خواننده از داستان توقع تلنگر دارد!




عنوان داستان : بیست و پنج خط
نویسنده داستان : علی مریدی

پسر جان آنجایی.
صدای غریبی جواب مرد را داد. مرد از شنیدن صدای غریبه جا خورد.
_گویا شما جدید هستی.
_بله
_پس قبلی ها کجا هستند؟
_نمی دانم. من را امروز به اینجا منتقل کرده اند.
_موفق باشی. اهل کجا هستی؟
دیگر صدایی از آن طرف در نیامد، او فهمید که مرد پشت در نمی خواهد جواب او را بدهد.
صدای باز شدن دریچه ی پایین در آمد. نور برنده ای به درون تابید. دستی سینی غذا را روی لبه ی دریچه گذاشت. از دستان مرد معلوم بود سنش زیاد نیست. پوست سبزه و جوانی داشت. لبه ی آستین پیرهنش را تا زده بود.
_ظرف غذا را بدارید تا دریچه را ببندم.
دریچه با صدای گوشخراشی بسته شد. صدای قدمها مرد آن طرف در، توی راهروی خالی پیچید.
او درون اتاقی کوچک بدون پنجره، آخر راهرویی که به در آهنی ختم می شد محبوس بود. البته اینها را نگهبان ها برایش گفته بودند. از آخرین بازجویی او چند سال می گذشت. در این مدت او را فقط برای قضای حاجت و خواندن نماز آن هم چشم بسته از سلول بیرون می بردند. مرد حساب سال ماه را درست و حسابی نداشت. زمان روز شب را هم از نور کم جانی که از لای دریچه ی سقف سلول می تابید متوجه می شد.
_پسرم همه ی نگهبان ها عوض شده اند؟
_به حال تو چه فرقی دارد؟
_هیچ!
_بله همه عوض شده اند. یک نفر از آنها بازنشسته شد. دو نفر هم برای شهر خودشان انتقالی گرفتند.
_جرم تو چیست. چرا اینجایی؟
_جرم من این بوده که صدای مردم رنج کشیده ام بودم.
_سیاسی هستی؟
مرد پوزخندی زد.
_سیاسی! فقط درد مردم را فریاد زده ام.
_شغلت چیست؟
_معلم بودم!
مرد دستی به خط های روی دیوار کشید. هر خط نشانگر یک سال بود.
هر سال وقتی نگهبان ها عید را به همدیگر تبریک می گفتند. او می فهمید یک سال گذشته و یک خط روی دیوار بتنی سلول با پشت قاشقش می کشید. وقتی در سلولش را برای کارهای روزانه باز می کردند از زیر چشم بند خطها را نگاه می کرد. اما هیچ وقت نتوانسته بود آنها را بشمارد.
_از بیرون چه خبر.
_هیچ خبری نیست. چند وقت است اینجایی؟
_حسابش را ندارم.
_چرا این چند روز تنها تو اینجایی؟ همیشه سه شیفت نگهبان بود.
_نیروهای جدید هنوز نرسیده اند. تا آنها بیایند چند وقت من یکسره نگهبانم.
کلام نگهبان استوار نبود. گویی چیزی را از مرد پنهان می کرد.
مرد باخودش زمزمه کرد.
_تازه رسیده را خبر از حال  بی خبر از هر جا نیست.
از صبح خبری از نگهبان نبود. همیشه صدای رفت آمدش در سالن می پیچید. صبح برای نماز مرد را ازسلول بیرون می برد. اما ان روز خبری از او نبود.
مرد قضای حاجت داشت. از صبح هر چه نگهبان را صدا زده بود. جوابی نشنیده بود.
نور لایه دریچه رفته بود. این یعنی شب شده، مجبور شد چند بار زیر پای خودش ادرار کند. ناگهان صدا پایی در راه رو پیچید
_خدا را شکر آمدی کجا بودی؟
در سلول باز شد. همیشه نگهبان به او می گفت پشت به در بایستد تا چشم بند را بر روی چشمانش بزند. اما این بار در سلول باز شد.
_بلند شو برو
_کجا!
_مملکت بلبشو شده گویا می خواهد انقلاب شود. من هم می خواستم فرار کنم تا به چنگال مردم نیوفتم، اخر دارند در زندانها را باز می کنند. اما می دانستم بعد از رفتن من تا مردم سلول تو را پیدا کنند از تشنگی و گرسنکی می میری برای همین برگشتم تا درها را برایت باز کنم،
نگهبان این را گفت و با عجله رفت.
نور چراغ راهرو به درون سلول تابید چشمان  مرد نمی توانست نور را تحمل کند. یک ساعت شاید بیشتر پشت به نور رو به دیوار ایستاد و با زحمت چشمانش را نیمه باز کرد. خط های روی دیوار را با کمک انگشتانش لمس کرد. بیست و پنج خط .

پایان
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
داستان شما، داستان غم‌انگیزی است.
اما نکته مهمی که نتونستم از آن برداشت کنم، تلنگری است که باید می‌خوردم و نخوردم.
داستانی که نوشته‌ای یک داستان معروف است. داستان کسی که زندانی می‌شود و خبر ندارد چند سال است که در زندان است و بالاخره در اثر اتفاقی آزاد می‌شود.
این طرح داستان شماست.
و شماداستان نمی‌نویسید که به ما در باره طرح داستانتان چیزی بگویید.
شما داستانی می‌نویسید که تلنگری به ما بزنید. ما را متوجه موضوعی کنید. حساسمان را تحریک کنید، اعتراضی کنید و یا اینکه از اتفاقی حرف بزنید که ما از آن خبر نداریم.
داستان شما لازم نیست همه اینها راداشته باشد که اگر داشته باشد بسیار خوب‌تر می‌شود. اما لااقل باید یکی از اینها را داشته باشد.
بجز این، داستان شما در زندان اتفاق می‌افتد و ما از زمان و مکان بیرونی این قصه بی‌خبریم.
شما می‌توانید ما را بی‌خبر نگه دارید و یک فضای تخیلی برای ما خلق کنید اما وقتی از یک زندانی حرف می‌زنید آن هم انفرادی باید ویژگی‌های یک زندان انفرادی را بدانید
این بسیار مهم است. ممکن است اصولا شما از فضایی حرف بزنید که خودتان ساخته‌اید اما باید چفت و بست مناسبی داشته باشد.
طراحی داستانتان خوب است ما از پس تکمیل این طراحی بر نیامده‌اید.
داستانتان شبیه ساختمان نیمه کاره‌ایست که سالهاست از ادامه کار و تکمیل آن خودداری کرده‌اند.
داستان باید شکل و شمایلش درست باشد تا ما بتوانیم اسم آن را داستان بگذاریم.
پس باید دوباره نقد مرا مرور کنید و ببینید نقایص داستانتان در کجاست و چه کاری می‌توانید برای آن انجام بدهید.
توصیه می‌کنم لااقل ده داستان قوی بخوانید و ببینید که نویسنده آن چگونه آن را نوشته است که منطبق با حرف‌های من است.
اگر مدتی چنین کاری بکنید کم کم درک از داستانتان بالا می‌رود و در ناخودآگاهتان می‌نشیند. در نوشن داستان‌های دیگر زحمت کمتری خواهید کشید.
نوشتن داستان هم مثل نواختن ساز است.
روزهای اول نوازنده نمی‌داند چگونه بنوازد. حواسش بین حرکات دستانش و صدایی که از آن بیرون می‌آید در رفت و آمد است. اما وقتی متبحر شد دیگر به حرکات دستش توجهی ندارد و خودش غرق در صدا می‌شود.
کاری که او انجام داده تا به اینجا برسد، تمرین است و شنیدن زیاد موسیقی خوب.
شما هم باید چنین کنید. هم بنویسید و هم بخوانید. زیاد زیاد زیاد.
تا وقتی که دست به قلم می‌برید برای نوشتن، بطور سیال و جاری بنویسید.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت