آیا گره و گره‌گشایی در راستای همدیگر هستند؟




عنوان داستان : لباس عروس
نویسنده داستان : طاهره امینی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «لباس عروس(بازنویسی اول)» منتشر شده است.

در قاب چوبی آشپزخانه ایستاد و نگاه کرد به قامت چهارشانه‌ی مردی که نیامده داشت می‌رفت. مرد بند کفش دختربچه را بست، دستش را گرفت و به سمت در حیاط رفتند. دست‌هایش را روی هم کشید و فکر کرد که هیچ‌وقت هیچکس این دست‌ها را لمس نکرده بود.
آمد توی حال و نشست به جمع کردن استکان‌های چای. پدر تکیه داده بود به پشتی و یک پایش را دراز کرده بود. «بی پدر اومده بود دنبال لَله برای توله‌ش.» دستی چنگ زد به گلویش. استکان خالی پدر را گذاشت توی سینی. مسلم جرعه‌ی آخر استکان را سر کشید و سر تکان داد. «وقتی ندیده و نشناخته هر خری رو راه می‌دین تو این خونه، همین می‌شه.» هوای اتاق داشت تمام می‌شد. استکان مسلم را برداشت. نمی‌توانست نفس بکشد.
دستش رفت پی ِ استکان دست‌نخورده‌ی مرد چهارشانه. دانه اشکی که از نیم‌ساعت قبل نشسته بود پشت پلکش، غلت خورد و افتاد. مسلم غرید: «چرا غمبَرَک زدی؟ می‌خواستی کلفت بچه‌ی مردم بشی؟ با عزت و احترام بشین تو خونه‌ی پدرت خرجی‌تونم رو تخم چشم خودم.» دهان باز کرد بگوید کدام عزت و احترام، نگفت. تمام این بگومگوها را از بر بود. جای سیلی نخورده روی صورتش سوخت. سینی را برداشت و در آشپزخانه گم شد.
استکان‌ها را گذاشت توی سینک و شیر آب را باز کرد. دست‌هایش را گرفت زیر آب و فکر کرد آنقدر ظریف هستند که توی دست‌های پهن مرد چهارشانه گم می‌شدند... ته دلش لرزید. صدای مسلم می‌آمد: «پدر من دیگه سنی از راحله گذشته، قبول کن آدم درست‌حسابی پاشو اینجا نمی‌ذاره. چرا هر کسی رو راه می‌دی تو این خونه؟ ما آبرو داریم...»
نوزده سالش بود که زن همسایه در خانه را زد. گل از گلش شکفت و با لباس عروس تا کنار دست جواد هم توی خیالش پیش رفت. اما مسلم و احمد بنا را گذاشتند به اخم و تَخم که راحله بچه‌ست، الان وقتش نیست.
صدای پدر بالا رفت: «راحله! هوی راحله! گفتم میوه بیار برا برادرت.» خیسی دست‌ها را به دامن لباسش خشک کرد و ظرف میوه را برداشت. برگ های سبز و یکدست نارنگی‌ها را به دقت چیده بود دور ظرف، یک گوشه موز و یک گوشه نارنگی گذاشته بود. سیب‌های سرخ را هم وسط چیده بود. شرط کرده بود با قسمت که اگر مرد چهارشانه سیب برداشت یعنی وصلت سر می‌گیرد. کار به میوه نکشید. مسلم از همان اول لب باز کرد به طعنه. مرد چهارشانه سرخ شد، سری تکان داد و برخاست.
ظرف میوه را گذاشت جلوی مسلم. مسلم دست انداخت و یک سیب سرخ برداشت. پوست کند و گذاشت توی بشقاب پدر. «بخور بابا. نوش جونت! درجه یکه. کلی پول بالاشون دادم.» پدر تکه‌ای سیب توی دهانش گذاشت. راحله برگشت توی آشپزخانه و فکر کرد به سیب سرخ بزرگی که قرار بود سهم مرد چهارشانه باشد.
مسلم در چارچوب در ظاهر شد. «شام نپختی؟» استکان آخر را که زیر آب به بازی گرفته بود، آب کشید و شیر را بست. «انقد هول این مرتیکه بودی که شام درست نکردی؟» انگار تف انداخته باشند به صورتش. جا خورد. دستش را بالا برد که بکوبد توی صورت مسلم. همین دست‌ها کراوات مسلم را بسته بود. رویا که سینی چای را آورد، مسلم روی پا بند نبود. آرامش کرد، یادش داد چه بگوید که رویا دلش بند شود... و شده بود. دستش را گذاشت روی شانه‌ی مسلم. آرام گفت: «من هول نبودم، کار مشتری را باید فردا تحویل بدم، وقت نکردم.» و کمی هُلش داد به عقب که راه باز کند و برود بیرون.
«مردم سال به سال رنگ گوشت نمی‌بینن، من کیلو کیلو گوشت راسته میارم که تو بگی وقت نکردم؟ بابا رو نگاه کن پوست و استخون شده.» مشت کوبید به دیوار. «متر میندازی دور شکم و زیر بغل مردم، صبح تا شب سوزن می‌زنی که چندرغاز پرت کنن جلوت؟» دست برد توی جیبش. « چقدر میدن بهت؟ چقدر میدن که بیخیال شام و ناهار این پیرمرد میشی؟» دسته‌ی پول را جلوی صورت راحله گرفت. پدر نگاهشان می‌کرد و لب می‌جنباند.
راحله دسته‌ی پول را گرفت، گذاشت توی جیب پیراهن مسلم و کف دستش را کوبید به تخت سینه‌‌اش. مسلم سکندری خورد. «ما پول نمی‌خوایم، مردی؟ یه بار تو حمومش کن. مردی؟ یه بار تو پوشکش رو عوض کن. یه روز تو بالا سرش باش. یه بار تو ببرش خونه‌ت.» از چشم‌های مسلم خون می‌بارید. لال شده بود. راحله مشت می‌کوبید به سینه‌ی مسلم و دلش را سبک می کرد به حرف.
پدر دست‌هایش را بالا برد. «خدایا جونمو بگیر. خدایا دیگه خفتم نده. خدایا...» و ته حرفش را گریه برید. گریه‌ی پدر صدای راحله را هم قطع کرد. راحله چیزی نمی‌دید. اشک تمام صورتش را گرفته بود. دوید توی آشپزخانه. زودپز را از توی کابینت بیرون کشید. «ولش کن بابا، بیا بشین. دختره دوباره دیوونه شده. کاش به جای مادرش این مرده بود.» حرف پدر گرچه تکراری بود اما باز هم مشت شد و کوبیده شد توی سرش.
تکه‌های گوشت را انداخت توی زودپز. گریه امانش را برید. «شما بدبختم کردین.» پیاز را پوست گرفت و گوجه را قارچ کرد. «منم دلم می‌خواست مثل شما ازدواج کنم.» نخودها را شست. «منم دلم می‌خواست بچه داشته باشم.» همه را ریخت توی زودپز. «هیچ کدومتون هیچ‌وقت نظر منو نپرسیدین.» نمک و زردچوبه را ریخت. «شما زندگی منو... .»
از آشپزخانه بیرون آمد. مسلم نبود. ساکت شد. با پشت دست چشم‌هایش را پاک کرد. دست برد زیر یخچال و پلاستیک سیاهی بیرون کشید. پاکت داخلش را باز کرد. چیز زیادی تهش نمانده بود؛ یک قاشق از پودر سفید را ریخت توی زودپز و درش را بست. صدای پدر را که شنید نزدیک بود قلبش بایستد. پلاستیک سیاه را گره زد و هُلش داد زیر یخچال.
پدر نیم‌وری نشسته بود و گریه می‌کرد. «خدایا منو محتاج این دختر کردی که صبح تا شب منت سرم بذاره. خدایا جونمو بگیر بذار بره پی خوشیش... .» راحله دوید توی انباری پوشک و دستمال مرطوب را برداشت و برگشت. زودپز سوت کشید. دوید و زیر زودپز را کم کرد. برگشت و پوشک را توی کیسه‌ی فریزر پیچید. عق زد. نگاه کرد به ساعت. یک لیوان آب آورد. کیسه‌ی قرص را از کنار تشک چرک‌مرده‌ی پدر برداشت و باز کرد. دو تا دانه قرص گذاشت کف دستش. پدر لیوان را که سر کشید خیره شد به تلویزیون خاموش و ریز ریز لب جنباند. راحله همه را از بر بود؛ می‌دانست الان بنا را گذاشته به فحش که چرا دیر آمده گُه و کثافتش را جمع کند.
بی‌حرف رفت توی اتاق و نشست پشت چرخ. دست کشید روی ساتن سفید. یادش نمی‌آمد پارچه را کی خریده بود اما دوختش دو سال پیش تمام شد. پارسال که دوباره در خانه را زدند، به نظرش آمده بود خیلی ساده است؛ چند بسته مروارید خرید برای دور یقه و دامنش. امسال هم مجبور شد همه درزها را بشکافد و کمی گشادترش کند. هنوز درز کمرش تمام نشده بود که حواسش رفت پی خیال بافتن و تا خنده نشست کنج لبش، سوزن گیر کرد به یک دانه مروارید و شکست. ترسید لباسش را نپوشیده، از بین ببرد. گذاشتش که مرد چهارشانه بیاید و برود و بعد سرِ حواس جمع تمامش کند.
فکر کرد چهلم پدر که تمام شود، بی آنکه به کسی چیزی بگوید خودش می‌رود پیِ مرد چهارشانه و عقد می‌کنند اما اگر او هم مثل خواستگار قبلی سرِ یک هفته برود سراغ یکی دیگر... اگر احمد و مسلم خانه را تقسیم کنند و دیگر هیچ مردی دنبالش نیاید... ترس برش داشت. دوباره رسید به بن بست و مستأصل ماند. سرش را تکیه داد به کمر چرخ و از ته دل زار زد.
صدای پدر بلند شد. «آبگوشتت نپخت؟» بوی آبگوشت همه‌ی خانه را پر کرده بود. انگار به صندلی قفل شده باشد، به سختی بلند شد و خودش را کشید توی آشپزخانه. گاز را خاموش کرد. آبگوشت را خالی کرد توی سینک و زودپز را انداخت زمین. پدر داد کشید: «یا ابوالفضل صدای چی بود دوباره؟» ظرف پنیر و گردو را از یخچال بیرون آورد و سفره را جلوی پدر پهن کرد. «قابلمه‌ی آبگوشت از دستم ول شد... همش ریخت.»
«خدا لعنتت کنه. اون دوتا میخرن میارن که تو حرومش کنی؟» لقمه‌ی نان و پنیر را گرفت جلوی پدر. اینکارو می‌کنی که منو بکشی. مگه میشه هرروز هرروز قابلمه از دستت ول بشه؟» لقمه را داشت می‌جوید که «خدا لعنتت کنه» ی دیگری از لای دندان‌های مصنوعی‌اش بیرون زد. راحله بشقاب پنیر را گذاشت جلوی پدر. لقمه‌ی دیگری داد دستش و رفت توی اتاق.
سوزن چرخ را عوض کرد. درز کمر را دوخت. لباس را برانداز کرد. پوشید و جلوی آینه‌ی قدی ایستاد. موهایش را باز کرد. چرخ زد. خودش را تماشا کرد. بعد با وسواس از خودش عکس گرفت. سر و گردنش را جدا کرد. عکس بدون سر و گردن را توی دیوار بارگذاری کرد و زیرش نوشت لباس عروس فروشی.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. داستان شما داستان تکرار است. داستان آدمی که در وضعیتی گرفتار شده است و نه راه پیش دارد و نه راه پس. داستان آدمی است که نمی‌تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد و در زندگی گرفتار شده است. داستان آدمی که باید میان بدون تصمیم‌ ماندن و این تصمیم که همین رویه را ادامه بدهد یک‌کدام را انتخاب بکند.
این داستان تا حدود زیادی ساخته و پرداخته شده است. مخاطب به‌راحتی می‌تواند موقعیت شخصیت داستان شما را تصور کند و به عمق ماجرای او پی ببرد. اما نکته‌ای در داستان شما وجود دارد که با برطرف‌کردن آن می‌شود داستان عمق بیشتری پیدا بکند. شخصیت مسلم تا حد زیادی یک تیپ است. مسلم در داستان شما شناخته نمی‌شود. مخاطب به‌واسطه شخصیت‌های تیپیکالی که شباهت زیادی به مسلم دارند و قبل از داستان شما با آن‌ها مواجه شده است، مسلم را تصور می‌کند که این برای داستان شما نکته جالبی نیست. سوای از این داستان شما در تکرار شکل می‌گیرد. تکرار مثل رد کردن خواستگار با بهانه‌های مختلف، تکرار مثل افتادن عامدانه قابلمه غذا و تکرارهای دیگری که روزمرگی دردناک شخصیت اصلی داستان شما را می‌سازد. بهتر است مخاطب هم در این تکرارها سهیم باشد. یعنی یک مرتبه افتادن قابلمه غذا را ببیند تا موقع رهاکردن قابلمه آبگوشت بیم و امید بیشتری را در داستان شما تجربه بکند. سوای از این شما در داستانتان بیشتر بحران‌ها را دور زده‌اید. داستان شما در ارائه بحران‌ها شکل می‌گیرد و نه در دور زدن آن‌ها. آن‌جایی که شخصیت اصلی داستان حرف‌هایش را به مسلم می‌گوید. همه‌چیز با ناپدید شدن مسلم هم می‌آید. آن‌جا می‌توانست یک قیل‌وقال اساسی شکل بگیرد که هم داستان شما را از این سکون بیرون بیاورد و هم فرصت خوبی باشد برای معرفی شخصیت که از این حالت منفعل کمی خودش را خارج بکند. داستان شما همه ماجراهایش را وقتی تعریف می‌کند که گذشته‌اند. مثلاً همین ماجرای خواستگاری مرد چهارشانه. بهتر نبود داستان همزمان با خواستگاری شروع می‌شد تا ما هم کمی با بیم‌ و امیدهای دختر در لحظه آشنا بشویم و ناامیدی را هم‌زمان با او تجربه بکنیم.
داستان شما در حال حاضر پر از خرده‌روایت‌هایی است که همدیگر را پشتیبانی نمی‌کنند. داستان شما کمی واگرا است. برای اینکه تبدیل به داستانی همگرا بشود احتیاج به روایتی دارد که این خرده‌روایت‌ها را به‌هم ربط بدهد. از طرفی مسئله دیگر، مسئله بدنه داستان شما است که دوپاره است. آن اتفاقی که در انتهای داستان می‌افتد پاسخی به مسئله ابتدای داستان نیست. یعنی می‌شود گفت که در داستان شما گره یک چیز است و گره‌گشایی چیز دیگری است. برای حل این مشکل به‌نظر مسئله لباس باید کمی زودتر در داستان شما مطرح بشود. اصلاً می‌تواند ماجرای لباس همان ماجرایی باشد که داستان شما را همگرا می‌کند همان روایتی که سایر خرده‌روایت‌های داستان شما روی آن سوار می‌شود. داستان می‌تواند از قبل از خواستگاری شروع بشود. از وقتی که قرار است خواستگار بیاید و دختر شروع کرده به دوختن دوباره لباس عروسش. حالا وقت معرفی شرایط دختر و خانواده او به مخاطب است. اینکه سرگرفتن یا نگرفتن این عروسی چه تاثیری در زندگی او دارد. در داستان شما همه‌چیز بعد از این‌که اتفاق افتاد با مخاطب درمیان گذاشته می‌شود و این زیاد به‌نفع داستانتان نیست. وقتی که این عروسی اتفاق نمی‌افتد حالا مسئله داستان مطرح می‌شود این‌که دختر با این شرایط کنار می‌آید یا که نه و می‌تواند این تصمیم را به‌واسطه تصمیمی که در رابطه با لباس عروسش می‌گیرد با مخاطب در میان بگذارد. داستان شما داستان خوب و تاثیرگذاری است و دلم نیامد به شما راحت بگیرم. چون حس می‌کردم با این سخت‌گیری تاثیر داستان شما دو برابر خواهد شد. امیدوارم که به‌زودی نسخه تاثیرگذارتری از داستان شما را بخوانم. ممنونم که داستان به این خوبی را برای پایگاه نقد داستان فرستادید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
طاهره امینی » سه شنبه 21 اردیبهشت 1400
جناب خانلری بزرگوار از شما برای وقتی که صرف کردید بسیار متشکرم. متوجه بودم یک جای داستان می‌لنگد اما نمی‌فهمیدم عیب کار کجاست. نقدی عالی و کارگشا بود. متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت