و سفره اش را برایمان باز کرده:
"مادر بیا فشار خانوم را هم بگیر..به خیالم صورتش قرمز شده.."
ملیحه، روی تختش نشسته و به غذای جلوی رویش خیره شده. باجی هم روی صندلی می نشیند و میل بافتنی اش را دست میگیرد. فشارش خوب است. ملیحه به باجی نگاه نمی کند.هیچ وقت هم ندیده ام صدایش کند؛ یکباره می گوید:"خدا حاجیه خانم را بیامرزد، زنِ خوبی بود، فقط حیف دست بزن داشت و وقت و بی وقت گوشم را میپیچاند، که اگر مِن بعد شیطنت کنم می گذارد می رود خانه ی همسایه و حاجیه خانم انها می شود."
باجی نگاهی به ملیحه می اندازد و دوباره میل هایش را میان رشته های کاموا تکان می دهد. می روم پنجره را ببندم. هوا سیاه شده و ابرها منتظر یک اشاره اند تا برف و باران بریزند روی سرمان. ملیحه ادامه می دهد:"عاقبت هم یک روز صبح بیدار شدم، دیدم نیست...گذاشته بود رفته بود...آن وقت هم هوا همینطور طوفانی بود..."
به باجی نگاه میکنم ببینم صحت روایت را تایید میکند یا نه. گوشه ی لبش را گاز میگیرد و با چشمش اشاره می کند که باشد سر فرصت.
سر فرصت از باجی می پرسم:"حاجیه خانم کی بود؟"
باجی سلامِ نمازش را طولانی و مفصل تمام میکند:"حاجیه مادر بزرگ خانوم بود، تا پنج سالگی هم تر و خشکش کرده بود، ملیح هم جانش به او بسته بوده، سرِ زمین و وقت اشپزی مدام به پر و پایش می پیچده و یک آن از او جدا نمی شده، حاجیه خانم هم شوخی و جدی درامده که یک بار دیگر به پر و پایم بپیچی، می روم میشوم حاجیه خانومِ همسایه...."
می خندم:"خب پس درست یادش مانده..."
باجی میگوید:"حالا گوش کن...طفل معصوم پنج ساله هم که شوخی حالیش نبوده از ترس اینکه حاجیه شب وقتی او خواب است بگذارد برود، تمام سنجاق سر های زن بیچاره را از زیر بالشش برمیدارد، پاورچین پاورچین از رختخواب می زند بیرون، سر راه لباس هایش را هم زیر بغل می زند و همه را می اندازد توی تنور. خود ملیح خانوم بارها این حکایت را برایم تعریف کرده، اصلش همین است."
جلوی خنده ام را می گیرم:"خب بعدش چه شد؟"
باجی چادر سیاهش را سر می کند:"میخواستی چه بشود مادر؟...پیرزن بیچاره فردا صبحش با موهای خاکستریِ پریشان و یک لا پیرهن مدام از این اتاق به آن اتاق پریده و پایش را هم از در خانه بیرون نگذاشته...بوی تنور که در می اید ماجرا لو می رود؛ اقا جانش گوشش را می پیچاند و روانه اش می کند خانه ی خواهر بزرگش؛ بچه ی مادرمرده دیگر حاجیه را نمی بیند....آن موقع ها رسم بود...بچه ها انقدر زیاد بودند، که خانواده ها یکی دوتایشان را می دادند فامیل بزرگ کند"
باجی کیفش را زیر بغل می زند و میگوید امشب نمی تواند پیش ملیحه بماند، کار دارد، باید برود خانه. وقتِ رفتن به کشیک شب تاکید میکند اگر ملیحه سراغش را گرفت و بی تابی کرد بگوید باجی صبح، افتاب نزده بر میگردد.
صبح افتاب می زند و یک ساعتی به ظهر مانده که سر و کله ی باجی توی بخش پیدا می شود. ارام و با هن هن راه می رود، جعبه ی بزرگی توی دستش گرفته و خوب جلویش را نمی بیند، انگاری فقط به عصای چوبی اش بند است. قبل از اینکه به اتاق ملیحه برود، می اید سمتِ ما و همان طور که سعی میکند تعادلش را نگه دارد می پرسد:"ملیح دیروز خیلی بهانه گرفت؟"
قبل از اینکه دهان باز کنم، کشیک دیشب که کنارم ایستاده، میگوید :"نه...سر شب تخت خوابید تا صبح"
باجی چند لحظه ای در سکوت به ما نگاه میکند.به نظرم می رسد دلخور شده. بعد راهش را میگیرد و جلوی اتاق ملیح غیب می شود.
می روم دوز داروی جدید ملیحه را بریزم توی سرمش. باجی صندلی اش را کشیده بیخِ تخت ملیح و البوم قدیمیِ بزرگی را بین خودشان باز کرده. جعبه هم پایین پایش باز مانده و از تویش کلی عکس سیاه و سفیدِ زرد شده پیداست. باجی مدام انگشتش را از این عکس به آن عکس می برد و می پرسد:"این کیه؟...ملیح خانوم...این یکی کیه؟" ملیحه اما انگار خیلی حوصله ندارد و نمی تواند اینهمه ادم و خاطره را یک جا ببیند.می خواهم برگردم که باجی صدایم می زند:"مادر یه لحظه صبر کن...میخوام شاهد باشی"
می ایستم. باجی دست می برد زیر پوسته ی پلاستیکی البوم و عکسی می کشد بیرون. عکس را میگیرد جلوی چشم ملیحه:"این اقا را یادت هست؟"
ملیحه عکس را میگیرد. مشکوک به باجی نگاه میکند و بعد هم من را ورانداز میکند که دم در اتاق معطل ایستاده ام:
"معلوم است...یاد...یادم است....همان اربابی است که من و بچه ی کوچکش را گذاشت رفت دنبال یک لکاته...خبرش را داشتم..."
باجی گوشه ی لبش را گاز می گیرد بعد رو میکند به من:"دیدی مادر...اقا طاهر را یادش مانده...حالا گیرم یک چیزی هم پرت و پلا گفت اما از توی عکس شناختش...."
می گویم:"خب؟"
"خب که مادر شما گفتید فراموشی گرفته و روز به روز بدتر می شود...حالا ببین....همه را می شناسد"
شانه بالا می اندازم:"ما نگفته ایم...ازمایش ها گفته اند...البته وضع قلبش هم همچین مساعد نیست..."
باجی چیزی زیر لب می گوید.حدس میزنم فحشم داده باشد، می روم نزدیک و میگویم:"میشه ببینم؟"
با دلخوری عکس را می دهد دستم.عکس عروسی است. ملیحه ی جوان را با موهای بیگودی پیچیده راحت می توان تشخیص داد،کنارش اقای دامادی ایستاده با سبیل بناگوش در رفته.باجی می گوید:"طاهر اقا ارباب بود....کلی زمین داشت...از وقتی سالِ بیست با خانوم عروسی کرد من رفتم خدمت خانوم و پیششان ماندم...بچه سال بودم...تازه جنگ شده بود و اجنبی ریخته بود توی مملکت...خانواده ها پراکنده شدند و هرکی رفت یک طرفی...این هم قسمت من بود"
ملیحه دوباره زیر لب می گوید:"لکاته..."
باجی سریع میگوید:"طاهر اقا با رعیتش بد تا نمی کرد...اوایل سالِ سی بود، پسرشان تازه دنیا امده بود....ولی خب مادر وضع مملکت فرق کرده بود...طاهر اقا افتاد به یک گروهی و به سرشان زد برای سود بیشتر بروند تهران...از بس دهن به دهن چرخیده بود،همه ی ده می دانستند...اما ملیح خانوم خودش را زده بود به نشنیدن...تا اینکه طاهر اقا یک شب که من بچه را خواباندم، دستِ خانم را گرفت و نشاند تا باهاش حرف بزند...میخواست خانوم از خودش بشنود می رود تهران و کاسبی که مساعد شد بر میگردد پیِ شان....اما ملیح خانوم امان نداد اقا دهان باز کند،دست گذاشت روی گوش هایش و دوید توی اتاق پنجدری و زد به گریه...حالا که خود اقا میخواست بهش بگوید فهمیده بود ماجرا جدی است...."
ملیحه به باجی نگاه می کند و چیزی نمی گوید.باجی ادامه می دهد:"خانوم آن شب پلک نزد، من هم پا به پایش بیدار بودم...دم صبح بود که دوتایی با هم سایه ی اقا طاهر را دیدیم که اول افتاد روی صندوق،بعد قالی،اخرش هم پشت در غیب شد...ملیح خانوم دوباره جلوی دهانش را گرفت و گریه کرد....خانوم...یادت هست؟"
ملیحه یک کلام نمی گوید و نگاهش مات است، باجی البوم را می بندد و عکس ها را دسته می کند:
"راست و دروغ قضیه ی لکاته را نمی دانم اما اقا برای خانوم یکی دوتایی زمین گذاشت که هنوزم جان دارند و محصول می دهند،منتها دیگر هیچ وقت برنگشت ده پیِ شان، از دور جویای احوال بود...خانوم هم آن وقت ها پایش به رفتن نمی کشید....میگفت چه فایده دارد بروم دنبالش و بگویم برگرد، مگر مردی که یک زندگی را ول کرده باشد، اینطوری بر میگردد؟"
ملیحه عکس عروسی را که گوشه ی تخت افتاده، بر می دارد و می گذارد زیر بالشش. باجی نمی بیند.
تلفنم زنگ میخورد. شماره ی خارج است و ذخیره اش کرده ام: "پسر ملیح خانوم." باجی همان اوایل گفته بود پسر ملیحه میخواهد از آنور دنیا مادرش را ببیند؛ منتها او رسم کار با این ماسماسک ها را بلد نیست؛ قرار شد فعلا پسرش هر وقت هوای مادر کرد،به گوشیِ من زنگ بزند.تماس تصویری برقرار می شود، موبایل را میگیرم جلوی صورت ملیحه.اول متعجب است؛ بعد با تردید نگاهم میکند. پسرش انور خط چندین بار میگوید سلام.گوشی را میبرم جلوتر.اقای شصت و خورده ای ساله ای داد می زند:"مامان." ملیحه زیر لب میگوید:"نامی."باجی صورتش را ماچ میکند و به من اشاره می زند:"دیدی بیخود میگویید فراموشی دارد..."
ملیحه گوشی را از دستم میگیرد، همه جای ماسماسک را می بوسد و انقدر روی صفحه اش گریه میکند،که تماس تصویری قطع می شود.از باجی میپرسم:"چرا نمی اید ایران؟"
"برف و بوران را نمی بینی خانوم جان؟...تازه اگر راه ها باز بود هم نمیشد بیاید..."
دیگر کار از ابرهای تیره و آسمان غرنبه گذشته؛ تا مچ، برف نشسته روی زمین. اقا رمضان بیلش برداشته و برف ها را یک گوشه تلنبار میکند و حتمی وقتِ رفتن دوباره از کمردردش می نالد. ملیح خانوم به زانویش دست میکشد و چیزهایی زیر لب میگوید که نه من می فهمم و نه باجی. بعد کم کم اشک توی چشمش جمع می شود و گیج و سردرگم به اطراف نگاه میکند.می گوید دعای روز شنبه را یادش نیست؛ یک تکه اش را می خواند و به من میگوید بقیه اش را تو بگو. به باجی نگاه میکنم.باجی میگوید امروز شنبه نیست ولی چه فرق میکند دعای شنبه را پنجشنبه بخوانی:"قربانت ملیح خانوم....بیخود خودت را غصه میدهی...من تا همینجا هم که تو خواندی بلد نیستم....الان برایت پیدایش میکنیم...."
باجی می گوید همه دعاهای ملیح برای سلامتی نامی است.ظاهرا اوایل دهه ی پنجاه، پسر یکی یکدانه ی ملیح، مثل پدر هوای تهران به سرش میزند و به بهانه ی درس و کار می رسد تهران.ملیح خانوم هم چشم دیدن تهران را نداشته اما وقتی کاغذ نوشتن ها قطع می شود و دیگر خبری از نامی نیست، شال و کلاه میکند و با باجی می ایند تهران، خانه ی یکی از عمه های نامی.عمه هم همان دم در می گوید که سر از کار جوان های امروز در نمی اورد و یک هفته است نامی خانه نیامده.ملیح و باجی روزها توی بازار ها و کوچه پس کوچه ها دنبال نامی میگردند؛عاقبت یک شب نامی، ترسیده و لرزیده و گیج پیدایش میشود:"لورفتیم...دنبالمونن...دنبال منن..."
باجی رو می کند به ملیح:"یادت هست؟ دورش را پتو گرفتیم و چایی نبات زعفرانی دادیم دستش....عین بید می لرزید طفلک...حالش که جا امد پاشد یک مشت کتاب و کاغذ سوزاند، من و تو هم همت کردیم و تمام پنجره ها را بستیم و رو شیشه ها را روزنامه چسباندیم...بعد هم مرا فرستادی لای درز و جدار ها را پارچه بچپانم....عمه چندتا درشت بارم کرد؛ گفت چه ساده اید شما، بخواهند بیایند نامی را بگیرند با لگد در را باز میکنند، کار الکی نکنید... یادت امد؟"
ملیحه مات به باجی نگاه می کند و بعد هم دوباره از روی انگشت هایش ذکر می گوید. باجی دیگر به من نگاه نمی کند و انگار تمام خاطره را برای ملیح می گوید:"فردا ظهر بود که پیدایشان شد...من و تو، نامی را بردیم پشت بام و فراری اش دادیم...یادت هست چقدر سکندری میخورد؟... دیلاق کلی به خودش پیچید تا در رفت....دو تا غولتشن هم دنبالش امدند روی بام...یکی را تا میخورد گرفتیم زدیم... نزدیک بود بیفتد از روی بام و ناکار شود...ناکار هم شد....فقط من میدانم و تو....یادت امد؟"
باجی می خندد. ملیح هم باید به این خاطره ی مشترک بخندد؛حالا وقتش است.نمی خندد و فقط زیر لب می گوید:"نامی". باجی به سردی ملیحه را نگاه می کند. به من هم نگاه نمی کند فقط با دلخوری می پرسد:"مادر دیر وقت نیست؟....بخوابیم دیگر...."
بعد غرولند می کند:"پسرت در رفت و دیگر پشت سرش را نگاه نکرد...جوانی و خامی..."

صبح که کارت میزنم، صدای گریه می شنوم.باجی روی یکی از صندلی های دمِ اتاق ملیحه نشسته، یک دست را گذاشته روی ساک های کنارش و اشک می ریزد. تا مرا می بیند گلایه میکند:"به من میگه دزد...واقعا خاک برسرت باجی...من دارم میرم ده خودمان...منتظر بودم شما بیایی بهت بگویم..."
ظاهرا دم صبح که باجی داشته اتاق را مرتب میکرده و مثل همیشه وسایل ملیحه را میگذاشته توی کیفش، ملیح از خواب بیدار شده و جیغ زده دزد. حالا هرچی باجی چراغ ها را روشن کرده و گفته:"منم خانوم جان...منم"، ملیحه محل نداده.باجی هم به حالت قهر وسایلش را جمع کرده:"مادر نبودی ببینی...سرپرستار امده بود و میگفت ملیح خانوم مگر این خانوم را نمی شناسی؟ و ملیح درجا سرش را برد عقب که نه...مرا یادش نیست...این ممکن است؟...من دیگر اینجا نمی مانم....به پسرش هم زنگ زدم گفتم دیگر نمی مانم...خود دانی"
باجی اشک هایش را پاک می کند. فایده ای ندارد برایش از مرضِ فراموشی بگویم؛ چون توی کتش نمی رود.اصلا روز اولی هم که ملیح را اورده بود نگفته بود ادم ها را یادش نمی اید؛ گفته بود قصه ها را عوضی تعریف میکند و کمتر با من حرف می زند.
باجی سرِ پا می ایستد.ساک ها سنگین هستند و رمضان باید بیاید کمکش:"از بچگی به خانوم خدمت کردم...جز با او سفر نرفتم...دوست نداشتم خانم را تنها ببینم که زن کسی نشدم...حالا هم اینجوری...میترسم بروم ده و انجا هم کسی مرا یادش نباشد..."
میگویم:"تو خودت حالش را بهتر میدانی...فراموشی..."
باجی ساک ها را می دهد دست رمضان:"فراموشی؟...من فکر میکردم ادم فراموشی بگیرد فقط انهایی را که نیستند یا دورند یادش می رود..مثل پسر و شوهرش ....اما همه را یادش بود...خودت دیدی...تازه حاجیه خانم، که گوشش را پیچانده هم یادش بود...فقط مرا یادش نیست...دیگر خاطره گفتن چه فایده دارد...الان بروم از آژیر قرمز روزهای جنگ و قایم شدن توی راه پله ها بگویم، یادش می اید؟...نه..."
باجی باور نمیکند انهایی که با خاطره ی بدِ رفتن همراه باشند دیرتر از یک ذهنِ رو به زوال می روند تا انهایی که همیشه بوده اند.نمی توانم از دلش دربیاورم، فقط می پرسم"برمیگردی باجی؟"نگاهم میکند اما چیزی نمی گوید.

ظهر به ملیح سر می زنم. ارام توی تختش دراز کشیده و به باریکه ی نوری که در این سرما از پنجره می تابد خیره شده.ضربان قلبش کند تر از همیشه است و نفس هایش خس خس می کند.دکتر را صدا میزنم معاینه اش کند؛ تا می اید بالای سرش به من میگوید کد بزن. ماتم می برد. همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد. دستگاه احیا می اید. پیراهن ملیحه را باز میکنم.حس میکنم زیر لبی میگوید:"باجی..."
درست نمی شنوم. سرم را می برم نزدیک دهانش:"چه گفتی ملیح خانوم؟...یکبار دیگر بگو"
دوباره نمیگوید.دکتر می گوید:"برید عقب لطفا...چیکار میکنید؟" باز می پرسم:"گفتی باجی یا نامی؟". پرستار دیگری می اید و مرا از اتاق می فرستند بیرون.

صبح باجی البوم به دست، پیدایش می شود"عکس از خودم پیدا کرده ام...ببینم باز هم مرا یادش نیست؟" بعد عصا زنان به طرف اتاق ملیح می رود.
فکر می کنم کاش ملیح دیروز،در یکی از روزهای صد سالگی اش، قبل از ایستادن قلبش، یادش امده باشد باجی تمام وقت هایی که او خواب و بیدار بود،همین جا، مراقبش بوده،خاطره هایش را گم نکرده و هیچ وقت رفتنش،بیشتر از یک شب تا صبح طول نکشیده.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
به نظرم داستان خوبی از آب در آمده است. کمی شاید ریتم داستان کند باشد یا یک جورهایی خواننده آن را کپی و تقلیدی از داستان‌هایی که در ذهن دارد بپندارد (از این دست داستان‌ها در ادبیات معاصر زیاد داریم هر چند تقلید هم مطلب بدی نیست) اما به گمانم نویسنده اولا داستان خوبی نوشته، دوم ساختار را می‌شناسد و سوم داستان‌گویی را بلد است. آنچه به مرور نویسنده محترم باید به آن توجه کند کار کردن در زمینه عمق و معنا و انتقال معنا در داستان‌هایش است، طبیعی است نباید داستان‌هایش بوی کهنگی دهد، البته می‌دانم که کم کم و به مرور این مهم هم حاصل خواهد شد. کمی به تجربه در این زمینه نیاز است، گو اینکه منظورم این نیست این داستان معنا ندارد یا عمیق نیست یا کلاً کهنه است، منظورم بهتر شدن کار است و اینکه وقتی خود نویسنده تفکراتش را در داستان ساری و جاری کند به نوعی دیگر به نویسنده‌ای حرفه‌ای بدل می شود که شاخصه و مولفه‌هایی در داستان‌هایش دارد مخصوص به خودش. اینجور خواننده به نوعی ذهنش بیشتر درگیر می‌شود و به دنبال عمق و معنایی در پس پشت روایت می‌گردد، ناخودآگاه این کار را می‌کند. البته این داستان هم مسئله‌مند است به دنبال پاسخ به این مسئله است و...
باری در کل با تمام این احوالات داستان خوبی شده که خب، می‌شود خواند و از خواندن آن هم البته لذت برد.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
علی مکتب دار » شنبه 25 اردیبهشت 1400
داستان فوق العاده ای بود. تبریک به نویسنده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت