متن احساسی را باید بدون احساسات نوشت




عنوان داستان : گودالِ عمیق
نویسنده داستان : الهام موسوی

این داستان ویرایشی از داستان «گودالِ عمیق» می باشد.

من مُرده‌ام. امید روی خاک‌های نرم بالای قبرم دست می‌کشد. نگاه سرد و بی‌حالتش، جایی دور، پشت آن کاج‌های خشک و سرما‌زده را می‌پاید. کنارش می‌نشینم. سرفه می‌کند. یک‌بار، دو بار، سه بار. ماسکش را می‌کشد پایین. نفس عمیق می‌کشد. هوا بوی مرده می‌دهد، بوی آهک، بوی الکل. انگار نه انگار، فروردین است.
اهورا و ماهورا به شیشه‌ی ماشین می‌کوبند. امید دست‌هایش را می‌تکاند و بلند می‌شود. انگار قدش کمی کوتاه‌تر شده‌است. قبرستان ساکت است اماخلوت نیست. موقعی که مامان‌زری مُرد هم ساکت و شلوغ بود و ماه پیش که پدر امید مُرد و دو‌هفته بعد که مادرش رفت هم همینطور بود. ساکت و شلوغ، با همان بوها، با همان گریه‌های بی صدا و همان شانه‌های لرزانی که انگار کسی قرار نبود پناه‌شان باشد. مرده‌ها زیاد بودند. اما سر هر قبر چهار، پنج نفر بیشتر نبودند، بهت زده و خسته. پریروز که مُردم سرِقبرم تنها چهار نفر بودند. امید از آن لباس‌های سرتاپا آبی پوشیده بود با چکمه های سفید بلند. از آن کلاه‌ها، شیلد‌ها و دستکش‌ها هم داشت. قبرم گود بود، خیلی گود. از بالا آهک‌ها را پاشیدند کف قبر. من را با طناب بستند و فرستادند تهِ آن گودال عمیق. از زیر آن همه نمی‌توانستم حال امید را بفهمم. اما وقتی شانه‌هایش لرزید و دو زانو نشست سر قبر، دلم میخواست زنده شوم؛ محکم بغلش کنم و دلداری‌اش بدهم.
اهورا و ماهورا با شیشه‌های خالی شیرشان بازی می‌کنند. امید که در ماشین را باز می‌کند، بطری‌ها را پرت می‌کنند. تندتند دست می‌زنند و می‌خندند. امید لبخند بی‌حالی به روی‌شان می‌زند و ماشین را روشن می‌کند. کنارش می‌نشینم. امید سرفه می‌کند. یک بار، دوبار، سه‌بار، چهاربار. پنجره را باز می‌کند. هوای تازه روی موهای نرم و فرفری بچه‌ها دست می‌کشد. اهورا، تلاش می‌کند، کمربند صندلی‌اش را باز کند. ماهورا، خوابش برده‌است. اهورا کلافه می‌شود و نق نق می‌کند. ماهورا از خواب می‌پرد. جیغ می‌کشد. دست‌‌هایش را به سمت جلو دراز می‌کند. هر دو گریه می‌کنند. "ماما، ماما، ماما". امید دوباره سرفه‌اش می‌گیرد. یک‌بار، دوبار، سه‌بار، چهار‌بار، پنج‌بار، شش‌بار، .... هوا بوی مُرده می‌دهد. انگار نه انگار فروردین است. 
نقد این داستان از : احسان رضایی
در نقد قبلی بر روی نسخه اول این متن، استاد احسان عباسلو دربارۀ اهمیت مکان داستان، زمان داستان، نوع شخصیت ها و رابطه میان شخصیت‌ها، کنش‌ها آنها و نقش عنصر تضاد در متون احساسی به خوبی توضیح دادند. چیزی که من می‌توانم اضافه کنم، یک قاعدۀ دیگر است. قاعده‌ای که در داستان‌نویسی اهمیت بسیار دارد و بزرگان داستان نظیر همینگوی و چخوف بر آن بر آن تاکید و اصرار داشتند: قاعدۀ «نگویید، نشان بدهید» (Show, don't tell). طبق این قاعده، ما خودمان مستقیم به مخاطب نمی‌گوییم فلانی ناراحت بود، نگاه سرد داشت، بی‌صدا گریه می‌کرد... به جایش به خواننده تصویری می‌دهیم تا خودش اینها را بفهمد. مثلاً می‌گوییم «مرد آرام سر جایش ایستاده بود، صدایی از او درنمی‌آمد، فقط خوب که دقت می‌کردی انگار یک لرزی افتاده بود توی شانه‌هایش.» خواننده خودش می‌فهمد که لرزیدن شانه‌ها به چه دلیل است. همینگوی کار داستان‌نویس را به کوه یخ تشبیه می‌کرد. می‌گفت ما اگر بخشی از این کوه یخ را بیرون از آب بیاوریم، خود مخاطب عظمت آن را حس می‌کند، منتها به شرطی که آن بخشی که انتخاب می‌کنیم، بخش خوبی باشد که نشانه‌های درست و دقیقی به مخاطب بدهد. متن بالا در بخش‌هایی که همین کار را کرده، مثلاً می‌گوید «هوا بوی آهک و الکل می‌داد» (که ما را متوجه مرگ و حتی نوع مرگ که ناشی از بیماری عفونی است می‌کند) به همین روش عمل کرده است. سرفه‌های مرد (امید) که به تدریج بیشتر می‌شود و بدون هیچ کلمه صریحی به ما خبر از بیماری مرد و سرنوشت محتوم او می‌دهد، یک نمونۀ بیار خوب از اجرای این قاعده است. اما هر جایی که پای صفت به متن باز شده و نویسنده محترم به جای نشان دادن تصویر، خودش به ما گفته نگاه همسر «سرد و بی‌حالت» بود، یا آدمهای سر قبر «بهت‌زده و خسته» بودند، از تاثیرگذاری متن کم می‌شود. چخوف جایی گفته است متن احساسی را باید بدون کلمات احساسی و در کمال خونسردی نوشت. این، تعبیر دیگری از همین قاعده بالاست. به گمانم با اصلاح این نکته، انرژی متن از چیزی که هست بیشتر می‌شود. ضمناً به این نکته هم دقت بفرمایید که بچه‌های شیرخواره‌ای که تکلمشان در حد «ماما، ماما» گفتن است، قاعدتاً چندماهه بیشتر نیستند و نباید قدرت کوبیدن به شیشه، در حدی که صدای کوبش آنها را از سر مزار بشنویم، داشته باشند. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۳
عابر پیاده » شنبه 04 اردیبهشت 1400
داستان سیاهی بود لذت بردم به خصوص وقتی گفتید قبرستان ساکت اما خلوت نبود بسیار سینمایی بود اما به جزییات نباید زیاد اهمیت بدهید دلسوزی های زنانه را کنار بگذارید تا در داستان های تاریک موفق تر شوید ولی بسیار زیبا بود آفرین
الهام موسوی » یکشنبه 05 اردیبهشت 1400
ممنون
الهام موسوی » چهارشنبه 01 اردیبهشت 1400
سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت