برای شروع، بهترین آموزگار، خواندن داستان‌های قدرتمند است




عنوان داستان : فیل‌ها
نویسنده داستان : سعید حافظی

ظهر بود. مادر و مادربزرگت، و تو، پسری هشت ساله، خانه‌تکانی عید را شروع کرده بودید. برای اولین‌بار بود که به خانه‌تکانی کمک می‌کردی و از خستگی، صدایت گرفته بود. مثل همیشه، پاپی آن سه فیل تزئینی از جنس چینی بودی و دور و برشان می‌پلکیدی.
"اگه می‌خواهی برشان دار ولی بعداً بگذارشان سر جایش، باشد پسرم؟"
چشمانت برق زدند و فیل‌ها را برداشتی. از خود فیل‌ها خوشت نمی‌آمد. فقط چیزهای براق، همیشه توجهت را جلب می‌کردند. با وسواس خاصی دستمال را به روی فیل‌ها کشیدی تا حتی یک گرده غبار روی آنها نماند. صدای زوزه‌مانند و سپس قار قار کلاغی آمد. نصفه نیمه فیل‌ها را رها کردی و به سمت پنجره پریدی تا نگاهشان کنی. از همان اول هم دوست نداشتی بیرون بروی و فقط نگاه می‌کردی.
پایین ساختمان، در کوچه مقابل کنار سطل آشغال بزرگ، کلاغ و سگی می‌جنگیدند. کلاغ بر سر سگ سیاه نشست و گوش‌هایش را کشید. سگ خودش را به جلو روی زمین پرت کرد و کلاغ را بر زمین کوبید. چهره نیمه‌مست تو ولی چیزی دیگر را دنبال می‌کردند. گردنبندی براق که شاید دلیل دعوای کلاغ و سگ بود. مادرت که به خاطر صدا آمده بود تا ببیند چه شده، به چهره‌ات خندید. آب از دهانت می‌ریخت و در چهره‌ات حالتی وجود داشت که گویی می‌گفت: صبر کنید! من هم می‌خواهم آن گردنبند را ببینم؛ حیوانات بد!
"وا، چه خبر شده؟ شماها چرا اینجایید؟ که بود که فریاد می‌کشید؟"
مادربزرگت کمی دیر رسید و دیگر دعوای سگ و کلاغ تمام شده بود.
"هیچ بابا، سگ و کلاغ به جان هم افتاده بودند. آخر سر هم کلاغه گردنبند نقره مریم خانوم را قاپید و در رفت."
"خدا مرگم بدهد، گردنبند مریم را چرا؟"
"چرا خدا به تو مرگ دهد مادرم، عه! گردنبند بنده خدا حالا زمین افتاده بود و کلاغی دیده و برش داشته، به ما چه؟ شاید هم من اشتباه دیدم اصلاً. فاصله زیاد است و من هم دیگر پیر شده‌ام."
"مریم بیچاره که دیگر چیزی ندارد. آن پسران نمک‌نشناسش همه چیز را هاپولی کردند و در رفتند. یک خانه برایش مانده و حقوق چندر غاز شوهر مرحومش، با آن یک گردنبند یادگاری."
سرش را به نشانه تاسف تکان داد و با مادرت، در حالی که اتاق را تمیز می‌کردند، گفتگویی را شروع کرد.
"خدا چنان پسرهایی را نصیب گرگ بیابان نکند. واه واه، مادرشان را همانطور ول کردند و رفتند. آخر مادر بدی هم نبود که بگویم حقش است. از مریم آخر مادرتر هم کسی پیدا می‌شد؟ نه به والله!"
"اصلاً وظیفه والدین این است از پشت سر مواظب فرزند باشد. مریم خانوم هم ماشاالله، فرشته بود. بچه‌هایش را با آن پای چلاغ به مدرسه پیاده می‌برد و می‌آورد."
از بینشان رد شدی و دوباره فیل‌ها را در دست گرفتی. خواستی آنها سر جایشان بگذاری ولی لحظه‌ای تردید کردی. سه فیل با اندازه‌های بزرگ و متوسط و کوچک را برانداز کردی تا بدانی به کدام ترتیب باید بگذاریشان. بالاخره، سری تکان دادی و با اعتماد آنها را چیدی.
روز تمام شد و پدرت به خانه رسید. از خستگی کار، به محض ورود فریاد زد:
"شام چی داریم؟"
مادرت کمی غر زد که: ما از تو هم خسته‌تریم. جز شکمت چیزی نمی‌دانی که!
ولی سفره را انداخت و شام را گرم کرد. با ورود به اتاق، دستی روی سرت کشید و با گرمی به تو سلام کرد. تو هم مثل همیشه، سرت را از زیر دستانش با اخم بیرون آوردی و بعد جواب سلام گفتی:
"به موهایم دست نزن!"
دوباره اخم بانمکی کردی و کنار سفره نشستی. پدرت خنده کوتاهی کرد و سپس چشم به اطراف گرداند.
"خانه تکانی کرده بودید؟ به به! خانه که همیشه تمیز بود، تمیزتر هم شده. به مادرت کمک کردی؟"
سری تکان دادی و به فیل‌ها اشاره کردی. نگاه پدرت دنباله انگشتت را گرفت و به فیل‌ها را رسید.
"آفرین! ولی یک اشتباه کوچک کردی، می‌دانی چه؟"
با کمی تعجب و تلخی به او خیره شدی.
"من اشتباه نمی‌کنم."
"می‌دانم، می‌دانم که پسرمان چقدر باهوش است ولی هنوز هم از بزرگ‌ترها یاد بگیر، باشد؟"
دستش را به سمت فیل‌ها آورد و ترتیبشان را عوض کرد.
"فیل بزرگ همیشه اول راه می‌رود چون بیشتر راه را می‌شناسد و فیل‌های کوچک هم به دنبالشان. اینگونه بهتر است، مگر نه؟"
مادرت رسید و نگاهی به فیل‌ها انداخت.
"چه فرقی می‌کند حالا؟ اصلاً فیل‌ها مگر در صف راه می‌روند؟ بگذار بچه هر کاری می‌خواهد بکند."
"تو خودت هم قبلاً به این ترتیب گذاشته بودیشان، مگر نه؟ بچه هم که باشد، از الان باید یاد بگیرد منطقی فکر کند."
"باشد، باشد، عالم دهر. بگذار شاممان را بخوریم."
چشمانت هنوز هم روی فیل‌ها قفل بودند. مثل همیشه، درون خودت ریختی و به آرامی زمزمه کردی:
"...از پشت سر مواظب فرزند باشد."
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به عزیز دلم سعیدخان حافظی
از این که به خانواده مقدس و دوست‌داشتنی ادبیات پیوستی خوشحالم. اما چند نکته بسیار مهم:
۱_ موضوع و مسئله اصلی داستانت چیست؟ آیا منظور شما واقعا به شکل و زبان داستانی در اثر گنجانده شده؟ و اگر بخواهی برای من خواننده یا شنونده یا.... تعریفش کنی، چطور تعریفش می‌کنی؟ گمان می‌کنم داستان شما با این دو مشکل روبروست. بخصوص گفتن خلاصه‌اش. شما احتمالا می‌خواهی بگویی از اول باید مواظب تربیت بچه بود. منتها برای رسیدن به این منظور، مسیر و وقایع خیلی دقیقی انتخاب نکردی. مثلا: درگیری کلاغ و سگ چقدر لازم بوده؟ و چه نقش تعیین‌کننده‌ای دارد؟
داستان‌های قدرتمند داستان‌هایی هستند که عین نقشه معماری هرچه طراح، طراحی کرده، هم واجب بوده و هم دقیقا سر جای خودش قرار گرفته.

۲_ مشکل بعدی توضیح دادن است به جای تصویر کردن. اگر داستان بیشتری بخوانی بیشتر متوجه می‌شوی که نویسنده‌های حرفه‌ای، توضیح نمی‌دهند.تصویر می‌کنند و با تصاویری که از برخورد شخصیت‌های مختلف در داستانشان می‌بینم ،کشف می‌کنیم که منظورشان فلان نکته است. در این داستان بیشتر با توضیح روبروییم تا تصویر و بی‌شک با مطالعه بیشتر این مشکل حل خواهد شد.مثلا هشت ساله بودن این پسر یا گرفتن صدایش هنگام خستگی را من خواننده باید کشف کنم ولی شما توضیحش می‌دهی.

۳ _ زبان داستان ، خاص داستان است و با مقاله و.....تفاوت دارد. وقتی می‌نویسی «گفتگویی را شروع کرد....» این زبان اساسا زبان مقاله است و نه داستان

۴_ اشکال‌هایی هم در به کارگیری اشتباه افعال مفرد و جمع وجود دارد که یقین دارم با مطالعه و تلاش بیشتر حل خواهد.
زنده باشی و موفق

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت