درک روح حاکم بر زمانه




عنوان داستان : دو راهی...
نویسنده داستان : بهمن دلدار

درخشش نور خورشید روی لبه‌ی تیز چاقو، چشم لیلا را بشدت اذیت کرد. این نور از لابلای پرده‌ی آبی رنگ پنجره‌ی آشپزخانه می‌تابید. لیلا در حالی که چشمانش را بسته بود به آرامی دستش را به شکمش مالید:
- کاش منم یه بار لگد زدن بچه رو حس می‌کردم.
حسرتی که بیش از ده سال، روزگار را به کام او تلخ‌ کرده بود. ناخودآگاه دسته‌ی چاقو توی دستش چرخ ‌خورد و چرخ خورد و ذهن او با هر چرخش چاقو، سراغ فکرهای بیخود گذشته ‌رفت.
- پدر سگ... تو غلط می‌کنی!
طنین وحشتناک صدای پدر، آن هم بعد از ده سال، هنوز می‌توانست زانوهای لیلا را سست بکند. چاقو از دست لیلا افتاد، بعد کف آشپزخانه نشست و زار زار گریه کرد.
- بابا تورو خدا، لااقل بذار دیپلممو بگیرم.
پدر، با آن دست‌های زمخت، سیلی محکمی توی گوشش خواباند:
- کره خر! نه دیپلم برات نون و آب میشه، نه توی خونه موندن. بهتر از جمال هم گیرت نمیاد.
بعد زیر لب غرید:
- زن چه به درس خوندن...!
لیلا در حالی که پای پدرش را محکم چسبیده و از رفتن او جلوگیری می‌کرد با التماس گفت:
- فقط تا دیپلم. به جان بابا بیشتر نمی‌خونم.
پدر با حرکتی سریع پایش را از بین دست‌های لیلا بیرون کشید:
- خر خودتی، توله سگ! حتما بعد هم هوس دانشگاه و قرتی بازی‌هاش! آرررره...!؟
- مرد تورو خدا بس کن. مگه تا حالا چه قرتی بازی از دخترمون دیدی که این حرفو می‌زنی!؟
مرد به قصد زدن لگدی محکم به طرف همسرش رفت اما وقتی ترس را در چهره‌ی او دید منصرف شد:
- تو دیگه زر نزن، تو که از بیرون خبر نداری...!
زن تمام جراتش را جمع کرد:
- آره؛ فقط خودت خبر داری؟
تمام شجاعت مادر در دفاع از دخترش، پیش کشیدن قضیه‌ی خانم مرعشی بود:
- بی انصاف؛ گناه خانم مرعشی رو پای همه‌ی زن‌های عالم ننویس؟
- دِ آخه، اگه اون سگ پدر نبود الان من باید رئیس بانک می‌شدم... می‌فهمی! ده سال منو عقب انداخت! ده سال...
پدر با گفتن این موضوع، محکم روی میز زد. پارچ آب از شدت این ضربه، از روی میز به زمین افتاد.
مادر می‌دانست آخر ِ همه‌ی جر و بحث‌های آنها به خانم مرعشی ختم می‌شود. کارمند ساده‌ای که تنها یک سال بعد از استخدام، بقول شوهرش با کود شیمیائی آنچنان رشد کرد که یک ساله رئیس بانک شد و از آن روز همه‌ی زن‌های عالم از چشم شوهرش افتادند...
لیلا در حالی که سردرد شدیدی داشت به اتاق خواب رفت.
امشب بعد از یک هفته، جمال برمی‌گشت و لیلا هر بار انتظار داشت که این دوری چند روزه، جمال را مشتاق او کند و با او مهربان‌تر باشد. اما خوب می‌دانست، مهربانی جمال، یک انتظار بی‌جاست.
- مادر جان، علاج بی مهری بعضی از مردا فقط بچه است.
اما وقتی آن روز، آقای دکتر، آب پاکی را روی دستشان ریخت، تنها امید لیلا برای جلب محبت جمال هم به فنا رفت... و لیلا فروریختن هیبت شوهرش را با چشم‌هایش دید:
- آقا جمال؛ از نظر من تو هیچ عیبی نداری، من که با خوب و بدت ساختم، من خودتو می‌خوام. گور بابای بچه.
و حالا که جمال بعد از یک هفته رانندگی در جاده‌های بی انتها، خسته‌ و کوفته اما با کلی امیدواری برگشته بود، با شنیدن این خبر، زیر دلش خالی شد و دنبال بهانه‌ای می‌گشت که دق دلش را خالی کند:
- پتیاره، حالا دیگه تو با بد و خوب من ساختی!؟
پنج سال از آن روز لعنتی گذشته بود اما بازهم لیلا با یادآوری آن، ناخودآگاه اشک می‌ریخت.
- مرگ یک بار؛ شیون هم یک بار.
این را از خانمی شنیده بود که می‌گفت توی لجن‌زار زندگی کرده است. توی فیلم " زندگی جهنمی! "
زمانی که لیلا شب‌های بی انتهای تنهائی خودش را مجبور بود با دیدن فیلم، سحر کند...
خانمی که مثل او از زندگی با شوهر معتادش خسته شده بود و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، نصفه‌های شب، با ضربات چاقو شوهرش را کشته و خودش را برای تمام عمر خلاص کرده بود.
حتی یادآوری انعکاس نور خورشید روی لبه‌ی تیز چاقو، توی تاریکی اتاق خواب، بازهم چشم لیلا را اذیت می‌کرد.
- مرگ یک بار، شیون هم یک بار...
صدای زنی همدرد خودش، مثل سوت ِ ممتد قطار توی گوشش نفیر می‌کشید. ندائی درونی به او می‌گفت تو هم خودت را خلاص بکن. فقط یک ضربه کافی است تا عمری راحت زندگی کنی.
هرچه صحنه، در افکار لیلا شفاف‌تر می‌شد، ضربان قلبش تندتر می‌زد و حالت تهوع پیدا می‌کرد.
- آخه توی عمرت یه پشه رو هم نکشتی!
- پشه فرق می‌کنه. پشه آزاری بهم نرسونده ولی جمال... آخ از دست جمال...
بعد سرش را بین دست‌هایش گرفت و چند بار پشت سرهم اسم جمال را تکرار کرد.
- لیلا خانم، چرا ازش طلاق نمی‌گیری؟
آقا محسن شاید صد بار این سوال را از لیلا پرسیده بود و همیشه جواب سوال او یک لبخند بود. لبخند تلخی که گونه‌های لیلا را سرخ و گوش‌های محسن را مثل لبو، داغ و قرمز می‌کرد...
- آقا محسن؛ میشه چکه‌ی آب ظرفشوئی رو بگیری؟ ببخشید زحمتتون میشه آقا جمال نیستن.
و کم‌کم با همین بهانه‌های آبکی، پای آقا محسن، پسر همسایه به زندگی لیلا باز شد.
- لیلا خانم میشه آچار رو بهم بدین؟
و لیلا طوری آچار را به دست آقا محسن می‌داد و محسن طوری آچار را از دست لیلا خانم می‌گرفت که برای چند ثانیه دست‌هایشان با هم تماس پیدا می‌کرد... تماسی که هر دو، لرزش ناشی از گرمای آن‌ را تا اعماق وجودشان حس می‌کردند.
این روزها دیگر نه تنها نبود آقا جمال، لیلا را دلتنگ نمی‌کرد بلکه برگشتش هم باعث خوشحالی او نمی‌شد. هر روز نان گرم و خشخاشی، شیر تازه، سبزی و میوه، بهانه‌هائی بودند برای رفت و آمد بیشتر آقا محسن... و بعد دقایقی خوش و بش کردن و نوشیدن یک لیوان چای داغ، شور و شوق تازه‌ای به زندگی لیلا داده بود.
لیلا چشمانش را بست و سعی کرد شیرینی‌های زندگی را بخاطر بیاورد اما از شدت خستگی خوابش برد. یک خواب عمیق. انگار ساعت‌ها خوابیده بود.
وقتی که غلتی زد جمال را با زیر پیراهن کثیف و عرقی کنار خودش دید که طاقباز روی تخت خوابیده است.
- اینم جمال! جرات داری؟
با دیدن جمال دوباره قفسه‌ی سینه‌اش درد گرفت. یک درد غیرعادی. غیرقابل تحمل. درد ِ همان دنده‌هائی که زیر مشت و لگد جمال از سه جا شکسته بودند. دلش می‌خواست فریاد بزند اما می‌ترسید جمال از خواب بیدار بشود.
آهسته از روی تخت بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. گلویش خشک خشک شده بود. سراغ یخچال رفت. کمی آب نوشید اما تشنگی‌اش برطرف نشد. احساس می‌کرد کف دست‌هایش خیس عرق شده است. هنوز حلقش خشک بود و به زحمت می‌توانست نفس بکشد. بازهم انعکاس نور، روی لبه‌ی تیز چاقو! بازهم صدا. همان صداهای لعنتی...
- مرگ یک بار؛ شیون هم یک بار.
- پتیاره، تو با بد و خوب من ساختی!؟
- لیلا خانم، چرا ازش طلاق نمی‌گیری؟
- کاش منم یه بار لگد زدن بچه رو حس می‌کردم.
- گور بابای بچه...!!!
- زن چه به درس خوندن...!
صداهای لعنتی دست از سرش برنمی‌داشتند... لیلا چشم‌هایش را بست و سرش را در میان دست‌هایش گرفت و روی زمین نشست. برای یک لحظه چشمش را باز کرد. هنوز چاقو روی زمین بود...!!!
بخاطر اینکه خودش را، شاید هم وجدانش را و یا هرچیزی که در آن لحظه عذابش می‌داد را قانع بکند زیر لب گفت:
- وضعم از این بدتر نمیشه. اصلا فرض کن یه حیوون یه حیوون دیگه رو کشته. مگه نه جمال همیشه به من می‌گفت تو یه حیوونی!؟
لیلا نگاهی به خودش کرد. دسته‌ی چاقو توی دستش بود. انگشتش را به لبه‌ی تیز چاقو کشید. تا حالا چاقوئی به این تیزی ندیده بود. انگار چاقو هم برای رهائی لیلا، اعلام آمادگی می‌کرد.
لیلا آهسته و با قدم‌هائی لرزان و نامطمئن خودش را به اتاق خواب رساند. جمال هنوز طاقباز خوابیده بود.
به نظر می‌آمد تمام کائنات، با او هماهنگ شده‌اند.
زیرپیراهنی جمال نازک‌تر از آن بود که سدی جلوی نوک تیز چاقو باشد. تمام خشم سالیان، مثل فیلم، جلوی چشمان مضطرب لیلا نمایش داده شدند... خاطرات کتک‌هائی که از پدر و برادرانش خورده بود و تمام مشت و لگدهای جمال، مرد زوری ِ زندگیش... مردی که نتوانست محبت او را جلب کند...
در آن لحظه از تمام مردها تنفر داشت. دلش می‌خواست سر به تن هیچ مردی نباشد. بجز محسن.
خوب می‌دانست جرات ضربه زدن ندارد اما صدای لعنتی، دست از سرش برنمی‌داشت:
- مرگ یک بار شیون هم یک بار...
انگار آن زن به او دستور می‌داد که زودتر کار را تمام بکند. انگار آن زن دستش را گرفته بود و در این اقدام دهشتناک به او کمک می‌کرد... انگار آن زن از پشت سر، چشمانش را گرفته بود تا اینقدر چشمانش دودو نزند و صحنه‌ی قتل را نبیند. تا دستش نلرزد، دلش نلرزد. تا اینقدر مکث نکند...
در یک لحظه، که لیلا از خودش بیخود شده بود سرتا پایش خونی شد و چاقو تا عمق سینه‌ی جمال را شکافته بود.
لیلا هراسان نگاهی به جنازه‌ی خون‌آلود جمال و نگاهی به سرتاپای خونین خودش انداخت و در حالی که می‌خواست بالا بیاورد، سراسیمه از خانه فرار کرد و به این فکر می‌کرد که چرا جمال هیچ تکانی نخورد!؟ تقلائی نکرد! حتی از درد، چشمانش را باز نکرد...!
حالا دیگر دنیا به چشم لیلا تیره و تار شده بود. هیچ کجا را نمی‌شناخت. هرجا نگاه می‌کرد بیابان بود و بیابان و تاریکی مطلق! و آن زن هم دست از سرش برداشته بود! انگار آن زن هم با جمال مرده بود.
حالا دیگر نه راه پیش داشت و نه راه پس. لیلا بر سر دوراهی عجیبی گرفتار شده بود:
به خانه پیش جنازه‌ی جمال برگردد یا خودش را به خانه‌ی پدری برساند.
خانه‌ای که با مشت و لگدهای پدر از او استقبال می‌شد...
نفس‌هایش به شماره افتاده بود. فشار شدیدی به قفسه‌ی سینه‌اش وارد شده بود.
از پشت سر صدائی شنید...!
نه، اشتباه نکرده بود، صدای جمال بود...!
در حالی که به زحمت نفس می‌کشید و سرتا پایش خیس از عرق شده بود، برگشت و چهره‌ی خونین جمال را دید که او را صدا می‌زند...
با صدای وحشتناک خودش از خواب پرید...
جمال با همان زیر پیراهن کثیف به در ِ اتاق تکیه داده بود و به او لبخند می‌زد:
- چیه...! خواب بد دیدی!!!؟
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای بهمن دلدار سلام
میان حقیقت و واقعیت داستانی تفاوت است. حقیقت به خلاف واقعیت داستانی برای باورپذیری مخاطب هیچ مسیر دشواری را پیش رو ندارد. لابد می دانید چرا؟ چون حقیقت در جهان بیرون مستند و قابل اتکا است، و اساساٌ امری عینی است. اما واقعیت داستانی و باوراندن آن در داستان برای خواننده امروزی واقعا کار دشواری است چون با امری ذهنی مواجه هستیم. برای اثبات واقعیت داستانی نیاز به همراهی مخاطب دارید. این واقعیت داستانی با تکیه بر جزئیات باورپذیر نزد مخاطب به دست می آید.
در داستان شما لیلا زنی است که دختر یک کارمند بانک است و تا دیپلم درس خوانده اما پدرش با توسل به خشونت مانع ادامه تحصیل او شده است و به اجبار او را به همسری راننده کامیونی به نام جمال درآورده است.
لیلا که دکتر آب پاکی بچه داشتن از جمال را هم روی دستش ریخته و آخرین امیدش در راه به دست آوردن دل جمال رنگ باخته بیش از گذشته مورد شکنجه و فحاشی و توهین جمال قرار می گیرد.
او که از پدرش جز خشونت و بی مهری چیزی ندیده در نبودن شوهر بی فرهنگ و هتاکش که روزهای زیادی در جاده های کشور پشت فرمان است و به وقت بودن هم کاری جز زدن و توهین به لیلا ندارد، دل به پسر جوان همسایه؛ آقا محسن می بندد... اما به دلیل عدم حمایت خانواده اش نه امکان جدایی و طلاق و بازگشت به خانه پدری دارد و نه توان ادامه زندگی با جمال. پس چاقویی آماده می کند تا با کشتن جمال به شعار مرگ یک بار و شیون هم یک بار که از فیلمی آموخته عمل کند و نقطه پایانی به این نگون بختی بگذارد.
اما با وجود اجرای صحنه کشتن جمال در انتهای داستان متوجه می شویم که آن قتل در خواب اتفاق افتاده است!
برای خواننده داستان امروز پذیرش این که یک کارمند بانک تحصیل کرده این قدر بدوی در مورد زندگی دخترش تصمیم بگیرد و دختر هم این قدر بی دست و پا باشد، غیر قابل باور است. مگر این که با شگردهای داستانی این را برای خواننده قابل قبول کنید.
اما برای همین خواننده دیدن این ماجرا در صفحه حوادث کاملا ً قابل پذیرش است زیرا پیش فرض ذهنی او این است که در صفحه حوادث روزنامه ها جز حقیقت چاپ نمی کنند.
در داستان شما چراغهای روشنی هم هست که نشان از تجربه شما در داستان نویسی دارد. شما از عنصر توصیف خوب استفاده کرده اید. حال و هوای اضطراب آلود داستان را خیلی موفق به خواننده منتقل کرده اید و توانسته اید خواننده را با بهره گیری از تعلیق مناسب پای خواندن داستان تا انتها نگه دارید.
اما پایان بندی داستان شما باز است. احتمالا این پایان ناتمام، خواسته شماست تا تلنگری به ذهن مخاطب بزند و او را به فکر وادار کند و هشداری باشد که هر آن می تواند آن چاقو به کار افتد و سینه کسی را بشکافد.
اگر روی جزئیات بیشتری در مورد شخصیت پدر لیلا کار کنید که این نامتعادل بودن و برخورد خشن او با دخترش با وجود تحصیلات و جایگاه شغلی اش برای خواننده قابل قبول باشد نیمی از مشکلات داستان حل خواهد شد. از طرفی به نظر من دختری که در داستان نشان داده اید این ظرفیت را دارد که به جای پاک کردن حل مسأله، راه حل خلاقانه تری برای مشکل بغرنج ارتباط با جمال و اثبات خودش به خانواده بیابد.
در این داستان نگاه جنسیتی زنانه- مردانه بر داستان سایه انداخته است. تا آنجا که مردان داستان در بالا ایستاده اند و زنان داستان پایین مانده اند. حتی نگاه آقا محسن پسر همسایه هم به لیلا نگاهی از بالا به پایین و ترحم انگیز است. در حالی که در جامعه ایران با حضور موثر زنان در عرصه های مختلف و موفقیتهای مداوم آنها سالهاست که این نگاه مرد سالارانه نه تنها پذیرفته نیست بلکه حتی از جانب مردان هم تقبیح می شود. با توجه به این که نشانه خاص زمانی که نشان دهد داستان شما در نیم قرن گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد و ظاهراً داستان در همین سالها می گذرد بهتر است خواننده امروز را درک کنید و با زمانه همراه شوید و روح حاکم بر جامعه را ببینید تا بتوانید مخاطب را با داستانهایتان همراه کنید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۳
مهدی کفاش » چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
جناب آقای دلدار گرامی سلام دوباره. نویسنده آزادی دارد که هر شخصیتی که می‌خواهد را داستانی کند اما در سوی دیگر اگر نتواند این شخصیت را برای خواننده باورپذیر کند خواننده ای برای داستان بعدی‌اش نمی‌ماند. یک فرهنگی و تحصیل کرده می‌تواند مانع تحصیل دخترش شود و شما می‌توانید نمونه‌های حقیقی را مثال بزنید و این همان خبر است که شرایطش را خدمتتان عرض کردم. اما وقتی همین آدم بخواهد تبدیل به شخصیت داستانی باشد دیگر مخاطب دلایلی بیش از خبر برای باور کردن می‌خواهد و اینجاست که نویسنده باید چیره دستی اش را در استفاده از عناصر داستانی نشان دهد. موفق باشید
بهمن دلدار » پنجشنبه 09 اردیبهشت 1400
سلام و سپاس از شما. ان شاء الله در نوشته های بعدی قطعا تلاش میکنم که این نواقص و اشکالاتی که شما و عزیزان دیگر در این پایگاه وزین فرموده اید را بر طرف نمایم. چشم به راه راهنمائی های شما اساتید محترم هستم. بازهم ممنونم.
بهمن دلدار » دوشنبه 06 اردیبهشت 1400
سلام بر استاد گرامی، جناب آقای کفاش عزیز و محترم. سپاس از نقد خوب و همه جانبه‌ای که بر این نوشته داشته‌اید. فقط یکی دو پرسش دارم که اگر اجازه بدهید از محضرتان بپرسم: در خصوص حذف و یا حتی کم رنگ شدن نگاه مردسالارانه در جامعه‌ی ایران امروزی، باید عرض کنم کجای ایران این نگاه حذف شده است؟ شاید در پایتخت آنهم در مناطق خاصی مردسالاری حذف و حتی جایش را به زن سالاری داده باشد، وگرنه تا جائی که بنده خبر دارم هنوزهم زن در اکثر مناطق کشورمان ... استاد عزیز، باورتان می‌شود همسایه‌ای داریم فرهنگی و بشدت با ادامه‌ی تحصیل دخترانش مخالف است؟ متاسفانه مثال در این زمینه زیاد هست. در جامعه‌ی کنونی ایران، اگر کارمند بانکی مخالف ادامه‌ی تحصیل دخترش باشد، خیلی عجیب نیست. اما چرا در این قصه، بنده یک کارمند بانک را برای این شخصیت انتخاب کرده‌ام؟ راستش را بخواهید تصورم این بود که اگر یک فرد عامی و بیسواد، یک کارگر معمولی و یا مثلا یک قصاب را انتخاب می‌کردم که با ادامه‌ی تحصیل دخترش مخالفت می‌کرد شاید موفق به شخصیت‌سازی در قصه نمی‌شدم بلکه بیشتر تیپ‌سازی کرده بود. حالا چقدر موفق شده‌ام ظاهرا خیلی موفق نبوده‌ام. بهرحال از اینکه منت نهاده و داستان ارسالی بنده را مطالعه و به دقت نقد نمودید بجز تشکر و سپاس و آرزوی سلامتی و سعادت برای شما و عزیزانت تحفه‌ای ندارم که تقدیم کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت