زنده بادخانم طالبی




عنوان داستان : هم سایه
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

هم‌ سایه

بوی سوختنی که به بینی‌ام می‌رسد از پله‌های چارپایه می‌پرم پایین و توی آشپزخانه می‌روم. دود سیاه بالای ماهی‌تابه پیچ و تاب می‌خورد. گاز را خاموش می‌کنم و تهویه‌ی بالای در حیاط‌ خلوت را روشن می‌کنم. در حیاط خلوت را باز می‌کنم و پیاز‌های جزغاله شده را توی سطل آشغال چپ می‌کنم.
-حسین... آقا حسین... پسرم چی شده... بوی سوختنی میاد... کمک نمی‌خوای...
صدای مش‌سکینه را که می‌شنوم سرم را از زیر طاق در حیاط خلوت بیرون می‌برم تا مرا ببیند.
-سلاااام.... من خرابکاری کردم مش‌سکینه... حسین نیست...
مش‌سکینه سرش را بیشتر از پنجره‌ی اتاقش بیرون می‌آورد تا خیالش راحت شود.
-عه... اومدی دختر... چه عجب سری به بابا و داداشت زدی...
سرم را پایین می‌اندازم تا قیافه‌ی ترش کرده‌ام را نبیند، یکی نیست بگوید مگر مفتشی؟ آمار همه‌ی همسایه‌ها را داری کم‌ات است که آمار رفت و آمد من را چک می‌کنی؟
-کار واجبی بات دارم دختر... دیگه می‌خواستم آدرس خونه‌تو از داداشت بگیرم بیام پیشت... جایی نری تا چادر سرم کنم بیام پیشت...
هنوز جوابش را ندادم در پنجره‌اش را می‌بندد و می‌رود. به لباس‌هایم نگاه می‌کنم که همه‌اش خاکی شده. صورتم را آب می‌زنم و با دست خیس روی بلوز و دامن مشکی‌ام می‌زنم تا خاکش تکانده شود. از آشپزخانه بیرون می‌روم و صورتم را با حوله‌ی بابا که به دسته‌ی لوله گاز دم‌در آشپزخانه آویزان است خشک می‌کنم. حوله بوی آب‌ یک‌جا مانده می‌دهد، برش می‌دارم و جلوی ماشین لباس‌شوی روی کوه لباس‌چرک‌ها می‌اندازم.
با صدای زنگ در جلوی آیفون می‌روم. مش‌سکینه چادر سرمه‌ای با گل‌های سفید سرش کرده، همان که مامان از سفر مشهد برایش آورده بود. یک دسته سبزی‌ هم خریده تا راحت بنشیند پای حرف زدن. تا مامان بود، مش‌سکینه هر روز از صبح تا ظهر اینجا می‌آمد، مطمئنم حوصله‌اش سر رفته که سراغ مرا گرفته وگرنه از همان وقتی که دختر این‌ خانه بودم چشم دیدن مرا نداشت از بس نمی‌نشستم پای حرف‌هاش. کلید آیفون را می‌زنم و سمت در حیاط می‌روم. در را باز می‌کنم و بلند، جوری که مش‌ سکینه بشنود، می‌گویم:
-سلام... خوش‌آمدین.... بفرمایید تو
ماسکش را روی بینی‌اش می‌گذارد و می‌گوید:
-بیا بشینیم همین‌جا توی حیاط... یه سینی‌هم بیار واسه این توله‌ها... مامانت می‌گفت حسین دوس داره... دیدم سبزی فروشه داره گرفتم تا تو هستی براش درست کنی....
می‌ترسد داخل بیاید. حق‌ هم دارد. مامان که رفت هیچ کدام همسایه‌ها نیامدند. حتی وقتی پزشکی قانونی تست کرونا مامان رو منفی اعلام کرد باز هیچ‌کس نیامد، همین که شنیده بودند توی بیمارستان رازی فوت کرده کافی بود.
سینی را از توی آشپزخانه برمی‌دارم و توی حیاط می‌روم. دمپایی‌های مامان را می‌پوشم و سمت تخت چوبی کنار باغچه می‌روم و دوباره می‌گویم:
-خوش‌اومدین
روی تخت می‌نشینم و سینی را بین‌مان می‌گذارم. مش‌سکینه عقب‌تر می‌رود و سینی را همراه خودش می‌کشد.
-تو نمی‌خواد دست بزنی... تازه عروسی دستات سبز و بی‌ریخت می‌شه...
هیچ ندارم که بگویم. سرم را بالا می‌کنم و دورتا دور حیاط را نگاه می‌کنم. طارونه‌های نخل توی باغچه ترک خوردند و شکوفه‌های نخل از لای شکافش پیداست.
-خدا بیامرزه مامانتو... حالا که چهلمش هم گذشته دیگه لباس مشکی‌هاتونو در بیارین... هم خودت تازه عروسی هم داداشت جوونه... خوب نی زیاد مشکی تن‌تون باشه...
سرم را پایین می‌اندازم و به دست‌های مش‌سکینه نگاه می‌کنم که برگ‌های توله را از ساقه‌هاش جدا می‌کند و توی سینی می‌گذارد.
-چشم... ان‌شاالله به وقتش در میاریم...
این را که می‌گویم مش‌سکینه دست لاغر و استخوانی‌اش را بالا می‌آورد و ماسکش را پایین می‌کشد و اخم‌هاش را توی هم می‌کند و می‌گوید:
-وقتش؟!.... وقتش الانه مادر... مامانت تا زنده بود فکر شما بود... شما با این کاراتون هم زندگیو حروم کردین به خودتون هم تن اون خدابیامرزو تو گور می‌لرزونید...
دستم سمت توله‌ها می‌رود و یکی را برمی‌دارم و مثل مش‌سکینه از یک وجبی برگ ساقه‌اش را جدا می‌کنم و می‌گویم:
-کدوم‌کارا... ما که داریم زندگیمون رو می‌کنیم... این حرفا چیه...
مش‌سکینه دستش را دراز می‌کند و توله را از دستم می‌قاپد.
-گفتم دست نزن دستات سبز می‌شن.... همین که هنو بعد دو ماه مشکی تنه‌تونه دیگه... لباس مشکی اگه زیاد تن‌تون باشه نحسی میاره... برای امام‌حسین قربونش برم هم مردم دوماه سیاه می‌پوشن... یعنی مادرت بالاتره؟
خودم را عقب می‌کشم و به پشتی تخت تکه می‌دهم و پاهام که از لبه‌ی چوبی آویزان مانده روی هم می‌گذارم. یکی از ابروهام را بالا می‌اندازم و برای آن‌که مش‌سکینه بفهمد چه گفته، رویم را برمی‌گردانم و نگاه می‌کنم به پرده‌ی سفیدی که روی بند رخت با هر نسیم تکان می‌خورد.
-مادرت تو کل این محله لنگه نداشت و هیچکی مثلش پیدا نمیشه.... اما من میگم واسه اینکه اونو شاد کنید باید زندگی کنید... آدم زنده زندگی می‌خواد تا کی عزا داری...
مش سکینه لحن‌اش آرام‌تر شده، بغضم می‌گیرد و چشم‌هام سنگین می‌شوند. پلک نمی‌زنم که سر ریز نکند روی صورتم. هیچ نمی‌گویم و او باز ادامه می‌دهد:
-واسه همین‌ چیزا با این پا دردم از پله‌ها اومدم پایین تا بات حرف بزنم... تو که سر خونه زندگیتی مادر... اما فکر داداش و بابات هستی... این بیچاره‌ها چی کنن وقتی هیچ‌کس نیست بشون برسه...
یاد حرف مامان می‌افتم وقتی روی تخت بیمارستان خوابیده بود. «اگه من رفتم نذار بابات تنها بمونه، خاله کوکب...» نذاشته بودم حرفش را تمام کند چون بهم بر خورده بود. توی حرف مش‌سکینه می‌پرم:
-ما هم بخوایم بابام حاضر نیست کسی رو جای مامانم قبول کنه... اونم به این زودی...
آخر حرفم با سر اشاره می‌کنم به مش‌سکینه. باز ماسکش را پایین می‌کشد و چشم غره‌ای می‌رود و می‌گوید:
-من چکار بابات دارم مادر.... من جای مادربزرگتم چرا اینجور میکنی...
به صورت آفتاب خورده و پر چین و چروکش که نگاه می‌کنم از خودم خجالت می‌کشم و به خودم تشر می‌زنم این بیچاره اگر می‌خواست شوهر کنه اون وقت که بر و رویی داشت شوهر می‌کرد نه حالا که یکی باید دستش را بگیرد نیافتد.
-من که مادرم مُرد ۴ساله بودم... بعدشم که بابام زن گرفت هر خواستگاری اومد برام زن‌بابام به یه بهونه ردش کرد... الانم رو نبین اون وقتا فرز بودم و کل خونه رو روی انگشتام تاب می‌دادم... همه بچه‌های زن‌بابامو من بزرگ کردم و خودم فرستادمشون خونه بخت... اما خودم...
-ببخشید... منظوری نداشتم...
مش سکینه ساقه‌ی آخر را هم پاک می‌کند و دست‌هاش را به هم می‌تکاند و می‌گوید:
-البته باباتم سنی نداره... اونم نباید تنها بمونه... باید باهاش حرف بزنی... آدم اگه همدم نداشته باشه تو تنهایی خودش می‌میره... چه مرد چه زن، فرقی نداره... مگه بابای خدابیامرز من زن نگرفت؟! آسمون اومد زمین.... والا از حق نگذریم هم تا بچه بودم مادری کرد برام دیگه حالا بعدش باخدا که چی کرد.... ولی من تا دم مردنش حواسم بش بود هرچیه گردنم حق داشت.... ولی خو بچه از دومون مادره که به همه چی میرسه.... خدا رو شکر تو که سر خونه زندگیت رفتی... حالا باید آستین بالا بزنی واسه داداشت...
خیالم که راحت شد نیشم باز می‌شود. قیافه‌ی منصوره جلوی چشمم می‌آید که با مامان یک‌ماه قبل از فوتش رفته بودیم خواستگاری‌اش اما از وقتی مامان سکته کرد و بستری شد همه‌مان یادمان رفت، یا شاید من یادم رفت. یاد سر مزار مامان می‌افتم که عمو و منصوره همه‌ی حواسشان به حسین بود که تنها نباشد. روبه مش‌سکینه لبخند می‌زنم و می‌گویم:
-چشم حتما... حواسم هست...
مش‌سکینه باز ماسکش را پایین می‌کشد و سینی را کنار هل می‌دهد، صورتش را نزدیکم می‌آورد آرام می‌گوید:
-اینا رو به تو میگم چون ماشااله عاقلی و بالغ... راستش هر روز همین وقتا صدای یه مرد میاد تو اتاق مادرت بلند بلند گریه می‌کنه... میدونم داداشته... آخه یبار صداش زدم «حسین... حسین» دیدم جواب نداد و صداش قطع شد... گمونم خجالت کشید... صداشو که می‌شنیدم دلم ریش میشد مادر... یجوری ضجه میزنه که دل سنگ‌ هم آب میشه... داغ مادر خیلی سخته اما اینا همش از درد تنهاییه... از درد بی‌همدمیه... اگه زن بگیره دیگه نبودن مادرت اینقدر آزارش نمی‌ده.... مردا نمی‌تونن جلو کسی گریه کنن می‌ریزن توی خودشون بعد وقتی کسی تنها می‌شن دَمار از روزگار خودشون در میارن...
دلم برای حسین ریش می‌شود. اون از زجه‌هایش سر مزار مامان این هم از حال الان‌اش. کلید که توی قفل در می‌چرخد مش‌سکینه ماسکش را روی صورتش می‌گذارد و خودش را با چادر جمع و جور می‌کند و از روی تخت بلند می‌شود. بابا که داخل می‌شود سرش را زیر می‌اندازد و سلام می‌کند. مش‌سکینه صندل‌های پلاستیکی‌اش را پا می‌کند و جواب بابا را می‌دهد و سمت در می‌رود.
-خب دختر اینا رو خوب بشور بعد بیار من برات خورد کنم
دست مش‌سکینه را می‌گیرم و دستم را روی دستش می‌کشم. تک‌تک رگ‌های دستش را از زیر پوست نازکش حس می‌کنم و دلم می‌خواد ببوسمش اما فقط می‌گویم:
-ممنون مش‌سکینه خیلی زحمت کشیدی... میریزم تو دستگاه خورد کن...
مش‌سکینه یک لبه‌ی چادرش را زیر بغلش می‌گذارد و لبه‌ی دیگرش را زیر چنه‌اش نگه می‌دارد. سمت در می‌رود و توی چهارچوب در می‌ایستد و می‌گوید:
-خب خوبه دیگه... بلدی که چتو درستش کنی... اول یکم تفتش بده بعد بذار به نصف پیمونه برنج بپزه... برنجاش که وا رفت رب‌انار و آب نارنج بریز... پیاز داغ و سیر داغ خوبی هم بش بده بعد بزار دم بیاد.... مامانت می‌گفت حسین دوس داره... خداحافظ
بابا پشت سرم ایستاده و باهم می‌گویم:
-خدا حافظ
بابا بر می‌گردد و روی تخت می‌نشیند و خیره می‌شود به توله‌های توی سینی.
-بابا... حسین کی می‌آد؟
بابا سرش را که بالا می‌آورد تازه پرده‌های روی بندرخت را می‌بیند و می‌گوید:
-پرده‌ها رو چرا در اوردی؟
صدای اذان از مسجد بلند می‌شود. پرده‌های سفید را از روی بندرخت می‌کشم و روی دستم می‌اندازم و می‌گویم:
-همین‌جوری... دمه عیده خواستم دستی به خونه کشیده باشم... حالا بگو حسین کی میاد...
بابا تکمه سر آستینش را باز می‌کند و بالا می‌زند و می‌گوید:
-دستت درد نکنه بابا... حسین از صبح ساعت۷ که میره تا اذان مغرب نمیاد...
جا می‌خورم از حرف بابا، دستم را به کمر می‌گیرم و اخم‌هام توی هم می‌رود و می‌گویم:
-یعنی شما از صبح تا عصر تنهایی؟؟؟
بابا می‌خندد و بلند می‌شود و سلانه‌سلانه سمت در می‌رود.
-اره بابا مگه بچه کوچیکم که تنها نباید باشم؟.... اذان گفته برو نمازتو بخون بابا...
صدای مش‌سکینه یک‌بار دیگر توی گوشم می‌پیچد « راستش هر روز همین وقتا صدای یه مرد میاد تو اتاق مادرت بلند بلند گریه می‌کنه»
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
با دین هر نام جدیدی که به حوزه مقدس داستان وارد می‌شود، به وجد می‌آیم و سر از پا نمی‌شناسیم. درود به شما
داستان خوب است و نشان می‌دهد که زهره خانم طالبی می‌تواند بنویسد.
یکی از زیبایی‌های داستان این است که پیرزن می‌گوید خوب کردی سری به بابا و داداشت زدی.خواننده بلافاصله می‌فهمد که مادر نیست‌ یا دست کم می‌پرسد پس مادر چی؟! این یعنی ذهن خواننده‌ را درگیر کردن و به اصلاح داستانی، تعلیق ایجاد کردن.
نکته دوم زمینه قشنگی است که فقط بذرش را کاشتی اما پرورشش ندادی و آن خیال باطلی است که برای پیرزن داشتی. چقدر قشنگ می‌شد فکر کنی او دارد سنگ خودش را به سینه می‌زند و می‌خواهد به پدر برسد حرفهایی هم بزند که این تصور درست در بیاید اما بعد معلوم شود که ما درباره او خیال بد کرد یک و رود قضاوت نکنیم.
نکته بعد روانی نثر است. راحت می‌نویسی و این یعنی که به آینده‌ات می‌شود دل بست.
اما محیط داستان کجاست؟! مادر در بیمارستان رازی فوت شده. رازی تهران یا....؟ تصویری که از درخت نخل داده می‌شود (بخصوص که نویسنده هم خوزستانی است) یعنی که محیط داستان جنوب است. اگر این‌طور باشد، اولا کجای جنوب و مهم‌تر از آن این که دیالوگ‌های جنوب کو؟ برای شما که بزرگ شده جنوبی، دیالوگ‌نویسی منطقه آب خوردن است و به خوبی میدانی که وقتی این کار را بکنی داستانت چه رنگ و لعابی می‌گیرد. این زیبایی را در آثار درخشان همشهری (هم‌ولایتی شما) و استاد من احمد محمود بخوانی.
جزییاتی هم در داستان هست که برخی احتمالا اشکال تایپ است و از دست و دید در رفتن. اما چند تاش را عرض می‌کنم.
کل خانه را رو انگشت‌هام تاب می‌دادم قشنگ‌تر است یا می‌چرخاندم؟
روی نثر دقت و وسواس بیشتری باید نشان داد.به گمان بنده وسواس خوب نیست اما پای اثر هنری که میان بیاید باید وسواس داشت. گشت و گشت و بهترین تصویر و واژه را به دست آورد.
توله را شما خوب می‌شناسی. هم‌ولایتی‌های شما هم می‌شناسند.کاش کاری کرده بودی که بقیه هم آن را می‌شناختند.این جور مواقع نیازی به پاورقی‌نویسی نیست. نویسنده باهوشی مثل شما غیر مستقیم کاربرد یا مفهوم آن را به خواننده انتقال می‌دهد.
امیدوارم آثار درخشان و ماندگار ی از شما ببینم.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۷
ایرج بایرامی » شنبه 08 خرداد 1400
درود بر شما استاد ، نقدتان عالی و آموزنده بود. لذت بردم. برایتان تندرستی ، موفقیت و شادکامی آرزومندم.
قاسمعلی فراست » یکشنبه 12 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
سلام .امتیازی که من دادم ۷ بود. انگار ۴ وارد شده. از نوع نگاه من به داستان کاملا مشخص است که امتیاز اشتباه وارد شده. ممنون فراست
زهره طالبی علی » دوشنبه 13 اردیبهشت 1400
ممنون استاد بزرگوار از نقد شما بسیار استفاده کردم و لازم میدونم بابت اشکالات تایپی از شما و همه‌ی عزیزانی که متن را خوانده‌اند عذرخواهی کنم. ان‌شاالله در بازنویسی بتوانم داستانم را به جایگاه بهتری برسانم
بهمن دلدار » شنبه 11 اردیبهشت 1400
سلام خانم طالبی علی بهتون تبریک می‌گم. تا حدودی کارهاتون رو دنبال می‌کنم. از این‌که همچنان در مسیر ترقی و پیشرفت هستید بسیار خوشحالم. البته جسارتا بنده هم با کاربرد اسامی " توله " و بیمارستان رازی، مشکل داشتم. پیش خودم گفتم اگر خوزستانی نبودم چه تصوری از توله توی ذهنم نقش می‌بست. ولی آنچنان سلیس و روان نوشته بودی که بعضی اشکالات بسیار جزئی مثل یک دست‌انداز کوچک جلوی پای خواننده بودند که براحتی قابل چشم‌پوشی بودند. موفق باشید.
زهره طالبی علی » دوشنبه 13 اردیبهشت 1400
سلام جناب دلدار بزرگوار، ممنون از نظر و خوانشی که بر آثار بنده داشته‌اید. من هم برای شما آرزوی موفقیت و درخشش در این مسیر را دارم.
زهره طالبی علی » شنبه 11 اردیبهشت 1400
ممنون از خوانش و نظرات مفیدتون
قاسمعلی فراست » یکشنبه 12 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
امیدوارم کاربردی و مفید باشد.یکی دو اشتباه تایپی هم دیدم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت