دوباره‌گویی، سم مهلک داستان است




عنوان داستان : مشکوک به سرطان روان
نویسنده داستان : شایان آیرملو تبریزی

بهش سیگار تعارف کردم ، نگرفت ، بهم گفت که اصلا سیگار نمیکشه . از حالت صورتش مشخص بود که از رفتارم شوکه شده ، خودمم هیچوقت یادم نمیومد که سیگار بکشه ، چون همیشه متنفر بود از بوش .
بالاخره بعد از شش سال موفق شدم به بهونه ای بکشونمش خونه و ببینمش . بعد از اون اتفاقی که افتاد و منو از دانشگاه اخراجم کردن میگفت ازت میترسم . استادش دوسش داشت ، چند سری توی راهروی دانشگاه جلوشو گرفته بود و بهش گفته بود ، تا این که یه سری اومد و به من گفت ، منم رفتم توی کلاسش و جلوی همه دانشجو هاش با کله زدم تو دماغش ، خوابید زمین و چند دقیقه ای خون از دماغش می رفت تا این که حراست اومد و منو برد . سر همین همیشه بعد اون روز می گفت ازت می ترسم ، حتی یه مدت بعد باعث شد رابطمون قطع شه و دیگه حتی بهم زنگ هم نزنه .
بهش گفتم سرطان دارم ، گفتم شاید به این بهونه ام که شده بیاد و برای آخرین بار ببینمش ، بارها امتحان کرده بودم ، بهونه های مختلف آورده بودم که بیاد اما هر سری فقط با یه اس ام اس می گفت نه ، ولی انگار این سری تونسته بودم راضیش کنم . هرچند از من می ترسید اما از مردنم بیشتر می ترسید ، به خاطر همین قبول کرد که بیاد .
صبح دور و بر ساعت پنج ، پنج و نیم قبل اینکه آفتاب طلوع کنه پاشدم . خونه رو جمع و جور کردم ، آمپول های مامانو از رو میز جمع کردم ، وسایل پذیرایی و بشقابارو گذاشتم رو میز و دستمال کشیدم ، گفته بود قبل از اینکه بره سر کار یه سر میاد خونمون ، واسه همین از صبح زود پاشدم تا کارامو بکنم . زیر سیگاری رو خالی کردم توی سطل آشغال ، آشغالای دستشویی رو با پوشک های مامان ریختم تو نایلن آشغالا و بردم سر کوچه . همونجا وایسادم و یه نخ سیگار در آوردم و توی اون گرگ و میش هوا آتیش گرفتم زیرش . به یاد آخرین روزی افتادم که دیدمش . جلوی ساختمون دانشگاه بودیم ، التماسش کردم نره ، بهش گفتم اگه بره می میرم . اما اعتقاد داشت که هیچ کس بعد از هیچ کس دیگه نمرده ، منم بهش گوش زد کردم که شاید نمرده باشه اما هیچ وقت دیگه زندگی هم نکرده . نشستم رو زمین تا جلوی راهش وایسم که نره کلاسش و حرف بزنیم تا قانعش کنم اما اون گفت :
- پاشو ، بس کن این مسخره بازیارو ، هزار دفعه گفتم ما به درد هم نمیخوریم ، نمیشه ، نمیتونم ، آقا جون اصلا نمیخوام .
ولی من مطمئن بودم دوسم داره ، چون همون روز از زیر زبونش کشیدم . گفتم :
- چرا این کارو باهام کردی آخه ؟
- اشتباه کردم ، غلط کردم ، غلط کردن رو واسه این جاها گذاشتن دیگه ؛ دیگه نمیخوام !
اما من اصلا باورم نمی شد پرسیدم :
- مطمئنی که همه اینا اشتباه بوده ؟
- آره ، ما به درد هم نمیخوریم ، ولم کن برو ؛ خواهش می کنم .
دوباره ازش پرسیدم :
- مطمئنی همه اینا اشتباه بوده ؟
هیچی نگفت ، فقط نگام کرد ، سرشو انذاخت پایین و لباش آویزون شد . گفتم :
- آبغوره نگیر حالا ، جوابمو بده
چیزی نمیگفت ، چند سری قسمش دادم تا بالاخره با یه حالتی که احساسش گیر کرده بود تو گلوش گفت :
- دوستت دارم !
- خب روانی ، پس چته ؟!
- نمیتونم .
خواستم دست بکنم لای موهاش ، مو های خرماییش ، سرشو کشید کنار ، ازم دوباره خواهش کرد دیگه ادامه ندم ، منم ازش خواهش می کردم که نره ولی گوشش به این حرفا بدهکار نبود و تصمیمش رو گرفته بود . ازم خواست دیگه بهش فکرم نکنم و دوسش نداشته باشم ولی دیگه این یکی رو قبول نکردم و گفتم :
من به تصمیمت احترام گذاشتم ولی دیگه ازم چیزی رو نخواه که نشدنیه ، نخواه که نمیشه دوستت نداشته باشم . اشک تو چشاش جمع شد ، نذاشتم گریه کنه و دستمو از دستش به سختی کشیدم و جدا شدیم .
سیگارمو انداختم و رفتم سمت خونه . درو باز کردم ، رفتم یه راس سمت آشپزخونه ، در یخچالو باز کردم ، چند تا دونه سیب زرد توی جا میوه ای بود ، شستمشون ، دستمال کشیدم ، گذاشتمشون توی بشقابی که جهاز مامان بود . رفتم تو حال نشستم جلوی تلویزیون ، روشنش کردم ، یه چرخی تو کانالا زدم از رو بی کاری اما همشون چیزای مزخرف نشون می داد واسه همین از روی میز کتاب مورد علاقم رو برداشتم ، عینک مطالعم رو زدم و دوباره شروع کردم برای چندمین بار از اول خوندنش ؛ رویای یک مرد مضحک ، اثر داستایوفسکی ، کتابی که شش سال پیش اون واسم خریده بود . بارها و بارها خونده بودمش ، اون اصلا کتاب نمیخوند ، ولی همیشه دوست داشت من واسش قبل خواب ، پشت تلفن کتاب بخونم تا خوابش ببره ، حتی گاهی اوقات از خودم قصه می گفتم تا بخوابه ؛ قصه پسرک عاشق و دختر شاه پریون ، قصه پسر راهب و دختر پادشاه و ... به خاطر همین این کتابو واسم خریده بود تا واسش بخونم .
داستان کتاب راجع به یه آدمی بود که حس می کرد به دلیل فهم زیادش مضحک به نظر میاد و این که نمیتونست با کسی حرف بزنه چون همه به عنوان یه احمق میشناختنش اونو به رنج آورده بود و این امر باعث شده بود خود کشی کنه اما به خاطر یه اتفاق مسخره ، منصرف شد . با اینکه از پایان چرتش خوشم نمیومد ولی به خاطر اینکه اون واسم خریده بود بار ها خوندمش . خیلی زیاد ، به حدی که گاهی اوقات جملاتشو تغییر می دادمو آخرشو اونجوری که دوسداشتم تموم می کردم . یه سیگار روشن کردمو ادامه دادم . یه چند صفحه ای پیش رفته بودم که صدای مامان بلند شد ، از بوی سیگار متنفر بود هر وقت تو خونه بوی سیگار میومد عصبانی می شد و حالش بد می شد . سریع خاموشش کردم و رفتم تو اتاق ، از تخت داشت می افتاد ، کمکش کردم . تشنش بود واسش آب آوردم و با نی همونجوری که دراز کشیده بود دادم خورد ، معدش غار وغور می کرد فهمیدم گشنش هم هست ، نشوندمش و میزشو گذاشتم روی تخت جلوش ، صبحونشو آوردم و گذاشتم رو میز ، لقمه می گرفتم و می ذاشتم دهنش ، آب پرتقالشم با نی می دادم ، غر می زد که نمیخوره ولی باید به زور بهش می دادم ، آخه قرار بود ببرمش خونه خاله چون نمیخواستم که نه اون مامانو ببینه نه مامان اونو . شش سال پیش بعد اون اتفاق من خودکشی کردم و به خاطر خودکشی من ، به مامان شوک وارد شد به این حال و روز افتاد .
صبحونش که تموم شد هوا روشن شده بود ، زنگ زدم خالمو از خواب بیدار کردم گفتم که مامانو دارم میارم . لباساشو تنش کردم ، به لباساش عطر زدم ، نشوندمش رو ویلچر و از خونه اومدیم بیرون . وسطای راه یادم افتاد قرصاشو بر نداشتم ، مسیر برگشت خستش می کرد واسه همین تصمیم گرفتم توی پارک ببرمش کنار حوض و بسپارمش به نگهبان پارک ؛ بهش گفتم :
- از کنار حوض تکون نخور تا بیام ، قرصاتو یادم رفته بیارم ، جایی نری ها !
به چشام همینجوری خیره مونده بود ، اصلا مطمئن نبودم به حرفام گوش می داد یا نه ، دستمو گذاشتم رو دستش و یه لخند زدم رفتم پیش نگهبان پارک ، بهش سپردم که حواسش به مامان باشه و سریع با عجله رفتم سمت خونه .
رسیدم سر کوچمون ، نفس نفس میزدم ، یه دختر جوانی جلوی در خونمون وایساده بود ، قدمامو آروم تر کردم رفتم جلو پرسیدم :
- ببخشید ! با کسی کار دارین ؟
همین که برگشت خشکم زد ، اونم تا منو دید شوکه شده ، شاید به خاطر تغییراتی بود که کردم ، فرصتی نداشتم تا صورتمو اصلاح کنم و اون بعد از سال ها این شکلی منو دیده بود . تو چشمای هم خیره بودیم که دیدم لباشو به هم فشرد و اشک تو چشاش جمع شد و سلام کرد . لبخندی به لبم نشست و جواب سلامشو دادم . هنوز بوی همون عطر قدیمی رو می داد ، برای لحظه ای مست شدم و رفتم به اون روزا ، روزایی که به جز اون چیزی آرومم نمی کرد ، جز بوی عطرش چیزی به شوقم نمی آورد و چیزی به جز لبخند شیرینش تو قلبم انقلاب نمی کرد . درو وا کردم رفتیم تو ، تا رسیدیم خونه گفت :
- بوی بدی میاد !
حول شدم ، مدت ها بود به خودم عطر و ادکلن نمی زدم از طرفی ام تازه دسشویی رو تمیز کرده بودم ، با خودم گفتم حتما بوی عرق میدم . بهش گفتم :
- بشین تا من بیام ، راحت باش .
فورا رفتم اتاق و از کمد یه ضد عرق قدیمی رو که مدت ها تو کمد مونده بود رو برداشتم و مالیدم صورتم ، سفیدیاش مالیده شد لا به لای ریشام ، ریشام یکم شونه کردم و مرتب کردم ، لباسمم جلوی آینه صاف کردم . برگشتم دیدم مثل فرشته ها ، مودب و خوشگل نشسته منتظر منه .
- خیلی خوش اومدی ، ببخشید اگه خونه یکم بهم ریختس .
- مرسی ، نه ، خونه که مرتبه ، مثل اینکه خونه داری هم یاد گرفتی !
یه نیشخند زد و دوباره منو برد به اون روزای دور ، که با لبخندش دنیام زیرو رو میشد . هیچ وقت اون روزو فراموش نمیکنم که رسوندمش به ایستگاه اتوبوس ، وقتی صداش زدم ، برگشت و گفت جونم ، گفتم دوستت دارم ؛ جواب منو با لبخندش داد و گفت منم ، انگار دنیارو بهم داده بودن ، به خودم که اومدم دیدم داره صدام می کنه ، گفت :
- حالت خوبه ؟
- آره ، مگه از این بهترم میشه ؟!
رفتم تو آشپزخونه ، کتری خاموش شده بود ، دست زدم دیدم سرده ، با خودم گفتم الان کلی طول می کشه تا چایی دم بیاد ، رفتم از یخچال آب پرتغال مامان رو برداشتم ریختم توی دو تا لیوان و بردم واسش . نشستم مقابلش و زل زدم تو چشاش ، اونقد محو تماشاش شده بودم و ذوق کرده بودم که فراموشم شده بود که واسه چی برگشته بودم خونه . لیوان رو که با دست چپش آورد بالا یه دفعه انگار دنیا رو سرم آوار شد . تو انگشتش رویا های بر باد رفتم رو دیدم ، انگار کوله بار غمام اضافه تر شد و کمرم خم تر . یه دفعه گفت :
- چیه ؟ به چی زل زدی ؟
- هیچی ، داشتم به حلقت نگاه میکردم ، قشنگه !
- آها ... ، آره ، خب مدتیه نامزد کردیم با ...
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه ، چون می دونستم کیو میگه ، پریدم وسط حرفشو گفتم :
- به سلامتی ، مبارکه !
اشک تو چشام حلقه زده ، انگار داشت بغض لعنتی خفه ام می کرد ، توان حرف زدن نداشتم و فقط لبخند می زدم . پاشدم رفتم تو آشپزخونه به بهونه شستن میوه ها ، شیر آب رو وا کردم شروع کردم به هق زدن ، می خواستم فریاد بکشم ، ناله کنم ، اونقد داد بزنم تا بیاد و بغلم کنه ، مثل اون روزا که تا عصبانی می شدم میومد بغلم می کرد ، دست تو موهام می کرد و نوازششون می کرد .
صورتمو آب زدم و بشقابی که توش سیب گذاشته بودم و برداشتم ، بو از آشپزخونه بود ، بوی گاز ، اعطنا نکردم و دو تا چاقو برداشتمو با بشقاب میوه ها رفتم پیشش . بشقاب گذاشتم جلوش و براش میوه گرفتم ، یکی برداشت و گذاشت تو بشقابش ، منم نشستم سر جام .
شالش رو انداخته بود روی شونه هاش ، موهاش به نظر همون بوی همیشگی رو می داد ،دوباره رفتم به گذشته ، زمانی که دست می کردم توی موهای فِر و موج دارش و بو میکردم چشاشو می بست ، اون موقع اگه صداش می کردم با چشای بسته ، آروم جواب میداد :
- جونم !
هنوز موهاش تیره بود ، به رنگ روزای تنهاییم بدون اون ، نگاش می کردم و لبخند می زدم . تا اینکه سکوت سنگین رو شکست :
- نمیخوای بگی چته ؟
- چیزیم نیست .
- راجع به بیماریت دارم حرف می زنم ، نمیخوای حرفی بزنی ؟
تا اینو گفت ، یه نگاه به انگشترش کردم ؛ دیدم واقعا دیگه دلیلی نداره بهش دروغ بگم و نقشه بچینم . گفتم :
- دلم واست تنگ شده بود ، دلم می خواست ببینمت !
- مرسی ، ولی مسئله ای که من بخاطرش اومدم ، بیماریته . دکتر میری ؟ دارو هات چی ان ؟ وضعیت بیماریت ...
اصلا نمی فهمیدم چی میگه ، فقط لبخند می زدم و هر از چندی سر تکون می دادم ، سرطان ، غریب نبود ، چون واقعا روحم پر از غده های بزرگ و ریشه دار سرطان شده بود . سال ها دوری ، با فکر و خیالش زندگی می کردم ، حالا امروز اینجوری باید سورپرایز می شدم . چرا ؟ چرا این همه سال به جز اون به چیز دیگه ای نتونستم فکر کنم ؟ چرا این امید واحی لعنتی با من اینجوری کرد ؟ شش سال .
عینکشو از چشمش در آورد ، چشماشو مالید ، فهمیدم مال گازه ، گفت :
- گاز که روشن نیست ؟ نگاه کردی ؟
- آره بابا ، دیدم ، روشن نیست .
- میخوای گوشه پنجررو باز بذاری ؟ یخورده حالم بد شد
- از گرمای هواست ، الان کولرو روشن می کنم .
چشاش حسابی خمار شده بود ، مثل اون موقع ها که تو چشام خیره می شد و می بوسید منو ، هرآن خاطره ها به یادم می اومد ، نگاش میکردم ، لبخند می زد .
بهش سیگار تعارف کردم ، نگرفت ، بهم گفت که اصلا سیگار نمیکشه . از حالت صورتش مشخص بود که از رفتارم شوکه شده ، خودمم هیچوقت یادم نمیومد که سیگار بکشه ، چون همیشه متنفر بود از بوش . ازش اجازه گرفتم که یه نخ روشن کنم ، اول اخماشو تو هم کرد ولی بعدش گفت :
- باشه .
در حالی که یه نخ از پاکت سیگارم بر می داشتم ، صورتشو به یاد آوردم ، اون موقع ها که مال من بود ، یه تار موش رو به یه دنیا نمی دادم ، لبای سرخشو به یاد آوردم زمانی که عاشقانه می گفت دوستت دارم ، چشمای خمارش که دلمو می برد یا صدای نفس نفس هاش دم گوشم ...
فندک رو از رو میز برداشتم ، تو چشماش نگاه می کردم و این بار عمیق تر بهش لبخند زدم ، اونم از لبخند من مثل گذشته خنده به لباش اومد ، در حالی که لیوان آب میوه رو سر می کشید نگاه مستانه می کرد . یه دفعه یادم افتاد مامان رو تنها گذاشتم ، اما دیگه دیر شده بود ، سیگارمو روشن کرده بودم .

شایان آیرملو تبریزی
8 / 3 / 1396
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای آیرملو تبریزی، سلام
«مشکوک به سرطان روان» داستان خوبی است. ساختار دایره‌وار جالبی دارد و کمی مانده به پایان که داستان دوباره به همان جمله‌های آغازین برمی‌گردد، پازل در ذهن خواننده کامل می‌شود. رابطه‌ی راوی و معشوق هم خوب از کار درآمده؛ البته گفتنِ این نکته هم لازم است که این رابطه کیفیت یا ویژگی جدیدی ندارد، همان رابطه‌ی همیشگی (و حتا کلیشه‌ای) عاشق‌ها و معشوق‌هاست. اما بیان و روایت‌گری راوی داستان‌تان به نجاتش آمده و با خوش‌زبانی و روایت روانی که کرده، کمک کرده تکراری بودن این رابطه کمتر به چشم بیاید. با توجه به این که زمان در داستان‌تان خطی نیست و روایتْ رفت‌وآمدهایی در زمان دارد، گذارها و انتقال‌های داستانی اهمیت ویژه‌ای داشته‌اند که از پس‌شان به خوبی برآمده‌اید. پیرنگ هم خوب و قابل‌قبول است و چرایی ماجراها و روابط علی و معلولی میان پدیده‌های داستان درست و درمان ساخته شده است. در کنار این‌ها، داستان‌تان ایرادهایی هم دارد. اولینش نثر است. چرا نثر شکسته؟ شما سرتاسر داستان را با نثر شکسته نوشته‌اید. شکسته‌نویسی در داستان ربطی به لحن راوی ندارد. تصمیم نویسنده است که شکسته‌نویسی کند یا زبان را در شکل درست و رسمی‌اش به کار ببرد. معمولا این سوءتفاهم وجود دارد که با شکسته‌نویسی، لحن شخصیت‌ها بهتر ساخته و پرداخته می‌شود و داستان صمیمیت بیشتری پیدا می‌کند. اما این‌طور نیست. شکسته‌نویسیْ خودش را به زبان شخصیت‌ها و راوی تحمیل می‌کند و -بدتر- ترجمه‌پذیری اثر را تا بیشترین حد ممکن کم می‌کند. خواننده‌ی شما موقع خواندن، کلمه‌ها را در ذهن خودش با لهجه‌ی خودش می‌شکند و می‌خواند. شما به پیشواز نروید. صمیمیت تقلبیِ شکسته‌نویسی، شما را از ساخت‌وپرداخت درست داستان و حس‌های آن باز می‌دارد. به املای کلمات هم لازم است بیشتر دقت کنید تا کلمه‌ها و عبارت‌هایی مثل «حول شدن» و «اعطنا»‌و «امید واحی» وارد داستان‌تان نشوند. «هول شدن»‌ درست است، «اعتنا» و «امید واهی». لغت‌نامه‌ی دهخدا و بسیاری از لغت‌نامه‌های معتبر دیگر، نسخه‌های آن‌لاین دارند. خوب است همیشه صفحه‌ی یکی‌شان (ترجیحا دهخدا) توی کامپیوترتان باز باشد و املای کلمه‌هایی را که درباره‌شان تردید دارید، بررسی کنید. تا صحبت املاست، نقبی هم بزنم به رسم‌الخط. شما نوشته‌اید «تشنش»، «معدش»، «گشنش» و… این صورت درستی از ثبت و ضبط کلمه‌ها نیست. اصل کلمه بوده -مثلا- «تشنه»، وقتی ضمیر سوم‌شخص (یا هر ضمیر دیگری) می‌خواهد به آن اضافه شود، صورت اصلی کلمه تغییری نمی‌کند: تشنه‌اش. حالا گیریم بخواهیم این را شکسته بنویسیم. می‌شود: تشنه‌ش. (و همین‌طور معده‌ش، گشنه‌ش و …) ایراد بعدی این است که بعضی‌جاها در زبان‌تان حشو دارید. حشو یعنی تکرار بی‌دلیل و مخل و مضر مکررات. شما در مقطعی از داستان، به‌خوبی نشان داده‌اید که راوی مادرش را در پارک گذاشته و برگشته خانه و معشوق را دیده و مادر را از یاد برده، بعد دوباره از زبان راوی می‌گویید «اون‌قدر محو تماشاش شده بودم و ذوق کرده بودم که فراموشم شده بود که واسه‌ی چی برگشته بودم خونه.» چقدر تمام این جمله‌ها اضافه‌اند... چیزی را که در داستان، به کمک عمل داستانی، نشان داده‌اید، لازم نیست دوباره بگویید. دوباره‌گویی سم مهلک داستان است. راستی، «رویای آدم مضحک‌» داستایفسکی توی داستان‌تان زائد است؛ حضورش کمک زیادی نمی‌کند و یکی از الزامات داستان کوتاه را، که ایجاز باشد، در اثر شما از بین می‌برد.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۲
شایان آیرملو تبریزی » جمعه 25 خرداد 1397
شاید برای دیگران مفهوم خاصی نداشته باشه . اما برای نویسنده الهام بخشه . با سپاس فراوان . شایان آیرملو تبریزی
شایان آیرملو تبریزی » جمعه 25 خرداد 1397
با سلام خدمت شما . سپاسگذارم که مجددا اشتباهات بنده رو برایم روشن ساختید . شما اولین نفری نیستید ک راجع به نثر شکسته گوش زد میدهید و مطمئنا حرفتان صحیح است . اما چ کنم که همین شکسته نویسی داستانم رو گیرا تر میکنه . حس میکنم بیشتر حس میشه با این نوع نثر . و در نهایت انس پیدا کرده با من . و راجع به اون تکرار که فرمودین اضافیست ، حتما در داستان های بعدی بیشتر بهش دقت خواهم کرد . و اما آخرین مورد کتاب داستایوفسکی ؛ گاهی اوقات چیزی در نویسنده گیر کرده ک بهتره همونجور باقی بمونه . یه درگیری . یه نشانه

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.